قصيده شماره ۲۱ - در وصف بهار و مدح ابو احمد محمد بن محمود بن سبكتكين

۳۲ بازديد


مرحبا اي بلخ بامي همره باد بهار
از در نوشاد رفتي يا ز باغ نوبهار
اي خوشا آن نوبهار خرم نوشاد بلخ
خاصه اكنون كز در بلخ اندرون آمد بهار
هر درختي پرنيان چيني اندر سر كشيد
پرنيان خرد نقش سبز بوم لعلكار
ارغوان بيني چو دست نيكوان پر دستبند
شاخ گل بيني چو گوش نيكوان پر گوشوار
باغ گردد گلپرست و راغ گردد لاله‌گون
باد گردد مشكبوي و ابر مرواريد بار
باغبان بر گرفته دل به ماه دي ز گل
پر كند هر بامدادي از گل سوري كنار
بلخ بس خوشست، ليكن بلخيان را باد بلخ
مر مرا با شهرهاي گوز گانانست كار
نوبهار بلخ را در چشم من حشمت نماند
تا بهار گوزگانان پيش من بگشود بار
باغ و راغ و كوه و دشت گوزگانان سربسر
حلهٔ دو روي را ماند ز بس نقش و نگار
هر چه زيور بود نوروز نوآيين آن همه
برد بر گلهاي باغ و راغ نوروزي به كار
از درون رشنه تا كهپايه‌هاي كرزوان
سبزه از سبزه نبرد، لاله‌زار از لاله‌زار
بيشه‌هاي كرزوان از لاله‌زار و شنبليد
گاه چون بيجاده گردد، گاه چون زر عيار
از فراوان گل كه بر شاخ درختان بشكفد
راست پنداري درختان گوهر آوردند بار
بامدادان بوي فردوس برين آيد همي
از در باغ و در راغ و ز كوه و جويبار
گل همي گل گردد و سنگ سيه ياقوت سرخ
زين بهار سبزپوش تازه‌روي آبدار
خوبتر زين گوزگانان را بهاري ديگرست
وين بهار اكنون پديد آيد كه آيد شهريار
مير ابو احمد محمد شهريار دادگر
سرفرار گوهر و فخر بزرگان تبار
آنكه دنيا را جمالست آنكه دين را قوتست
آنكه دولت را ثيابست آنكه شاهي را شعار
در بزرگي با تواضع، در سياست با سكون
در سخا با تازه‌رويي، در جواني با وقار
پر دل پر دل، وليكن مهربان مهربان
قادر قادر، وليكن بردبار بردبار
خشت او از كوه بر گيرد همي تيغ بلند
ناوك او كنگره بربايد از برج حصار
همچنان ترسند چون كبكان ترسنده ز باز
پيل ازو روز نبرد و شير ازو روز شكار
ابر گوهربار زرين كله بندد در هوا
گر ز درياي كفش خورشيد برگيرد بخار
مرد را اول بزرگي نفس بايد، پس نسب
هست اندر ذات او اين هر دو معني آشكار
آن هماي رايت فرخندهٔ او خفته نيست
آخر او خواهد بناي مملكت كرد استوار
بس نپايد كو به پرواز اندر آيد نرم و خوش
گر به پرواز اندر آيد مملكت گيرد قرار
بر در بغداد خواهم ديدن او را تا نه دير
گرد بر گردش غلامان سرايي صد هزار
دولت سلطان قوي باد و سر تو سبز باد
كاينجهان با دولت و تيغ شما خوارست خوار
خوش نخسبم تا نبينم بر در ميدان تو
خفته هر شب شهرياران جهان را بنده‌وار
تا همي پيدا بود نيك از بد و نرم از درشت
همچو سنگ خاره از بيجاده و ليل از نهار
تا نباشد چون ستاك نسترن شاخ بهي
تا نباشد چون شكوفهٔ ارغوان شاخ چنار
نيك بادت سال و ماه و نيك بادت روز و شب
نيك بادت وقت و ساعت، نيك بادت روزگار
رنج و مكروه از تو دور و عدل و انصاف از تو شاد
دين و دنيا با تو جفت و بخت و دولت با تو يار
تا ز بهر خدمت درگاه تو هر چندگاه
شاه چين آيد پياده، شاه روم آيد سوار
برخور از نوروز خرم، برخور از بخت جوان
برخور از عمر گرامي، برخور از روي نگار
دشمنانت مستمند و مبتلا و ممتحن
دوستانت شادمان و شادكام و شادخوار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد