قصيده شماره ۳۴ - در مدح عضدالدوله امير يوسف برادر سلطان محمود

۳۱ بازديد


ياد باد آن شب كان شمسهٔ خوبان طراز
به طرب داشت مرا تا به گه بانگ نماز
من و او هر دو به حجره درو مي مونس ما
باز كرده در شادي و در حجره فراز
گه به صحبت بر من با بر او بستي عهد
گه به بوسه لب من با لب او گفتي راز
من چو مظلومان از سلسلهٔ نوشروان
اندر آويخته زان سلسلهٔ زلف دراز
خيره گشتي مه ، كان ماه به مي بردي لب
روز گشتي شب، كان زلف به رخ كردي باز
او هواي دل من جسته و من صحبت او
من نوازندهٔ او گشته و او رودنواز
بيني آن رودنوازيدن با چندين كبر
بيني آن شعر سرائيدن با چندين ناز
در دل از شادي سازي دگر آراستمي
چون رو نو زدي آن ماه و دگر كردي ساز
گر مرا بخت مساعد بود از دولت مير
همچنان شب كه گذشته‌ست شبي سازم باز
جفت غم بودم، انباز طرب كرد مرا
يوسف ناصر دين آن ملك بي‌انباز
آنكه از شاهان پيداست به فضل و به هنر
چون فرازي ز نشيبي و حقيقت ز مجاز
هر مكاني كه شرف راست ازو يابي بر
هر مديحي كه سخا راست بدو گردد باز
اي سخنهاي تو اندر كتب علم نكت
اي هنرهاي تو بر جامهٔ فرهنگ طراز
سايل از بخشش تو گشت شريك صراف
زاير از خلعت تو گشت رديف بزاز
هر كجا وقت سخا از امرا ياد كنند
به اتفاق همه از نام تو گيرند آغاز
راست گويي ز خدا آمد نزديك تو وحي
كز خزانه تو همه خواسته بيرون انداز
آز را ديدهٔ بينا دل من بود مدام
كور كردي به عطاهاي گران ديدهٔ آز
سال تا سال همي‌تاختمي گرد جهان
دل به انديشهٔ روزي و تن از غم به گداز
چون مرا بخت سوي خدمت تو راه نمود
گفت جود تو: رسيدي به نوا، بيش متاز
حلم را رحم تو گشته‌ست به هر خشم سبب
زيبد اي خسرو اگر سر بفرازي به فراز
ز هنرهاي ستوده كه تو داري ز ملوك
علم را راي تو گشته‌ست به هر كار انباز
ناوك اندازي و زوبين فكن و سخت كمان
تيزتازي و كمندافكني و چوگانباز
پسر آن ملكي كان ملك او را پسرست
كو به تيغ از ملكان هست ولايت پرداز
گر تو رفتي سوي ارمن بدل بيژن گيو
از بساط شه ايران به سوي جنگ گراز
تاكنون از فزع ناوك خونخوارهٔ تو
نشدي هيچ گرازي ز نشيبي به فراز
اي به كوپال گران كوفته پيلان را پشت
چون كرنجي كه فرو كوفته باشد به جواز
بس نمانده‌ست كه فرمان دهد آن شاه كه هست
پادشاه از بر قنوج و برن تا اهواز
گه علمداران پيش تو علم باز كنند
كوس‌كوبان تو از كوس برآرند آواز
راهداران و زعيمان ز نسا تا به رجال
بر ره از راهبران تو بخواهند جواز
از پي خدمت و صيد تو فرستند به تو
از چگل برده و از بيشهٔ تركستان باز
سوي غزنين ز پي مدح تو تا زنده شوند
مدح گويان زمين يمن و ملك حجاز
تا همي از گهر آموزد آهو بره تك
همچنان كز گهر آموزد شاهين پرواز
تا نپرد چو كبوتر به سوي قزوين ري
تا نيايد سوي غزنين به زيارت شيراز
پادشا باش و به ملك اندر بنشين و بگرد
شادمان باش و به شادي بخرام و بگراز
همچنين عيد به شادي صد ديگر بگذار
با بتان چگل و غاليه زلفان طراز
تو به صدر اندر بنشسته به آيين ملوك
همچنان مدح نيوشنده و من مدح طراز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد