لب هر كه بر آن لعل طربناك نهد
پا بر سر نه كرسي افلاك نهد
خورشيد چو ماه پيش رويش به ادب
هر روز دو بار روي بر خاك نهد
گر وصل تو دست من شيدا گيرد
وين درد و فراق راه صحراگيرد
هم حال من از روي تو نيكو گردد
هم كار من از قد تو بالا گيرد
قومي ز پي مذهب و دين ميسوزند
قومي ز براي حور عين ميسوزند
من شاهد و مي دارم و باغي چو بهشت
ويشان همه در حسرت اين ميسوزند
زين گونه كه اين شمع روان ميسوزد
گوئي ز فراق دوستان ميسوزد
گر گريه كنيم هر دو با هم شايد
كو را و مرا رشتهٔ جان ميسوزد
دانا ز مي و مغانه مي نگريزد
وز چنگ و دف و چغانه مي نگريزد
يك شاهد و دو نديم و سه جام شراب
البته از اين سه گانه مي نگريزد
وصف لب او سخن چو آغاز كند
وان رنگ رخش كه بر سمن ناز كند
از غنچه شنو چو غنچه لب بگشايد
وز گل بطلب چو گل دهن باز كند
دل با رخ دلبري صفائي دارد
كو هر نفسي ميل به جائي دارد
شرح شب هجران و پريشاني ما
چون زلف بتان دراز نائي دارد
اي در سر هر كس از تو سوداي دگر
در راه تو هر طايفه را راي دگر
چيزي ز تو هر كسي تمنا دارد
ما جز تو نداريم تمناي دگر
هر لحظه رسد به من بلائي ديگر
آيد به دلم زخم ز جائي ديگر
بر درد سري كز فلكم راست بود
امروز فزود درد پائي ديگر
اي دل پس از اين انده بيهوده مخور
زين پيش غم بوده و نابوده مخور
جان ميده وداد طمع و حرص مده
غم ميخور و نان منت آلوده مخور
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد