خيالي بود و خوابي وصل ياران
شب مهتاب و فصل نوبهاران
ميان باغ و يار سرو بالا
خرامان بر كنار جويباران
چمن ميشد ز عكس عارض او
منور چون دل پرهيزكاران
سر زلفش زباد نوبهاري
چو احوال پريشان روزگاران
برفت آن نوبهار حسن و بگذاشت
دل و چشمم ميان برق و باران
خداوندا هنوزم هست اميد
بده كام دل اميدواران
همام از نوبهار و سبزه و گل
نمييابد صفا بيروي ياران
وهاران ده جانان دير خوش ني
اوي امان مه دل با مه و هاران
الا اي باد عنبر بوي مشكين
نديم و مونس عشاق مسكين
شفا و راحت هر دردمندي
دوا و چارهٔ هر مستمندي
علاج سينهٔ دل خستگاني
مداواي به غم پيوستگاني
تو آري نامه از ياران به ياران
تو سازي مرهم اميدواران
انيس خاطر بيچارگاني
مفرح نامهٔ آوارگاني
حديث درد دلها با تو گويند
كليد شادماني از تو جويند
ز روي مردمي وز راه ياري
دمي بازم رهان زين نوحهكاري
سحرگاهي گذاري كن به جائي
به كوي مهرباني آشنائي
بدان منزل كه شيرين جانم آنجاست
دواي درد بيدرمانم آنجاست
بدان رشگ بهشت جاوداني
كه مسكن دارد آن جان جواني
قدم بر آستان دلستان نه
ز خاكش ديدهٔ جان را جلا ده
به آزرم از جمالش پرده بردار
بنه در پيش او بر خاك رخسار
سلام و بندگيهاي فراوان
از اين مسكين بدان خورشيد خوبان
سلامي كز نسيمش جان فزايد
سلامي كز دمش دل برگشايد
سلامي طيرهٔ مشگ تتاري
سلامي رشگ گلبرگ بهاري
سلامي جانفزا چون وصل جانان
سلامي خوش چو خوي مهربانان
سلامي كز وجودش عشق زايد
ز سر تا پاي او بوي دل آيد
رسان اي خوش نسيم نوبهاري
حديثم عرضه دار از روي ياري
بگو ميگويد آن سرگشتهٔ تو
اسير عشق و هجران گشتهٔ تو
ز سوداي غمت ديوانه گشتم
به عشقت در جهان افسانه گشتم
دلارام ودل و جانم تو بودي
مراد از كفر و ايمانم تو بودي
وصالت همدم و همراز من بود
خيالت روز و شب دمساز من بود
به وصلت سال و مه در كامراني
هميكردم به عشرت زندگاني
چنان در وصل تو خو كرده بودم
چنان مهرت به جان پرورده بودم
كه گر يك لحظه بيرويت گذشتي
جهان برچشم من تاريك گشتي
به صد زاري برفتي هوشم از هوش
تنم در تاب رفتي سينه در جوش
كنون شد مدتي تا دورم از تو
بدل خسته به تن رنجورم از تو
برفتي و مرا تنها بماندي
چو مجنون بر سر راهم نشاندي
دلم در آتش سوزان فكندي
مرا در غصهٔ هجران فكندي
نهادي داغ هجران بر دل ريش
گرفتي چون دل ريشم سر خويش
تو آنجا خرم و شادان نشسته
من اينجا در غم از جان دست شسته
تو آنجا در نشاط و شادماني
به عزت ميگذاري زندگاني
من اينجا ديده بر راهت نهاده
به پيغام تو گوش جان گشاده
كجائي اي مداواي دل من
بيا بگشاي از دل مشگل من
كجات آن هر زمان از دلنوازي
كجات آن در وفا گردن فرازي
كنون عمريست اي سرو قبا پوش
كه رفتي و مرا كردي فراموش
نميگوئي مرا بيچارهاي هست
ز ملك عافيت آوارهاي هست
اسيري دردمندي مهرباني
غريبي بيدلي بيخانماني
ز خويش و آشنا بيگانه گشته
ز سوداي غمم ديوانه گشته
نميگوئي كه روزي آرمش ياد
كنم جانش ز بند محنت آزاد
بدو از لطف پيغامي فرستم
به درمانده دلش كامي فرستم
دل درماندگانرا بردي از هوش
به آخر دستشان كردي فراموش
ز راه و رسم دلداري نباشد
فرامشكاري از ياري نباشد
بمردم نازنينا در فراقت
به جان آمد دلم در اشتياقت
بمردم ياد كن وز غم بينديش
مرا مپسند در هجران از اين بيش
نگارينا به حق دوستداري
دلاراما به حق جانسپاري
به حق صحبت ديرينهٔ ما
به حق يوسف و حزن زليخا
به آب ديدهٔ من در فراقت
به آه و نالهٔ من ز اشتياقت
كه پيمان مشكن و عهدم نگه دار
مخور بر جان من زنهار زنهار
چنان كن اي برخ خورشيد خاور
كه تا در زندگي يكبار ديگر
سعادت باز بر من رو نمايد
در اقبال بر من برگشايد
به چشم خويشتن رويت ببينم
به كام خويشتن پيشت نشينم
بيابم از فراقت رستگاري
نبايد بردت از من شرمساري
صبا از روي لطف و راه ياري
چو پيغامم سراسر عرضه داري
بخواه از لعل نوشينش جوابي
بجوي شاديم باز آر آبي
زماني باز گرد و زود بشتاب
مرا يكبار ديگر زنده درياب
به پيغامش روانم تازه گردان
ز بويش مغز جانم تازه گردان
تو تا باز آئيم اي باد شبگير
دمت دلبند و جانبخش و جهانگير
من مسكين سر گردان بييار
به عادت شيون آغازم دگر بار
ز روي بيدلي و بيقراري
همي مويم همي گويم به زاري
شبي چون شام در فرياد و زاري
به صبح آوردم اندر نوحه كاري
صباحي ناگهانم خواب بربود
زماني جانم از زاري بياسود
خرامان آمد اندر خواب نوشين
خيال آن سهي سروم به بالين
مرا ديد اوفتاده زار و مدهوش
ز تاب آتش دل سينه پرجوش
در آب ديدهٔ خود غرق گشته
جگر در تاب و دود از سر گذشته
به جان مجروح و تن بيمار و دل ريش
به كام دشمنان افتاده بي خويش
ز مژگان اشك خونين بر زمين ريخت
ز روي مهرباني در من آويخت
به من ميگفت كاي خو كرده با من
بسي در وصل جان پرورده با من
تو آن در عشق رويم داستاني
تو آن بگزيده يار مهرباني
كه بي من يكدم آرامت نبودي
بجز وصلم دگر كامت نبودي
كنون چون بيمراد از حس تقدير
فتادي در چنين هجران دلگير
در اين سرگشتگي چونست حالت
نميگيرد ز عمر خود ملالت
مرا تا از تو دورم نيست آرام
جدا ماندم بصد ناكامي از كام
خيالي گشتهام در آرزويت
به جان آمد دلم در جستجويت
پريشانحال چون زلف بتانم
چو چشم مست خوبان ناتوانم
نماند از سرو قدم جز خيالي
نماند از ماه رويم جز هلالي
تنم از زندگاني بهرهور نيست
تو را از حال زار من خبر نيست
چو از بوي خيالش جان خبر يافت
ز بيهوشي زماني روي برتافت
تصور شد دلم را كاين وصال است
چه دانستم كه در خوابم خيال است
شدم تا قصهٔ خود عرضه دارم
يكايك زخم هجران برشمارم
درآمد صالح شوريده در كار
شدم از سؤ بخت خفته بيدار
چو خالي ديدم از دلبر شبستان
برآمد از دل پر دردم افغان
دل مجروح زارم زارتر شد
درون خستهام بيمارتر شد
غم هجران بدو ناگفته ماندم
چو زلفش زين سبب آشفته ماندم
خروشي از من محزون برآمد
نفيرم از دل پر خون برآمد
بجز باد صبا ياري نديدم
وز او به هيچ غمخواري نديدم
كه راز دل بجانانم رساند
ز ديد دل به درمانم رساند
پس از ناليدن و فرياد و زاري
بدو گفتم ز روي بيقراري
اگر داري تو عقل و دانش و هوش
بيا بشنو حديث گربه و موش
بخوانم از برايت داستاني
كه در معناي آن حيران بماني
اي خردمند عاقل ودانا
قصهٔ موش و گربه برخوانا
قصهٔ موش و گربهٔ منظوم
گوش كن همچو در غلطانا
از قضاي فلك يكي گربه
بود چون اژدها به كرمانا
شكمش طبل و سينهاش چو سپر
شير دم و پلنگ چنگانا
از غريوش به وقت غريدن
شير درنده شد هراسانا
سر هر سفره چون نهادي پاي
شير از وي شدي گريزانا
روزي اندر شرابخانه شدي
از براي شكار موشانا
در پس خم مينمود كمين
همچو دزدي كه در بيابانا
ناگهان موشكي ز ديواري
جست بر خم مي خروشانا
سر به خم برنهاد و مي نوشيد
مست شد همچو شير غرانا
گفت كو گربه تا سرش بكنم
پوستش پر كنم ز كاهانا
گربه در پيش من چو سگ باشد
كه شود روبرو بميدانا
گربه اين را شنيد و دم نزدي
چنگ و دندان زدي بسوهانا
ناگهان جست و موش را بگرفت
چون پلنگي شكار كوهانا
موش گفتا كه من غلام توام
عفو كن بر من اين گناهانا
مست بودم اگر گهي خوردم
گه فراوان خورند مستانا
گربه گفتا دروغ كمتر گوي
نخورم من فريب و مكرانا
ميشنيدم هرآنچه ميگفتي
آروادين قحبهٔ مسلمانا
گربه آنموش را بكشت و بخورد
سوي مسجد شدي خرامانا
دست و رو را بشست و مسح كشيد
ورد ميخواند همچو ملانا
بار الها كه توبه كردم من
ندرم موش را بدندانا
بهر اين خون ناحق اي خلاق
من تصدق دهم دو من نانا
آنقدر لابه كرد و زاري كردي
تا بحدي كه گشت گريانا
موشكي بود در پس منبر
زود برد اين خبر بموشانا
مژدگاني كه گربه تائب شد
زاهد و عابد و مسلمانا
بود در مسجد آن ستوده خصال
در نماز و نياز و افغانا
اين خبر چون رسيد بر موشان
همه گشتند شاد و خندانا
هفت موش گزيده برجستند
هر يكي كدخدا و دهقانا
برگرفتند بهر گربه ز مهر
هر يكي تحفههاي الوانا
آن يكي شيشهٔ شراب به كف
وان دگر برههاي بريانا
آن يكي طشتكي پر از كشمش
وان دگر يك طبق ز خرمانا
آن يكي ظرفي از پنير به دست
وان دگر ماست با كره نانا
آن يكي خوانچه پلو بر سر
افشره آب ليمو عمانا
نزد گربه شدند آن موشان
با سلام و درود و احسانا
عرض كردند با هزار ادب
كاي فداي رهت همه جانا
لايق خدمت تو پيشكشي
كردهايم ما قبول فرمانا
گربه چون موشكان بديد بخواند
رزقكم في السماء حقانا
من گرسنه بسي بسر بردم
رزقم امروز شد فراوانا
روزه بودم به روزهاي دگر
از براي رضاي رحمانا
هركه كار خدا كند بيقين
روزيش ميشود فراوانا
بعد از آن گفت پيش فرمائيد
قدمي چند اي رفيقانا
موشكان جمله پيش ميرفتند
تنشان همچو بيد لرزانا
ناگهان گربه جست بر موشان
چون مبارز به روز ميدانا
پنج موش گزيده را بگرفت
هر يكي كدخدا و ايلخانا
دو بدين چنگ و دو بدانچنگال
يك به دندان چو شير غرانا
آندو موش دگر كه جان بردند
زود بردند خبر به موشانا
كه چه بنشستهايد اي موشان
خاكتان بر سر اي جوانانا
پنج موش رئيس را بدريد
گربه با چنگها و دندانا
موشكانرا از اين مصيبت و غم
شد لباس همه سياهانا
خاك بر سر كنان همي گفتند
اي دريغا رئيس موشانا
بعد از آن متفق شدند كه ما
ميرويم پاي تخت سلطانا
تا بشه عرض حال خويش كنيم
از ستمهاي خيل گربانا
شاه موشان نشسته بود به تخت
ديد از دور خيل موشانا
همه يكباره كردنش تعظيم
كاي تو شاهنشهي بدورانا
گربه كرده است ظلم بر ماها
اي شهنشه اولم به قربانا
سالي يكدانه ميگرفت از ما
حال حرصش شده فراوانا
اين زمان پنج پنج ميگيرد
چون شده تائب و مسلمانا
درد دل چون به شاه خود گفتند
شاه فرمود كاي عزيزانا
من تلافي به گربه خواهم كرد
كه شود داستان به دورانا
بعد يكهفته لشگري آراست
سيصد و سي هزار موشانا
همه با نيزهها و تير و كمان
همه با سيفهاي برانا
فوجهاي پياده از يكسو
تيغها در ميانه جولانا
چونكه جمع آوري لشگر شد
از خراسان و رشت و گيلانا
يكه موشي وزير لشگر بود
هوشمند و دلير و فطانا
گفت بايد يكي ز ما برود
نزد گربه به شهر كرمانا
يا بيا پاي تخت در خدمت
يا كه آماده باش جنگانا
موشكي بود ايلچي ز قديم
شد روانه به شهر كرمانا
نرم نرمك به گربه حالي كرد
كه منم ايلچي ز شاهانا
خبر آوردهام براي شما
عزم جنگ كرده شاه موشانا
يا برو پاي تخت در خدمت
يا كه آماده باش جنگانا
گربه گفتا كه موش گه خورده
من نيايم برون ز كرمانا
ليكن اندر خفا تدارك كرد
لشگر معظمي ز گربانا
گربههاي براق شير شكار
از صفاهان و يزد و كرمانا
لشگر گربه چون مهيا شد
داد فرمان به سوي ميدانا
لشگر موشها ز راه كوير
لشگر گربه از كهستانا
در بيابان فارس هر دو سپاه
رزم دادند چون دليرانا
جنگ مغلوبه شد در آن وادي
هر طرف رستمانه جنگانا
آنقدر موش و گربه كشته شدند
كه نيايد حساب آسانا
حملهٔ سخت كرد گربه چو شير
بعد از آن زد به قلب موشانا
موشكي اسب گربه را پي كرد
گربه شد سرنگون ز زينانا
الله الله فتاد در موشان
كه بگيريد پهلوانانا
موشكان طبل شاديانه زدند
بهر فتح و ظفر فراوانا
شاه موشان بشد به فيل سوار
لشگر از پيش و پس خروشانا
گربه را هر دو دست بسته بهم
با كلاف و طناب و ريسمانا
شاه گفتا بدار آويزند
اين سگ روسياه نادانا
گربه چون ديد شاه موشانرا
غيرتش شد چو ديگ جوشانا
همچو شيري نشست بر زانو
كند آن ريسمان به دندانا
موشكان را گرفت و زد بزمين
كه شدندي به خاك يكسانا
لشگر از يكطرف فراري شد
شاه از يك جهت گريزانا
از ميان رفت فيل و فيل سوار
مخزن تاج و تخت و ايوانا
هست اين قصهٔ عجيب و غريب
يادگار عبيد زاكانا
جان من پند گير از اين قصه
كه شوي در زمانه شادانا
غرض از موش و گربه برخواندن
مدعا فهم كن پسر جانا
به بهتر طالع و فرخندهتر فال
دوم روز رجب در نون الف ذال
به نظم آوردم اين درد دل ريش
به هر كس باز گفتم قصهٔ خويش
دو هفته هفتصد بكر از عماري
برآوردم چو خاطر كرد ياري
غرض آن بود كين ابيات دلسوز
كند صاحبدلي بر من دعائي
ببخشد حق بر اين دلسوزي من
بود كان ماه گردد روزي من
سخن سازان كه دل پرنور دارند
غم ديوانه را معذور دارند
حديثم چون ندارد رنگ و بوئي
كه خواهد كرد او را جستجوئي
ز ما دانا دلان معني نجويند
دماغ آشفتگان آشفته گويند
كنون وقت است اگر كوتاه گيرم
سوي خاموش گشتن راه گيرم
كسي را پاي دل در گل مبادا
چنين كار كسي مشكل بادا
چه كم گردد خدايا از خدائيت
چه نقصان آيد اندر پادشائيت
كه گر بيچارهاي كامي بيابد
دلافگاري دلارامي بيابد
خداوندا اگر چه دورم از يار
از او ببريدهام اميد يكبار
و گرچه روزگارم زو جدا كرد
فراقش جامهٔ صبرم قبا كرد
قضا دستم ز وصلش كرد كوتاه
قدر ببريد ناگاهم ز دلخواه
ز من دور اوفتاد آن جان شيرين
فراق آمد نصيبم زان نگارين
زمانه خاطر ناشاد خواهد
وصال از دست مشكل داد خواهد
به تاثير اختران بر باد دادند
ز ما هر يك به اقليمي فتادند
به ناكامي شديم از يكدگر دور
به عشق اندر جهان گشتيم مشهور
اميد از وصل جانان برنگيرم
مگر كز غصهٔ هجران بميرم
به فضلت همچنان اميدوارم
كه اميدم نهي اندر كنارم
الها پادشاها بينيازا
خداوندا كريما كار سازا
به صدق سينهٔ پاكان راهت
به شوق عاشقان بارگاهت
به شب ناليدن پا در كمندان
به آه سوزناك مستمندان
به حق صبر بيپايان ايوب
به آب چشم خون افشان يعقوب
به حق ره نوردان طريقت
به حق نيك مردان حقيقت
كه بر جان من مسكين ببخشاي
در رحمت بر اين بيچاره بگشاي
بده كام دل شوريدهٔ من
رسان با من بت بگزيدهٔ من
مرا زين بيشتر در هجر مپسند
به فضل خود برآور پايم از بند
بر احوال تباهم رحمت آور
به آه صبحگاهم رحمت آور
كرم كن بر من بيچاره گشته
چنين گرد جهان آواره گشته
ازين پس درد بر دردم ميفزاي
به سوي وصل يارم راه بنماي
دل ريش عبيد از غم جدا كن
به فضل خويشتن كامش روا كن
خداوندا به حق پاكبازان
به سوز سينهٔ صاحب نيازان
كه هرجا هست چون من مبتلائي
گرفتار كمند دلربائي
دل افكاري اسيري عشق بازي
به كوي عاشقي گردن فرازي
ز عقل و عاقبت بيگانه گشته
به سوداي بتي ديوانه گشته
بده مقصود جان مستمندش
بكن داروي ريش دردمندش
چو من كس را مكن در عشق بيمار
به حق احمد معصوم مختار
هركس كه سر زلف تو آورد بدست
از غاليه فارغ شد و از مشگ برست
عاقل نكند نسبت زلفت با مشگ
داند كه ميان اين و آن فرقي هست
وقت آن شد كه كار دريابيم
در شتاب است عمر بشتابيم
ديدهٔ حرص و آز بر دوزيم
پنجهٔ زهد و زرق برتابيم
ما گدايان كوي ميكدهايم
نه مقيمان كنج محرابيم
نه ز جور زمانه در خشميم
نز جفاي سپهر در تابيم
نه اسيران نام و ناموسيم
نه گرفتار ملك و اسبابيم
بندهٔ يكروان يك رنگيم
دشمن شيخكان قلابيم
گرد كوي مغان هميگرديم
مترصد كه فرصتي يابيم
با مغان بادهٔ مغانه خوريم
تا به كي غصهٔ زمانه خوريم
هر كه او آه عاشقانه زند
آتش از آه او زبانه زند
عشق شمعي از آن برافروز
شعله چون بر شرابخانه زند
مي درآيد به جوش و هر قطره
عكس ديگر بر آستانه زند
هر كه زان باده جرعهاي بچشيد
لاف مستي جاودانه زند
بندهٔ آن دمم كه با ساقي
شاهد ما دم از چمانه زند
با حريفي سه چار كز مستي
اين كند رقص و آن چغانه زند
خيز تا پيش از آنكه مرغ سحر
بال زرين بر آشيانه زند
با مغان بادهٔ مغانه خوريم
تا به كي غصهٔ زمانه خوريم
عقل با روح خودستائي كرد
عشق با هر دو پادشائي كرد
از پس پرده حسن با صد ناز
چهره بنمود و دلربائي كرد
ناگهان التفات عشق بديد
غره شد دعوي خدائي كرد
كار دريافت رند فرزانه
رفت و با عشق آشنائي كرد
صوفي افزوده بود مايهٔ خويش
در سر زهد و پارسائي كرد
هجر بر ما در طرب در بست
وصلش آمد گره گشائي كرد
خيز تا چون ارادتش ما را
سوي ميخانه ره نمائي كرد
با مغان بادهٔ مغانه خوريم
تا به كي غصهٔ زمانه خوريم
عشق گنجيست دل چو ويرانه
عشق شمعيست روح پروانه
در بيابان عشق ميگردد
روح مدهوش و عقل ديوانه
دست تا در نزد به دامن عشق
ره به منزل نبرد فرزانه
خرم آن عارفان كه دنيا را
پشت پائي زدند مردانه
آدم از دانه اوفتاده به دام
آه از اين دام واي از آن دانه
عمر در باختيم تا اكنون
گه به افسون و گه به افسانه
بعد از امروز گر به دست آريم
دامن يار و كنج ميخانه
با مغان بادهٔ مغانه خوريم
تا به كي غصهٔ زمانه خوريم
عقل را دانشي و رائي نيست
بهتر از عشق رهنمائي نيست
طلب عشق و وصل ورزيدن
كار هر مفلس و گدائي نيست
نام جنت مبر كه عاشق را
خوشتر از كوي يار جائي نيست
پاي در كوي زهد و زرق منه
كاندر آن كوي آشنائي نيست
بر در خانقه مرو كه در او
جز ريائي و بوريائي نيست
پيش ما مجلس شراب خوشست
مجلس وعظ را صفائي نيست
راه ميخانه گير تا شب و روز
چون در اسلاميان وفائي نيست
با مغان بادهٔ مغانه خوريم
تا به كي غصهٔ زمانه خوريم
آه از اين صوفيان ازرق پوش
كه ندارند عقل و دانش و هوش
رقص را همچو ني كمر بسته
لوت را همچو سفره حلقه بگوش
از پي صيد در پس زانو
مترصد چو گربهٔ خاموش
شكر آنرا كه نيستي صوفي
عيش ميران و باده ميكن نوش
خيز تا پيش آنكه ناگاهي
بركشد صبحدم خروس خروش
با صبوحي كنان درد آشام
با خراباتيان عشوه فروش
رو به ميخانهٔ مغان آريم
باده در جام و چنگ در آغوش
با مغان بادهٔ مغانه خوريم
تا به كي غصهٔ زمانه خوريم
خيز جانا چمانه برداريم
بادههاي مغانه برداريم
اسب شادي به زير ران آريم
و ز قدح تازيانه برداريم
بيش از اين غصهٔ جهان نخوريم
دل ز كام زمانه برداريم
زهد و تسبيح دام و دانهٔ ماست
از ره اين دام و دانه برداريم
شاهد و نقل و باده برگيريم
دف و چنگ و چغانه برداريم
پيش زانكه ناگهان روزي
رخت از اين آشيانه برداريم
يك زمان چون عبيد زاكاني
راه خمارخانه برداريم
با مغان بادهٔ مغانه خوريم
تا به كي غصهٔ زمانه خوريم
گفتم عقلم گفت كه حيران منست
گفتم جانم گفت كه قربان منست
گفتم كه دلم گفت كه آن ديوانه
در سلسلهٔ زلف پريشان منست
اي مقصد خورشيد پرستان رويت
محراب جهانيان خم ابرويت
سرمايهٔ عيش تنگدستان دهنت
سر رشتهٔ دلهاي پريشان مويت
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد