قصيده شماره ۲ - در مدح خواجه عميد ابو منصور سيد اسعد

۳۸ بازديد


نيلگون پرده بركشيد هوا
باغ بنوشت مفرش ديبا
آبدان گشت نيلگون رخسار
و آسمان گشت سيمگون سيما
چون بلور شكسته، بسته شود
گر براندازي آب را به هوا
لوح ياقوت زرد گشت به باغ
بر درختان صحيفهٔ مينا
بينوا گشت باغ مينا رنگ
تا درو زاغ برگرفت نوا
مطرب بينوا نوا نزند
اندر آن مجلسي كه نيست نوا
گر نه عاشق شده‌ست برگ درخت
از چه رخ زردگشت و پشت دو تا
باد را كيمياي سوده كه داد
كه ازو زر ساو گشت گيا
گر گيا زرد گشت باك مدار
بس بود سرخ روي خواجهٔ ما
خواجهٔ سيد اسعد آنكه ازوست
هر چه سعدست زير هفت سما
آنكه با راي او يكيست قدر
آنكه با امر او يكيست قضا
زير تدبير محكمش آفاق
زير اعلام همتش دنيا
تا به دريا رسيد باد سخاش
در شكسته‌ست زايش دريا
كل جودست دست او دايم
وان دگر جودها همه اجزا
هركه امروز كرد خدمت او
خدمت او ملك كند فردا
هر كه خالي شد از عنايت او
عالم او را دهد عنان عنا
زايران را سراي او حرمست
مسند او منا و صدر صفا
هر كه تنها شود ز خدمت او
از همه چيزها شود تنها
جز بدو سازوار نيست مديح
جز بدو آبدار نيست ثنا
آفرين خداي باد بر او
كآفرين را بلند كرد بنا
بابها گشت صدر و بالش ازو
كه ثنا زو گرفت فر و بها
او كند فرق نيك را از بد
او شناسد صواب را ز خطا
خاطر من مگر به مدحت او
ندهد بر مديح خلق رضا
گرچه دورم به تن ز خدمت او
نكنم بي بهانه رسم رها
هر زمان مدحتي فرستم نو
اي رساننده زود باش هلا
او سزاوارتر به مدح و ثناست
جهد كن تا رسد سزا به سزا
اي ستوده خوي ستوده سخن
اي بلند اختر بلند عطا
گر به خدمت نيامدم بر تو
عذركي تازه رخ نمود مرا
تا ز درگاه تو جدا گشتم
هر زماني مرا غميست جدا
فرقت پردهٔ تو گشت مرا
پرده‌اي بر دو ديدهٔ بينا
من به مدح و دعا ز دستم چنگ
گر بسنده كني به مدح و دعا
تا نمازست مايهٔمؤمن
تا صليبست قبلهٔ ترسا
شادمان باش و بختيار و عزيز
جاودان، كامران و كامروا


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد