بخش ۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲

۳۳ بازديد


بدان نامور گفت پاسخ شنو
يكايك ببر سوي سالار نو
به گويش كه زشت كسان را مجوي
جز آن را كه برتابي از ننگ روي
سخن هرچ گفتي نه گفتارتست
مماناد گويا زبانت درست
مگو آنچ بدخواه تو بشنود
ز گفتار بيهوده شادان شود
بدان گاه چندان نداري خرد
كه مغزت بدانش خرد پرورد
به گفتار بي‌بر چو نيرو كني
روان و خرد را پر آهو كني
كسي كو گنهكار خواند تو را
از آن پس جهاندار خواند تو را
نبايد كه يابد بر تو نشست
بگيرد كم و بيش چيزي بدست
مينديش زين پس برين سان پيام
كه دشمن شود بر تو بر شادكام
به يزدان مرا كار پيراستست
نهاده بران گيتي‌ام خواستست
بدين جستن عيبهاي دروغ
به نزد بزرگان نگيري فروغ
بيارم كنون پاسخ اين همه
بدان تا بگوييد پيش رمه
پس از مرگ من يادگاري بود
سخن گفتن راست ياري بود
چو پيدا كنم بر تو انبوه رنج
بداني كه از رنج ماخاست گنج
نخستين كه گفتي ز هرمز سخن
به بيهوده از آرزوي كهن
ز گفتار بدگوي ما را پدر
برآشفت و شد كار زير و زبر
از انديشه او چو آگه شديم
از ايران شب تيره بي ره شديم
هما راه جستيم و بگريختيم
به دام بلا بر نياويختيم
از انديشهٔ او گناهم نبود
جز از جستن او شاه را هم نبود
شنيدم كه بر شاه من بد رسيد
ز بردع برفتم چو گوش آن شنيد
گنهكار بهرام خود با سپاه
بياراست در پيش من رزمگاه
ازو نيز بگريختم روز جنگ
بدان تا نيايم من او را به چنگ
ازان پس دگر باره باز آمدم
دلاور به جنگ‌ش فراز آمدم
نه پرخاش بهرام يكباره بود
جهاني بران جنگ نظاره بود
به فرمان يزدان نيكي فزاي
كه اويست بر نيك و بد رهنماي
چو ايران و توران به آرام گشت
همه كار بهرام ناكام گشت
چو از جنگ چوبينه پرداختم
نخستين بكين پدر تاختم
چو بند وي و گستهم خالان بدند
به هر كشوري بي‌همالان بدند
فدا كرده جان را همي پيش من
به دل هم زبان و به تن خويش من
چو خون پدر بود و درد جگر
نكرديم سستي به خون پدر
بريديم بند وي را دست و پاي
كجا كرد بر شاه تاريك جاي
چو گستهم شد در جهان ناپديد
ز گيتي يكي گوشهٔي برگزيد
به فرمان ما ناگهان كشته شد
سر و راي خونخوارگان گشته شد
دگر آنك گفتي تو از كار خويش
از آن تنگ زندان و بازار خويش
بد آن تا ز فرزند من كار بد
نيايد كزان بر سرش بد رسد
به زندان نبد بر شما تنگ و بند
همان زخم خواري و بيم گزند
بدان روزتان خوار نگذاشتم
همه گنج پيش شما داشتم
بر آيين شاهان پيشين بديم
نه بي‌كار و بر ديگر آيين بديم
ز نخچير و ز گوي و رامشگران
ز كاري كه اندر خور مهتران
شمارا به چيزي نبودي نياز
ز دينار وز گوهر و يوز و باز
يكي كاخ بد كرده زندانش نام
همي زيستي اندرو شادكام
همان نيز گفتار اخترشناس
كه ما را همي از تو دادي هراس
كه از تو بد آيد بدين سان كه هست
نينداختم اخترت را زدست
وزان پس نهاديم مهري بر وي
به شيرين سپرديم زان گفت و گوي
چو شاهيم شد سال بر سي و شش
ميان چنان روزگاران خوش
تو داري بياد اين سخن بي‌گمان
اگر چند بگذشت بر ما زمان
مرا نامه آمد ز هندوستان
بدم من بدان نيز همداستان
ز راي برين نزد مانامه بود
گهر بود و هر گونهٔي جامه بود
يكي تيغ هندي و پيل سپيد
جزين هرچ بودم به گيتي اميد
ابا تيغ ديباي زربفت پنج
ز هر گونهٔي اندرو برده رنج
سوي تو يكي نامه بد بر پرند
نوشته چو من ديدم از خط هند
بخواندم يكي مرد هندي دبير
سخن‌گوي و داننده و يادگير
چوآن نامه را او به من بر بخواند
پر از آب ديده همي‌سرفشاند
بدان نامه در بد كه شادان بزي
كه با تاج زر خسروي را سزي
كه چون ماه آذر بد و روز دي
جهان را تو باشي جهاندار كي
شده پادشاهي پدر سي و هشت
ستاره برين گونه خواهد گذشت
درخشان شود روزگار بهي
كه تاج بزرگي به سر برنهي
مرا آن زمان اين سخن بد درست
ز دل مهرباني نبايست شست
من آگاه بودم كه از بخت تو
ز كار درخشيدن تخت تو
نباشد مرا بهره جز درد و رنج
تو را گردد اين تخت شاهي وگنج
ز بخشايش و دين و پيوند و مهر
نكردم دژم هيچ‌زان نامه چهر
به شيرين سپردم چو برخواندم
ز هر گونه انديشه‌ها را ندم
بر اوست با اختر تو بهم
نداند كسي زان سخن بيش و كم
گر اي دون كه خواهي كه بيني به خواه
اگر خود كني بيش و كم را نگاه
برانم كه بيني پشيمان شوي
وزين كرده‌ها سوي درمان شوي
دگر آنك گفتي ز زندان و بند
گر آمد ز ما بركسي برگزند
چنين بود تا بود كارجهان
بزرگان و شاهان و راي مهان
اگر تو نداني به موبد بگوي
كند زين سخن مر تو را تازه روي
كه هركس كه او دشمن ايزدست
ورا در جهان زندگاني بدست
به زندان ما ويژه ديوان بدند
كه نيكان ازيشان غريوان بدند
چو ما را نبد پيشه خون ريختن
بدان كار تنگ اندر آويختن
بدان را به زندان همي‌داشتم
گزند كسان خوار نگذاشتم
بسي گفت هركس كه آن دشمنند
ز تخم بدانند و آهرمنند
چو انديشه ايزدي داشتيم
سخنها همي‌خوار بگذاشتيم
كنون من شنيدم كه كردي رها
مرد آن را كه بد بتر از اژدها
ازين بد گنهكار ايزد شدي
به گفتار و كردارها بد شدي
چو مهتر شدي كار هشيار كن
نداني تو داننده را يار كن
مبخشاي بر هر كه رنجست زوي
اگر چند اميد گنجست زوي
بر آنكس كزو در جهان جزگزند
نبيني مر او را چه كمتر ز بند
دگر آنك از خواسته گفته‌اي
خردمندي و راي بنهفته‌اي
ز كس مانجستيم جز باژ و ساو
هر آنكس كه او داشت با باژ تاو
ز يزدان پذيرفتم آن تاج و تخت
فراوان كشيدم ازان رنج سخت
جهان آفرين داور داد وراست
همي روزگاري دگرگونه خواست
نيم دژمنش نيز درخواست او
فزوني نجوييم دركاست او
به جستيم خشنودي دادگر
ز بخشش نديدم بكوشش گذر
چو پرسد ز من كردگار جهان
بگويم بو آشكار و نهان
بپرسد كه او از توداناترست
بهر نيك و بد بر تواناترست
همين پرگناهان كه پيش تواند
نه تيماردار و نه خويش تواند
ز من هرچ گويند زين پس همان
شوند اين گره بر تو بر بد گمان
همه بندهٔ سيم و زرند و بس
كسي را نباشند فريادرس
ازيشان تو را دل پر آسايش است
گناه مرا جاي پالايش است
نگنجد تو را اين سخن در خرد
نه زين بد كه گفتي كسي برخورد
وليكن من از بهر خود كامه را
كه برخواند آن پهلوي نامه را
همان در جهان يادگاري بود
خردمند را غمگساري بود
پس از ماهر آنكس كه گفتار ما
بخوانند دانند بازار ما
ز برطاس وز چين سپه رانديم
سپهبد بهر جاي بنشانديم
ببرديم بر دشمنان تاختن
نيارست كس گردن افراختن
چو دشمن ز گيتي پراگنده شد
همه گنج ما يك سر آگنده شد
همه بوم شد نزد ما كارگر
ز دريا كشيدند چندان گهر
كه ملاح گشت از كشيدن ستوه
مرا بود هامون و دريا و كوه
چو گنج در مها پراگنده شد
ز دينار نو به دره آگنده شد
ز ياقوت وز گوهر شاهوار
همان آلت و جامهٔ زرنگار
چو ديهيم ما بيست وشش ساله گشت
ز هر گوهري گنجها ماله گشت
درم را يكي ميخ نو ساختم
سوي شادي و مهتري آختم
بدان سال تا باژ جستم شمار
چوشد باژ دينار بر صد هزار
پراگنده افگند پند او سي
همه چرم پند او سي پارسي
بهر به درهٔي در ده و دو هزار
پراگنده دينار بد شاهوار
جز از باژ و دينار هندوستان
جز از كشور روم و جا دوستان
جز از باژ وز ساو هر كشوري
ز هر نامداري و هر مهتري
جز از رسم و آيين نوروز و مهر
از اسپان وز بندهٔ خوب چهر
جز از جوشن و خود و گوپال و تيغ
ز ما اين نبودي كسي را دريغ
جز از مشك و كافور و خز و سمور
سياه و سپيد و ز كيمال بور
هران كس كه ما را بدي زيردست
چنين باژها بر هيونان مست
همي‌تاختند به درگاه ما
نپيچيد گردن كس از راه ما
ز هر در فراوان كشيديم رنج
بدان تا بيا گند زين گونه گنج
دگر گنج خضرا و گنج عروس
كجا داشتيم از پي روز بوس
فراوان ز نامش سخن را نديم
سرانجام باد آورش خوانديم
چنين بيست و شش سال تا سي و هشت
به جز به آرزو چرخ بر ما نگشت
همه مهتران خود تن آسان بدند
بد انديش يك سر هراسان بدند
همان چون شنيدم ز فرمان تو
جهان را بد آمد ز پيمان تو
نماند كس اندر جهان رامشي
نبايد گزيدن به جز خامشي
همي‌كرد خواهي جهان پرگزند
پراز درد كاري و ناسودمند
همان پرگزندان كه نزد تواند
كه تيره شبان اور مزد تواند
همي‌داد خواهند تختت بباد
بدان تا نباشي به گيتي تو شاد
چو بودي خردمند نزديك تو
كه روشن شدي جان تاريك تو
به دادن نبودي كسي رازيان
كه گنجي رسيدي به ارزانيان
ايا پور كم روز و اندك خرد
روانت ز انديشه رامش برد
چنان دان كه اين گنج من پشت تست
زمانه كنون پاك در مشت تست
هم آرايش پادشاهي بود
جهان بي‌درم در تباهي بود
شود بي‌درم شاه بيدادگر
تهي دست را نيست هوش و هنر
به بخشش نباشد ورا دستگاه
بزرگان فسوسيش خوانند شاه
ار اي دون كه از تو به دشمن رسد
همي بت بدست بر همن رسد
ز يزدان پرستنده بيزار گشت
ورا نام و آواز تو خوار گشت
چو بي‌گنج باشي نپايد سپاه
تو را زيردستان نخوانند شاه
سگ آن به كه خواهندهٔ نان بود
چو سيرش كني دشمن جان بود
دگر آنك گفتي ز كار سپاه
كه در بو مهاشان نشاندم به راه
ز بي‌دانشي اين نيايد پسند
نداني همي راه سود از گزند
چنين است پاسخ كه از رنج من
فراز آمد اين نامور گنج من
ز بيگانگان شهرها بستدم
همه دشمنان را به هم بر زدم
بدان تا به آرام برتخت ناز
نشينيم بي‌رنج و گرم و گداز
سواران پراگنده كردم به مرز
پديد آمد اكنون ز ناارز ارز
چو از هر سوي بازخواني سپاه
گشاده ببيند بد انديش راه
كه ايران چوباغيست خرم بهار
شكفته هميشه گل كامگار
پراز نرگس و نار و سيب و بهي
چو پاليز گردد ز مردم تهي
سپر غم يكايك ز بن بركنند
همه شاخ نارو بهي بشكنند
سپاه و سليحست ديوار اوي
به پرچينش بر نيزه‌ها خار اوي
اگر بفگني خيره ديوار باغ
چه باغ و چه دشت و چه درياچه راغ
نگر تا تو ديوار او نفگني
دل و پشت ايرانيان نشكني
كزان پس بود غارت و تاختن
خروش سواران و كين آختن
زن و كودك و بوم ايرانيان
به انديشهٔ بد منه در ميان
چو سالي چنين بر تو بر بگذرد
خردمند خواند تو را بي‌خرد
من اي دون شنيدم كجا تو مهي
همه مردم ناسزا رادهي
چنان دان كه نوشين روان قباد
به اندرز اين كرد در نامه ياد
كه هركو سليحش به دشمن دهد
همي خويشتن رابه كشتن دهد
كه چون بازخواهد كش آيد به كار
بدانديش با او كند كارزار
دگر آنك دادي ز قيصر پيام
مرا خواندي دو دل و خويش كام
سخنها نه از يادگار تو بود
كه گفتار آموزگار تو بود
وفا كردن او و از ما جفا
تو خود كي شناسي جفا از وفا
بدان پاسخش اي بد كم خرد
نگويم جزين نيز كه اندر خورد
تو دعوي كني هم تو باشي گوا
چنين مرد بخرد ندارد روا
چو قيصر ز گرد بلا رخ بشست
به مردي چو پرويز داماد جست
هر آنكس كه گيتي ببد نسپرد
به مغز اندرون باشد او را خرد
بدانم كه بهرام بسته ميان
ابا او يكي گشته ايرانيان
به رومي سپاهي نشايد شكست
نسايد روان ريگ با كوه دست
بدان رزم يزدان مرا ياربود
سپاه جهان نزد من خوار بود
شنيدند ايرانيان آنچ بود
تو را نيز زيشان ببايد شنود
مرا نيز چيزي كه بايست كرد
به جاي نياطوس روز نبرد
ز خوبي و از مردمي كرده‌ام
به پاداش او روز بشمرده‌ام
بگويد تو را زاد فرخ همين
جهان را به چشم جواني مبين
گشسپ آنك بد نيز گنجور ما
همان موبد پاك دستور ما
كه از گنج ما به دره بد صد هزار
كه دادم بدان روميان يادگار
نياطوس را مهره دادم هزار
ز ياقوت سرخ از در گوشوار
كجا سنگ هر مهرهٔي بد هزار
ز مثقال گنجي چو كردم شمار
همان در خوشاب بگزيده صد
درو مرد دانا نديد ايچ بد
كه هرحقهٔي را چو پنجه هزار
به دادي درم مرد گوهر شمار
صد اسپ گرانمايه پنجه به زين
همه كرده از آخر ما گزين
دگر ويژه با جل ديبه بدند
كه در دشت با باد همره بدند
به نزديك قيصر فرستادم اين
پس از خواسته خواندمش آفرين
ز دار مسيحا كه گفتي سخن
به گنج اندر افگنده چوبي كهن
نبد زان مرا هيچ سود و زيان
ز ترسا شنيدي تو آواز آن
شگفت آمدم زانك چون قيصري
سر افراز مردي و نام آوري
همه گرد بر گرد او بخردان
همش فيلسوفان و هم موبدان
كه يزدان چرا خواند آن كشته را
گرين خشك چوب وتبه گشته را
گر آن دار بيكار يزدان بدي
سرمايهٔ اور مزد آن بدي
برفتي خود از گنج ما ناگهان
مسيحا شد او نيستي در جهان
دگر آنك گفتي كه پوزش بگوي
كنون توبه كن راه يزدان بجوي
ورا پاسخ آن بد كه ريزنده باد
زبان و دل و دست و پاي قباد
مرا تاج يزدان به سر برنهاد
پذيرفتم و بودم از تاج شاد
بپردان سپرديم چون بازخواست
ندانم زبان در دهانت چراست
به يزدان بگويم نه با كودكي
كه نشناسد او بد ز نيك اندكي
همه كار يزدان پسنديده‌ام
همان شور و تلخي بسي ديده‌ام
مرا بود شاهي سي و هشت سال
كس از شهر ياران نبودم همال
كسي كاين جهان داد ديگر دهد
نه بر من سپاسي همي‌برنهد
برين پادشاهي كنم آفرين
كه آباد بادا به دانا زمين
چو يزدان بود يار و فريادرس
نيازد به نفرين ما هيچ‌كس
بدان كودك زشت و نادان بگوي
كه ما را كنون تيره گشت آب روي
كه پدرود بادي تو تا جاودان
سر و كار ما باد با به خردان
شما اي گرامي فرستادگان
سخن گوي و پر مايه آزادگان
ز من هر دو پدرود باشيد نيز
سخن جز شنيده مگوييد چيز
كنم آفرين بر جهان سر به سر
كه او را نديدم مگر برگذر
بميرد كسي كو ز مادر بزاد
ز كيخسرو آغاز تا كي قباد
چو هوشنگ و طهمورث و جمشيد
كزيشان بدي جاي بيم واميد
كه ديو و دد و دام فرمانش برد
چو روشن سرآمد برفت و بمرد
فريدون فرخ كه او از جهان
بدي دور كرد آشكار و نهان
ز بد دست ضحاك تازي ببست
به مردي زچنگ زمانه نجست
چو آرش كه بردي به فرسنگ تير
چو پيروزگر قارن شيرگير
قباد آنك آمد ز البرز كوه
به مردي جهاندار شد با گروه
كه از آبگينه همي خانه كرد
وزان خانه گيتي پر افسانه كرد
همه در خوشاب بد پيكرش
ز ياقوت رخشنده بودي درش
سياوش همان نامدار هژير
كه كشتش به روز جواني دبير
كجا گنگ دژ كرد جايي به رنج
وزان رنج برده نديد ايچ گنج
كجا رستم زال و اسفنديار
كزيشان سخن ماندمان يادگار
چو گودرز و هفتاد پور گزين
سواران ميدان و شيران كين
چو گشتاسپ شاهي كه دين بهي
پذيرفت و زو تازه شد فرهي
چو جا ماسپ كاندر شمار سپهر
فروزنده‌تر بد ز گردنده مهر
شدند آن بزرگان و دانندگان
سواران جنگي و مردانگان
كه اندر هنر اين ازان به بدي
به سال آن يكي از دگر مه بدي
به پرداختند اين جهان فراخ
بماندند ميدان و ايوان و كاخ
ز شاهان مرا نيز همتانبود
اگر سال را چند بالا نبود
جهان را سپردم به نيك و به بد
نه آن را كه روزي به من بد رسد
بسي راه دشوار بگذاشتيم
بسي دشمن از پيش برداشتيم
همه بومها پر ز گنج منست
كجا آب و خاكست رنج منست
چو زين گونه بر من سرآيد جهان
همي تيره گردد اميد مهان
نماند به فرزند من نيز تخت
بگردد ز تخت و سرآيدش بخت
فرشته بيايد يكي جان ستان
بگويم بدو جانم آسان ستان
گذشتن چو بر چينود پل بود
به زير پي اندر همه گل بود
به توبه دل راست روشن كنيم
بي‌آزاري خويش جوشن كنيم
درستست گفتار فرزانگان
جهانديده و پاك دانندگان
كه چون بخت بيدار گيرد نشيب
ز هر گونهٔي ديد بايد نهيب
چو روز بهي بر كسي بگذرد
اگر باز خواند ندارد خرد
پيام من اينست سوي جهان
به نزد كهان و به نزد مهان
شما نيز پدرود باشيد و شاد
ز من نيز بر بد مگيريد ياد
چو اشتاد و خراد به رزين گو
شنيدند پيغام آن پيش رو
به پيكان دل هر دو دانا بخست
به سر بر زدند آن زمان هر دو دست
ز گفتار هر دو پشيمان شدند
به رخسارگان بر تپنچه زدند
ببر بر همه جامشان چاك بود
سر هر دو دانا پر از خاك بود
برفتند گريان ز پيشش به در
پر از درد جان و پراندوه سر
به نزديك شيرويه رفت اين دو مرد
پر آژنگ رخسار و دل پر ز درد
يكايك بدادند پيغام شاه
به شيروي بي‌مغز و بي‌دستگاه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد