رسيدن پيگ رامين به مروشاهجان و آگاه شدن ويس ازان

۳۳ بازديد


چو پيگ و نامهء رامين در آمد
طرافى از دل ويسه بر آمد
دلش داد اندر آن ساعت گوايى
كه رامين كرد با او بى وفايى
چو موبد نامهء رامين بدو داد
درخش حسرت اندر جانش افتاد
ز سختى خونش اندر تن بجوشيد
وليكن راز از مردم بپوشيد
لبش بود از برون چون لاله خندان
شده دل زاندرون چون تفته سندان
چو مينو بود خرم از برونش
چو دوزخ بود تفسيده درونش
به خنده مى نهفت از دلش تنگى
به رهوارى همى پوشيد لنگى
رخش از نامه خوندن شد زريرى
كه خود دانست كم مايه دبيرى
بدو گفت از خدا اين خواستم من
كه روزى گم كند بازار دشمن
مگر شاهم دگر زشتى نگويد
بهانه هر زمان بر من نجويد
بدين شادى به درويشان دهم چيز
بسى گوهر به آتشگه برم نيز
هم او از غم برست اكنون و هم من
بيفتاد از ميان بازار دشمن
كنون اندر لهانم هيچ غم نيست
كه جانم راز بيم تو ستم نيست
من اندر كام و ناز و بخت پيروز
نه خوش خوردم نه خوش خفتم يكى روز
كنون دلشاد باشم در جوانى
به آسانى گذارم زندگانى
مرا گر مه بشد ماندست خورشيد
همه كس را به خورشيدست اميد
مرا از تو شود روشن جهان بين
چه باشد گر نبينم روى رامين
همى گفت اين سخن دل با زبان نه
سخن را آشكارا چون نهان نه
چو بيرون رفت شاه او را تب آمد
ز تاب مهر جانش بر لب آمد
دلش در بر تپان شد چون كبوتر
كه در چنگال شاهين باشدش سر
چكان گشته ز اندامش خوى سرد
چو شمنم كاو نشيند بر گل زرد
سهى سروش چو بيد از باد لرزان
ز نرگس بر سمن ياقوت ريزان
به زرين ياره سيمين سينه كوبان
به مشكين زلف خاك خانه روبان
همى غلتيد در خاك و همى گفت
چه تيرست اين كه آمد چشم من سفت
چه بختست اين كه روزم را سيه كرد
چه روزست اين كه جانم راتبه كرس
بيا اى دايه اين غم بين كه ناگاه
بيامد مثل طوفان از كمينگاه
ز تخت زر مرا در خاك افگند
خسك در راه صبر من پراگند
تو خود دارى خبر يا من بگويم
كه از رامين چه رنج آمد به رويم
بشد رامين و در گوراب زن كرد
پس آنگه مژدگان نامه به من كرد
كه من گل كشتم و گل پروريدم
ز مرود و سوسن و خيرى بريدم
به مرو اندر مرا اكنون چه گويند
سزد ار مرد و زن بر من بمويند
يكى درمان بجو از بهر جانم
كه من زين درد جان را چون رهانم
مرا چون اين خبر بشنيد بايست
گرم مرگ آمدى زين پيش شايست
مرا اكنون نه زر بايد نه گوهر
نه جان بايد نه مادر نه برادر
مرا كام جهان با رام خوش بود
كنون چون رام رفت از كام چه سود
مرا او جان شيرين بود و بى جان
نيابد هيچ شادى تن ز گيهان
روم از هر گناهى تن بشويم
وز ايزد خويشتن را چاره جويم
به درويشان دهم چيزى كه دارم
مگر گاه دعا باشد يارم
به لابه خواهم از دادار گيهان
كه رامين گردد از كرده پشيمان
به تارى شب به مرو آيد ز گوراب
ز باران ترّ بفسرده برو آب
تنش همچون تن من سست و لرزان
دلش همچون دل من زار و سوزان
گه از سرماى سخت و گه تيمار
همى خواهد ز ويس و دايه زنهار
ز ما بيند همين بد مهرى آن روز
كه از وى ما همى بينيم امروز
خدايا داد من بستانى از رام
كنى او را چو من بى صبر و آرام
جوابش داد دايه گفت چندين
مبر اندوه كت بردن نه آيين
مخور اندوه و بزادى از دلت زنگ
به خرسندى و خاموشى و فرهنگ
تن آزاده را چندين مرنجان
دل آسوده را چندين مپيچان
مكن بيداد بر جان و جوانى
كه جان را مرگ به زين زندگانى
ز بس كاين روى گلگون را زنى تو
ز بس كاين موى مشكين را كنى تو
رجى نيكوتر از باغ بهشتى
چو روى اهرمن كردى به زشتى
جهان چندان كه دارى بيش بايد
وليك از بهر جان خويش بايد
هر آن گاهى كه نبود جان شيرين
مه دايه باد و مه شاه و مه رامين
چو بسپردم من اندر تشنگى جان
مبادا در جهان يك قطره باران
هر آن گاهى كه گيتى گشت بى من
مرا چه دوست در گيتى چه دشمن
همه مردان به زن ديدن دليرند
به مهر اندر چو رامين زود سيرند
گر از تو سير شد رامين بد مهر
كه رويت را همى سجده برد مهر
ز مهر گل هميدون سير گردد
همين مومين زبان شمشير گردد
اگر بيند هزاران ماه و اختر
نيايد زان همه نور يكى خور
گل گورابى ار چه ماهرويست
به خوارى پيش تو چون خاك كويست
نكوتر زير پاى تو ز رويش
چو خوشتر خاك پاى تو ز بويش
چو رامين از تو تنها ماند و مهجور
اگر زن كردى زى من بود معذور
كسى كز بادهءخوش دور باشد
اگر دردى خورد معذور باشد
سمن بر ويس گفت اى دايه دانى
كه گم كردم به صبر اندر جوانى
زنان را شوهرست و يار برسر
مرا اكنون نه يارست و نه شوهر
اگر شويست بر من بدگمانست
وگر يارست با من بدنهانست
ببردم خويشتن را آب و سايه
چو گم كردم ز بهر سود مايه
بيفگندم درم از بهر دينار
كنون بى هردوان ماندم به تيمار
مده دايه به خرسندى مرا پند
كه بر آتش نخسپد هيچ خرسند
مرا بالين و بستر آتشين است
بر آتش ديو عشقم همنشين است
بر آتش صبر كردن چون توانم
اگر سنگين و رويينست جانم
مرا زين بيش خرسندى مفرماى
به من بر باد بيهوده مپيماى
مرا درمان نداند هيچ دانا
مرا چاره نداند هيچ كانا
مرا صد تير زهر آلوده تا پر
نشاند اين پيگ واين نامه به دل بر
چه گويى دايه زين پيگ روان گير
كه نه گه بر دلم زد ناوك تير
ز رام آورد مشك آلود نامه
برد از ويس خون آلود جامه
بگريم زار برنالان دل خويش
ببارم خون ديده بر دل ريش
الا اى عاشقان مهرپرور
منم بر عاشقان امروز مهتر
شما را من ز روى مهربانى
نصيحت كرد خواهم رايگانى
نصيحت دوستان از من پذيريد
دهم پند شما گر پند گيريد
مرا بينيدحال من نيوشيد
دگر در عشق ورزيدن مكوشيد
مرا بينيد و خود هشيار باشيد
ز مهر ناكسان بيزار باشيد
نهال عاشقاى در دل مكاريد
و گر كاريد جان او را سپاريد
اگر چونانكه حال من ندانيد
به خون بر رخ نوشتستم بخوانيد
مرا عشق آتشى در دل برافروخت
كه هر چند بيش كشتم بيشتر سوخت
جهان كردم ز آب ديده پر گل
نمود از آب چشمم آتش دل
چه چشمست اين كه خوابش نگيرد
چه آبست اين كزو آتش نميرد
مرا پروردن باشه بدى آز
بپروردم يكى باشه به صد ناز
به روزش داشتم بر دست سيمين
شبش هرگز نبستم جز به بالين
چو پر مادر آوردش بيفگند
دگر پرها بر آورد و پر آگند
بدانست او ز دست من پريدن
به خود كامى سوى كبگان دويدن
گمان بردم كه او گيرد شكارى
مرا باشد هميشه غمگسارى
يكى ناگه ز دست من رها شد
به ابر اندر ز چشم من جدا شد
كنون خسته شدم از بس كه پويم
نشان باشهء گم كرده جويم
دريغا رفته رنج و روزگارم
دريغا اين دل اميدوارم
دريغا رنج بسيارا كه بردم
كه خود روزى ز رنجم بر نخوردم
بگردم در جهان چون كاروانى
كه تا يابم ز گمگشته نشانى
مرا هم دل بشد هم دوست از بر
نباشم بى دل و بى دوست ايدر
كنم بر كوهساران سنگ بالين
ز جور آن دل چون كوه سنگين
دل از من رفت اگر يابم نشانش
دهم اين خسته جان را مژدگانش
مرا تا جان چنين پر دود باشد
دلم از بخت چون خشنود باشد
منم كم دوست ناخشنود گشتست
منم كم بخت خشم آلود گشتست
مرا بى كارد اى دايه تو كشتى
كه تخم عشق در جانم بكشتى
درين راهم تو بودى كور رهبر
چو در چاهم فگندى تو بر آور
مرا چون از تو آمد درد شايد
كه درمانم كنون هم از تو آيد
بسيچ راه كن بر خيز و منشين
ببر پيغام من يك يك به رامين
بگو اى بدگمان بى وفا زه
تو كردى بر كمان ناكسى زه
تو چشم راستى را كور كردى
تو بخت مردى را شور كردى
تو از گوهر چو گزدم جان گزايى
به سنگ ار بگذرى گوهر نمايى
تو مارى از تو نايد جز گزيدن
تو گرگى از تو نايد جز دريدن
ز طبع تو همين آيد كه كردى
كه با زنهاريان زنهار خوردى
اگر چه من ز كارت دل فگارم
بدين آهوت ارزانى ندارم
مكن بد با كسى و بد مينديش
كجا چون بد كنى آيد بدت پيش
اگر يكسر بشد مهرم ز يادت
ميان مهربانان شرم بادت
بدين زشتى كه از پيشم برفتى
فرامش كردى آن خوبى كه گفتى
چو برگ لاله بودت خوب گفتار
به زير لاله در خفته سيه مار
اگر تو يار نو كردى روا باد
ز گيتى آنچه مى خواهى ترا باد
مكن چندين به نوميدى مرا بيم
آ هر كاو زو بيابد بفگند سيم
اگر تو جوى نو كندى به گوراب
نبايد بستن از جوى كهن آب
وگر تو خانه كردى در كهستان
كهن خانه مكن در مرو ويران
به باغ ار گل بكشتى فرخت باد
ز مرزش بر مكن آزاده شمشاد
زن نو با دلارام كهن دار
كه هر تخمى ترا كامى دهد بار
همى گفت اين سخنها ويس بتروى
زهر چشمى روان بر هر رخى جوى
تو گفتى چشم بود ابر نوروز
همى باريد بر راغ دل افروز
دل دايه بر آن بت روى سوزان
همى گفت اى بهار دلفروزان
مرا بر آتش سوزنده منشان
گلاب از ديده بر گلنار مفشان
كه اكنون من بگيرم ره به گوراب
بوم در راه چون ره بى خور و خواب
كنم با رام هر چارى كه دانم
مگر جان ترا زين غم رهانم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد