نامه نوشتن ويس به رامين و ديدار خواستن

۴۴ بازديد


چو بشنيد اين سخن فرزانه مشكين
به فرهنگش جهان را كرد مشكين
يكى نامه نوشت از ويس دژكام
به رامين نكوبخت و نكو نام
حرير نامه بود ابريشم چين
چو مشك از تبت و عنبر ز نسرين
قلم از مصر بود آب گل از جور
دويت از عنبرين عود سمندور
دبير از شهر بابل جادوى تر
سخن آميخته شكر به گوهر
حريرش چون بر ويس پرى روى
مدادش همچو زلف ويس خوشبوى
قلم چون قامت ويس از نزارى
ز بس كز رام ديد آزار و خوارى
دبير از جادوى چون ديدگانش
سخن چون در و شكر در دهانش
سر نامه به نام يك خداوند
وزان پس كرده ياد مهر و پيوند
ز سروى سوخته وز بن گسسته
به سروى از چمن شاداب رسته
ز ماهى در محاق مهر پنهان
به ماهى در سپهر كام تابان
ز باغى سر بسر آفت گرفته
به باغى سر بسر خرم شكفته
ز شاخى خشك گشته هامواره
به شاخى بار او و ستاره
ز كانى كنده و بى بر بمانده
به كانى در جهان غوهر فشانده
ز روزى بر هد مغرب رسيده
به ياقوتى به تاجى در نشانده
ز گلزارى سموم هجر ديده
به گلزارى ز خوبى بشكفيده
ز دريايى شده بى در و بى آب
به دريايى پر آب و در خوشاب
ز بختى تيره چون شوريده آبى
به بختى نامور چون آفتابى
ز مهرى تا گه محشر فزايان
به مهرى هر زمان كاهش نمايان
ز عشقى تاب او از حد گذشته
به عشقى گرم بوده سرد گشته
ز جانى در عذاب و رنج و سختى
به جانى در هواى نيك بختى
ز طبعى در هوا بيدار گشته
به طبعى در هوا بيزار گشته
ز چهرى آب جوبى زو رميده
به چهرى آب خوبى زو دميده
ز رويى همچو ديباى بر آتش
به رويى همچو ديباى منقش
ز چشمش سال ومه بى خواب و پر آب
به چشمى سال و مه بى آب و پر خواب
ز يارى نيك پر مهر و وفا جوى
به يارى شوخ و بى شرم و جفا جوى
ز ماهى بى كس و بى يار گشته
به شاهى بر جهان سالار گشته
نبشتم نامه در حال چنين زار
كه جان از تن تن از جان بود بيزار
منم در آتش هجران گدازان
توى در مجلس شادى نوازان
منم گنج وفا را گشته گنجور
توى دست جفا را گشته دستور
يكى بر تو دهم در نامه سوگند
به حق دوستى و مهر و پيوند
به حق آنكه با هم جفت بوديم
به حق آنكه ما هم گفت بوديم
به حق صحبت ما ساليانى
به حق دوستى و مهربانى
كه اين نامه ز سر تا بن بخوانى
يكايك حال من جمله بدانى
بدان راما كه گيتى گرد گردست
ازو گه تن درستى گاه دردست
گهى رنجست و گاهى شادمانى
گهى مرگست و گاهى زندگانى
به نيك و بد جهان بر ما سرآيد
وزان پس خود جهان ديگر آيد
ز ما ماند به گيتى در فسانه
در آن گيتى خداى جاودانه
فسان ما همه گيتى بخوانند
يكايك خوب و زشت ما بداند
تو خود دانى كه از ما كيدت بد نام
كجا از نام بد جويد همه كام
من آن بودم به پاكى كم ديدى
به خوبى از جهانم بر گزيدى
من از پاكى چو قطر ژاله بودم
به خوبى همچو برگ لاله بودم
نديده كام جز تو مرد بر من
زمانه نا فشانده گرد بر من
چو گورى بودم اندر مرغزاران
نديده دام و داس دام دادن
تو بودى دام دار و داس دارم
نهادى داس و دام اندر گذارم
مرا در دام رسوايى فگندى
كنون در چاه تنهايى فگندى
مرا بفريفتى وز ره ببردى
كنون زنهار با جانم بخوردى
بدان سر مر ترا طرار ديدم
بدين سر مر ترا غدار ديدم
همى گويى كه خوردى سخن سوگند
كه با ويسم نباشد نيز پيوند
نه با من نيز هم سوگند خوردى
كه تا جان دارى از من بر نگردى
كدامين راست گيرم زين دو سوگند
كدامين راست گيرم زين دو پيوند
ترا سوگند چون باد بزانست
ترا پيوند چون آب روانست
بزرگست از جهان اين هر دو را نام
وليكن نيست شان بر جاى آرام
تو همچون سندسى گردان به هر رنگ
و يا همچون زرى گردان به هر چنگ
كرا دانى چو من در مهربانى
چو تو با من نمانى با كه مانى
نگر تا چند كار بد بكردى
كه آب خويش و آب من ببردى
يكى بفريفتى جفت كسان را
به ننگ آلوده دودمان را
دوم سوگندها بدروغ كردى
ابا ژنهاريان زنها خوردى
سوم برگشتى از يار وفادار
بى آب كزوى رسيدت رنج و آزار
چهارم ناسزا گفتى بر آن كس
كه او را خود توى اندر جهان بس
من آن ويسم كه رويم آفتابست
من آن ويسم كه مويم مشك نابست
من آن ويسم كه چهرم نوبهارست
من آن ويسم كه مهرم پايدارست
من آن ويسم كه ماه نيكوانم
من آن ويسم كه شاه جادوانم
من آن ويسم كه ماهم بر رخانست
من آن ويسم كه نوشم در لبانست
من آن ويسم من آن ويسم من آن ويسم
كه بودى تو سليمان من چو بلقيس
مرا باشد به از تو در جهان شاه
ترا چون من نباشد بر زمين ماه
هر آن گاهى كه دل از من بتابى
چو باز آيى مرا دوشوار يابى
مكن راما كه خود گردى پشيمان
نيابى درد را جز ويس در مان
مكن راما كه از گل سير گردى
نيابى ويس را آنگه بمردى
مكن راما كه تو امروز مستى
ز مستى عهد من بر هم شكستى
مكن راما كه چون هشيار گردى
ز گيتى بى زن وبى يار گردى
بسا روزا كه تو پيشم بنالى
دو رخ بر خاك پاى من بمالى
دل از كينه به سوى مهر تابى
مرا جويى به صد دست و نيابى
چو از من سير گشتى وز لبانم
ز گل هم سير گردى بى گمانم
رو چون بامن نسازى با كه سازى
هوا با من نبازى با كه بازى
همى گويد هر آن كاو مهر بازد
كرا ويسه نسازد مرگ سازد
ز بدبختيت بس باد اين نشانى
گلى دادت چو بستد گلستانى
ترا بنمود رخشان ماهتابى
ز تو بستد فروزان آفتابى
همى نازى كه دارى ارغوانى
ندانى كز تو گم شد بوستانى
همانا كردى آن تلخى فراموش
كه بودى از هوا بى صبر و بى هوش
خيالم گر به خواب اندر بديدى
گمان بردى كه بر شاهى رسيدى
چو بودى من به مغزت بر گذشتى
تنت گر مرده بودى زنده گشتى
چنين است آدمى بى رام و بى هوش
كند سختى و شادى را فراموش
دگر گفتى كه گم كردم جوانى
همى گويى دريغا زندگانى
مرا گم شد جوانى در هوايت
هميدون زندگانى در وفايت
گمان بردم كه شاخ شكرى تو
بكارم تا شكر بار آورى تو
بكشتم پس بپروردم به تيمار
چو بر رستى كبست آورديم بار
چو ياد آرم از آن رنجى كه بردم
وز آن دردى كه از مهر تو خوردم
يكى آتش به مغز من در آيد
كزو جيحون ز چشم من بر آيد
چه مايه سختى و خوارى كشيدم
به فرجام از تو آن ديدم كه ديدم
مرا تو چاه كندى دايه زد دست
به جاه افگنده و خود آسوده بنشست
تو هيزم دادى او آتش برافروخت
به كام دشمنان در آتشم سوخت
ندانم كز تو نالم يا ز دايه
كه رنجم زين دوان بردست مايه
اگر چه ديدم از تو بى وفايى
نهادى بر دلم داغ جدايى
و گر چه آتشمدر دل فگندى
مرا مانند خر در گل فگندى
و گر چه چشم من خون بار كردى
كنارم رود جيحون بار كردى
دلم نايد به يزدانت سپردن
جفايت پيش يزدان بر شمردن
مبيند ايچ دردت ديدگانم
كه باشد درد تو هم بر روانم
كنون ده در بخواهم گفت نامه
به گفتارى كه خون بارد ز خامه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد