من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۶

۳۲ بازديد


بدو گفت قيصر كه جاويد زي
كه دستور شاهنشهان را سزي
يكي خانه دارم در ايوان شگفت
كزين برتو را ندازه نتوان گرفت
يكي اسب و مردي بروبر سوار
كز انجا شگفتي شود هوشيار
چوبيني نداني كه اين بند چيست
طلسمست گر كردهٔ ايزديست
چو خراد برزين شنيد اين سخن
بيامد بران جايگاه كهن
بديدش يكي جاي كرده بلند
سوار ايستاده درو ارجمند
كجا چشم بيننده چونان نديد
بدان سان توگفتي خداي آفريد
بديد ايستاده معلق سوار
بيامد بر قيصر نامدار
چنين گفت كز آهنست آن سوار
همه خانه از گوهر شاهوار
كه دانا و را مغنياطيس خواند
كه روميش بر اسپ هندي نشاند
هرآنكس كه او دفتر هندوان
بخواند شود شاد و روشن روان
بپرسيد قيصر كه هندي زراه
همي تا كجا بركشد پايگاه
زدين پرستندگان بر چيند
همه بت پرستند گر خود كيند
چنين گفت خراد برزين كه راه
بهند اندرون گاو شاهست و ماه
به يزدان نگروند و گردان سپهر
ندارد كسي برتن خويش مهر
ز خورشيد گردنده بر بگذرند
چوما را ز دانندگان نشمرند
هرآنكس كه او آتشي بر فروخت
شد اندر ميان خويشتن را بسوخت
يكي آتشي داند اندر هوا
به فرمان يزدان فرمان روا
كه داناي هندوش خواند اثير
سخنهاي نعز آورد دلپذير
چنين گفت كه آتش به آتش رسيد
گناهش ز كردار شد ناپديد
ازان ناگزير آتش افروختن
همان راستي خواند اين سوختن
همان گفت وگوي شما نيست راست
برين بر روان مسيحا گواست
نبيني كه عيسي مريم چه گفت
بدانگه كه بگشاد راز ازنهفت
كه پيراهنت گر ستاند كسي
مي‌آويز با او به تندي بسي
وگر بر زند كف به رخسار تو
شود تيره زان زخم ديدار تو
مزن هم چنان تابه ماندت نام
خردمند رانام بهتر ز كام
بسو تام را بس كن از خوردني
مجو ار نباشدت گستردني
بدين سر بدي راببد مشمريد
بي‌آزار ازين تيرگي بگذريد
شما را هوا بر خرد شاه گشت
دل از آز بسيار بيراه گشت
كه ايوانهاتان بكيوان رسيد
شماري كه شد گنجتان را كليد
ابا گنجتان نيز چندان سپاه
زره‌هاي رومي و رومي كلاه
بهر جاي بيداد لشكر كشيد
ز آسودگي تيغها بركشيد
همي چشمه گردد بيابان ز خون
مسيحا نبود اندرين رهنمون
يكي بينوا مرد درويش بود
كه نانش ز رنج‌تن خويش بود
جز از ترف و شيرش نبودي خورش
فزونيش رخبين بدي پرورش
چو آورد مرد جهودش بمشت
چوبي يار وبيچاره ديدش بكشت
همان كشته رانيز بردار كرد
بران دار بر مرو را خوار كرد
چو روشن روان گشت و دانش‌پذير
سخن گوي و داننده و يادگير
به پيغمبري نيز هنگام يافت
ببر نايي از زيركي كام يافت
تو گويي كه فرزند يزدان بد اوي
بران دار برگشته خندان بد اوي
بخندد برين بر خردمند مرد
تو گر بخردي گرد اين فن مگرد
كه هست او ز فرزند و زن بي‌نياز
به نزديك او آشكارست راز
چه پيچي ز دين كيومرثي
هم از راه و آيين طهمورثي
كه گويند دارا ي گيهان يكيست
جز از بندگي كردنت راي نيست
جهاندار دهقان يزدان پرست
چوبر واژه برسم بگيرد بدست
نشايد چشيدن يكي قطره آب
گر از تشنگي آب بيند بخواب
به يزدان پناهند به روز نبرد
نخواهد به جنگ اندرون آب سرد
همان قبله شان برترين گوهرست
كه از آب و خاك و هوا برترست
نباشند شاهان ما دين فروش
بفرمان دارنده دارند گوش
بدينار وگوهر نباشند شاد
نجويند نام و نشان جز بداد
ببخشيدن كاخهاي بلند
دگر شاد كردن دل مستمند
سديگر كسي كو به روز نبرد
بپوشد رخ شيد گردان بگرد
بروبوم دارد زدشمن نگاه
جزين را نخواهد خردمند شاه
جزاز راستي هرك جويد زدين
بروباد نفرين بي‌آفرين
چو بشنيد قيصر پسند آمدش
سخنهاي او سودمند آمدش
بدو گفت آن كو جهان آفريد
تو را نامدار مهان آفريد
سخنهاي پاك ازتو بايد شنيد
تو داري در رازها را كليد
كسي راكزين گونه كهتربود
سرش ز افسر ماه برتر بود
درم خواست از گنج و دينار خواست
يكي افسري نامبردار خواست
بدو داد و بسياركرد آفرين
كه آباد باد ازتوايران زمين


بخش ۲۹

۳۲ بازديد


چوآمد به بهرام زين آگهي
كه تازه شد آن فر شاهنشهي
همانگه ز لشكر يكي نامجوي
نگه كرد با دانش و آب روي
كجا نام او بود دانا پناه
كه بهرام را او بدي نيك خواه
دبير سرافراز را پيش خواند
سخنهاي بايسته چندي براند
بفرمود تا نامه‌هاي بزرگ
نويسد بران مهتران سترگ
بگستهم و گردوي و بندوي گرد
كه از مهتران نام گردي ببرد
چو شاپور و چون انديان سوار
هرآنكس كه بود از يلان نامدار
سرنامه گفت از جهان آفرين
همي‌خواهم اندر نهان آفرين
چوبيدار گرديد يكسر ز خواب
نگيريد بر بد ازين سان شتاب
كه تا درجهان تخم ساسانيان
پديد آمد اندر كنار و ميان
ازيشان نرفتست جزبرتري
بگرد جهان گشتن و داوري
نخست از سر بابكان اردشير
كه اندر جهان تازه شد داروگير
زمانه ز شمشير او تيره گشت
سر نامداران همه خيره گشت
نخستين سخن گويم از اردوان
ازان نامداران روشن روان
شنيدي كه بر نامور سوفزاي
چه آمد ز پيروز ناپاك راي
رها كردن ازبند پاي قباد
وزان مهتران دادن او را بباد
قباد بد انديش نيرو گرفت
هنرها بشست از دل آهو گرفت
چنان نامور نيك دل را بكشت
برو شد دل نامداران درشت
كسي كو نشايد به پيوند خويش
هوا بر گزيند ز فرزند خويش
به بيگانگان هم نشايد بنيز
نجويد كسي عاج از چوب شيز
بساسانيان تا نداريد اميد
مجوييد ياقوت از سرخ بيد
چواين نامه آرند نزد شما
كه فرخنده باد او رمزد شما
به نزديك من جايتان روشنست
برو آستي هم ز پيراهنست
بيك جاي مان بود آرام و خواب
اگر تيره بد گر بلند آفتاب
چو آييد يكسر به نزديك من
شود روشن اين جان تاريك من
نينديشم از روم وز شاهشان
بپاي اندر آرم سر و گاهشان
نهادند برنامه‌ها مهر اوي
بيامد فرستاده راه جوي
بكردار بازارگانان برفت
بدرگاه خسرو خراميد تفت
يكي كارواني ز هرگونه چيز
ابا نامه‌ها هديه‌ها داشت نيز
بديد آن بزرگي و چندان سپاه
كه گفتي مگر بر زمين نيست راه
به دل گفت با اين چنين شهريار
نخواهد ز بهرام يل زينهار
يكي مرد بي‌دشمنم پارسي
همان بار دارم شتروار سي
چراخويشتن كرد بايد هلاك
بلندي پديدار گشت ازمغاك
شوم نامه نزديك خسروبرم
به نزديك او هديهٔ نوبرم
بانديشه آمد به نزديك شاه
ابا هديه و نامه ونيك خواه
درم برد و با نامه‌ها هديه برد
سخنهاش برشاه گيتي شمرد
جهاندار چون نامه‌ها را بخواند
مر او را بكرسي زرين نشاند
بدو گفت كاي مرد بسياردان
تو بهرام را نزد من خوار دان
كنون ز آنچ كردي رسيدي بكام
فزون‌تر مجو اندرين كار نام
بفرمود تا نزد او شد دبير
مران پاسخ نامه را ناگزير
نوشت اندران نامه‌هاي دراز
كه اين مهتر گرد گردن فراز
همه نامه‌هاي تو برخوانديم
فرستاده را پيش بنشانديم
به گفتار بيكار با خسرويم
به دل با تو همچون بهار نويم
چولشكر بياري بدين مرز وبوم
كه انديشد از گرز مردان روم
همه پاك شمشيرها بركشيم
به جنگ اندورن روميان را كشيم
چو خسرو ببيند سپاه تو را
همان مردي و پايگاه تو را
دلش زود بيكار ولرزان شود
زپيشت چو روبه گريزان شود
بدان نامه‌ها مهر بنهاد شاه
ببرد ان پسنديدهٔ نيك خواه
بدو گفت شاه اي خردمند مرد
برش گنج يابي ازين كاركرد
مرو را گهر داد و دينار داد
گرانمايه ياقوت بسيار داد
بدو گفت كاين نزد چوبينه بر
شنيده سخنها برو بر شمر


بخش ۲۸

۳۲ بازديد


بهشتم بياراست خورشيد چهر
سپه را بكردار گردان سپهر
ز درگاه برخاست آواي كوس
هواشد زگرد سپاه آبنوس
سپاهي گزين كرد زآزادگان
بيام سوي آذرابادگان
دو هفته برآمد بفرمان شاه
بلشكر گه آمد دمادم سپاه
سرا پردهٔ شاه بردشت دوك
چنان لشكري گشن وراهي سه دوك
نياطوس را داد لشكر همه
بدو گفت مهتر تويي بررمه
وزان جايگه با سواران گرد
عنان بارهٔ تيزتگ راسپرد
سوي راه چيچست بنهاد روي
همي‌راند شادان دل وراه جوي
بجايي كه موسيل بود ارمني
كه كردي ميان بزرگان مني
به لشكر گهش يار بندوي بود
كه بندوي خال جهانجوي بود
برفت اين دوگرد ازميان سپاه
ز لشكر نگه كرد خسرو به راه
به گستهم گفت آن دلاور دومرد
چنين اسپ تازان به دشت نبرد
برو سوي ايشان ببين تاكيند
برين گونه تازان زبهر چيند
چنين گفت گستهم كاي شهريار
برانم كه آن مرد ابلق سوار
برادرم بندوي كنداورست
همان يارش ازلشكري ديگرست
چنين گفت خسرو بگستهم شير
كه اين كي بود اي سوار دلير
كجاكار بندوي باشد درشت
مگر پاك يزدان بود ياروپشت
اگر زنده خواهي به زندان بود
وگر كشته بردار ميدان بود
بدو گفت گستهم شاها درست
بدان سونگه كن كه اوخال تست
گرآيد به نزديك وباشد جزاوي
ز گستهم گوينده جز جان مجوي
هم آنگه رسيدند نزديك شاه
پياده شدند اندران سايه گاه
چو رفتند نزديك خسرو فراز
ستودند و بردند پيشش نماز
بپرسيد خسرو به بندوي گفت
كه گفتم تو راخاك يابم نهفت
به خسرو بگفت آنچ بر وي رسيد
همان مردمي كو ز بهرام ديد
وزان چاره جستن دران روزگار
وزان پوشش جامهٔ شهريار
همي‌گفت وخسرو فراوان گريست
ازان پس بدو گفت كاين مردكيست
بدو گفت كاي شاه خورشيد چهر
تو مو سيل را چون نپرسي زمهر
كه تا تو ز ايران شدستي بروم
نخفتست هرگز بباد بوم
سراپرده ودشت جاي وي است
نه خرگاه وخيمه سراي وي است
فراوان سپاهست بااوبهم
سليح بزرگي وگنج درم
كنون تا تو رفتي برين راه بود
نيازش ببرگشتن شاه بود
جهاندار خسرو به موسيل گفت
كه رنج تو كي ماند اندرنهفت
بكوشيم تا روز توبه شود
همان نامت از مهتران مه شد
بدو گفت موسيل كاي شهريار
بمن بريكي تازه كن روزگار
كه آيم ببوسم ركيب تو را
ستايش كنم فر و زيب تو را
بدو گفت خسرو كه با رنج تو
درفشان كنم زين سخن گنج تو
برون كرد يك پاي خويش از ركيب
شد آن مرد بيدار دل ناشكيب
ببوسيد پاي و ركيب ورا
همي خيره گشت از نهيب ورا
چو بيكار شد مرد خسروپرست
جهانجوي فرمود تا بر نشست
وزان دشت بي بر انگيخت اسپ
همي‌تاخت تا پيش آذر گشسپ
نوان اندر آمد به آتشكده
دلش بود يكسر بدرد آژده
بشد هيربد زند و استا بدست
به پيش جهاندار يزدان پرست
گشاد از ميان شاه زرين كمر
بر آتش بر آگند چندي گهر
نيايش كنان پيش آذر بگشت
بناليد وز هيربد برگذشت
همي‌گفت كاي داور داد وپاك
سردشمنان اندر آور بخاك
توداني كه برداد نالم همي
همه راه نيكي سگالم همي
تومپسند بيداد بيدادگر
بگفت اين و بر بست زرين كمر
سوي دشت دوك اندر آورد روي
همي‌شد خليده دل و راه‌جوي
چو آمد به لشكر گه خويش باز
همان تيره گشت آن شب ديرياز
فرستاد بيدار كارآگهان
كه تا باز جويند كارجهان
چو آگاه شد لشكر نيمروز
كه آمد ز ره شاه گيتي فروز
همه كوس بستند بر پشت پيل
زمين شد به كردار درياي نيل
ازان آگهي سر به سر نو شدند
بياري به نزديك خسرو شدند


بخش ۳۱

۳۱ بازديد


چوخورشيد برزد سراز تيره كوه
خروشي برآمد زهر دو گروه
كه گفتي زمين گشت گردان سپهر
گر از تيغها تيره شد روي مهر
بياراسته ميمن و ميسره
زمين كوه گشت آهنين يكسره
از آواز اسپان و بانگ سپاه
بيابان همي‌جست بر كوه راه
چو بهرام جنگي بدان بنگريد
يكي خنجر آبگون بركشيد
نيامد به دل‌ش اندرون ترس وبيم
دل شير دربيشه شد بد و نيم
به ايرانيان گفت صف بركشيد
همه كشور دوك لشكر كشيد
همي‌گشت گرد سپه يك تنه
كه دارد نگه ميسره وميمنه
يلان سينه را گفت برقلبگاه
همي‌باش تا پيش روي سپاه
كه از لشكر امروز جنگي منم
بگاه گريزش درنگي منم
نگه كرد خسرو بدان رزمگاه
جهان ديد يكسر زلشكر سياه
رخ شيد تابان چوكام هژبر
همي تيغ باريد گفتي ز ابر
نياطوس و بندوي و گستهم وشاه
ببالا گذشتند زان رزمگاه
نشستند بر كوه دوك آن سران
نهاده دو ديده بفرمانبران
ازان كوه لشكر همي‌ديد شاه
چپ وراست و قلب و جناح سپاه
چوبرخاست آواز كوس از دو روي
برفتند مردان پر خاشجوي
تو گفتي زمين كوه آهن شدست
سپهر ا زبر خاك دشمن شدست
چو خسرو بران گونه پيكار ديد
فلك تار ديد و زمين قار ديد
به يزدان همي‌گفت برپهلوي
كه از برتو ران پاك وبرتر توي
كه برگردد امروز از رزم شاد
كه داند چنين جز تو اي پاك وراد
كرابخت خواهد شدن كندرو
سر نيزه كه شود خار و خو
دل و جان خسرو پرانديشه بود
جهان پيش چشمش يكي بيشه بود
كه بگسست كوت ازميان سپاه
ز آهن بكردار كوهي سياه
بيامد دمان تاميان گروه
چو نزديك ترشد بران برز كوه
به خسرو چنين گفت كاي سرفراز
نگه كن بدان بنده ديوساز
كه بااو برزم اندر آويختي
چواو كامران شد تو بگريختي
ببين از چپ لشكر ودست راست
كه تا از ميان دليران كجاست
كنون تا بياموزمش كارزار
ببيند دل و رزم مردان كار
چو بشنيد خسرو زكوت اين سخن
دلش گشت پردرد و كين كهن
كجا گفت كز بنده بگريختي
سليح سواران فروريختي
ورا زان سخن هيچ پاسخ نداد
دلش گشت پرخون و سر پر ز باد
چنين گفت پس كوت را شهريار
كه روپيش آن مرد ابلق سوار
چوبيند تو را پيشت آيد به جنگ
تومگريز تا لب نخايي زننگ
چوبشنيد كوت اين سخن بازگشت
چنان شد كه با باد انباز گشت
همي‌رفت جوشان ونيزه بدست
به آوردگه رفت چون پيل مست
چو نزديك شد خواست بهرام را
برافراخت زانگونه زونام را
يلان سينه بهرام را بانگ كرد
كه بيدارباش اي سوار نبرد
كه آمد يكي ديو چون پيل مست
كمندي بفتراك و نيزه بدست
چو بهرام بشنيد تيغ از نيام
برآهخت چون باد و برگفت نام
چوخسرو چنان ديد برپاي خاست
ازان كوه‌سر سر برآورد راست
نهاده بكوت و به بهرام چشم
دو ديده پر از آب و دل پر ز خشم
چو رومي به نيزه درآمد زجاي
جهانجوي بر جاي بفشارد پاي
چو نيزه نيامد برو كارگر
بر وي اندر آورد جنگي سپر
يكي تيغ زد بر سر و گردنش
كه تاسينه ببريد تيره تنش
چو آواز تيغش به خسرو رسيد
بخنديد كان زخم بهرام ديد
نياطوس جنگي بتابيد چشم
ازان خندهٔ خسرو آمد بخشم
به خسرو چنين گفت كاي نامدار
نه نيكو بود خنده دركارزار
تو رانيست از روم جز كيميا
دلت خيره بينم بكين نيا
چو كوت هزاره به ايران و روم
نبينند هرگز به آباد بوم
بخندي كنون زانك اوكشته شد
چنان دان كه بخت تو برگشته شد
بدو گفت خسرو من از كشتنش
نخندم همي وز بريده تنش
چنان دان كه هركس كه دارد فسوس
همو يابد از چرخ گردنده كوس
مرا گفت كز بنده بگريختي
نبودت هنر تا نياويختي
ازان بنده بگريختن نيست ننگ
كه زخمش بدين سان بود روز جنگ
وزان روي بهرام آواز داد
كه‌اي نامداران فرخ نژاد
يلان سينه و رام و ايزد گسسپ
مرين كشته را بست بايد بر اسپ
فرستيد ز ايدر به لشكر گهش
بدان تابريده ببيند شهش
تن كوت رازود برپشت زين
بتنگي ببستند مردان كين
دوان اسپ با مرد گردن فراز
همي‌شد به لشكر گه خويش باز
دل خسرو ازكوت شد دردمند
گشادند زان كشته بند كمند
بران زخم او بر پراگند مشك
بفرمود پس تا بكردند خشك
به كرباس بر دوختش همچنان
زره دربر و تنگ بسته ميان
به نزديك قيصر فرستاد باز
كه شمشير اين بندهٔ ديوساز
برين گونه برد همي روز جنگ
ازو گر هزيمت شدم نيست ننگ
همه رو ميان دلشكسته شدند
به دل پاك بي‌جنگ خسته شدند
همي‌ريخت بطريق خونين سرشك
همي رخ پر از آب و دل پر ز رشك
بيامد ز گردنكشان ده هزار
همه جاثليقان گرد و سوار
يكي حمله بردند زان سان كه كوه
بدريد ز آواز رومي گروه
چكاچك برخاست و بانگ سران
همان زخم شمشير و گرز گران
توگفتي كه دريا بجوشد همي
سپهر روان بر خروشد همي
ز بس كشته اندر ميان سپاه
بماندند بر جاي بربسته راه
ازان روميان كشته شد لشكري
هرآنكس كه بود از دليران سري
دل خسرو از درد ايشان بخست
تن خسته زندگان راببست
همه كشتگان رابهم برفكند
تلي گشت برسان كوه بلند
همي‌خواندنديش بهرام چيد
ببريد خسرو ز رومي اميد
همي‌گفت اگر نيز رومي دو بار
كند همي برين گونه بر كارزار
جهان را تو بي‌لشكر روم دان
همان تيغ پولاد را موم دان
به سرگس چنين گفت پس شهريار
كه فردا مبر جنگيان را به كار
تو فردا بياساي تا من سپاه
بيارم ز ايرانيان كينه خواه
بايرانيان گفت فردا به جنگ
شما را ببايد شدن بي‌درنگ
همه ويژه گفتند كايدون كنيم
كه كوه و بيابان پر از خون كنيم


بخش ۳۰

۳۲ بازديد


بيامد به نزديك چوبينه مرد
شنيده سخنها همه يادكرد
چو مرد جهانجوي نامه بخواند
هوارا بخواند وخرد را براند
ازان نامه‌ها ساز رفتن گرفت
بماندند ايرانيان درشگفت
برفتند پيران به نزديك اوي
چوديدند كردار تاريك اوي
همي‌گفت هركس كز ايدر مرو
زرفتن كهن گردد اين روز نو
اگر خسرو آيد به ايران زمين
نبيني مگر گرز و شمشير كين
برين تخت شاهي مخور زينهار
همي‌خيره بفريبدت روزگار
نيامد سخنها برو كارگر
بفرمود تا رفت لشكر بدر
همي‌تاخت تا آذر آبادگان
سپاهي دلاور ز آزادگان
سپاه اندر آمد بتنگ سپاه
ببستند بر مور و بر پشه راه
چنين گفت پس مهتر كينه خواه
كه من كرد خواهم به لشكر نگاه
ببينم كه رومي سواران كيند
سپاهي كدامند و گردان كيند
همه برنشستند گردان براسپ
يلان سينه و مهتر ايزد گشسپ
بديدار آن لشكر كينه خواه
گرانمايگان برگرفتند راه
چولشكر بديدند باز آمدند
به نزديك مهتر فراز آمدند
كه اين بي كرانه يكي لشكرند
ز انديشه ما همي‌بگذرند
وزان روي رومي سواران شاه
برفتند پويان بدان بارگاه
ببستند بر پيش خسرو ميان
كه ما جنگ جوييم زايرانيان
بدان كار همداستان گشت شاه
كزو آرزو خواست رومي سپاه


بخش ۳۴

۳۱ بازديد


چو خورشيد روشن بياراست گاه
طلايه بيامد ز نزديك شاه
به پرده سراي اندرون كس نديد
همان خيمه بر پاي بر بس نديد
طلايه بيامد بگفت اين به شاه
دل شاه شد تنگ زان رزمخواه
گزين كرد زان جنگيان سه هزار
زره دار و برگستوان ور سوار
به نستود فرمود تا برنشست
ميان يلي تاختن را ببست
همي‌راند نستود دل پر ز درد
نبد مرد بهرام روز نبرد
همان نيز بهرام با لشكرش
نبود ايمن از راه وز كشورش
همي‌راند بي‌راه دل پر ز بيم
همي‌برد با خويشتن زر و سيم
يلان سينه و گرد ايزد گشسپ
ز يك سوي لشكر همي‌راند اسپ
به بي‌راه لشكر همي‌راندند
سخنهاي شاهان همي‌خواندند
پديد آمد از دور يك پاره ده
كجا ده نبود از در مرد مه
همي‌راند بهرام پيش اندرون
پشيمان شده دل پر از درد و خون
چو از تشنگي خشك شدشان دهن
بيامد به خان يكي پيرزن
زبان را به چربي بياراستند
وزان پيرزن آب و نان خواستند
زن پير گفتار ايشان شنيد
يكي كهنه غربيل پيش آوريد
برو بر به گسترده يك پاره مشك
نهاده به غربيل بر نان كشك
يلان سينه به رسم به بهرام داد
نيامد همي در غم از واژ ياد
گرفتند واژ و بخوردند نان
نظاره بدان نامداران زنان
چو كشكين بخوردند مي خواستند
زبانها به زمزم بياراستند
زن پير گفت ار ميت آرزوست
ميست و يكي نيز كهنه كه دوست
بريدم كدو را كه نوبد سرش
يكي جام كردم نهادم برش
بدو گفت بهرام چون مي بود
ازان خوبتر جامها كي بود
زن پير رفت و بياورد جام
ازان جام بهرام شد شادكام
يكي جام پر بر كفش برنهاد
بدان تا شود پيرزن نيز شاد
بدو گفت كاي مام با فرهي
ز كار جهان چيستت آگهي
بدو پيرزن گفت چندان سخن
شنيدم كزان گشت مغزم كهن
ز شهر آمد امروز بسيار كس
همي جنگ چوبينه گويند و بس
كه شد لشكر او به نزديك شاه
سپهبد گريزان به شد بي‌سپاه
بدو گفت بهرام كاي پاك زن
مرا اندرين داستاني بزن
كه اين از خرد بود بهرام را
وگر برگزيد از هوا كام را
بدو پيرزن گفت كاي شهره مرد
چرا ديو چشم تو را تيره كرد
نداني كه بهرام پور گشسپ
چوبا پور هرمز بر انگيزد اسپ
بخندد برو هرك دارد خرد
كس اورا ز گردنكشان نشمرد
بدو گفت بهرام گر آرزوي
چنين كرد گو مي‌خوران در كدوي
برين گونه غربيل بر نان جو
همي‌دار در پيش تا جو درو
بران هم خورش يك شب آرام يافت
همي كام دل جست و ناكام يافت
چو خورشيد برچرخ بگشاد راز
سپهدار جنگي بزد طبل باز
بياورد چندانك بودش سپاه
گرانمايگان برگرفتند راه
بره بر يكي نيستان بود نو
بسي اندرو مردم ني‌درو
چو از دور ديدند بهرام را
چنان لشكرگشن و خودكام را
به بهرام گفتند انوشه بدي
ز راه نيستان چرا آمدي
كه بي‌مر سپاهست پيش اندرون
همه جنگ را دست شسته به خون
چنين گفت بهرام كايدر سوار
نباشد جز از لشكر شهريار
فرود آمدند اندران نيستان
همه جنگ را تنگ بسته ميان
شنيدم كه چون ما ز پرده سراي
بسي چيدن راه كرديم راي
جهاندار بگزيد نستود را
جهان جوي بي‌تار و بي‌پود را
ابا سه هزار از سواران مرد
كجا پاي دارند روز نبرد
بدان تا بيايد پس ما دمان
چو بينم مر او را سرآرم زمان
همه اسپ را تنگها بركشيد
همه گرد اين بيشه لشكر كشيد
سواران سبك بركشيدند تنگ
گرفتند شمشير هندي به چنگ
همه نيستان آتش اندر زدند
سپه را يكايك بهم بر زدند
نيستان سراسر شد افروخته
يكي كشته و ديگري سوخته
چونستود را ديد بهرام گرد
عنان بارهٔ تيزتگ را سپرد
ز زين برگرفتش به خم كمند
بياورد و كردش هم آنگه ببند
همي‌خواست نستود زو زينهار
همي‌گفت كاي نامور شهريار
چرا ريخت خواهي همي خون من
ببخشاي بر بخت و ارون من
مكش مر مرا تا دوان پيش تو
بيايم بوم زار درويش تو
بدو گفت بهرام من چون تو مرد
نخواهم كه باشد به دشت نبرد
نبرم سرت را كه ننگ آيدم
كه چون تو سواري به جنگ آيدم
چو يابي رهايي ز دستم بپوي
ز من هرچ ديدي به خسرو بگوي
چو بشنيد نستود روي زمين
ببوسيد و بسيار كرد آفرين
وزان بيشه بهرام شد تابري
ابا او دليران فرخنده پي
ببود و برآسود و ز آنجا برفت
به نزديك خاقان خراميد تفت


بخش ۳۳

۳۲ بازديد


هم آنگه ز كوه اندر آمد سپاه
جهان شد ز گرد سواران سياه
وزان روي بهرام لشكر براند
به روز اندرون روشنايي نماند
همي‌گفت هركس كه راند سپاه
خرد بايد و مردي و دستگاه
دليران كه ديدند خشت مرا
همان پهلواني سرشت مرا
مرا برگزيدند بر خسروان
به خاك افگنم نام نوشين روان
ز لشكر بر شاه شد خيره خير
كمان را بزه كرد و يك چوبه تير
بزد ناگهان بر كمرگاه شاه
بكژ اندر آويخت پيكان به راه
يكي بنده چون زخم پيكان بديد
بيامد ز ديباش بيرون كشيد
سبك شهريار اندر آمد دمان
به بهرام چوبينهٔ بد نشان
بزد نيزهٔي بر كمربند اوي
زره بود نگسست پيوند اوي
سنان سر نيزه شد به دونيم
دل مرد بي‌راه شد پر ز بيم
چو بشكست نيزه بر آشفت شاه
بزد تيغ بر مغفر كينه خواه
سراسر همه تيغ برهم شكست
بدان پيكر مغفر اندر نشست
همي آفرين كرد هركس كه ديد
هم آنكس كه آواز آهن شنيد
گرانمايگان از پس اندر شدند
چنان لشكري را بهم بر زدند
خراميد بندوي نزديك شاه
كه‌اي تاج تو برتو راز چرخ ماه
يكي لشكرست اين چومور وملخ
گرفته بيابان همه ريگ و شخ
نه والا بود خيره خون ريختن
نه اين شاه با بنده آويختن
هر آنكس كه خواهد ز ما زينهار
به از كشته يا خسته در كارزار
بدو گفت خسرو كه هرگز گناه
بپيچيد برو من نيم كينه خواه
همه پاك در زينهار منند
به تاج اندرون گوشوار منند
برآمد هم آنگه شب از تيره كوه
سپه بازگشتند هر دو گروه
چوآمد غوپاسبان و جرس
ز لشكر نبد خفته بسيار كس
جهان جوي بندوي ز آنجا برفت
ميان دو لشكر خراميد تفت
ز لشكر نگه كرد كنداوري
خوش آواز و گويا منا ديگري
بفرمود تا بارگي برنشست
به بيدار كردن ميان را ببست
چنين تا ميان دولشكر براند
كزو تا بدشمن فراوان نماند
خروشي برآورد كاي بندگان
گنه كرده و بخت جويندگان
هران كز شما او گنهكارتر
به جنگ اندرون نامبردارتر
به يزدانش بخشيد شاه جهان
گناهي‌كه كرد آشكار و نهان
به تيره شبان چون برآمد خروش
نهادند هركس به آواز گوش
همه نامداران بهراميان
برفتن ببستند يك سر ميان
چو برزد سر از كوه گيتي فروز
زمين را به ملحم بياراست روز
همه دشت بي‌مرد و خرگاه بود
كه بهرام زان شب نه آگاه بود
بدان خيمه‌ها در نديدند كس
جز از ويژه ياران بهرام و بس
چو بهرام زان لشكر آگاه گشت
بيامد بران خيمه‌ها برگذشت
به ياران چنين گفت كاكنون گريز
به آيد ز آرام با رستخيز
شتر خواست از ساروان سه هزار
هيو نان كفك افگن و نامدار
ز چيزي كه در گنج بد بردني
ز گستردنيها و از خوردني
ز زرين و سيمين وز تخت عاج
همان ياره و طوق زرين وتاج
همه بار كردند و خود برنشست
ميان از پي بازگشتن ببست


بخش ۳۲

۳۴ بازديد


چو بر زد ز دريا درفش سپيد
ستاره شد از تيرگي نااميد
تبيره زنان از دو پرده سراي
برفتند با پيل و باكرناي
خروش آمد و نالهٔ گاودم
هم از كوههٔ پيل رويينه خم
تو گفتي بجنبد همي دشت وراغ
شده روي خورشيد چون پر زاغ
چو ايرانيان بركشيدند صف
همه نيزه و تيغ هندي بكف
زمين سر به سر گفتي ازجوشنست
ستاره ز نوك سنان روشنست
چو خسرو بياراست بر قلبگاه
همه دل گرفتند يكسر سپاه
وراميمنه دار گردوي بود
كه گرد ودلير وجهانجوي بود
بدست چپش نامدار ارمني
ابا جوشن وتيغ آهرمني
مبارز چوشاپور وچون انديان
بران جنگ بر تنگ بسته ميان
همي‌بود گستهم بردست شاه
كه دارد مر او را ز دشمن
چوبهرام يل روميان رانديد
درنگي شد وخامشي برگزيد
بفرمود تاكوس برپشت پيل
ببستند وشد گرد لشكر چونيل
نشست ازبرپشت پيل سپيد
هم آوردش ازبخت شد نااميد
همي‌راند آن پيل تاميمنه
بشاپور گفت اي بد بدتنه
نه پيمانت اين بد به نامه درون
كه پيش من آيي بدين دشت خون
نه اين باشد آيين پرمايگان
همي تن بكشتن دهي رايگان
بدو گفت شاپور كاي ديوفش
سرخويش دربندگي كرده كش
ازين نامه كي بود نام ونشان
كه گويي كنون پيش گردنكشان
گرانمايه خسرو بشاپور گفت
من آن نامه با راي او بود جفت
به نامه توپاداش يابي زمن
هم ازنامداران اين انجمن
چوهنگام باشد بگويم تو را
زانديشه بد بشويم تو را
چوبهرام آواز خسرو شنيد
بانديشه آن جادوي را بديد
برآشفت وزان كار تنگ آمدش
چوارغنده شد راي جنگ آمدش
جفا پيشه برپيل تنها برفت
سوي قلب خسرو خراميد تفت
چوخسرو چنان ديد با انديان
چين گفت كاي نره شير ژيان
برين پيل برتيرباران كنيد
كمان را چوابر بهاران كنيد
از ايرانيان آنك بد روزبه
كمان برنهادند يكسر بزه
زپيكان چنان گشت خرطوم پيل
توگفتي شد از خستگي پيل نيل
هم آنگاه بهرام بالاي خواست
يكي مغفر خسرو آراي خواست
همان تيرباران گرفتند باز
برآشفت بهرام گردن فراز
پياده شد آن مرد پرخاشخر
زره دامنش رابزد بركمر
سپر برسرآورد وشمشير تير
برآورد زان جنگيان رستخيز
پياده زبهرام بگريختند
كمانهاي چاچي فروريختند
يكي باره بردند هم درزمان
سپهبد نشست از بر اودمان
خروشان همي‌تاخت تا قلبگاه
بجايي كجا شاه بد بي‌سپاه
همه قلبگه پاك برهم دريد
درفش جهاندار شد ناپديد
وزان جايگه شد سوي ميسره
پس پشتش آزادگان يكسره
نگهبان آن دست گردوي بود
كه مردي دلير وجهانجوي بود
برادر چوروي برادر بديد
كمان را بزه كرد واندركشيد
دوخوني بران سان برآويختند
كه گفتي بهمشان برآميختند
بدين سان زماني برآمد دراز
همي يك زديگر نگشتند باز
بدو گفت بهرام كاي بي‌پدر
به خون برادر چه بندي كمر
بدو گفت گردوي كاي پيسه گرگ
تونشنيدي آن داستان بزرگ
كه هركو برادر بود دوست به
چو دشمن بود بي پي و پوست به
تو هم دشمن و بد تن و ريمني
جهان آفرين را به دل دشمني
به پيش برادر برادر به جنگ
نيايد اگر باشدش نام و ننگ
چوبشنيد بهرام زو بازگشت
برآشفت و با او دژم ساز گشت
همي‌راند گردوي نا نزد شاه
ز آهن شده روي جنگي سياه
برو آفرين كرد خسرو به مهر
كه پاداش بادت ز گردان سپهر
فرستاده خسرو به شاپور كس
كه موسيل راباش فريادرس
بكوشيد تا پشت پشت آوريد
مگر بخت روشن به مشت آوريد
به گستهم گفت آن زمان شهريار
كه گر هيچ رومي كند كارزار
چو بهرام جنگي شكسته شود
وگر نيز در جنگ خسته شود
همه روميان سر به گردون برند
سخنها ز اندازه بيرون برند
نخواهم كه رومي بود سرفراز
به ما بركنند اندرين جنگ ناز
بديدم هنرهاي رومي همه
بسان رمه روزگار دمه
هم آن به كه من با سپاه اندكي
ز چوبينه آورد خواهم يكي
نخواهم درين كار ياري ز كس
اميدم به يزدان فريادرس
بدو گفت گستهم كاي شهريار
به شيرين روانت مخور زينهار
چو رايت چنين است مردان كين
بخواه و مكن تيره روي زمين
بدو گفت خسرو كه اينست روي
كه گفتي ز لشكر كنون يار جوي
گزين كرد گستهم ز ايران سوار
ده و چار گردنكش نامدار
نخستين ازين جنگيان نام خويش
نوشت و بياورد و بنهاد پيش
دگر گرد شاپور با انديان
چو بند وي و گردوي پشت كيان
چو آذرگشسپ و دگر شير ذيل
چو زنگوي گستاخ با شير و پيل
تخواره كه در جنگ غمخواره بود
يلان سينه را زشت پتياره بود
فرخ زاد و چون خسرو سرفراز
چو اشتاد پيروز دشمن گداز
چو فرخنده خورشيد با اور مزد
كه دشمن بدي پيش ايشان فرزد
چومردان گزين كرد ز ايران دو هفت
ز لشكر بيك سو خراميد تفت
چنين گفت خسرو بدين مهتران
كه اي سرفرازن و فرمانبران
همه پشت را سوي يزدان كنيد
دل خويش را شاد و خندان كنيد
جز از خواست يزدان نباشد سخن
چنين بود تا بود چرخ كهن
برزم اندرون كشته بهتر بود
كه در خانه‌ات بنده مهتر بود
نگهدار من بود بايد به جنگ
بهنگام جنبش نسازم درنگ
همه هم زبان آفرين خواندند
ورا شهريار زمين خواندند
بكردند پيمان كه از شهريار
كسي برنگردد ازين كارزار
سپهدار بشنيد و آرام يافت
خوش آمدش وز مهتران كام يافت
سپه رابه بهرام فرخ سپرد
همي‌رفت با چارده مرد گرد
هم آنگه خروش آمد از ديده‌گاه
به بهرام گفتند كامد سپاه
جهان جوي بيدار دل برنشست
كمندي به فتراك و تيغي بدست
ز بالا چو آن مايه مردم بديد
تني چند زان جنگيان برگزيد
يلان سينه راگفت كاين بد نژاد
به جنگ اندرون دادمردي بداد
كه من دانم كنون جزو نيست اين
كه يارد چميدن برين دشت كين
برين مايه مردم به جنگ آمدست
وگر پيش كام نهنگ آمدست
فزون نيست با او سرافراز بيست
ازيشان كسي را ندانم كه كيست
اگر پيشم آيد جهان را بسم
اگر بر نيايم ازو ناكسم
به ايزد گشسپ ويلان سينه گفت
كه مردان ندارند مردي نهفت
نبايد كه ما بيش باشيم چار
به خسرو مرا كس نيايد به كار
يكي بد كجا نام او جان فروز
كه تيره شبان برگزيدي به روز
سپه را بدو داد و خود پيش رفت
همي تاخ با اين سه بيدار تفت
چو بهرام را ديد خسرو ز راه
به ايرانيان گفت كامد سپاه
كنون هيچ دل را مداريد تنگ
كه آمد مرا روزگار درنگ
من و گرز و چوبينه بدنشان
شما رزم سازيد با سركشان
شما چارده يار و ايشان سه تن
مبادا كه بينيد هرگز شكن
نياطوس با لشكر روميان
ببستند ناچار يكسر ميان
برفتند زان رزمگه سوي كوه
كه ديدار بودي بهر دو گروه
همي‌گفت هركس كه پر مايه شاه
چرا جان فروشد ز بهر كلاه
بماند بدين دشت چندين سوار
شود خيره تنها سوي كارزار
همه دست برآسمان داشتند
كه او را همه كشته پنداشتند
چو بهرام جنگي برانگيخت اسپ
يلان سينه و گرد ايزد گشسپ
بديدند ياران خسروهمه
شد او گرگ و آن نامداران رمه
بماند آنگهي شاه ز آويختن
وزان شورش و باره انگيختن
جهاندار ناكام برگاشت اسپ
پس اندر همي‌رفت ايزدگشسپ
چوگستهم وبندوي وگردوي ماند
گوتاجور نام يزدان بخواند
بگستهم گفت آن زمان شهريار
كه تنگ اندرآمد بد روزگار
چه بايست اين بيهده رستخيز
بديدند پشت من اندر گريز
بدو گفت گستهم كامد سوار
توتنهاشدي چون كني كارزار
نگه كرد خسرو پس پشت خويش
ازان چار بهرام را ديد پيش
همي‌داشت تن رازدشمن نگاه
ببريد برگستوان سياه
ازوبازماندند هردوسوار
پس پشت اودشمن كينه دار
به پيش اندر آمد يكي غار تنگ
سه جنگي پس اندر بسان پلنگ
بن غارهم بسته آمد زكوه
بماند آن جهاندار دور ازگروه
فرود آمد از اسپ فرخ جوان
پياده بران كوه برشد دوان
پياده شد وراه اوبسته شد
دل نامداران ازو خسته شد
نه جاي درنگ ونه جاي گريز
پس اندر همي‌رفت بهرام تيز
بخسرو چنين گفت كاي پرفريب
به پيش فراز توآمد نشيب
برمن چراتاختي هوش خويش
نهاده برين گونه بردوش خويش
چوشد زان نشان كار برشاه تنگ
پس پشت شمشير و در پيش سنگ
به يزدان چنين گفت كاي كردگار
توي برتر از گردش روزگار
بدين جاي بيچارگي دست گير
تو باشي ننالم به كيوان و تير
هم آنگه چو از كوه برشد خروش
پديد آمد از راه فرخ سروش
همه جامه‌اش سبز و خنگي به زير
ز ديدار او گشت خسرو دلير
چو نزديك شد دست خسرو گرفت
ز يزدان پاك اين نباشد شگفت
چواز پيش بدخواه برداشتش
به آساني آورد و بگذاشتش
بدو گفت خسرو كه نام تو چيست
همي‌گفت چندي و چندي گريست
فرشته بدو گفت نامم سروش
چو ايمن شدي دور باش از خروش
كزين پس شوي بر جهان پادشا
نبايد كه باشي جز از پارسا
بدين زودي اندر بشاهي رسي
بدين ساليان بگذرد هشت و سي
بگفت اين سخن نيز و شد ناپديد
كس اندر جهان اين شگفتي نديد
چو آن ديد بهرام خيره بماند
جهان آفرين را فراوان بخواند
همي‌گفت تا جنگ مردم بود
مبادا كه مردي ز من گم بود
برآنم كه جنگم كنون با پريست
برين تخت تيره ببايد گريست
نياطوس زان روي بر كوهسار
همي‌خواست از دادگر زينهار
خراشيد مريم دو رخسار خويش
ز تيمار جفت جهاندار خويش
سپه بود بركوه و هامون وراغ
دل روميان زو پر از درد و داغ
نياطوس چون روي خسرو نديد
عماري زرين به يكسو كشيد
بمريم چنين گفت كاندر نشين
كه ترسم كه شد شاه ايران زمين
هم آنگاه خسرو بران روي كوه
پديد آمد از راه دور از گروه
همه لشكر نامور شاد شد
دل مريم از درد آزاد شد
چوآمد به مريم بگفت آنچ ديد
وزان كوه خارا سر اندر كشيد
چنين گفت كاي ماه قيصر نژاد
مرا داور دادگر داد داد
نه از كاهلي بدنه از بد دلي
كه در جنگ بد دل كند كاهلي
بدان غار بي‌راه در ماندم
به دل آفريننده را خواندم
نهان داشت دارنده كارجهان
برين بنده گشت آشكارا نهان
فريدون فرخ نديد اين به خواب
نه تورو نه سلم و نه افراسياب
كه امروز من ديدم اي سركشان
ز پيروزي و شهرياري نشان
بديشان بگفت آن كجا ديد شاه
از آن پس به فرمود تا آن سپاه
همه جنگ را تاختن نوكنند
برزم اندرون ياد خسرو كنند
وزان روي بهرام شد پر ز درد
پشيمان شده زان همه كاركرد


بخش ۳۶

۲۹ بازديد


دگر روز خسرو بياراست گاه
به سر برنهاد آن كياني كلاه
نهادند در گلشن سور خوان
چنين گفت پس روميان را بخوان
بيامد نياطوس با روميان
نشستند با فيلسوفان بخوان
چو خسرو فرود آمد از تخت بار
ابا جامهٔ روم گوهر نگار
خراميد خندان و برخوان نشست
بشد نيز بند وي برسم بدست
جهاندار بگرفت و از نهان
به زمزم همي راي زد با مهان
نياطوس كان ديد بنداخت نان
از آشفتگي باز پس شد ز خوان
همي‌گفت و ازو چليپا بهم
ز قيصر بود بر مسيحا ستم
چو بندوي ديد آن بزد پشت دست
بخوان بر به روي چليپا پرست
غمي گشت زان كار خسرو چوديد
بر خساره شد چون گل شنبليد
به گستهم گفت اين گو بي‌خرد
نبايد كه بي‌داوري مي‌خورد
ورا با نياطوس رومي چه كار
تن خويش را كرد امروز خوار
نياطوس زان جايگه برنشست
به لشكرگه خويش شد نيم مست
بپوشيد رومي زره رزم را
ز بهر تبه كردن بزم را
سواران رومي همه جنگ جوي
به درگاه خسرو نهادند روي
هم آنگه ز لشكر سواري چو باد
به خسرو فرستاد رومي نژاد
كه بندوي ناكس چرا پشت دست
زند بر رخ مرد يزدان‌پرست
گر او را فرستي به نزديك من
و گرنه ببين شورش انجمن
ز من بيش پيچي كنون كز رهي
كه جويد همي تخت شاهنشهي
چو بشنيد خسرو برآشفت و گفت
كه كس دين يزدان نيارد نهفت
كيومرث و جمشيد تا كي قباد
كسي از مسيحا نكردند ياد
مبادا كه دين نياكان خويش
گزيده سرافراز و پاكان خويش
گذارم بدين مسيحا شوم
نگيرم بخوان واژ و ترسا شوم
تو تنها همي كژگيري شمار
هنر ديدم از روميان روز كار
به خسرو چنين گفت مريم كه من
بپا آورم جنگ اين انجمن
به من ده سرافراز بندوي را
كه تا روميان از پي روي را
ببينند و باز آرمش تن درست
كسي بيهوده جنگ هرگز نجست
فرستاد بندوي را شهريار
به نزد نياطوس با ده سوار
همان نيز مريم زن هوشمند
كه بودي هميشه لبانش بپند
بدو گفت رو با برادر پدر
بگو اي بدانديش پرخاشخر
نديدي كه با شاه قيصر چه گفت
ز بهر بزرگي ورا بود جفت
ز پيوند خويشي و از خواسته
ز مردان وز گنج آراسته
تو پيوند خويشي همي‌بركني
همان فر قيصر ز من بفگني
ز قيصر شنيدي كه خسرو ز دين
بگردد چو آيد به ايران زمين
مگو ايچ گفتار نا دلپذير
تو بندوي را سر به آغوش گير
نداني كه دهقان ز دين كهن
نپيچد چرا خام گويي سخن
مده رنج و كردار قيصر بباد
بمان تا به باشيم يك چند شاد
بكين پدر من جگر خسته‌ام
كمر بر ميان سوك را بسته‌ام
دل او سراسر پر از كين اوست
زبانش پر از رنج و تيماراوست
كه او از پي واژ شد زشت گوي
تو از بي‌خرد هوشمندي مجوي
چو مريم برفت اين سخنها بگفت
نياطوس بشنيد و كينه نهفت
هم از كار بندوي دل كرد نرم
كجا داشت از روي بندوي شرم
بيامد به نزديك خسرو چو گرد
دل خويش خوش كرد زان گفته مرد
نياطوس گفت اي جهانديده شاه
خردمندي از مست رومي مخواه
توبس كن بدين نياكان خويش
خردمند مردم نگردد ز كيش
برين گونه چون شد سخنها دراز
به لشكر گه آمد نياطوس باز


بخش ۳۵

۳۳ بازديد


ازين سوي خسرو بران رزمگاه
بيامد كه بهرام بد با سپاه
همه رزمگاهش به تاراج داد
سپه را همه بدره و تاج داد
يكي بارهٔ تيز رو برنشست
ميان را ز بهر پرستش ببست
به پيش اندر آمد يكي خارستان
پياده ببود اندران كارستان
به غلتيد در پيش يزدان به خاك
همي‌گفت كاي داور داد و پاك
پي دشمن از بوم برداشتي
همه كار ز انديشه بگذاشتي
پرستنده و ناسزا بنده‌ام
به فرمان و رايت سرافگنده‌ام
وزان جايگه شد به پرده سراي
بيامد به نزديك او رهنماي
بفرمود تا پيش او شد دبير
نوشتند زو نامهٔي برحرير
ز چيزي كه رفت اندران رزمگاه
به قيصر نوشت اندران نامه شاه
نخست آفرين كرد بر دادگر
كزو ديد مردي و بخت و هنر
دگر گفت كز كردگار جهان
همه نيكوي ديدم اندر نهان
به آذرگشسپ آمدم با سپاه
دوان پيش بازآمدم كينه خواه
بدان گونه تنگ اندر آمد به جنگ
كه بر من ببد كار پيكار تنگ
چو يزدان پاكش نبد دستگير
بمرد آن دم آتش و دار و گير
چوبيچاره‌تر گشت و لشكر نماند
گريزان به شبگير ز آنجا براند
همه لشكرش را بهم بر زديم
به لشكر گهش آتش اندرزديم
به فرمان يزدان پيروزگر
ببندم برو نيز راه گذر
نهادند برنامه بر مهرشاه
فرستادگان بر گرفتند راه
فرستاده با نامه شهريار
بشد تا بر قيصر نامدار
چو آن نامه برخواند قيصر ز تخت
فرود آمد آن مرد بيداربخت
به يزدان چنين گفت كاي رهنماي
هميشه توي جاودانه بجاي
تو پيروز كردي مر آن بنده را
كشنده توي مرد افگنده را
فراوان به درويش دينار داد
همان خوردنيهاي بسيار داد
مر آن نامه را نيز پاسخ نوشت
بسان درختي به باغ بهشت
سرنامه كرد از جهاندار ياد
خداوند پيروزي و فرو داد
خداوند ماه و خداوند هور
خداونت پيل و خداوند مور
بزرگي و نيك اختري زو شناس
وزو دار تا زنده باشي سپاس
جز از داد و خوبي مكن در جهان
چه در آشكار و چه اندر نهان
يكي تاج كز قيصران يادگار
همي‌داشتي تا كي آيد به كار
همان خسروي طوق با گوشوار
صدوشست تا جامهٔ زرنگار
دگر سي شتر بار دينار بود
همان در و ياقوت بسيار بود
صليبي فرستاد گوهر نگار
يكي تخت پرگوهر شاهوار
يكي سبز خفتان به زر بافته
بسي شوشه زر برو تافته
ازان فيلسوفان رومي چهار
برفتند با هديه وبا نثار
چو زان كارها شد به شاه آگهي
ز قيصر شدش كاربا فرهي
پذيره فرستاد خسرو سوار
گرانمايگان گرامي هزار
بزرگان به نزديك خسرو شدند
همه پاك با هديه نو شدند
چو خسرو نگه كرد و نامه بخواند
ازان خواسته در شگفتي بماند
به دستور فرمود پس شهريار
كه آن جامهٔ روم گوهر نگار
نه آيين پرمايه دهقان بود
كجا جامهٔ جاثليقان بود
چو بر جامهٔ ما چليپا بود
نشست اندر آيين ترسا بود
وگر خود نپوشم بيازارد اوي
همانا دگرگونه پندارد اوي
وگر پوشم اين نامداران همه
بگويند كاين شهريار رمه
مگر كز پي چيز ترسا شدست
كه اندر ميان چليپا شدست
به خسرو چنين گفت پس رهنماي
كه دين نيست شاها به پوشش بپاي
تو بردين زر دشت پيغمبري
اگر چند پيوسته قيصري
بپوشيد پس جامهٔ شهريار
بياويخت آن تاج گوهرنگار
برفتند رومي و ايرانيان
ز هر گونه مردم اندر ميان
كسي كش خرد بود چون جامه ديد
بدانست كور اي قيصر گزيد
دگر گفت كاين شهريار جهان
همانا كه ترسا شد اندر نهان