قصيده شماره ۴ - در مدح خواجهٔ جليل عبد الرزاق بن احمد بن حسن ميمندي

۳۲ بازديد


ز آفتاب جدا بود ماه چندين شب
همي‌دويد به گردون بر آفتاب طلب
خميده گشته ز هجران و زرد گشته ز غم
نزار گشته ز عشق و گداخته ز تعب
چو آفتاب طلب نزد آفتاب رسيد
نشاط كرد و طرب كرد و بود جاي طرب
فرو نشست بر آفتاب و روشن كرد
به روي روشن او چشم تيرهٔ چون شب
چو ماه دلشده با آفتاب روشن روي
گذار كرد بدين درهمي دو روز و دو شب
ستارگان همه آگه شدند و ماه خجل
زعشق هركه خجل شد ازو مدار عجب
بر آسمان شب دوشين نماز شام پگاه
فرو كشيد بر آن روي او كبود قصب
برهنه گشتن روي مه از نقاب كبود
حلال كرد به ما بر حرام كردهٔ رب
اگر كه دور شد از آفتاب ماه رواست
ز دور گشتن او تازه گشت ماه عرب
بدين طرب همه شب دوش تا سپيدهٔ بام
همي ز كوس غريو آمد و ز بوق شغب
نماز شام همه نيكوان به عيد شدند
طرب كنان و تماشا كنان و خندان لب
بنفشه زلف من اندر ميانشان گفتي
چو ماه بود و دگر نيكوان همه كوكب
ز دور هر كه مر او را بديد پير و جوان
به خوبتر لقبي گفت سيدا مرحب
به عيد رفت به يك نام و بازگشت ز عيد
نهاده خلق مر او را هزارگونه لقب
هوا هزار فزونست و مر مرا دو هواست
و زان دو دور ندانم شدن به هيچ سبب
هواي صحبت آن ماهروي غاليه موي
هواي خدمت آن خواجهٔ بزرگ نسب
جليل، عبدالرزاق احمد آنكه برش
ز جان عزيزترند اهل علم و اهل ادب
اميد خدمت آن خواجه پشت راست كند
بر آن كسي كه مر او را زمانه كرد احدب
كمينه مرغي كز باغ او به دشت شود
ز چنگ باز به منقار بر كشد مخلب
به روز معركه با دشمن خداي، علي
به ذوالفقار نكرد آنچه او كند به قصب
گهي كه علم افادت كند سجود كند
ز بس فصاحت او، پيش او، روان وهب
ستارگان همه خوانند نام او كه بوند
به زير مركب او بر كواكب مثقب
چنانكه ماه همي آرزو كند كه بود
مر اسب او را آرايش لگام و يلب
ز بيم جودش بخل از جهان هزيمت كرد
هزيمتي را افسون زننده گشت هرب
عطا فزون كند آنگه كزو شوي نوميد
گناه بيش كند عفو، چون گرفت غضب
بزرگوار عطاهاي او خطيبانند
همي‌كنند و بر هر كجا رسند خطب
گذر نيابد بر بحر جود او خورشيد
اگر زمانه بدو اندر افكند زبزب
ايا سپهر برين مركب ترا ميدان
چنانكه نجم زحل هست مر ترا مركب
مخالفان ترا بر سپهر تا بزيند
برون نيايد هرگز ستاره‌شان ز ذنب
اگر مخالف تو رز نشاند اندر باغ
به وقت بار، عنا بر دهد به جاي عنب
بدان زمين كه بدانديش تو گذشته بود
عجب نباشد اگر تا ابد نرويد حب
كلاه داري و دل داري و نسب داري
بدين سه چيز بود فخر مهتران اغلب
بر آسمان بريني به قدر وين نه عجب
عجبتر آنكه بدين قدر نيستي معجب
تو بحر جودي و خلق تو عنبر و نه شگفت
از آنكه زايش بحرست عنبر اشهب
اگر به نخشب باد سخاوت تو وزد
مكان زر بشود خاره بر كه نخشب
چنانكه گر به حلب مجلس تو ياد كنند
سرشته مشك شود خاك بر زمين حلب
هميشه تا دو جمادي بود پس دو ربيع
بود پس دو جمادي رونده ماه رجب
هميشه تا نبود خانه زحل ميزان
چنان كجا نبود برج مشتري عقرب
جهان به كام تو باد و فلك مطيع تو باد
موافق از تو به راحت عدو ز تو به كرب
خجسته بادت عيد و چو عيد باد مدام
هميشه روز و شب تو ز يكدگر اطيب


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد