نامه اول در صفت آرزومندى و درد جدايى

۳۵ بازديد


اگر چرخ فلك باشد حريرم
ستاره سر بسر باشد دبيرم
هوا باشد دوات سياهى
حروف نامه برگ و ريگ و ماهى
نويسند اين دبيران تا به محشر
اميد و آرزوى من به دلبر
به جان تو كه ننويسند نيمى
مرا جز هجر ننمايند بيمى
مرا خود بأ فراقت خواب نايد
و گر آيد خيالت در ربايد
چنان گشتم درين هجران كه دشمن
ببخشايد همى چون دوست بر من
به گريه گه گهى دل را كنم خوش
همى آتش كشم گويى به آتش
نشانم گرد هر چيزى به گردى
كنم درمان هر دردى به دردى
من از هجران تو با غم نشسته
تو با بدخواه من خرم نشسته
بگريد چون ببيند ديدهء من
مهار دسإت اندر دست دشمن
تو گويى آتشست اين درد دورى
كه خود چيزى نسوزد جز صبورى
نيايد خواب در گرما همه كس
در آتش چون شود راحت مرا بس
من آن سروم كه هجران تو بر كند
به كام دشمانان از پاى بفگند
كنون آن كم تو ديدى سرو بالا
به بستر در فتاده گشته دو تا
هما لانم چو مهر دل نمايند
مرا گه گه بپرسيدن در آيند
اگر چه گرد بالينم نشينند
چنانم از نزارى كم نبينند
به طناصى همى گويند هر بار
مگر بيمار ما رفتست به شكار
تنم را آرزومندى چنان كرد
كه از ديدار بيننده نهان كرد
به ناله مى بدانستند حالام
كنون نتوانم از سستى كه نالم
اگر مرگ آيد و سالى نشيند
به جان تو كه شخص منم نبيند
به هجر اندر همين يك سود بينم
كه از مرگ امينم تا من چنينم
مرا اندوه چون كهسار گشست
ره صبرم برو دشوار هشست
مبادا هر گز از دردم رهايى
اگر من صبر دارم در جدايى
شكيبايى در آن دل چون بماند
كه جز سوزنده دوزخ را نماند
دلى كاو شد تهى از خون خود نيز
درو آرام چون گيرد دگر چيز
دروغست آنكه جان در تن ز خونست
مرا خون نيست جانم مانده چونست
نگارا تا تو بودى در بر من
تنم چون شاخ بود و گل بر من
سزد گر بى تو سوزم بر آذر
كه خود سوزد همه كس شاخ بى بر
تو تا رفتى برفت از من همه كام
نه ديدارت همى يابم نه آرام
جدا شد كام من تا تو جدايى
نيايد باز تا تو باز نايى
بياشفست با من روزگارم
تو گويى با فلك در كار زارم
جهانم بى تو آشفته يكسر
چو باشد بى امير آشفته لشكر
چنان در هجر بر من بگذرد روز
كه در صسرا بر آهو بگذرد يوز
اگر گريم بدين تيمار نيكوست
گرستن بر چنين حالى نه آهوست
منم بى يار وز دردم بسى يار
منم بى كار وز عشقم بسى كار
نيابم بى تو كام اينجهانى
هماما كم تو بودى زندگانى
بكشتيدر دلم تخم هوايت
كنون آبش ده از جوى وفايت
ببين روى مرا يك بار ديگر
نگر تا در جهان ديدى چنين زر
اگر چه دشمنى با من به كينى
ببخشايى چو روى من ببينى
اگر چه بى وفا بد سگالى
به درد من تو از من بيش نالى
مرا گويند بيمارى و نالان
طبيبى جوى تا سازدت درمان
اگر درمان بيمار از طبيبست
مرا خود درد و آزار از طبيبست
طبيب من خيانت كرد با من
بماند از غدر او اين درد با من
مرا تا باشد اين درد نهانى
ترا جويم كه درمانم تو دانى
به ديدار تو باشم آرزومند
ندارم دل ناديدنت خرسند
نيم از بخت و از دادار نوميد
كه باز آيد مرا تابنده خورشيد
اگر خورشيد روى تو بر آيد
شب تيمار و رنج من سر ايد
ببخشايد مرا ديرينه دشمن
چه باشد گر ببخشايى تو بر من
چه باشد گر به من رحم آورى تو
كه نه از دشمن دشمنترى تو
گر اين نامه بخانى باز نايى
به بى رسمى بر تو گوايى


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد