قصيده شماره ۴۰ - در مدح سلطان محمد بن محمود غزنوي

۳۳ بازديد


دوش تا اول سپيدهٔ بام
مي همي‌خوردمي به رطل و به جام
با سماعي كه از حلاوت بود
مرغ را پايدام و دل را دام
با بتاني كه مي ندانم گفت
كه از ايشان هواي من به كدام
همه با جعدهاي مشكين بوي
همه با زلفهاي غاليه فام
گرهي را نشانده بودم پيش
برنهاده به دست جام مدام
گرهي را به پاي تا همه شب
كار مي را همي‌دهنده نظام
ز ايستاده به رشك سرو سهي
وز نشسته به درد ماه تمام
حال ازينگونه بود در همه شب
زين كس آگه نبود، تا گه بام
چون چنين بود پس چرا گفتم
قصهٔ خويش پيش شاه انام
شاه گيتي محمد محمود
زينت ملك و مفخر ايام
آنكه دولت بدو گرفت قرار
آنكه گيتي بدو گرفت قوام
دولت او را به ملك داده نويد
و آمده تازه روي و خوش به خرام
همه اميدها به دوست قوي
خاصه اميد آنكه جويد نام
مير ما را خوييست، چون خوي كه؟
چون خوي مصطفي عليه سلام
در عطا دادن و سخاست مقيم
در كريمي و مردميست مدام
از بخيلي چنان كند پرهيز
كه خردمند پارسا ز حرام
تا بود ممكن و تواند كرد
نكند جز به كار خير قيام
سالي از خويشتن خجل باشد
گر كسي را به حق دهد دشنام
خشم ز انسان فرو خورد كه خورد
مردم گرسنه شراب و طعام
گر مثل خصم را بيازارد
خويشتن را خجل كند به ملام
عاشق مردمي و نيكخوييست
دشمن فعل زشت و خوي لئام
تازه‌رويي و رادمردي و شرم
بازيابي ازو به هر هنگام
گر تكلف كند، كه اين نكند
باز ازين راه برگذارد گام
هر كجا گرم گشت، با خوي او
رادمردي برون دمد ز مسام
هيچ مرد تمام و پخته نگفت
كه ازو هيچ كاري آمد خام
لاجرم هر چه در جهان فراخ
شيرمردست و رادمرد تمام
همه چون من فداي مير منند
همه از بهر او زنند حسام
جاودان شاد باد و در همه وقت
ناصرش ذوالجلال و الاكرام
كاخ او پر بتان آهو چشم
باغ او پر بتان كبك خرام
در همه شغلها كه دست برد
نيكش آغاز و نيكتر انجام
عيد قربان بر او مبارك باد
هم بر آنسان كه بود عيد صيام


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد