من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۸ - پيغام فرستادن عاشق به معشوق

۳۱ بازديد


پس از عمري كه دل خونابه ميخورد
خرد بيرون شد و دل كار ميكرد
چو بر دل شد زغم راه نفس تنگ
به صد افسون و صد دستان و نيرنگ
عقابي تيز پر را رام كردم
به سوي آن صنم پيغام كردم
كه اي هم جان و هم جانانهٔ دل
غمت سلطان خلوت خانهٔ دل
جمالت چشم جان را چشمهٔ نور
ز رخسار تو بادا چشم بد دور
منم آن بيدلي كز بيقراري
كنم بر درگهت فرياد و زاري
خلاف راي تو رايي ندارم
بغير از كوي تو جائي ندارم
دلم دائم تمناي تو ورزد
درونم مهر و سوداي تو ورزد
مرا جادوي چشمت برده از راه
زنخدان توام افكنده در چاه
اسير زلف مشگين تو گشتم
ترحم كن چو مسكين تو گشتم
دلم پر جوش و تن پرتاب تا كي
ز حسرت ديده پر خوناب تا كي
چنين مدهوش و رسوا چند گردم
چو گردون بي سر و پا چند گردم
بر اين مجروح سرگردان ببخشاي
بر اين محزون بي‌سامان ببخشاي
چو زلف خويش بي‌سامانيم بين
پريشاني و سرگردانيم بين
جز از الطاف تو غمخواريم نيست
ز چشمت بهره جز بيماريم نيست
زماني گر ز روي آشنائي
دهد شمع جمالت روشنائي
شوم پروانه در پاي تو ميرم
به پيش قد و بالاي تو ميرم
مرا از آفتابت ذره‌اي بس
وز آن باغ ارم گل تره‌اي بس
نگويم يك زمان پيشت نشينم
شوم خرسند كز دورت ببينم
چو احوالم سراسر عرضه داري
يكايك قصهٔ من برشماري
ز اشعار همام اين نظم دلسوز
ادا كن پيش آن ماه دلفروز
چو اينجا هست اين ابيات در كار
ز استادان نباشد عاريت عار
بگو ميگويد آن بيخواب و آرام
از آن ساعت كه ناگاه از سر بام


بخش ۱۲ - غزل

۳۱ بازديد


ز سوز عشق من جانت بسوزد
همه پيدا و پنهانت بسوزد
ز آه سرد و سوز دل حذر كن
كه اينت بفسرد وانت بسوزد
مبر نيرنگ و دستان پيش آن كو
به صد نيرنگ و دستانت بسوزد
به دست خويشتن شمعي ميفروز
كه هر ساعت شبستانت بسوزد
چه داري آتشي در زير دامان
كز آن آتش گريبانت بسوزد
دل اندر وصل من بستي و ترسم
كه ناگه تاب هجرانت بسوزد
ندارد سودت آن گاهي كه گوئي
عبيد آن نامسلمانت بسوزد


بخش ۱۱ - خطاب معشوق با قاصد

۳۳ بازديد


چو زلف خويشتن ناگه برآشفت
بتنديد و در آن آشفتگي گفت
بدان رنجور بي درمان بگوئيد
بدان مجنون بي‌سامان بگوئيد
چو سودا داري اي ديوانه در سر
ز سر سوداي ما بگذار و بگذر
نه كار تست اين نيرنگ سازي
سر خود گير تا سر در نبازي
كجا يابي ز وصلم روشنائي
پري با ديو كي كرد آشنائي
گدائي با شهي همدوش كي شد
گيا با سرو هم آغوش كي شد
توئي پروانه من شمع دل افروز
كجا بر شمع شد پروانه دلسوز
دلت گر ماجراي عشق ورزد
درونت گر هواي عشق ورزد


بخش ۱۰ - پيغام رسانيدن قاصد

۳۲ بازديد


ضمير پاك آن مرغ سخن ساز
چو اين افسانه كردم پيشش آغاز
شد از حال دل پر دردم آگاه
چو آتش گشت و شد با باد همراه
به خلوتگاه آن آرام جان رفت
باستادي ز هر چشمي نهان رفت
باو از هر دري افسانه ميگفت
حكايت خوب و استادانه ميگفت
ز من هر دم غمي تقرير ميكرد
ز دريائي نمي تقرير ميكرد
چو رمزي زين حكايت ياد كردي
سمنبر زان سخن فرياد كردي
بصنعت زين سخن دوري نمودي
بدو آئين مستوري نمودي


بخش ۱۴ - رسيدن جواب عاشق بمعشوق

۳۳ بازديد


چو اين پيغامها در گوش كردم
بكلي ترك عقل و هوش كردم
ز شوقش آتشي در جانم افتاد
دلم درياي خون از ديده بگشاد
ولي ميداد هردم دل گوائي
كه با او زود يابم آشنائي
دو روزي گر دلي خرم نباشد
چو دولت يار باشد غم نباشد


بخش ۱۳ - تمامي سخن معشوق

۳۲ بازديد


ترا آن به كه راه خويش گيري
شكيبائي در اين ره پيش گيري
روي چون عاقلان در خانه زين پس
نگردي اين چنين ديوانهٔ كس
مكن با چشم سرمستم دليري
كه از روبه نيايد شير گيري
مكن با زلف شستم عشقبازي
كه اين كاري است با لختي درازي
هر آنكس كو نداند پايهٔ خويش
ببازد ناگهان سرمايهٔ خويش
كجا مانند تو مسكين گدائي
رسد در وصل چون من پادشاهي
چه خيزد زين گريبان چاك كردن
فشاندن اشگ و بر سر خاك كردن
نگيرد دستت اين آشفته كاري
به كارت نايد اين فرياد و زاري
ندارم باك اگر دل گرددت خون
نگيرد در من اين نيرنگ و افسون
هر آنكو عشق ورزد درد بيند
سرشكي سرخ و روئي زرد بيند
تو اين مسكين بدين بي‌ننگ و نامي
چه جنسي وز كداماني كدامي
تو اي مجنون كه عاشق نام داري
شراب شوق من در جام داري
ترا آن به كه با دردم نشيني
كه جان در بازي ار رويم ببيني
مگر نشنيده‌اي اي از خرد دور
كه پروانه ندارد طاقت نور
برو ميساز با اندوه و خواري
كه سازد عاشقان را بردباري


بخش ۱۷ - جواب گفتن معشوق بقاصد

۳۴ بازديد


چو بشنيد اين سخن را سرو آزاد
جوابش داد كاي فرزانه استاد
من آن شمعم كه صد پروانه دارم
كجا پرواي اين ديوانه دارم
ندارد سودي اين افسانه گفتن
حديث آنچنان ديوانه گفتن
به دست خود كسي چون مار گيرد ؟
غريبي را كسي چون يار گيرد ؟
چنان شوريده‌اي با كس نسازد
بود چون او كه با وي عشق بازد
من ار با او بياري سر در آرم
دگر پيش كسان چون سر بر آرم
چو نادان و خيال انديش مرديست
مرا خواهد محال انديش مرديست
كسي كو با چنان آشفته رائي
نشيند يك زمان روزي به جائي
همانا زود دشمن كام گردد
ميان مردمان بدنام گردد
بگو لطفي يكي زين كوي برگرد
چنين تا چند كوبي آهن سرد
دلت در عشقبازي ناتمام است
بهل تا ميزند جوشي كه خام است
ز دلداري كه باشد دلپذيرت
اگر البته باشد ناگزيرت
طلب كن همچو خود بي‌آب و رنگي
از اين ديوانه‌اي بي‌نام و ننگي
كزين در برنيايد هيچ كامت
بسوزد جان در اين سوداي خامت


بخش ۱۶ - رفتن قاصد پيش معشوق

۳۰ بازديد


دگر بار آن فسونگر مرغ چالاك
چو پيششس مي‌نهادم روي بر خاك
قدم در ره نهاد از روي ياري
به جان آورد شرط جان سپاري
خرامان شد بر آن سرو آزاد
به شيريني زبان چرب بگشاد
كه اي نوباوهٔ باغ جواني
دلم را جان و جانرا زندگاني
جمالت چشم جان را چشمهٔ نور
ز رخسار تو بادا چشم بد دور
بلا لائيت عنبر خوي كرده
شميمت باغ عنبر بوي كرده
گل صد برگ در پاي تو مرده
صنوبر پيش بالاي تو مرده
خجل مشك تتار از تار مويت
فتاده ماه و خور بر خاك كويت
هميشه شاد و دولتيار باشي
ز حسن و عمر برخوردار باشي
مرا هم جان توئي هم زندگاني
مكن زين بيش با من سر گراني
نصيحت گوشدار از دايهٔ خويش
غنيمت دان غنيمت مايهٔ خويش
جواني از جواني بهره بردار
ز دور شادماني بهره بردار
جوانان را طريق عشق سازد
شنيدستي كه پيري عشق بازد؟
جواني كو نگشت از عاشقي شاد
يقين دان كو جواني داد بر باد
به دلداري دل مردم به دست آر
كسي را تا تواني دل ميازار
مرنجان آن غريب ناتوان را
كسي دشمن ندارد دوستان را
خردمندان كه در نظم سفتند
نگه كن اين سخن چون نغز گفتند
« چو نيل خويش را يابي خريدار
اگر در نيل باشي باز كن بار »


بخش ۱۵ - پيغام فرستادن بمعشوق

۳۱ بازديد


دگر بار از سر سوزي كه داني
در آن بيچارگي و ناتواني
به خلوت پيش آن فرزانه رفتم
دگر ره با سر افسانه رفتم
فتادم باز در پايش به خواري
بدو گفتم ز روي بيقراري
چه باشد كز سر مسكين نوازي
به لطفي كار مسكيني بسازي
كرم كن، دست گير، افتاده‌اي را
به رحمت بنده كن آزاده‌اي را
دل بيچاره‌اي از غم جدا كن
درون دردمندي را دوا كن
از اين در گر مرا كاري برآيد
به لطف چون تو غمخواري برآيد
بكن پروازي اي باز شكاري
بنه گامي مگر در دامش آري
بگو ميگويد آن سرگشتهٔ تو
اسير عشق و هجران گشتهٔ تو
چه كم گردد ز ملك پادشائي
اگر گنجي بدست آرد گدائي
دل مجنون ز ليلي كام گيرد
سكندر زاب حيوان جام گيرد
به شيرين در رسد بيچاره فرهاد
پريرو روي بنمايد بگلشاد
به يوسف برگشايد چشم يعقوب
به رامين برنمايد ويس محبوب
ز عذرا جان وامق تازه گردد
چه غم شاديش بي‌اندازه گردد
نشيند شاد با گلچهر اورنگ
بدستي گل بدستي جام گلرنگ
چنين هم اين عبيد بينوا را
ز دل بيگانهٔ عشق آشنا را
فتد با چون تو ياري آشنائي
بيابد از وصالت روشنائي
ترا دولت به كام و بخت فيروز
نياورده شبي در هجر تا روز
چه داني قصهٔ بيماري ما
جگر خواري و شب بيداري ما
ترا نيز ار غمي دامن بگيرد
دلت را عشق پيرامن بگيرد
از آن پس حال درويشان بداني
مصيبت نامهٔ ايشان بخواني
به اميدي تو هم اميدواري
چه باشد گر اميد ما بر آري


بخش ۱۹ - پاسخ معشوق قاصد را بار ديگر

۳۲ بازديد


چو با همراز خود همداستان شد
زبان بگشاد و با او همزبان شد
به صد آزرم گفت اي مهربان يار
برو آن خسته دلرا دل بدست آر
كه عشقي تازه مي‌افروزدم دل
بر آن بيچارگي ميسوزدم دل
از آن آتش كه او را در چراغ است
مرا هم بيشتر ز آن در دماغ است
گر او را در ربود از عشق سيلي
مرا هم سوي آن سيل است ميلي
ور او را از غم ما خستگي‌هاست
مرا هم سوي او دلبستگي‌هاست
دلم گر راست ميخواهي بر اوست
كه باشد كو نخواهد دوست را دوست
اگر گه گاه نازي مي‌نمودم
عيارش در وفا مي‌آزمودم
كنون باز آمدم زان سركشيدن
بروي دوستان خنجر كشيدن
ز جور و بيوفائي سير گشتم
گذشت آن وز سر آن درگذشتم
اگر در راه ما خاري رسيدش
ز ما بر خاطر آزاري رسيدش
به هر آزردني جاني بيابد
به هر خاري گلستاني بيابد
ز لطف من بخواهش عذر بسيار
بزرمش بگو كاي مهربان يار
ترا گر دل به مهرم درناكست
مرا نيز از غمت بيم هلاكست
نميپردازم از شوقت به كاري
ندارم در جهان غير از تو ياري
به پايان آمد آن غمها كه ديدي
به گنجي كان طلب كردي رسيدي
حديث وصل ما فردا مينداز
شبستان را ز نامحرم بپرداز
همي بنشين و ما را منتظر باش
مهل كان راز گردد پيش كس فاش
ز بهر نام خود كوشيده بهتر
ز هركس راز خود پوشيده بهتر
نخفت آن شب ز بس تدبير كردن
بر او از هر دري تقرير كردن
حكايت از من ديوانه ميگفت
همه شب با من اين افسانه ميگفت