در عشق تو زارتر ز موي تو شديم
خاك قدم سگان كوي تو شديم
روي دل هر كسي به روي دگري است
ماييم كه بتپرست روي تو شديم
آزاده دلي ز خويشتن ميخواهم
و آسوده كسي ز جان و تن ميخواهم
آن به كه چنان شوم كه او ميخواهد
كاين كار چنان نيست كه من ميخواهم
چون درد نداري، اي دل سرگردان
رفتن ببر طبيب بيفايده دان
درمان طلبد كسي كه دردي دارد
چون نيست تو را درد چه جويي درمان؟
امروز به شهر دل پريشان ماييم
ننگ همه دوستان و خويشان ماييم
رندان و مقامران رسوا شده را
گر ميطلبي، بيا، كه ايشان ماييم
تا چند مرا به دست هجران دادن؟
آخر همه عمر عشوه نتوان دادن
رخ باز نماي، تا روان جان بدهم
در پيش رخ تو ميتوان جان دادن
هر شب به سر كوي تو آيم به فغان
باشد كه كني درد دلم را درمان
گر بر در تو بار نيابم، باري
از پيش سگان كوي خويشم، بمران
هر دم شب هجران تو، اي جان و جهان
تاريكتر است و مينگيرد نقصان
يا ديدهٔ بخت من مگر كور شده است؟
يا نيست شب هجر تو را خود پايان؟
اي نفس خسيس، رو تباهي ميكن
تا جان خسته است روسياهي ميكن
اكنون چو اميد من فگندي بر خاك
خاكت به سر است، هر چه خواهي ميكن
خورشيد رخا، ز بنده تحويل مكن
اين وصل مرا به هجر تبديل مكن
خواهي كه جدا شوي ز من بيسببي؟
خود دهر جدا كند، تو تعجيل مكن
هان! راز دل خستهٔ ما فاش مكن
با يار عزيز خويش پرخاش مكن
آن دل كه به هر دو كون سر در ناورد
اكنون كه اسير توست رسواش مكن
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد