تا يار برفت صبر از من برميد
وز هر مژهام هزار خونابه چكيد
گوئي نتوانم كه ببينم بازش
«تا كور شود هر آنكه نتواند ديد»
درويش كه مي خورد به ميري برسد
ور روبهكي خورد به شيري برسد
گر پير خورد جواني از سر گيرد
ور زانكه جوان خورد به پيري برسد
آن زلف كه بر گوشهٔ غلطاق نهاد
صد داغ جفا بر دل عشاق نهاد
بر چهرهٔ او چو طاق ابرويش ديد
مه خوبي روي خويش بر طاق نهاد
فكري كه بر آن طبع روان ميگذرد
شرحش ز معاني و بيان ميگذرد
شعر تو چرا نازك و شيرين نبود
آخر نه بدان لب ودهان ميگذرد
جان قصهٔ آن ماه سخنگو گويد
دل كام روان زان لب دلجو جويد
گر عكس رخش بر چمن افتد روزي
از خاك همه لالهٔ خود رو رويد
آن خور كه ازو قوت روح افزايد
يعني مي گلگون كه فتوح افزايد
من بندهٔ آنكه در شبانگاه خورد
من چاكر آن كه در صبوح افزايد
من ترك شراب ناب نتوانم كرد
خمخانهٔ خود خراب نتوانم كرد
يك روز اگر بادهٔ صافي نخورم
ده شب ز خمار خواب نتوانم كرد
تا ساخته شخص من و پرداختهاند
در زير لگد كوب غم انداختهاند
گوئي من زرد روي دلسوخته را
چون شمع براي سوختن ساختهاند
عشق تو مرا چو خاك ره خواهد كرد
خال تو مرا حال تبه خواهد كرد
زلف تو مرا به باد بر خواهد داد
چشم تو مرا خانه سيه خواهد كرد
از شدت دست تنگي و محنت برد
در خيمه ما نه خواب يابي و نه خورد
در تابه و صحن و كاسه و كوزهٔ ما
نه چرب و نه شيرين و نه گرم است و نه سرد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد