قصيده شماره ۴۱ - در مدح امير ابو يعقوب يوسف سپاهسالار

۳۴ بازديد


گل بخنديد و باغ شد پدرام
اي خوشا اين جهان بدين هنگام
چون بنا گوش نيكوان شد باغ
از گل سيب و از گل بادام
همچو لوح زمردين گشته ست
دشت همچون صحيفه‌اي ز رخام
باغ پر خيمه‌هاي ديبا گشت
زندوافان درون شده به خيام
گل سوري به دست باد بهار
سوي باده همي‌دهد پيغام
كه ترا با من ار مناظره ايست
من به باغ آمدم به باغ خرام
تا كي از راه مطربان شنوم
كه ترا مي همي‌دهد دشنام
گاه گويد كه رنگ تو نه درست
گاه گويد كه بوي تو نه تمام
خام گفتي سخن، وليكن تو
نيستي پخته، چون بگويي خام
تو مرا رنگ و بوي وام مده
گر ز تو رنگ و بوي خواهم وام
خوشي و رنگ و بوي هيچ مگير
نه من اي مي حلالم و تو حرام
تو چه گويي، كنون چه گويد مي
گويد: اي سرخ گل! فرو آرام
با كسي خويشتن قياس مكن
كه ترا سوي او بود فرجام
خويشتن را مده به باد كه باد
ندهد مر ترا ز دور مقام
من بمانم مدام و آنكه نهاد
نام من زين قبل نهاد مدام
دست رامش به من شده ست قوي
كار شادي به من گرفته قوام
من به بيجاده مانم اندر خم
من به ياقوت مانم اندر جام
اين شرف بس بود مرا كه مرا
بار باشد بر امير مدام
مير يوسف كه با دل و كف او
تنگ و زفتست نام بحر و غمام
از نكويي كه عرف و عادت اوست
نرسد در صفات او اوهام
مدح او نوش زايد اندر گوش
طعن او زهر پاشد اندر كام
خدمت او به روح بايد كرد
زين سبب روح برتر از اجسام
هر كه ده پي رود به خدمت او
بخت رو سوي او رود ده گام
بخت احرار زير خدمت اوست
همچو زير رضاي او انعام
هر كه با او مخالفت ورزد
خستهٔ غم بود غريق غرام
دهر گويد همي كه من نكنم
جز به كار موافقانش قيام
وقت آن كو گهر پديد كند
تا به ميدان جنگ جويد نام
نفت افروخته شود ز نهيب
مغز بدخواه او ميان عظام
آفتاب اندرون شود به حجاب
هر گه او تيغ بركشد ز نيام
پادشه زادگي و خصم كشي
كاين دو را خود مقدمست و امام
كيست اندر همه سپاه ملك
با دل و دست او ز خاص و ز عام
او اگر دست بر نهد به هزبر
بشكند بر هزبر هفت اندام
اي سوار تمام و گرد دلير
مهتر بي‌نظير و راد همام
روز ميدان ترا به رنج كشد
اسب و بر اسب نيست جاي ملام
مركبي كو چو بيستون نبود
چون تواند كشيد كوه سيام
گر بديدي تن چو كوه ترا
به نبرد اندرون نبيرهٔ سام
در زمان سوي تو فرستادي
رخش با زين خسروي و ستام
گر ترا بامداد گويد شاه
كه تواني گشاد كشور شام
شام و شامات و مصر بگشايي
روز را وقت نارسيده به شام
پادشاه جهان برادر تو
آنكه شاهي بدو گرفت نظام
بيهده بركشيده نيست ترا
تا به ماه از جلالت و اكرام
از بزرگي و از نواخت چه ماند
كه نكرد آن ملك در اين ايام
وقت رفتن دو پيل داد ترا
وقت باز آمدن دويست غلام
آنچه كرده‌ست، ز آنچه خواهد كرد
سختم اندك نمايد و سو تام
روز آن را كه شام خواهد كرد
آنكه اكنون همي‌برآيد بام
آن دهد مر ترا ملك در ملك
كه نداد ايچ پادشه به منام
نهمت و كام تو به خدمت اوست
برسي لاجرم به نهمت و كام
تا چنان چون ميان شادي و غم
فرق باشد ميان نور و ظلام
تا چو اندر ميان مذهبها
اختلافست در ميان كلام
شادمان باش و كامران و عزيز
پادشا باش و خسرو و قمقام
رسم تو رهنماي رسم ملوك
خوي تو دلگشاي خوي كرام
روز نوروز و روزگار بهار
فرخت باد و خرم و پدرام


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد