قصيده شماره ۱۵ - در تهنيت جشن سده و مدح وزير

۳۴ بازديد


گر نه آيين جهان از سر همي ديگر شود
چون شب تاري همي از روز روشنتر شود
روشنايي آسمان را باشد و امشب همي
روشني بر آسمان از خاك تيره بر شود
روشني بر آسمان زين آتش جشن سده‌ست
كز سراي خواجه با گردون همي همسر شود
آتشي كرده‌ست خواجه كز فراوان معجزات
هر زمان گيرد نهادي، هر زمان ديگر شود
گاه گوهرپاش گردد، گاه گوهرگون شود
گاه گوهربار گردد، گاه گوهربر شود
گاه چون زرين درخت اندر هوا سر بر كشد
گه چو اندر سرخ ديبا لعبت بربر شود
گاه روي از پردهٔ زنگارگون بيرون كند
گاه زير طارم زنگارگون اندر شود
گاه چون خونخوارگان خفتان به خون اندر كشد
گاه چون دوشيزگان اندر زر و زيور شود
گاه بر سان يكي ياقوتگون گوهرشود
گه بكردار يكي بيجاده‌گون مجمر شود
گاه چون ديوار برهون گرد گردد سربسر
گاه چون كاخ عقيقين بام زرين در شود
گه ميان چشم نيلوفر زبانه بر زند
گاه دودش گرد او چون برگ نيلوفر شود
گه فروغش بر زمين چون لالهٔ نعمان شود
گه شرارش بر هوا چون ديدهٔ عبهر شود
سيم زر اندود گردد هر چه زو گيرد فروغ
زر سيم اندود گردد هر چه زو اخگر شود
گاه چون در هم شكسته مغفر زرين شود
گاه چون بر هم نهاده تاج پر گوهر شود
جادويي آغاز كرده‌ست آتش ار نه از چه رو
گاه پشتش روي گردد گاه پايش سر شود
گاه چون برگ رزان اندر خزان لرزان شود
گاه چون باغ بهاري پر گل و پر بر شود
گه ز بالا سوي پستي باز گردد سرنگون
گه ز پستي برفروزد سوي بالا بر شود
گه معصفر پوش گردد گه طبرخون تن شود
گاه ديباباف گردد گه طرايفگر شود
گاه چون اشكال اقليدس سر اندر سر كشد
گاه چون خورشيد رخشنده ضيا گستر شود
نسبتي دارد ز خشم خواجه اين آتش مگر
كز تفش خارا همي در كوه خاكستر شود
صاحب سيد وزير خسرو لشكرشكن
آنكه سهمش بر عدو هر ساعتي لشكر شود
جود لاغر گشته از دستش همي فربه شود
بخل فربه گشته از جودش همي لاغر شود
بر اميد آنكه صاحب بر نهد روزي به سر
زر سرخ اندر دل خارا همي افسر شود
از پي آن تا ببرد حلق بدخواهان او
آهن اندر كان، بي‌آهنگر همي خنجر شود
ز آرزوي خاطب او، ناتراشيده درخت
هر زمان اندر ميان بوستان منبر شود
تا قيامت هر كجا نامش برند اندر جهان
نام شاهان از بزرگي نام او چاكر شود
مهتران هفت كشور كهتران صاحبند
هر كسي كو كهتر صاحب بود مهتر شود
كشوري خالي نخواهد بود از عمال او
ور هميدون هفت كشور هفتصد كشور شود
مهتر دينست، وز دين گشتنش در عهد نيست
هر كسي از دين بگشت اندر جهان كافر شود
نام آن لشكر به گيتي گم شود كز بهر جنگ
چاكري از چاكرانش پيش آن لشكر شود
گر به رادي و هنر پيغمبري يابد كسي
صاحب سيد سزا بايد كه پيغمبر شود
ور شمار فضل او را دفتري سازد كسي
هر چه قانون شمارست اندر آن دفتر شود
دست رادش را به دريا كي توان مانند كرد
كه همي دريا به پيش دست او فرغر شود
دست او ابرست و دريا را مدد باشد ز ابر
نيز از دستش جهان درياي پهناور شود
آنكه اندر ژرف دريا راه برد روز و شب
بر اميد سود ازين معبر بدان معبر شود،
گر زماني خدمت صاحب كند، بي‌بيم غرق
گوهر اندر زير گنجوران او بستر شود
تا وزارت را بدو شاه زمانه باز خواند
زو وزارت با نبوت هر زمان همبر شود
اي خجسته پي وزير از فر تو ايوان ملك
بس نماند تا به خاور خسرو خاور شود
روم و چين صافي كند، ياران او در روم و چين
نايبي فغفور گردد حاجبي قيصر شود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد