تا مهر توام در دل شوريده نشست
وافتاد مرا چشم بدان نرگس مست
اين غم ز دلم نمينهد پاي برون
وين اشگ ز دامنم نميدارد دست
دنيا نه مقام ماست نه جاي نشست
فرزانه در او خراب اوليتر و مست
بر آتش غم ز باده آبي ميزن
زان پيش كه در خاك روي باد بدست
دوران بقا بيمي و ساقي حشواست
بي زمزمهٔ ناي عراقي حشو است
چندانكه فذالك جهان مينگرم
بارز همه عشرتست و باقي حشواست
هرچند كه درد دل هر خسته بسيست
وز دست فلك رشتهٔ بگسسته بسيست
زنهار ز كار بسته دل تنگ مدار
در نامهٔ غيب راز سربسته بسيست
ميكوش كه تا ز اهل نظر خوانندت
وز عالم راز بيخبر خوانندت
گر خير كني فرشته خوانند ترا
ور ميل بشر كني بشر خوانندت
امشب من و چنگيي و معشوقهٔ چست
بوديم به عيش و عهد كرديم درست
ساقي ز بلور ناب بر روي زمين
ميكشت عقيق و لؤلؤتر ميرست
هر چند بهشت صد كرامت دارد
مرغ و مي و حور سرو قامت دارد
ساقي بده اين بادهٔ گلرنگ به نقد
كان نسيهٔ او سر به قيامت دارد
اين شمع كه شب در انجمن ميخندد
ماند بگلي كه در چمن ميخندد
هر شب كه به بالين من آيد تا روز
ميسوزد و بر گريهٔ من ميخندد
گل كز رخ او خجل فرو ميماند
چيزيش بدان غاليهبو ميماند
ماه شب چهارده چو بر ميآيد
او نيست ولي نيك بدو ميماند
اي شعلهاي از پرتو رويت خورشيد
رويم ز غمت زرد شد و موي سفيد
از وصل تو هر كه بود در جمله جهان
بر داشت نصيبي و من خسته اميد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد