رفتن رامين به گوراب و دور افتادن از ويس

۳۹ بازديد


چو خواهد بود روز برف و باران
پديد آيد نشان از بابدادان
هوا از ابر بستن تيره گردد
ز باد تند گيتى خيره گردد
چو فُرقت خواهد افگندن زامانه
پديد آرد ز پيش او را بهانه
كرا خواهد گرفتن تن به فرجام
ز پيش تب شكستن گيرد اندام
چو رامين سير گشت از رنج ديدن
شب و روز از پى جانان دويدن
به دامى او فتادن هر زمانى
شنيدن سرزنش از هر زبانى
به شاهنشاه پيغامى فرستاد
كه خواهم شد به بوم ماه آباد
تنم را دردمندى مى گدازد
بود كم آن هوا بهتر بسازد
همى خواهم ز شاهنشاه موبد
كه من باشم در آن كشور سپهبد
مگر يابم نشان تندر ستى
رها گردد تنم از رنج و سستى
به دشت و كوه بر من چند گاهى
بجويم خوشترين نخچير گاهى
گهى گيرم بيوزان غرم و آهو
گهى گيرم به بازان كبغ و تيهو
گوزن كوهى از كوه اندر آرم
به هامون يوز را بروى گمارم
تذروان را به بازان ازمايم
سگان را نيز بر غرمان گشايم
هر آن گاهى كه فرمايد شهنشاه
به چشم و سر دوان آيم به درگاه
خوش آمد شاه را پيغام رامين
بداد از پادشاهى كام رامين
رى و گرگان و كوهستان بدو داد
به شاهى مهر و منشورش فرستاد
چو رامين خيمه بيرون زد به شاهى
ز ناگه مرد بى ره گشت راهى
به پيش ويس شد كاو را ببيند
چو او را ديده باشد بر نشيند
چو پيش ويس شد بر تخت بنشست
بر افشاند آن بت خندان برو دست
بگفت از جاى شاهنشاه بر خير
چو كه باشى ز جاى مه بپرهيز
ترا بر جاى شاهنشاه نشستن
چنان باشد كه گاه او بجستن
تترا اين كار جستن سخت زو دست
مگر اين راه بد ديوت نمودست
ز پيش وى دژم بر خاست رامين
كننده زير لب بر بخت نفرين
همى گفت اى دل نادان و ناراست
نگه كن تا نهيبت از كجا خاست
ز مهر ويس چندان رنج ديدى
كنون بنگر كه از وى چه شنيدى
مبادا كس كه از زن مهر جويد
كه از شوره بيابان گل نرويد
بود مهر زنان همچون دم خر
نگردد آن ز پيموند فزونتر
بپيمودم دم خر چند گاهى
گرفتم بر هواى ديو راهى
سپاس از ايزد دادار دارم
كه اكنون چشم و دل بيدار دارم
هنر را باز دانستم ز آهو
هميدون زشت را از نغز و نيكو
چرا بيهوده گم كردم جوانى
چرا بر باد دادم زندگانى
دريغا آن گذشته روزگارم
دريغا آن دل اميدوارم
به دست خود گلوى خود بريدن
به از بيغارهء ناكس شنيدن
سرايى كاو ز فال شوم بنمود
بهل تا هر چه ويران تر شود زود
جدايى را پديد آمد بهانه
غمانم را پديد آمد كرانه
چنين بيغاره از بهر بريدن
به صد گوهر ببايستم خريدن
به هنگام آمد اين بيغارهء سرد
كه بارى زو دلم را سرد تر كرد
چو من زو دل همى خواهم بريدن
چرا نالم ز بيغاره شنيدن
كنون كم داد دولت رايگانى
گريز اى دل ز سختى تا توانى
گريز اى دل ز آسيب زمانه
گريز اى دل ز ننگ جاودانه
دلا بگريز تا خونم نريزى
گر اكنون نه گريزى كى گريزى
درين انديشه مانده رام را دل
چو ريشه بود آگنده به پلپل
سمنبر ويس چون او را دژم ديد
دل خود را پر از پيكان غم ديد
پشيمان شد بر آن بيهوده گفتار
كز آن گفتار شد رامين دل آزار
ز گنج شاهوار آورد بيرون
به زر كرده صد و سى تخت مدهون
دريشان جامهاى بستى رنگين
همه منسوج روم و ششتر و چين
به پيكر هر يكى همچون بهارى
برو كرده دگر گونه نگارى
به خوبى هر يكى چون بخت رامين
فرستاد آن همه زى تخت رامين
پس او را جامها پوشيد شهوار
قباى لاكه گون و لعل دستار
به نقش لعل در وى بافته زر
چو روى بيدل و رخسار دلبر
پس آنگه دست يكديگر گرفتند
به تنها هر دوان در باغ رفتند
زمانى خرمى كردند و بازى
بپيچيده به هم هر دو نيازى
ز رنگ روى ايشان باغ رنگين
ز بوى زلف ايشان باد مشكين
گه از پيوند و بازى هر دو خندان
گه از درد جدايى هر دو گريان
سمنبر ويس كرده ديده خونبار
رخان هم رنگ خون آلوده دينار
عقيق دو لبس پيروز گشته
جهان بر حال او دلسوز گشته
يكى چشم و هزار ابر گهربار
يكى جان و هزاران گونه تيمار
به مشك آلوده فندق گل شخوده
ز خون آلوده نرگس دُر نموده
همى گفت اى گرامى بى وفا يار
چرا روزم كنى همچون شب تار
نه اين گفتى مرا روز نخستين
نه اين بستى تو با من عهد پيشين
هنوز از مهر ما خود چند رفتست
كه دلت از مهر ما سيرى گرفتست
همان ويسم همان خورشيد پيكر
همان سرو سهى و ياسمين بر
بجز مهر و وفا از من چه ديدى
كه يكباره دل از مهرم بريدى
اگر مهر نُوت گشتست پيدا
كهن مهر مرا مفگن به دريا
مكن رامين جفاى هجر با من
مكن رامين مرا با كام دشمن
مكن رامين كه باز ايى پشيمان
گسسته دوستى بشكسته پيمان
چو روى خويش از پيشم بتابى
به جان ديدار من جويى نيابى
به دل با درد هجرانم نتابى
چو باز آيي مرا دشوار يابى
كنون گرگى و آنگه ميش باشى
وزين عُجب و منى درويش باشى
چو زير چنگ پيش من بنالى
دو رخ بر خاك پاى من بمالى
ز من بينى همين غم كز تو ديدى
چشى از من همين كز تو چشيدى
همين گُشى كنم با تو همين ناز
به نيك و بد مكافاتت كنم باز
جوابش داد رامين سخن دان
كه از راز من آگاهست يزدان
همى دانى كه از تو نا شكيبم
و ليك از دشمنانت با نهيبم
جهان از بهر تو شد دشمن من
ز من بيزار شد پيراهم من
پلنگ من شدست آهو به صحرا
نهنگ من شدست ماهى به دريا
نتابد مهر بر من جز به خوارى
نبارد ابر بر من جز به زارى
ز بس بيغاره كز مردم شنيدم
قيامت را درين گيتى بديدم
همى ترسم ز دلخواهان و ياران
چنان كز دشمنان و كينه داران
ز دست هر كه گيرم شربتى آب
همى ترسم كه آن زهرى بود ناب
به خواب اندر همه شمشير بينم
پلنگ و اژدها و شير بينم
همى ترسم كه شاهنشاه پنهان
به يك نيرنگ بستاند ز من جان
هر آن گاهى كه خود جانم نباشد
به گيتى چون تو جانانم نباشد
هر آن گاهى كه بستانند جانم
ز كار خويش و كار تو بمانم
چه خوشتر زانكه باشد در تنم جان
و با چان در بر من چون تو جانان
پس آن بهتر كه جان بر جاى دارم
به جان مهر ترا بر پاى دارى
به گيتى نيز شب آبستن آيد
نداند كس كه فردا زو چه زايد
چه باشد گر بود سالى جدايى
وزان پس جاودانه آشنايى
جهان را چند گونه رنگ و بندست
كه ناند باز كاو را بند چندست
چه ذ٣نى كز پس تيره جدايى
چه مايه بود خواهد روشنايى
اگر چه دردمند روزگارم
به درمانش همى اميد دارم
اگر چه مستمند سال و ماهم
اميد از روز پيروزى نكاهم
خداى ما كه با عدلست و دادستن
همه كس را چنين آميد دادستن
كه روز رنج و سختى در گذاريم
پس اورا ناز و شادى درپس آريم
مرا تا جن بود اوميد باشد
كه روزى جفت من خورشيد باشد
توى خورشيد و تا رويت نباشد
جهانم جز چنان مويت نباشد
پس سختى بديدم از زمانه
مر آن را پاك مهر تو بهانه
چنان دانم كه اين سختى پسينست
دلم زين پس به شادى بر يقينست
گشاده آنگاهى گردد همه كار
كه سختى بيش آرد بند و مسمار
گشايد باد چشم نوبهاران
چو بندد برف راه كوهساران
سمنبر ويس گفت آرى چنينست
و ليكن بخت من با من به كينست
نپندارم كه چون يارم ربايد
دگر ره روى او يا من نمايد
ازان ترسم كه تو روزى به گوراب
ببينى دخترى چون دُر خوشاب
به بالا سرو و سروش ياسمن بر
به جهره ماه و ماهش مشك پرور
پس آزرم وفاى من ندارى
دل بى مهر خويش او را سفارى
نگر تا نگذرى هر گز به گوراب
كه آنجا دل همى گردد چو دولاب
ز بس خوبان و مهرويان كه بينى
ندانى زان كدامين بر گزينى
چو روى خويش مردم را نمايند
بهروى و موى زيبا دل ربايند
چنان چون باد هنگام بهاران
ربايد برگ گل از شاخساران
بگيرندت به زلف و چشم جادو
چو گيرد شير گور و يوز آهو
اگر دارى هزاران دل چو سندان
بمانى بى دل از ديدار ايشان
و گر تو پيشهدارى ديو بستن
ندانى خود ازيشان باز رستن
جهان افروز رامين گفت افر ماه
بيايد گرد من گردد يكى ماه
سهيلش ياره باشد تاج خورشيد
سماكش عقد باشد طوق ناهيد
همه گفتار او باشد به فرهنگ
همه كردار او باشد به نيرنگ
لبانش نوش باشد بوسه دارو
رخانش فتنه باشد چشم جادو
دهد ديدنش پيران را جوانى
لبانش مردگان را زندگانى
به جان تو كه مهر تو نكاهم
به جاى مهر تو مهرى نخواهم
ز بهر تو مرا دايه فزونتر
ز ماهى با چنان اورنگ و زيور
پس آنگه يكدگر را بوسه دادند
هزاران بار رخ بر رخ نهادند
دو چشم خويش خونين رود كردند
چو يكدگر همى پدرود كردند
چو آه حسرت از دل بر كشيدند
به گردون بر همى آذر كشيدند
چو سيل فرقت از ديده براندند
به دست اندر همى گوهر فشاندند
هوا دوزخ شد از بس آه ايشان
زمين از اشكشان درياى عمان
دو بيدل هر دو چون شيدا بماندند
ميان دوزخ و دريا بماندند
چو رامين بر نشست و رخت بر داشت
ز روى صبر ويسه پرده بر داشت
قصا از قامت ويسه كمان ساخت
كه رامين را چو تير از وى بينداخت
شده رامين چو تيرى دور پر تاب
كمان بر جاى و تير آلوده خوناب
همى ناليد ويسه در جدايى
شكيب از من جدا شد تا تو آيى
قصاى بد ترا در ره فگنده
هواى دل مرا در چه فگنده
نگارا تا تو باشى مانده در راه
هوا جوى تو باشد مانده در چاه
چه بختست اين كه گم بادا چنين بخت
گهم بر خاك دارد گاه بر تخت
به چندان غم بياگند اين دل تنگ
كه در دشتى نگنجد شصت فرسنگ
چو دريا كرد چشمم را ز بس نم
چو دوزخ كرد جانم را ز بس غم
سزد گر خواب در چشمم نيايد
سزد گر صبر در جانم نپايد
به دريا در كه يارد بود مادام
به دوزخ در كه آرد كرد آرام
چه بدتر زان گر از دشمن كنم ياد
كه فويم دشمن من همچو من باد
چو از در گه به راه افتاده رامين
به پروين شد خروش ناى رويين
چو ابر تيره شد گرد سواران
كه او را اشك رامين بود باران
اگر چه بود آزرده ز دلبر
كجا داغ جفا بودش به دل بر
همى پيچيد بر درد جدايى
نشسته بر رخان گرد جدايى
نباشد هيچ عاشق را صبورى
نخاصه روز هجر و گاه دورى
چو باشد در جدايى دل شكيبا
مرو را نيست نام عشق زيبا


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد