ترجيع بند 1 - در مدح امير ابو يعقوب يوسف بن ناصرالدين

۳۱ بازديد


ز باغ اي باغبان ما را همي بوي بهار آيد
كليد باغ ما را ده كه فردامان به كار آيد
كليد باغ را فردا هزاران خواستار آيد
تو لختي صبر كن چندانكه قمري بر چنار آيد
چو اندر باغ تو بلبل به ديدار بهار آيد
ترا مهمان ناخوانده به روزي صد هزار آيد
كنون گر گلبني را پنج شش گل در شمار آيد
چنان داني كه هر كس را همي زو بوي يار آيد
بهار امسال پنداري همي خوشتر ز پار آيد
ازين خوشتر شود فردا كه خسرو از شكار آيد

بدين شايستگي جشني بدين بايستگي روزي
ملك را در جهان هر روز جشني باد و نوروزي

كنون در زير هر گلبن قنينه در نماز آيد
نبيند كس كه از خنده دهان گل فراز آيد
ز هر بادي كه برخيزد گلي با مي به راز آيد
به چشم عاشق از مي تابه مي عمري دراز آيد
به گوش آواز هر مرغي لطيف وطبعساز آيد
به دست مي ز شادي هر زمان ما را جواز آيد
هوا خوش گردد و بر كوه برف اندر گداز آيد
علمهاي بهاري از نشيبي بر فراز آيد
كنون ما را بدان معشوق سيمينبر نياز آيد
به شادي عمر بگذاريم اگر معشوق باز آيد

بدين شايستگي جشني بدين بايستگي روزي
ملك را در جهان هر روز جشني باد و نوروزي

زمين از خرمي گويي گشاده آسمانستي
گشاده آسمان گويي شكفته بوستانستي
به صحرا لاله پنداري ز بيجاده دهانستي
درخت سبز را گويي هزار آوا زبانستي
به شب در باغ گويي گل چراغ باغبانستي
ستاك نسترن گويي بت لاغر ميانستي
درخت سيب را گويي ز ديبا طيلسانستي
جهان گويي همه پر وشي و پر پرنيانستي
مرا دل گر نه اندر دست آن نامهربانستي
به دو دستم به شادي بر، مي چون ارغوانستي

بدين شايستگي جشني بدين بايستگي روزي
ملك را در جهان هر روز جشني باد و نوروزي

نبيني باغ را كز گل چگونه خوب و دلبر شد
نبيني راغ را كز لاله چون زيبا و در خور شد
زمين از نقش گوناگون چنان ديباي ششتر شد
هزار آواي مست اينك به شغل خويشتن در شد
تذرو جفت گم كرده كنون با جفت همبر شد
جهان چون خانهٔ پر بت شد و نوروز بتگر شد
درخت رود از ديبا و از گوهر توانگر شد
گوزن از لاله اندر دشت با بالين و بستر شد
ز هر بيغوله و باغي نواي مطربي بر شد
دگر بايد شدن ما را كنون كفاق ديگر شد

بدين شايستگي جشني بدين بايستگي روزي
ملك را در جهان هر روز جشني باد و نوروزي

مي اندر خم همي‌گويد كه ياقوت روان گشتم
درخت ارغوان بشكفت و من چون ارغوان گشتم
اگر زين پيش تن بودم كنون پاكيزه جان گشتم
به من شادي كند شادي، كه شادي را روان گشتم
مرا زين پيش ديدستي نگه كن تا چسان گشتم
نيم زانسان كه من بودم دگر گشتم جوان گشتم
ز خوشرنگي چو گل گشتم ز خوشبويي چو بان گشتم
ز بيم باد و برف دي به خم اندر نهان گشتم
بهار آيد برون آيم كه از وي با امان گشتم
روانها را طرب گشتم طربها را روان گشتم

بدين شايستگي جشني بدين بايستگي روزي
ملك را در جهان هر روز جشني باد و نوروزي

مي اندر گفتگو آمد، پس از گفتار جنگ آمد
خم و خمخانه اندر چشم من تاريك و تنگ آمد
به گوش من همي از باغ بانگ ناي و چنگ آمد
كس ار مي خورد بي آواز ني بر سرش سنگ آمد
مرا باري همه مهر از مي بيجاده رنگ آمد
زمرد را روان خواهم چو از روي پرنگ آمد
به خاصه كز هوا شبگير آواز كلنگ آمد
ز كاخ مير بانگ رود بونصر پلنگ آمد
كنون هر عاشقي كو را مي روشن به چنگ آمد
به طرف باغ همدم با نگاري شوخ و شنگ آمد

بدين شايستگي جشني بدين بايستگي روزي
ملك را در جهان هر روز جشني باد و نوروزي

ملك يوسف كنون در كاخ خود چون رودزن خواند
نديمان را و خوبان را به نزد خويشتن خواند
مي بيجاده‌گون خواهد بت سيمين ذقن خواند
بتي خواند كه او را شاخ باغ نسترن خواند
گروهي ماهرويان را به خدمت بر چمن خواند
نگاري از چگل خواند نگاري از ختن خواند
ز خوبي «آية الكرسي» سه ره بر تن به تن خواند
مرا گر آرزوش آيد ميان انجمن خواند
گهي اشعار من خواند گهي ابيات من خواند
وگر شيرين سخن گويم، مرا شيرين سخن خواند

بدين شايستگي جشني بدين بايستگي روزي
ملك را در جهان هر روز جشني باد و نوروزي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد