بخش ۲۳ - آمدن معشوق به خانهٔ عاشق

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۳ - آمدن معشوق به خانهٔ عاشق

۳۲ بازديد


چو زرين بال عنقاي سرافراز
ز مشرق سوي مغرب كرد پرواز
نهان گرديد شمع گيتي افروز
سپاه شام شد بر روز پيروز
عروس مهر رفت اندر عماري
مقرر گشت بر شب پرده‌داري
هيون كوه را در سايه بستند
ز گوهر بر فلك پيرايه بستند
فرو شد شاه خاور در سياهي
برآمد ماه بر اورنگ شاهي
در آن گلشن كه ماوا جاي من بود
بدان صورت كه رسم و راي من بود
به آئين جايگاهي ساز كردم
بروي دوستان در باز كردم
مقامي همچو جنت جانفزائي
چو گلزار ارم بستان سرائي
ز خاكش عنبر تر رشك برده
ز آبش حوض كوثر غوطه خورده
نشستم گوش بر در ديده بر راه
بيمن دولت بيدار ناگاه
خور خرم خرام و حور مهوش
گل نازك مزاج و سرو سركش
چو گنج از ديدهٔ مردم نهاني
بدان رونق بدان آئين كه داني
درآمد ناگهان سرمست و دلشاد
نقاب از روي چون خورشيد بگشاد
مبارك ساعتي فرخنده روزي
كه باز آيد ز در مجلس فروزي
بديدم رويش و ديوانه گشتم
بر شمع رخش پروانه گشتم
به دستي چادر از رخ باز ميكرد
به دستي زلف مشكين ساز ميكرد
چو زد خورشيد رويش در سرا تيغ
برون آمد گل از غنچه مه از ميغ
ز زيبائي گلش در پاي ميمرد
صنوبر پيش قدش سجده ميبرد
كمند زلف مشكين تاب داده
ز سنبل خرمني بر گل نهاده
لب از باد نفس افكار گشته
خمارين نرگسش بيمار گشته
دهانش ز آب حيوان آب برده
عقيقش رونق عناب برده
صبا زلفش پريشان كرده در راه
گلاب انگيز گشته گوشهٔ ماه
بهشت آئين شد از وي خانهٔ ما
منور گشت از او كاشانهٔ ما
ز عزت بر سر و چشمش نشاندم
زرش بر سر، سرش در پا فشاندم
ز رويش خانه بستاني دگر شد
سراي ما گلستاني دگر شد
كسي كامي كه ميجويد همه سال
چو با دست آيدش چون باشد احوال
نشسته او و من استاده خاموش
در او بكشاده چشم و رفته از هوش
چو بيماري كه درمان باز يابد
چو درمان مرده‌اي جان باز يابد
ز دل آتش فروزان پيش رويش
چو شمع از دور سوزان پيش رويش
نظر بر شمع رخسارش نهاده
چو شمعم آتشي بر جان فتاده
رميده صبر و دل از جاي رفته
زبان از كار و زور از پاي رفته
چو چشم فتنه‌جويان رفته در خواب
مسلط گشته بر آفاق مهتاب
نشاط انگيز بزمي ساز كرديم
ز هر سو مطربان آواز كرديم
درآمد ساقي از در خرم و شاد
مي آورد و صلاي عيش در داد
گرفتم از رخش فالي مبارك
زهي وقت خوش و حال مبارك
زبانگ ني فلك را گوش بگرفت
جهان آواز نوشا نوش بگرفت
بخار مي خرد را خانه پرداز
بخور عود و عنبر گشته غماز
پياپي جام زرين دور ميكرد
دو چشمش ناز و ساقي جور ميكرد
جهان بر عشرت ما رشگ ميبرد
بر آن شب زهره شبها رشگ ميبرد
خرد را چون دماغ از مي سبك شد
حيا را شيشهٔ دعوي تنك شد
چو خلخال زرش در پا فتادم
به عزت بوسه بر پايش نهادم
نشستم پيشش از گستاخ روئي
شدم گستاخ در بيهوده گوئي
حديث تن بر جان عرضه كردم
شكايتهاي هجران عرضه كردم
وز آن اندوه بي‌اندازه خوردن
وز آن هرلحظه زخمي تازه خوردن
وز آن آب سرشگ و آه دلسوز
وز آن ناليدن شبهاي بي‌روز
وز آن رندي وز آن بي‌آب و رنگي
وز آن مستي وزان بي‌نام و ننگي
وز آن عجز غلام و دايه بردن
حمايت بر در همسايه بردن
چو از حال خودش آگاه كردم
خجل گشتم سخن كوتاه كردم
مرا چون آنچنان بي‌خويشتن ديد
به چشم مرحمت در حال من ديد
پريشان گشت و با دل داوري كرد
زبان بگشاد و مسكين پروري كرد
حكايتهاي عذرآميز ميگفت
شكايتهاي شوق انگيز ميگفت
به هر لطفي كه با اين بنده ميكرد
تو گوئي مرده‌اي را زنده ميكرد
چو خوش باشد سخن با يار گفتن
غم ديرينه با غمخوار گفتن
مرا چون وصل او اميدگاهي
شبي چون سالي و روزي چو ماهي
چه خوش سالي چه خوش ماهيكه آن بود
چه خوش وقتي چه خوش حاليكه آن بود
جواني بود و عيش و شادماني
خوشا آن دولت و آن كامراني
كه يابد آنچنان دوران ديگر
كه بيند مثل آن دوران، ديگر
خوشا آندور و آن تيمار و آن سوز
خوشا آن موسم و آنوقت و آنروز
گرفتم دولتم دمساز گردد
كجا روز جواني باز گردد
اگر روزي نشاط و ناز بينم
شب قدري چنان كي باز بينم
همه شب تا سحر مي نوش ميكرد
مرا از شوق خود مدهوش ميكرد
سحرگاهي صبوحي كرد برخاست
به زيبا روي خود گلشن بياراست
چمن از مقدمش در شادي آمد
ز قدش سرو در آزادي آمد
چمان چون شاخ ريحان ميخراميد
چو گل بر طرف بستان ميخراميد
گل از شوق رخ رعناش ميمرد
صنوبر پيش سر تا پاش ميمرد
ز لعلش تنگ مانده غنچه را دل
ز قدش سرو بن را پاي درگل
صبا هرگه كه رخسارش بديدي
بخواندي آيتي بروي دميدي
چو بگذشتي چنان بالا بلندي
فشاندي لاله بر آتش سپندي
چو گل پيش خودش ميديد در خود
به صد افسوس ميخنديد بر خود
نظر چون بر رخ زيباش ميكرد
به دامان زر نثار پاش ميكرد
شقايق جامه بر تن چاك ميزد
ز شوق او كله بر خاك ميزد
صنوبر بندهٔ بالاش مي‌شد
بساط سبزه خاك پاش مي‌شد
بدين رونق چو گامي چند پيمود
نشاط افزود و عزم باده فرمود
كنار آب ديد و سايهٔ سرو
دمي از لطف شد همسايهٔ سرو
بهر دم كز شراب ناب ميزد
رخش رنگي دگر بر آب ميزد
چنين زيبا نگاري دل ستاني
به رعنائي و خوبي داستاني
گهي بر ياد گل مي نوش ميكرد
گهي آواز بلبل گوش ميكرد
نسيم نوبهار و نكهت گل
نواي قمري و گلبانگ بلبل
دل غنچه چو طبع تنگدستان
شده نرگس چو چشم نيم‌مستان
چكاوك بيقراري پيشه كرده
چو من فرياد و زاري پيشه كرده
چو گبران لاله در آتش فشاني
مقرر بر عنادل زنده خواني
بريد سبز پوشان گشته بلبل
ز جوش گل خروشان گشته بلبل
ز هر مستي سرود آغاز كرده
بهر برگي نوائي ساز كرده
دمادم نالهٔ دلسوز ميكرد
نوا در پردهٔ نوروز ميكرد
به آواز بلند از شاخ شمشاد
سحرگاه اين ندا در باغ دردار
بياور ساقيا مي در ده امروز
كه بختم فرخ است و روز پيروز
از اين خوشتر سر و كاري كه دارد
چنين باغي چنين ياري كه دارد
زهي موسم زهي جنت زهي حور
از اين مجلس خدايا چشم بد دور
بده ساغر كه ياران مي‌پرستند
ز بوي جرعه گلها نيم مستند
مباش ار عاقلي يك لحظه هشيار
كه هشياري فلاكت آورد بار
مخور غم تا به شادي ميتوان خورد
غم دور فلك تا كي توان خورد
غم بيهوده پاياني ندارد
بغير از باده درماني ندارد
در اين ده روز عمر سست بنياد
مياور تا توان جز خرمي ياد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد