اي ياد تو آفت سكون دل من
هجر و غم تو ريخته خون دل من
من دانم و دل كه در فراقت چونم
كس را چه خبر ز اندرون دل من؟
آخر بدمد صبح اميد از شب من
آخر نه به جايي برسد يارب من؟
يا در پايت فگند بينم سر خويش
يا بر لب تو نهاده بينم لب من
گر زانكه بود دل مجاهد با تو
همرنگ شود فاسق و زاهد با تو
تو از سر شهوتي كه داري، برخيز
تا بنشيند هزار شاهد با تو
اي دل، پس زنجير تو ديوانه نشين
در دامن درد خويش مردانه نشين
ز آمد شد بيهوده تو خود را پي كن
معشوق چو خانگي است در خانه نشين
آن كيست كه بيجرم و گنه زيست؟ بگو
بيجرم و گناه در جهان كيست؟ بگو
من بد كنم و تو بد مكافات كني
پس فرق ميان من تو چيست؟ بگو
اي زندگي تو و توانم همه تو
جاني و دلي، اي دل و جانم همه تو
تو هستي من شدي، از آنم همه من
من نيست شدم در تو، از آنم همه تو
اي مايهٔ اصل شادماني غم تو
خوشتر ز حيات جاوداني غم تو
از حسن تو رازها به گوش دل من
گويد به زبان بيزباني غم تو
چندن كه خم بادهپرست است بده
چندان كه در توبه نبسته است بده
تا اين قفس جسم مرا طوطي عمر
در هم نشكسته است و نجسته است بده
دارم دلكي به تيغ هجران خسته
از يار جدا و با غمش پيوسته
آيا بود آنكه بار ديگر بينم
با يار نشسته و ز غم وارسته؟
در عشق تو بيتو چون توان زيست؟ بگو
و آرام دلم جز تو دگر كيست؟ بگو
با مات خود اين دشمني از بهر چه خاست؟
جز دوستي تو جرم ما چيست؟ بگو
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد