قصيده شماره ۱۶ - در ذكر سفر سومنات و فتح آنجا و شكستن منات و رجعت سلطان

۳۲ بازديد


فسانه گشت و كهن شد حديث اسكندر
سخن نو آر كه نو را حلاوتيست دگر
فسانهٔ كهن و كارنامهٔ به دروغ
به كار نايد رو در دروغ رنج مبر
حديث آنكه سكندر كجا رسيد و چه كرد
ز بس شنيدن گشته ست خلق را از بر
شنيده‌ام كه حديثي كه آن دوباره شود
چو صبر گردد تلخ، ارچه خوش بود چو شكر
اگر حديث خوش و دلپذير خواهي كرد
حديث شاه جهان پيش گير و زين مگذر
يمين دولت محمود شهريار جهان
خدايگان نكو منظر و نكو مخبر
شهي كه روز و شب او را جز اين تمنا نيست
كه چون زند بت و بتخانه بر سر بتگر
گهي ز جيحون لشكر كشد سوي سيحون
گهي سپه برد از باختر سوي خاور
ز كارنامهٔ او گر دو داستان خواني
به خنده ياد كني كارهاي اسكندر
بلي سكندر سرتاسر جهان را گشت
سفر گزيد و بيابان بريد و كوه و كمر
وليكن او ز سفر آب زندگاني جست
ملك، رضاي خدا و رضاي پيغمبر
و گر تو گويي در شانش آيتست رواست
نيم من اين را منكر كه باشد آن منكر
به وقت آنكه سكندر همي امارت كرد
نبد نبوت را برنهاده قفل به در
به وقت شاه جهان گر پيمبري بودي
دويست آيت بودي به شان شاه اندر
همه حديث سكندر بدان بزرگ شده‌ست
كه دل به شغل سفر بست و دوست داشت سفر
اگر سكندر با شاه يك سفر كردي
ز اسب تازي زود آمدي فرود به خر
درازتر سفر او بدان رهي بوده‌ست
كه ده ز ده نگسسته‌ست و كردر از كردر
ملك سپاه به راهي برد كه ديو درو
شميده گردد و گمراه و عاجز و مضطر
چنين سفر كه شه امسال كرد، در همه عمر
خداي داند كو را نيامده‌ست به سر
گمان كه برد كه هرگز كسي ز راه طراز
به سومنات برد لشكر و چنين لشكر
نه لشكري كه مر آن را كسي بداند حد
نه لشكري كه مر آن را كسي بداند مر
شمار لختي از آن برتر از شمار حصي
عداد برخي از آن برتر از عداد مطر
به لشكر گشن و بيكران نظر چه كني
تو دوري ره صعب و كمي آب نگر
رهي كه ديو درو گم شدي به وقت زوال
چو مرد كم بين در تنگ بيشه وقت سحر
درازتر ز غم مستمند سوخته دل
كشيده تر ز شب دردمند خسته جگر
به صد پي اندر، ده جاي ريگ چون سرمه
به ده پي اندر، صد جاي سنگ چون نشتر
چو چشم شوخ همه چشمه‌هاي او بي آب
چو قول سفله همه كشتهاي او بي بر
هواي او دژم و باد او چو دود جحيم
زمين او سيه و خاك او چو خاكستر
همه درخت و ميان درخت خار گشن
نه خار بلكه سنان خلنده و خنجر
نه مرد را سر آن كاندر آن نهادي پي
نه مرغ را دل آن كاندر آن گشادي پر
همي ز جوشن بركند غيبهٔ جوشن
همي ز مغفر بگسست رفرف مغفر
سوار با سر اندر شدي بدو و ازو
برون شدي همه تن چون هزار پاي به سر
هزار خار شكسته درو و خسته ازو
به چند جاي سر و روي و پشت و پهلو و بر
كمركشان سپه را جدا جدا هر روز
كمر برهنه به منزل شدي ز حليهٔ زر
چو پاي باز در آن بيشه پر جلاجل بود
ستاكهاي درخت از پشيزه‌هاي كمر
گهي گياهي پيش آمدي چو نوك خدنگ
گهي زميني پيش آمدي چو روي تبر
در آن بيابان منزلگهي عجايب بود
كه گر بگويم كس را نيابد آن باور
بگونهٔ شب، روزي بر آمد از سر كوه
كه هيچگونه بر آن كارگر نگشت بصر
نماز پيشين انگشت خويش را بر دست
همي‌نديدم من، اين عجايبست و عبر
عجبتر آنكه ملك را چنين همي‌گفتند
كه اندرين ره مار دو سر بود بيمر
ترا بزرگ سپاهيست وين دراز رهيست
همه سراسر پر خار و مار و لوره و جر
به شب چو خفته بود مرد سر بر آرد مار
همي‌كشد به نفس خفته تا بر آيد خور
چو خور بر آيد و گرمي به مرد خفته رسد
سبك نگردد زان خواب تا گه محشر
خدايگان جهان زان سخن نينديشيد
سپه براند به ياري ايزد داور
بدين درشتي و زشتي رهي كه كردم ياد
گذاره كرد به توفيق خالق اكبر
پيادگان را يك يك بخواند و اشتر داد
به توشه كرد سفر بر مسافران چو حضر
جمازه‌ها را در باديه دمادم كرد
به آب كرد همه ريگ آن بيابان تر
بساخت از پي پس ماندگان و گمشدگان
ميان باديه‌ها حوضهاي چون كوثر
همه سپه را زان باديه برون آورد
شكفته چون گل سيراب و همچو نيلوفر
بدان ره اندر چندين حصار و شهر بزرگ
خراب كرد و بكند اصل هر يك از بن و بر
نخست لدروه كز روي برج و بارهٔ آن
چو كوه كوه فرو ريخت آهن و مرمر
حصار او قوي و بارهٔ حصار قوي
حصاريان همه بر سان شير شرزهٔ نر
مبارزاني همدست و لشكري همپشت
درنگ پيشه به فر و شتابكار به كر
نبرد كرده و اندر نبرد يافته دست
دلير گشته و اندر دليري استمگر
چو چيكودر كه چه صندوقهاي گوهر يافت
به كوهپايهٔ او شهريار شير شكر
چو كوه البرز، آن كوه كاندرو سيمرغ
گرفت مسكن و با زال شد سخن گستر
چگونه كوهي چونانكه از بلندي آن
ستارگان را گويي فرود اوست مقر
مبارزاني بر تيغ او به تيغ گذاشت
كه هر يكي را صد بنده بود چون عنتر
چو نهرواله كه اندر ديار هند بهيم
به نهرواله همي‌كرد بر شهان مفخر
بزرگ شهري و در شهر كاخهاي بزرگ
رسيده كنگرهٔ كاخها به دو پيكر
به دخل نيك و به تربت خوش و به آب تمام
به كشتمند و به باغ و به بوستان برور
دويست پيل دمان پيش و ده هزار سوار
نود هزار پياده مبارز و صفدر
هميشه راي بهيم اندرو مقيم بدي
نشسته ايمن و دل پر نشاط و ناز و بطر
چو مندهير كه در مندهير حوضي بود
چنانكه خيره شدي اندرو دو چشم فكر
چگونه حوضي چونانكه هر چه بنديشم
همي‌ندانم گفتن صفاتش اندر خور
ز دستبرد حكيمان برو پديد نشان
ز مالهاي فراوان برو پديد اثر
فرات پهنا حوضي به صد هزار عمل
هزار بتكدهٔ خرد گرد حوض اندر
بزرگ بتكده‌اي پيش و در ميانش بتي
به حسن ماه وليكن به قامت عرعر
دگر چو ديولواره كه همچو ديو سپيد
پديد بود سر افراشته ميان گذر
درو درختان چون گوز هندي و پوپل
كه هر درخت به سالي دهد مكرر بر
يكي حصار قوي بر كران شهر و درو
ز بتپرستان گرد آمده يكي معشر
بكشت مردم و بتخانه‌ها بكند و بسوخت
چنانكه بتكدهٔ دارني و تانيسر
نرست ازو به ره اندر مگر كسي كه بماند
نهفته زير خسي چون بهيم شوم اختر
نهفتگان را ناجسته زان قبل بگذاشت
كه شغل داشت جز آن، آن شه فريشته فر
كسي كه بتكدهٔ سومنات خواهد كند
به جستگان نكند روزگار خويش هدر
ملك همي به تبه كردن منات شتافت
شتاب او هم ازين روي بوده بود مگر
منات و لات و عزي در مكه سه بت بودند
ز دستبرد بت آراي آن زمان آزر
همه جهان همي آن هر سه بت پرستيدند
جز آن كسي كه بدو بود از خداي نظر
دو زان پيمبر بشكست و هر دو را آن روز
فكنده بود ستان پيش كعبه پاي سپر
منات را ز ميان كافران بدزديدند
به كشوري دگر انداختند از آن كشور
به جايگاهي كز روزگار آدم باز
بر آن زمين ننشست و نرفت جز كافر
ز بهر آن بت، بتخانه‌اي بنا كردند
به صد هزار تماثيل و صد هزار صور
به كار بردند از هر سويي تقرب را
چو تخته سنگ بر آن خانه، تخته تختهٔ زر
به بتكده در، بت را خزينه‌اي كردند
در آن خزينه به صندوقهاي پيل، گهر
گهر خريدند او را به شهرها چندان
كه سير گشت ز گوهرفروش،گوهر خر
برابر سر بت كله‌اي فروهشتند
نگار كار به ياقوت و بافته به درر
ز زر پخته يكي جرد ساختند او را
چو كوه آتش و گوهر برو به جاي شرر
خراج مملكتي تاج و افسرش بوده‌ست
كمينه چيز وي آن تاج بود و آن افسر
پس آنگه آنرا كردند سومنات لقب
لقب كه ديد كه نام اندرو بود مضمر
خبر فكندند اندر جهان كه از دريا
بتي بر آمد زينگونه و بدين پيكر
مدبر همه خلقست و كردگار جهان
ضيادهندهٔ شمسست و نوربخش قمر
به علم اين بود اندر جهان صلاح و فساد
به حكم اين رود اندر جهان قضا و قدر
گروه ديگر گفتند، ني كه اين بت را
بر آسمان برين بود جايگاه و مقر
كسي نياورد اين را بدين مقام كه اين
ز آسمان به خودي خود آمده‌ست ايدر
بدين بگويد روز و بدان بگويد شب
بدين بگويد بحر و بدان بگويد بر
چو اين ز دريا سر بر زد و به خشك آمد
سجود كردند اين را همه نبات و شجر
به شير خويش مر او را بشست گاو و كنون
بدين تقرب خوانند گاو را مادر
ز بهر سنگي چندين هزار خلق خداي
به قول ديو فرو هشته بر خطر لنگر
فريضه هر روز آن سنگ را بشستندي
به آب گنگ و به شير و به زعفران و شكر
ز بهر شستن آن بت ز گنگ هر روزي
دو جام آب رسيدي فزون ز ده ساغر
از آب گنگ چه گويم كه چند فرسنگست
به سومنات بدانجايگاه زلت و شر
گه گرفتن خور صد هزار كودك و مرد
بدو شدندي فريادخواه و پوزشگر
ز كافران كه شدندي به سومنات به حج
همي‌گسسته نگشتي به ره نفر ز نفر
خداي خوانند آن سنگ را همي شمنان
چه بيهده سخنست اين كه خاكشان بر سر
خداي حكم چنان كرده بود كان بت را
ز جاي بركند آن شهريار دين پرور
بدان نيت كه مر او را به مكه باز برد
بكند و اينك با ما همي‌برد همبر
چو بت بكند از آنجا و مال و زر برداشت
به دست خويش به بتخانه در فكند آذر
برهمنان را چندانكه ديد سر ببريد
بريده به، سر آن كز هدي بتابد سر
ز خون كشته كز آن بتكده به دريا راند
چو سرخ لاله شد، آبي چو سبز سيسنبر
ز بتپرستان چندان بكشت و چندان بست
كه كشته بود و گرفته ز خانيان به كتر
خداي داند كآنجا چه مايه مردم بود
همه در آرزوي جنگ و جنگ را از در
ميان بتكده استاده و سليح به چنگ
چو روز جنگ ميان مصاف، رستم زر
خدنگ تركي بر روي و سر همي‌خوردند
همي‌نيامد بر رويشان پديد غير
به جنگ جلدي كردند، ليكن آخر كار
به تير سلطان بردند عمر خويش به سر
خدايگان را اندر جهان دو حاجت بود
هميشه اين دو همي‌خواست ز ايزد داور
يكي كه جايگه حج هندوان بكند
دگر كه حج كند و بوسه بر دهد به حجر
يكي از آن دو مراد بزرگ حاصل كرد
دگر به عون خداي بزرگ كرده شمر
خراب كردن بتخانه خردكار نبود
بدانچه كرده بيابد ملك ثواب و ثمر
چو دل ز سوختن سومنات فارغ كرد
گرفت راه به در باز رفتگان دگر
خمي ز گردش دريا به ره پيش آمد
گسسته شد ز ره اميد مردمان يكسر
نبود رهبر كان خلق را بجستي راه
نبود ممكن كان آب را كنند عبر
سوي درازا يك ماه راه ويران بود
رهي به صعبي و زشتي در آن ديار سمر
ز سوي پهنا چندانكه كشتيي دو سه روز
همي‌رود، چو رود مرغ گرسنه سوي خور
درون دريا مد آمدي به روز دو بار
چنانكه چرخ زدي اندر آب او چنبر
چو مد باز شدي بر كرانش صيادان
فرو شدندي و كردندي از ميانه حذر
ملك چو حال چنان ديد خلق را دل داد
براند و گفت كه اين مايه آب را چه خطر
اميد خويش به ايزد فكند و پيش سپاه
فكند بارهٔ فرخنده‌پي به آب اندر
به فال نيك شه پر دل آب را بگذاشت
روان شدند همه از پي شه آن لشكر
برآمدند بر آن پي ز آب آن دريا
چنانكه گفتي آن آب بد همي فرغر
نه آنكه هيچ كسي را به تن رسيد آسيب
نه آنكه هيچ كسي را به جان رسيد ضرر
دو روز و دو شب از آنجا همي سپاه گذشت
كه مد نيامد و نگذشت آبش از ميزر
جدا ز مردم بگذشت ز آب آن دريا
بر از دويست هزار اسب و اشتر و استر
بدين طريق ز يزدان چنين كرامت يافت
تو اين كرامت ز اجناس معجزات شمر
جز اينكه گفتم، چندين غزات ديگر كرد
به بازگشتن سوي مقام عز و مقر
حصار كندهه را از بهيم خالي كرد
بهيم را به جهان آن حصار بود مفر
قوي حصاري بر تيغ نامدار كهي
ميان دشتي سيراب ناشده ز مطر
ميان سنگ، يكي كنده، كنده گرد حصار
نه زان عمل كه بود كار كرده‌هاي بشر
نه راه يافته خصم اندر آن حصار به جهد
نه زان حصار فرود آمدي يكي به خبر
وز آن حصار به منصوره روي كرد و براند
بر آن شماره كجا رند حيدر از خيبر
خفيف چون خبر خسرو جهان بشنيد
دوان گذشت و به جوي اندر اوفتاد و به جر
به آب شور و بيابان پرگزند افتاد
بماندش خانهٔ ويران ز طارم و ز طزر
خفيف را سپه و پيل و مال چندان بود
كه بيش از آن نبود در هوا همانا ذر
نداشت طاقت سلطان، ز پيش او بگريخت
چنان كه زو بگريزند صد هزار دگر
نگاه كن كه بدين يك سفر كه كرد، چه كرد
خدايگان جهان شهريار شيرشكر
جهان بگشت و اعادي بكشت و گنج بيافت
بناي كفر بيفكند، اينت فتح و ظفر
زهي مظفر فيروزبخت دولتيار
كه گوي برده‌اي از خسروان به فضل و هنر
ازين هنر كه نمودي و ره كه پيمودي
شهان غافل سرمست را همي چه خبر
تو بر كنارهٔ درياي شور خيمه زدي
شهان شراب زده بر كناره‌هاي شمر
تو سومنات همي‌سوختي به بهمن ماه
شهان ديگر عود و مثلث و عنبر
به وقت آنكه همه خلق گرم خواب شوند
تو در شتاب سفر بوده‌اي و رنج سهر
تو آن شهي كه ز بهر غزات رايت تو
به سومنات رود گاه و گه به كالنجر
خدايگانا زين پس چو راي غزو كني
ببر سپاه گشن سوي روم و سوي خزر
به سند و هند كسي نيست مانده، كان ارزد
كز آن تو شود آنجا به جنگ يك چاكر
خراب كردي و بيمرد خاندان بهيم
مگر كني پس از اين قصد خانهٔ قيصر
سپه كشيدي زين روي تا لب دريا
به جايگاهي كز آدمي نبود اثر
به ما نمودي آن چيزها كه ياد كنيم
گمان بريم كه اين در فسانه بود مگر
زمين بماند برين روي و آب پيش آمد
بهيچروي ازين آب نيست روي گذر
اگر نه دريا پيش آمدي به راه ترا
كنون گذشته بدي از قمار و از بربر
ايا به مردي و پيروزي از ملوك پديد
چنان كه بود به هنگام مصطفي حيدر
شنيده ام كه هميشه چنين بود دريا
كه بر دو منزل از آواش گوش گردد كر
همي‌نمايد هيبت، همي‌فزايد شور
همي بر آيد موجش برابر محور
سه بار با تو به درياي بيكرانه شدم
نه موج ديدم و نه هيبت و نه شور و نه شر
نخست روز كه دريا ترا بديد، بديد
كه پيش قدر تو چون ناقصست و چون ابتر
به مال با تو نتاند شد، ار بخواهد، جفت
به قدر با تو نيارد زد، ار بخواهد، بر
چو گرد خويش نگه گرد ، مار و ماهي ديد
به گرد تو مه تابان و زهرهٔ ازهر
ز تو خلايق را خرمي و شادي بود
وزو همه خطر جان و بيم غرق و غرر
چو قدرت تو نگه كرد و عجز خويش بديد
چو آبگينه شد آب اندرو ز شرم و حجر
ز آب دريا گفتي همي به گوش آمد
كه شهريارا دريا تويي و من فرغر
همه جهان ز تو عاجز شدند تا دريا
نداشت هيچ كس اين قدر و منزلت ز بشر
بزرگوارا كاري كه آمد از پدرت
به دولت پدر تو نبود هيچ پدر
به ملكداري تا بود بود و وقت شدن
بماند ازو به جهان چون تو يادگار پسر
هميشه تا نبود جان چو جسم و عقل چو جهل
هميشه تا نبود دين چو كفر و نفع چو ضر
هميشه تا علوي را نسب بود به علي
هميشه تا عمري را شرف بود به عمر
خدايگاني جز مر ترا همي‌نسزد
خدايگان جهان باش و از جهان بر خور
جهان و مال جهان سربسر خنيدهٔ تست
به شهرياري و فيروزي از خنيده بچر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد