هر بوي كه از مشك و قرنفل شنوي
از دولت آن زلف چو سنبل شنوي
چون نغمهٔ بلبل ز پي گل شنوي
گل گفته بود هر چه ز بلبل شنوي
بتي فرخ رخي فرخنده رائي
به شهرستان خوبي پادشاهي
ميان نازنينان نازنيني
ز شيرينيش شيرين خوشه چيني
رخش گلبرگ خوبي ساز كرده
قدش بر سرو رعنا ناز كرده
گرفته سنبلش بر گل وطن گاه
سهيل آويخته از گوشهٔ ماه
بهار لطف را نازنده سروي
به باغ دلبري رعنا تذروي
ز عنبر راه را پيرايه كرده
گلش را چتر سنبل سايه كرده
نهان در عقد لؤلؤ درج ياقوت
حديث شكرينش روح را قوت
دو چشمش چون دو جادوي فسونكار
دو زلفش كاروان مشگ تاتار
دهانش در حقيقت كمتر از هيچ
سر زلفين جعدش پيچ در پيچ
خدايا تا از اين فيروزه ايوان
فروزد ماه و مهر و تير و كيوان
شه خاور جهان آراي باشد
زمان باقي زمين بر جاي باشد
بر اين نيلوفري كاخ كياني
كند خورشيد تابان قهرماني
جهانرا چار عنصر مايه باشد
مكانرا از جهت شش پايه باشد
ز جوهر تا عرض راهست تاري
هيولا تا كند صورت نگاري
هميشه تا فراز فرش غبرا
معلق باشد اين نه سقف مينا
جهان محكوم سلطان جهان باد
فلك مامور شاه كامران باد
نخستين دم كه خاطر خامه دربست
بر اين ديباي ششتر نقش بربست
چو استاد طبيعت داد سازش
نوشتم نام خسرو بر طرازش
شهنشاه جهان داراي عالم
چراغ دودمان نسل آدم
همايون گوهر درياي شاهي
وجودش آيت لطف الهي
ضميرش نقطهٔ پرگار معني
درونش مهبط انوار معني
جم ثاني جمال دنيي و دين
ابواسحاق سلطان السلاطين
خجسته پادشاه دادگستر
جهانگير آفتاب هفت كشور
غلام بارگاهش تاجداران
جنابش سجدهگاه شهرياران
زخيلش هر سوي صاحب كلاهي
سپاهش هريكي ميري و شاهي
بروز بزم چون برگاه جمشيد
بگاه رزم چون تابنده خورشيد
سريرش پايه بر گردون كشيده
قدم بر جاي افريدون كشيده
سرافكنده برش هر سر فرازي
ز باغش هر تذوري شاهبازي
بدو بادا فلك را سربلندي
مبادا دشمنش را زورمندي
در او قبلهٔ اقبال بادا
حريمش كعبهٔ آمال بادا
گرم اقبال روزي يار گردد
غنوده بخت من بيدار گردد
بر آن درگاه خواهم داد از اين دل
مسلمانان مرا فرياد از اين دل
دلي دارم دل از جان برگرفته
اميد از كفر و ايمان برگرفته
دل ريشي غم اندوزي بلائي
به دام عشق خوبان مبتلائي
دلي شوريده شكلي بيقراري
دلي ديوانهاي آشفته كاري
دلي دارم غم دوري كشيده
ز چشم يار رنجوري كشيده
دلي كو از خدا شرمي ندارد
ز روي خلق آزرمي ندارد
مشقت خانهٔ عشق آشياني
محلت ديدهٔ بي دودماني
بخون آغشته اي سودا مزاجي
كهن بيمار عشق بي علاجي
چو چشم شاهدان پيوسته مستي
مغي كافر نهادي بت پرستي
چو زلف كافران آشفته كاري
سيه روئي پريشان روزگاري
هميشه بر بلاي عشق مفتون
سراپاي وجودش قطرهٔ خون
نباشد در پي مالي و جاهي
نباشد هرگزش روئي به راهي
ز غم هردم به صد دستان برآيد
ز بهر خط و خالش جان برآيد
ز شيدائي و خود رائي نترسد
چو نادانان ز رسوائي نترسد
شود حيران هر شوخي و شنگي
نباشد هرگزش نامي و ننگي
هرانكو داردش چون ديده در تاب
نهانش را به خون دل دهد آب
درون خويش دائم ريش خواهد
بلا چندانكه بيند بيش خواهد
هميشه سوگواري پيشه دارد
هميشه عاشقي انديشه دارد
ز دور ار سرو بالائي ببيند
به پايش در فتد دردش بچيند
چو دست نار پستاني بگيرد
به پيش نار بستانش بميرد
ز بهر خوبرويان جان ببازد
به كفر زلفشان ايمان ببازد
تو گوئي عادت پروانه دارد
به جان خويشتن پروا ندارد
من از افكار او پيوسته افگار
من از تيمار او پيوسته بيمار
به نور چشم بيند هر كسي راه
دل مسكين ز چشم افتاده در چاه
مرا دل كشت فرياد از كه خواهم
اسير دل شدم داد از كه خواهم؟
ز دست اين دل ديوانه مستم
درون سينه دشمن ميپرستم
نديده دانهاي از وصف دلدار
به دام دل گرفتارم گرفتار
بدينسان خسته كسرا دل مبادا
كسي را كار دل مشكل مبادا
ز دست دل شدم با غصه دمساز
خدايا اين دلم را چارهاي ساز
مرا دل در غم دلداري افكند
به دام عشق گل رخساري افكند

خواجه نظامالدين عبيدالله زاكاني
شاعر و لطيفهپرداز نامدارايران در قرن هشتم هجري است. وي ازخاندان زاكانيان بوده و زاكانيان تيرهاي از اعراب هستند كه به قزوين مهاجرت كرده و آنجا ساكن شده بودند. وي به لحاظ وضعيت اجتماعي آن روزگار، به طنز روي آورد و نظم و نثر خود را وسيله حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معايب طبقه مشخصي از اجتماع قرار داد. وي در حدود سالهاي ۷۷۱ و ۷۷۲ هجري قمري زندگي را بدرود گفت. از آثار برگزيده او ميتوان به مثنوي عشاقنامه، كتاب اخلاقالاشراف، ريشنامه، صد پند، لطايف و ظرايف، رساله دلگشا و بالاخره منظومه معروف موش و گربه اشاره كرد.
نخستين روز كاين چشم بلاكش
مرا از عشق او در جان زد آتش
دل از جان و جواني بر گرفتم
اميد از زندگاني بر گرفتم
چنان در عشق او ديوانه گشتم
كه در ديوانگي افسانه گشتم
خرد ميگفت كي مدهوش بيمار
غمش را در ميان جان نگه دار
اگر دل ميدهي باري بدو ده
به هر خواري كه آيد دل فرو ده
گهي چون شمع ميافروز از عشق
چو پروانه گهي ميسوز از عشق
مينديش ار جگر خوناب گيرد
كه چشم از آتش دل آب گيرد
خراب عشق شو كاباد گشتي
غلام عشق شو كازاد گشتي
حديث عشق انجامي ندارد
خرد جز عاشقي كامي ندارد
منوش از دهر جز پيمانهٔ عشق
مياور ياد جز افسانهٔ عشق
دلي كو با بتي عشقي نورزد
مخوانش دل كه او چيزي نيرزد
نداند هركه او شوقي ندارد
كه دل بي عاشقي كامي ندارد
چرا جز عشق چيزي پرورد دل
اگر سوزي نباشد بفسرد دل
مباد آندل كه او سوزي ندارد
هواي مجلس افروزي ندارد
برو در عشقبازي سر برافراز
به كوي عشق نام و ننگ در باز
كزين بهتر خرد را پيشهاي نيست
وزين به در جهان انديشهاي نيست
شنيدم پند و دل در عشق بستم
چو مدهوشان ز جام عشق مستم
به دست عشق دادم ملك جانرا
صلاي عشق در دادم جهان را
وگر در دام عشق انداختم دل
شدم آماج محنت باختم دل
از اين پس كعبهٔ من كوي او بس
مرا محراب جان ابروي او بس
خم ابروي ا و در جان فزائي
طراز آستين دلربائي
خدا از لطف محضش آفريده
به نام ايزد زهي لطف خدائي
به غمزه چشم مستش كرده پيدا
رسوم مستي و سحر آزمائي
ز كوي او غباري كاورد باد
كند در چشم جانها توتيائي
چو بنمايد رخ چون ماه تابان
برو پيشش گدائي كن گدائي
در آن شبهاي تار از بيقراري
چو بسياري بناليدم بزاري
مگر كز آه من سرو گلندام
صدائي گوش كرد از گوشهٔ بام
بر آن ناليدن من رحمت آورد
خرامان رو به نزديكان خود كرد
يكي را زان پريرويان طناز
حكايت باز ميپرسيد در راز
كه اين مسكين سودائي كدامست
كز اين دردسرش سوداي خامست
ز كوي ما كرا ميجويد آخر
به گرد ما چرا ميپويد آخر
كه كردش اينچنين بيخواب و آرام
كدامين دانه افكندش در اين دام
كه زينسان بيخور و بيخواب كردش
كه از غم ديدهٔ پر خوناب كردش
كدامين غمزه زد بر جان او تير
كه با نخجيربانش كرد نخجير
كدامين سيل بگرفتش گذرگاه
كدامين شوخ چشمش برد از راه
جوابش داد كين دل داده از دست
به كوي ما درآيد هر شبي مست
گهي در خاك غلطد همچو مستان
گهي سجده برد چون بت پرستان
كسي زو نشنود جز ناله آواز
ز شيدائي نگويد با كسي راز
درين دردش كسي فريادرس نيست
به غير از آه سردش همنفس نيست
همه وقتي در اين شبهاي تاري
گهي نالد گهي گريد بزاري
به شب با اختران دمساز گردد
چو روز آيد دگر ره باز گردد
مدام از ديده خون بر چهره راند
كسي احوال اين مسكين نداند
به خنده گفت كين خام اوفتادست
همانا نو در اين دام اوفتادست
دگر عاشق بدين زاري نباشد
بدين خواري و غمخواري نباشد
بغايت تند ميسوزد چراغش
خلل كرده است پنداري دماغش
چنين شوريده، سامان دير يابد
چنين بيمار، درمان دير يابد
بدين سان كوي ما، او را نشايد
چنين ديوانه را زنجير بايد
كجا يابد كليد اين بستگي را
كه سازد مرهم اين دلخستگي را
كه جويد با چنين كس آشنائي
شكستش را كه سازد موميائي
گمان بردي دلي ناموس كردي
بر اين آسوده دل افسوس كردي
دلم زين بيش غوغا برنتابد
سرم زين بيش سودا برنتابد
غمت را گو بدار از جان ما دست
كه آن ديوانه يغما برنتابد
ز شوقت بر دل ديوانهٔ ماست
غمي كان سنگ خارا برنتابد
ز چشمم هر شبي مژگان براند
چنان سيلي كه دريا برنتابد
بيا امشب مگو فردا كه اين كار
دگر امروز و فردا برنتابد
سر اندر پايت اندازيم چون زلف
اگر زلفت سر از ما برنتابد
عبيد از درد كي يابد رهائي
چو درد دل مداوا برنتابد
شبي شوقم شبيخون بر سر آورد
ز غم در پاي دل جوشي برآورد
تنم زنار گبران در ميان بست
دل شوريده شوري در جهان بست
بكلي از خرد بيگانه گشتم
چو افيون خوردگان ديوانه گشتم
چو زلفش بيقراري پيشه كردم
فغان و آه و زاري پيشه كردم
ز مژگان اشگ خونين ميفشاندم
به آبي آتش دل مينشاندم
نميآسودم از فرياد و زاري
نميترسيدم از دشنام و خواري
خروشم گوش گردون خيره ميكرد
هوا را دود آهم تيره ميكرد
پياپي زهر هجران ميچشيدم
قلم بر هستي خود ميكشيدم
همه شب گرد منزلگاه يارم
طواف كعبهٔ جان بود كارم
ضميرم با خيالش راز ميخواند
بسوز اين بيتها را باز ميخواند
بديدم چشم مستت رفتم از دست
گوام داير دلي گويائي هست ؟
دلم خود رفت و ميترسم كه روزي
به مهرت هم نسي خوش كامم اج دست ؟
بب زندگي اين خوش عبارت
لوانت لاوه نج من ذبل و كان بست ؟
دمي بر عاشق خود مهربان شو
كجاي مهرواني كسب اومي كست ؟
اگر روزي ببينم روي خوبت
به جم شهر اندر واسر زبان دست؟
ز عشقت گر همام از جان برآيد
مواجش كان يوان بمرد و وارست ؟
به گوش خاوا كني پشتش بويني
به بويت خسته بي جهنامه سرمست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد