بخش ۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۴

۳۲ بازديد


كنون شيرين بار بد گوش دار
سر مهتران رابه آغوش دار
چو آگاه شد بار بد زانك شاه
به پرداخت بي داد و بي‌كام گاه
ز جهرم بيامد سوي طيسفون
پر از آب مژگان و دل پر ز خون
بيامد بدان خانه او را بديد
شده لعل رخسار او شنبليد
زماني همي‌بود در پيش شاه
خروشان بيامد سوي بارگاه
همي پهلواني برو مويه كرد
دو رخساره زرد و دلي پر ز درد
چنان بد كه زاريش بشنيد شاه
همان كس كجا داشت او را نگاه
نگهبان كه بودند گريان شدند
چو بر آتش مهر بريان شدند
همي‌گفت الايا ردا خسروا
بزرگاسترگاتن آور گوا
كجات آن همه بزرگي و آن دستگاه
كجات آن همه فرو تخت وكلاه
كجات آن همه برز وبالا وتاج
كجات آن همه ياره وتخت عاج
كجات آن همه مردي و زور و فر
جهان راهمي‌داشتي زير پر
كجا آن شبستان و رامشگران
كجا آن بر و بارگاه سران
كجا افسر و كاوياني درفش
كجا آن همه تيغهاي بنفش
كجا آن دليران جنگ آوران
كجا آن رد و موبد و مهتران
كجا آن همه بزم وساز شكار
كجا آن خراميدن كارزار
كجا آن غلامان زرين كمر
كجا آن همه راي وآيين وفر
كجا آن سرافراز جان و سپار
كه با تخت زر بود و با گوشوار
كجا آن همه لشكر و بوم و بر
كجا آن سرافرازي و تخت زر
كجا آن سرخود و زرين زره
ز گوهر فگنده گره بر گره
كجا اسپ شبديز و زرين ركيب
كه زير تو اندر بدي ناشكيب
كجا آن سواران زرين ستام
كه دشمن بدي تيغشان رانيام
كجا آن همه رازوان بخردي
كجا آن همه فره ايزدي
كجا آن همه بخشش روز بزم
كجا آن همه كوشش روز رزم
كجا آن همه راهوار استران
عماري زرين و فرمانبران
هيونان و بالا وپيل سپيد
همه گشته از جان تو نااميد
كجاآن سخنها به شيرين زبان
كجا آن دل و راي و روشن روان
ز هر چيز تنها چرا ماندي
ز دفتر چنين روز كي خواندي
مبادا كه گستاخ باشي به دهر
كه زهرش فزون آمد از پاي زهر
پسر خواستي تابود يار و پشت
كنون از پسر رنجت آمد به مشت
ز فرزند شاهان به نيرو شوند
ز رنج زمانه بي آهو شوند
شهنشاه را چونك نيرو بكاست
چو بالاي فرزند او گشت راست
هر آنكس كه او كار خسرو شنود
به گيتي نبايدش گستاخ بود
همه بوم ايران تو ويران شمر
كنام پلنگان و شيران شمر
سر تخم ساسانيان بود شاه
كه چون اونبيند دگر تاج و گاه
شد اين تخمهٔ ويران و ايران همان
برآمد همه كامهٔ بدگمان
فزون زين نباشد كسي را سپاه
ز لشكر كه آمدش فريادخواه
گزند آمد از پاسبان بزرگ
كنون اندر آيد سوي رخنه گرگ
نباشد سپاه تو هم پايدار
چو برخيزد از چار سو كار زار
روان تو را دادگر يار باد
سر بد سگالان نگونسار باد
به يزدان و نام تو اي شهريار
به نوروز و مهر و بخرم بهار
كه گر دست من زين سپس نيز رود
بسايد مبادا به من بر درود
بسوزم همه آلت خويش را
بدان تا نبينم بدانديش را
ببريد هر چارانگشت خويش
بريده همي‌داشت در مشت خويش
چو در خانه شد آتشي بر فروخت
همه آلت خويش يكسر بسوخت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد