ني كرده شبي بر سر كويت گذري
ني بوي خوشت به من رسيده سحري
ني يافته از تو اثري، يا خبري
عمرم بگذشت بيتو، آخر نظري
اي منزل دوست، خوش هوايي داري
پيداست كه بوي آشنايي داري
خاك كف تو چو سرمه در ديده كشم
زيرا كه نشان از كف پايي داري
چون در دلت آن بود كه گيري ياري
برگردي ازين دلشده بيآزاري
چون روز وداع بود بايستي گفت
تا سير ترت ديده بديدي، باري
از آتش غم چند روانم سوزي؟
وز ناوك غمزه چند جانم دوزي؟
گويي كه: مخور غم، چه كنم گر نخورم؟
چون نيست مر از تو بجز غم روزي
در عشق، اگر بسي ملامت ببري
تا ظن نبري جان به قيامت ببري
انصاف ده از خويشتن، اي خام طمع
عاشق شوي و جان به سلامت ببري؟
هم دل به دلستانت رساند روزي
هم جان بر جانانت رساند روزي
از دست مده دامن دردي كه تو راست
كين درد به درمانت رساند روزي
هر لحظه ز چهره آتشي افروزي
تا جان من سوختهدل را سوزي
چون دوست نداري تو بدآموزان را
اي نيك، تو اين بد ز كه ميآموزي؟
گر شهره شوي به شهر شرالناسي
ور گوشه گرفتهاي، تو در وسواسي
به زان نبود، گر خضر و الياسي
كس نشناسد تو را، تو كس نشناسي؟
اي كرده به من غم تو بيداد بسي
درياب، كه نيست جز تو فرياد رسي
جانا، چه زيان بود اگر سود كند
از خوان سگان سر كويت مگسي؟
آيا خبرت شود عيانم روزي؟
تا بر دل خود دمي نشانم روزي
دانم كه نگيري، اي دل و جان، دستم
در پاي تو جان و دل فشانم روزي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد