بخش ۲۴ - در صفت وصال

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۴ - در صفت وصال

۳۶ بازديد


چنين زيبا نگاري دلستاني
به رعنائي و خوبي داستاني
چنان بر عاشق خود مهربان بود
كه گوئي عاشق جان و جهان بود
نبودي با منش جز مهرباني
نديديم جز از او شيرين زباني
مدامم خرمي دمساز بودي
به رويش چشم جانم باز بودي
به دل گفتم كه اي مدهوش بيمار
غمش را در ميان جان نگهدار
كزين خوشتر كسي دلبر نيابد
به خوبي كس از اين بهتر نيابد
بهم خوش بود ما را روزگاري
به وصلش داشتم خوش كار و باري
سعادت يار و بختم همنشين بود
زمان در حكم و اقبالم قرين بود
ز طالع خرم و دلشاد بودم
ز بند هر غمي آزاد بودم
جهان محكوم و دولت ياورم بود
فلك مامور و اختر چاكرم بود
كنون زان عيش جز خون در دلم نيست
در آن شادي بجز غم حاصلم نيست
تني خسته دلي غمناك دارم
به دستي باد و دستي خاك دارم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد