بخش ۷ - واقف شدن معشوق از حال عاشق

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۷ - واقف شدن معشوق از حال عاشق

۳۲ بازديد


در آن شبهاي تار از بيقراري
چو بسياري بناليدم بزاري
مگر كز آه من سرو گلندام
صدائي گوش كرد از گوشهٔ بام
بر آن ناليدن من رحمت آورد
خرامان رو به نزديكان خود كرد
يكي را زان پريرويان طناز
حكايت باز ميپرسيد در راز
كه اين مسكين سودائي كدامست
كز اين دردسرش سوداي خامست
ز كوي ما كرا مي‌جويد آخر
به گرد ما چرا مي‌پويد آخر
كه كردش اينچنين بيخواب و آرام
كدامين دانه افكندش در اين دام
كه زينسان بيخور و بيخواب كردش
كه از غم ديدهٔ پر خوناب كردش
كدامين غمزه زد بر جان او تير
كه با نخجيربانش كرد نخجير
كدامين سيل بگرفتش گذرگاه
كدامين شوخ چشمش برد از راه
جوابش داد كين دل داده از دست
به كوي ما درآيد هر شبي مست
گهي در خاك غلطد همچو مستان
گهي سجده برد چون بت پرستان
كسي زو نشنود جز ناله آواز
ز شيدائي نگويد با كسي راز
درين دردش كسي فريادرس نيست
به غير از آه سردش هم‌نفس نيست
همه وقتي در اين شب‌هاي تاري
گهي نالد گهي گريد بزاري
به شب با اختران دمساز گردد
چو روز آيد دگر ره باز گردد
مدام از ديده خون بر چهره راند
كسي احوال اين مسكين نداند
به خنده گفت كين خام اوفتادست
همانا نو در اين دام اوفتادست
دگر عاشق بدين زاري نباشد
بدين خواري و غمخواري نباشد
بغايت تند ميسوزد چراغش
خلل كرده است پنداري دماغش
چنين شوريده، سامان دير يابد
چنين بيمار، درمان دير يابد
بدين سان كوي ما، او را نشايد
چنين ديوانه را زنجير بايد
كجا يابد كليد اين بستگي را
كه سازد مرهم اين دلخستگي را
كه جويد با چنين كس آشنائي
شكستش را كه سازد موميائي
گمان بردي دلي ناموس كردي
بر اين آسوده دل افسوس كردي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد