قصيده شماره ۳۸ - در مدح امير فخرالدوله ابو المظفر احمد بن محمدوالي‌چغانيان

۳۲ بازديد


تا خزان تاختن آورد سوي باد شمال
همچو سرمازده با زلزله گشت آب زلال
باد بر باغ همي عرضه كند زر عيار
ابر بر كوه همي توده كند سيم حلال
هر زمان باغ به زر آب فرو شويد روي
هر زمان كوه به سيماب فرو پوشد يال
معدن زاغ شد، آرامگه كبك و تذرو
مسكن شير شد، آوردگه گور و غزال
شيرخواران رزان را ببريدند گلو
تا رزان تافته گشتند و بگشتند از حال
خونهاشان به تعصب بكشيدند به جهد
ساختند از پي هر قطره حصاري ز سفال
هر حصاري كه از آن خونها پرگشت همي
مهر كردند و سپردند به دست مه و سال
چون كسي كينه ز خونريز رزان بازنخواست
خونشان گشت به نزديك خردمند حلال
گر حلالست حلاليست كز آن نيست گزير
ور حرامست حراميست كزو نيست وبال
گر حرامست از آنست كه خونيست نه حق
حق آن خون به مغني برسانيم از مال
ما به شادي همه گوييم كه‌اي رود به موي
ما به پدرام همي‌گوييم اي زير بنال
مطربان طرب انگيز نوازنده نوا
ما نوازندهٔ مدح ملك خوب خصال
فخر دولت كه دول بر در او جويد جاي
بوالمظفر كه ظفر بر در او يابد هال
خسرو شيردل پيلتن دريا دست
شاه گرد افكن لشكر شكن دشمن مال
آنكه با همت او چرخ برين همچو زمين
آنكه با هيبت او شير عرين همچو شكال
اي نه جمشيد و به صدر اندر جمشيد سير
اي نه خورشيد و به بزم اندر خورشيد فعال
هيچ سايل نكند از تو سؤالي كه نه زود
سوي او سيمي تازان نشود پيش سؤال
گر به نالي بر، تيغت بنگارند به موي
سايه اندر فكند بر سر پيل آن يك نال
زير آن سايه به آب اندر اگر برگذرد
همچنان خيش ز مه ريزه شود ماهي وال
مرغزاري كه فسيله گه اسبان تو گشت
شير كانجا برسد خرد بخايد چنگال
گوسفندي كه رخ از داغ تو آراسته كرد
اژدها بالش و بالين كندش از دنبال
تا خبر شد سوي سيمرغ كه بازان ترا
از اديمست به پاي اندر بر بسته دوال
رشك آن را كه به بازان تو مانند شود
بست بر پاي دوالي و بر او گشت وبال
وقت پروازش بر پاي دوال اندر ماند
زان مر او را نتوان ديد كه بسته‌ستش بال
اي اميري كه ترا دهر نپرورده قرين
اي سواري كه ترا ديده نديده‌ست همال
من ثناگوي و تو زيباي ثنايي و به فخر
هر زمان سر بفرازم به ميان امثال
اي اميري كه ترا دهر شرف داد و نداد
جز به تو مملكت و عزت و اقبال و جلال
مدح تو هر كه چو من گفت زتو يافت نوا
اي كه از جود تو باشند جهاني به نوال
زيبد ار من به مديح تو ملك فخر كنم
خاطر اندر خور وصف تو رسانم به كمال
كاندر آن روز كه من مدح تو آغاز كنم
آفتاب از سر من ميل نگيرد به زوال
ملكا اسب تو و زر تو و خلعت تو
بنده را نزد اخلا بفزوده‌ست جلال
آن كميت گهري را كه تو دادي به رهي
جز به شش ميخ ورا نعل نبندد نعال
از بر سنگ ورا راند نيارم كه همي
سنگ زير سم او ريزه شود چون صلصال
گويي او بور سمندست و منم بيژن گيو
گويي او رخش بزرگست و منم رستم زال
تا چو جعد صنمان دايره‌گون باشد جيم
تا چو پشت شمنان پشت بخم باشد دال
تا چو آدينه به سر برده شد آيد شنبه
تا چو ماه رمضان بگذرد آيد شوال
شاد باش اي ملك پاكدل پاك گهر
كام ران اي ملك نيكخوي نيكخصال
مهرگان جشن فريدون ملك فرخ باد
بر تو اي همچو فريدون ملك فرخ فال
دولت و ملك تو پاينده و تا هست جهان
به جهان دولت و ملك تو مبيناد زوال
اختر بخت تو مسعود ونيايد هرگز
اختر بخت بدانديش تو بيرون ز وبال
به جهان بادي پيوسته و از دور فلك
بهرهٔ تو طرب و بهر بدانديش ملال


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد