اي كاش! بدانمي كه من كيستمي؟
تا در نظرش بهتر ازين زيستمي
يا جمله تنم ديده شده، تا شب و روز
در حسرت عمر رفته بگريستمي
چون خاك زمين اگر عناكش باشي
وز باد هواي دهر ناخوش باشي
زنهار! ز دست ناكسان آب حيات
بر لب ننهي، گرچه در آتش باشي
گر من به صلاح خويش كوشان بدمي
سالار همه كبودپوشان بدمي
اكنون كه اسير و رند و ميخوار شدم
اي كاش! غلام ميفروشان بدمي
گر مونس و همدمي دمي يافتمي
زو چاره و مرهمي همي يافتمي
از آتش دل سوختمي سر تا پاي
از ديده اگر نمي نمييافتمي
در عشق ببر از همه، گر بتواني
جانا طلب كسي مكن، تا داني
تا با دگرانت سر و كاري باشد
با ما سر و كارت نبود، ناداني
حال من خستهٔ گدا ميداني
وين درد دل مرا دوا ميداني
با تو چه كنم قصهٔ درد دل ريش؟
ناگفته چو جمله حال ما ميداني
تو واقف اسرار من آنگاه شوي
كز ديده و دل بندهٔ آن ماه شوي
روزيت اگر به روز من بنشاند
از حالت شبهاي من آگاه شوي
اي كرده غمت با دل من روي به روي
زلف تو كند حال دلم موي به موي
اندر طلبت چو لوليان ميگردم
دور از در تو، دربدر و كوي به كوي
گفتم كه: اگر چه آفت جان مني
جان پيش كشم تو را، كه جانان مني
گفتا كه: اگر بندهٔ فرمان مني
آن دگران مباش، چون زآن مني
اي لطف تو دستگير هر رسوايي
وي عفو تو پردهپوش هر خود رايي
بخشاي بدان بنده، كه اندر همه عمر
جز درگه تو دگر ندارد جايي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد