عروسى كردن رامين با گل

مشاور شركت بيمه پارسيان

عروسى كردن رامين با گل

۴۱ بازديد


پس آنگه نامداران را بخواندند
دگر ره در و گوهر بر فشاندند
جهان افروز رامين كرد پيمان
به سو گندى كه بود آئين ايشان
كه تا جانم بماند در تن من
گل خورشيد رخ باشد زن من
نجويم نيز ويس بدگمان را
نه جز وى نيكوان اين جهان را
مرا تا من زيم گل يار باشد
دلم از ديگران بيزار باشد
گل گلبوى باشد دل گشايم
زمين كشور بود گوراب جايم
مرا تا گل بود سوسن نبويم
همين تا مه بود اختر نجويم
پس آنگه گل به خويشان كس فرستاد
همه كس را ازين كار آگهى داد
ز گرگان و رى و قم و صفاهان
ز خوزستان و كوهستان و ارّان
ز هر شهرى بيامد شهريارى
ز هر مرزى بيامد مرز دارى
شبستان پر شد از انبوه ماهان
هم ايوان پر شد از انبوه شاهان
سراسر دل به رامش بر گشادند
به شادى ماه را بر شاه دادند
چهل فرسنگ آذينها ببستند
همه جايى به مى خوردن نشستند
ز بس بر دستها پُر مر پياله
تو گفتى بود يكسر دشت لاله
چو روز آمد به هر دشتى و رودى
به گوش آمد ز هر گونه سرودى
چو شب بودى به هر دشتى و راغى
به هر دستى ز جام مى چراغى
عقيقين بود سنگ كوهساران
چو نوشين بود آب جويباران
ز بس بر راغ ديدند لهد بازى
بيامختند گوران لعب سازى
ز بس بر كوه ديدند شاد خوارى
بدانستند مرغان مى گسارى
ز بس بر روى صحرا مشك و ديبا
همه خرخيز و ششتر گشت صحرا
ز بس در مرغها دستان نوايى
همه مرغان شده چنگى و نايى
ز بس مى ريختن در كوهساران
ز مى سيل آمد اندر جويباران
بخار بوى خوش چون ابر بسته
به مى گرد از همه گيتى بشسته
كه و مه پاك مرد و زن يكى ماه
به نخچير و به رامش گاه و بيگاه
گهى ژوپين زدند و گاه طنبور
گهى مستان بُدند و گاه مخمور
گهى ساغر زدند و گاه چوگان
گهى دستان زدند و گاه پيكان
گهى آهو رمانيدند از كوه
گهى از دل زداييدند اندوه
گهى غرم و گوزن و رنگ كهسار
ز بالا سوى هامون رفت ناچار
گهى آهو و گور از روى صحرا
ز دست يوز و سگ رگته به بالا
جهان بى غم نباشد گاه و بى گاه
در آن كشور نبود اندوه يك ماه
جهانى عاشق و معشوق با هم
نشسته روز و شب بى رنج و بى غم
گشاده دل بهبخشش مهتران را
روايى خاسته را مشگران را
سرايان هر يكى بر نام رامين
سرودى نغز و دستانى بآيين
همى گفتند راما شاد و خرم
بزى تو جاودان دور از همه غم
به هر كامى كه دارى كامگارى
به هر نامى كه جويى نامدارى
به پيروزى فزوده گشت كامت
به بهروزى ستوده گشت نامت
به نخچير آمدى با بس شگفتى
چو گل بايسته نخچيرى گرفتى
به نيكى آفتاب آمد شكارت
گل خوبى شكفت اندر كنارت
كنون همواره گل در پيش دارى
هميشه گل پرستى كيش دارى
بهشتى گل نباشد چون گل تو
كه گلزار آمد اين گل را دل تو
گلى كش بوستان ماه دو هفتست
كدامين گل چو او بر مه شكفتست
به دى ماهان تو گل بر بار دارى
نكوتر آنكه گل بى خار دارى
گلش با گلستان سرو روانست
كجا دانى كه چونين گلستانست
گلستانى كه با تو گاه و بى گاه
گهى در باغ باشد گاه بر گاه
به شادى باش با وى كاين گلستان
نه تابستان بريزد نه زمستان
گلى كش خار زلف مشك سايست
عجبتر آنكه مشكش دلربايست
گلى كاو را دو كژدم باغبانست
گلى كاو را دو نرگس پاسبانست
گلى كز رنگ او آيد جوانى
چنان كز بويش آيد زندگانى
گلى كاو را به دل بايد كه جويى
گلى كاو را به جان بايد كه بويى
گلى با بوى مشك و رنگ باده
فرسته كشته رصوان آب داده
گلى كاو خاص گشت و هر گلى عام
نهاده فتنه گردش عنبرين دام
گلى عنبر فروشان بر كنارش
گلى شكر فروشان بر گذارش
بماناد اين گل اندر دست رامين
و با او مى بر دست رامين
چنين بادا به پيروزى چنين باد
جهان يكسر به كام آن و اين باد
چو ماهى خرمى كردند هموار
به چوگان و شراب و رود و اشكار
به پايان شد عروسى نوبهاران
برفتند آن ستوده نامداران
گل و رامين آسايش گرفتند
به شادى بر دز گوراب رفتند
دگر باره فراز آمد بت آراى
نگاريد آن سمن بر را سراپاى
از آرايش چنان شد ماه گوراب
كه از ديده او ديده گرفت آب
رخش گفتى نگار اندر نگارست
بنا گوشش بهار اندر بهارست
اگر چه بود مويش زنگيانه
چنان چون بود چشمش آهوانه
مشاطه مشكش اندر گيسوان كرد
چو سرمه در دو چشم آهوان كرد
دو زلف و ابروانش را بپيراست
بناگوش و رخانش را بياراست
گل گل بوى شد چون گل شكفته
چو سروى در زر و گوهر گرفته
چكان از هر دو رخ آب جوانى
روان از دو لب آب زندگانى
نگارين روى او چون قبلهء چين
نگارين دست مثل زلف پر چين
چو رامين روى يار دلستان ديد
رُخش را چون شكفته گلستان ديد
چو ابرى ديد زلف مشكبارش
به ابر اندر ستاره گوشوارش
دو زلفش چون ز عنبر حلقه در هم
رخانش چون ز لاله توده بر هم
به گردن برش مرواريد چندان
چو بر سوسن چكيده قطر باران
لبس خندان چو ياقوت سخنگوى
دهانش تنگ چون گلاب خوش بوى
اگر پيدا بدى در روز اختر
چنان بودى كه بر گردنش گوهر
بدو گفت اى به خوبى ماه گوراب
ببرده ماه رويت ماه را آب
مرا امروز تو درمان جانى
كه ويس دلستان را نيك مانى
تو چون ويسى لب از نوش و بر از سيم
تو گويى كرده شد سيبى به دو نيم
گل آشفته شد از گفتار رامين
بدو گفت اى بد انديش و بد آيين
چنين باشد سخن آزادگان را
ويا قول زبان شهزادگان را
مبادا در جهان چون ويس ديگر
بد آغاز و بد انجام و بد اختر
مبادا در جهان چون دايه جادو
كزو گيرد همه سرمايه جادو
ترا ايشان چنين خود كام كردند
ز خود كامى ترا بد نام كردند
نه تو هرگز خورى از خويشتن بر
نه از تو بر خورد يك يار ديگر
ترا كردست دايه سخت بيهوش
نيارى سوى پند ديگران گوش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد