بخش ۲۰ - وصف بهار

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۰ - وصف بهار

۳۱ بازديد


سحرگاهي كه باد صبحگاهي
ببرد از چهرهٔ گردون سياهي
شفق شنگرف بر مينا پراكند
فلك دردانه بر دريا پراكند
ز مشرق شاه خاور تيغ برداشت
سپاه زنگبار اقليم بگذاشت
كلاه از فرق فرقد در ربودند
نطاق از برج جوزا برگشودند
دم جانبخش باد نوبهاري
جهان ميكرد پر مشگ تتاري
سمن گوئي گريبان باز ميكرد
صبا بر غنچه هردم ناز ميكرد
عذار گل به آب ژاله مي‌شست
به اشك ابر روي لاله مي‌شست
بنفشه جعد مشكين شانه ميزد
چكاوك نعرهٔ مستانه ميزد
نسيم از جيب و دامان مشكريزان
چو مستان هردمي افتان و خيزان
گهي همراز مرزنگوش ميشد
گهي با لاله هم‌آغوش مي‌شد
شكوفه خنده ناك از باد گل بوي
گشاده سنبل سيراب گيسوي
خرامان در چمن سرو سرافراز
ز مستي چشم نرگس گشته پرناز
چمن چون طوطيان پر باز كرده
غزال از نافه مشگ انداز كرده
درفشان از كنار كوه و صحرا
چراغ لاله چون قنديل ترسا
صبا جعد بنفشه تاب ميداد
ز شبنم سبزه خنجر آب ميداد
عروس گل عماري ساز كرده
ز خوبي بر رياحين ناز كرده
سمن چون شكل پروين خنده ميزد
شكوفه بر رياحين خنده ميزد
نسيم صبحدم جان تازه ميكرد
خرد ميديد و ايمان تازه ميكرد
رياحين از شراب حسن سرمست
سحاب سيمگون رشاشه در دست
ز بس درها كه برگلزار ميريخت
گلاب از چهرهٔ گلناز ميريخت
صنوبر چون عروسان پرنيان پوش
چمن را شاهدي چون گل در آغوش
گرفته سر بلندي پايهٔ سرو
خنك آب روان و سايهٔ سرو
در اين موسم كه گل دل مي‌ربايد
صبا در باغ معجز مينمايد
من اندر كنج باغي باده در سر
گرفته ساغري بر ياد دلبر
نهان در گوشه‌اي تنها نشسته
ز صد جا خار غم در پا شكسته
خيالي در دلم ماوا گرفته
وز آن سودا دلم صحرا گرفته
نه همدردي كه دردي باز گويم
نه همرازي كه با او راز گويم
سر اندر پيش چون مستان فكنده
چو بلبل ناله در بستان فكنده
رخم چون لاله از بس اشگ گلگون
چو گل خونين جگر چون غنچه پرخون
به ياد روي آن سرو گلندام
گرفته با گل و با سرو آرام
گهي بر ياد آن گل مي‌شدم مست
گهي چون سرو بر سر ميزدم دست
خيالم آنكه گوئي ناگهاني
بود كز وصل او يابم نشاني
در اين حسرت ز حد بگذشت سوزم
در اين سودا به پايان رفت روزم
شب آمد باز دل بر غم نهادم
زمام دل به دست غصه دادم
هميگفتم در آن شب زنده داري
در آن بي‌ياري و بي‌غمگساري


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد