وزان روي بهرام شد تا به مرو
بياراست لشكر چو پر تذرو
كس آمد به خاقان كه از ترك و چين
ممانتا كس آيد به ايران زمين
كه آگاهي ما به خسرو برند
ورا زان سخن هديهٔ نو برند
مناديگري كرد خاقان چين
كه بيمهر ماكس به ايران زمين
شود تاميانش كنم بدو نيم
به يزدان كه نفروشم او را به سيم
هميبود خراد برزين سه ماه
هميداشت اين رازها را نگاه
به تنگي دل اندر قلون را بخواند
بران نامور جايگاهش نشاند
بدو گفت روزي كه كس در جهان
ندارد دلي كش نباشد نهان
تو نان جو و ارزن و پوستين
فراوان به جستي ز هردر به چين
كنون خوردنيهات نان و بره
همان پوششت جامههاي سره
چنان بود يك چند و اكنون چنين
چه نفرين شنيدي و چه آفرين
كنون روزگار تو بر سرگذشت
بسي روز و شب ديدي و كوه و دشت
يكي كار دارم تو را بيمناك
اگرتخت يابي اگر تيره خاك
ستانم يكي مهر خاقان چين
چنان رو كه اندر نوردي زمين
به نزديك بهرام بايد شدن
به مروت فراوان ببايد بدن
بپوشي همان پوستين سياه
يكي كارد بستان و بنورد راه
نگه دار از آن ماه بهرام روز
برو تا در مرو گيتي فروز
وي آن روز را شوم دارد به فال
نگه داشتيم بسيار سال
نخواهد كه انبوه باشد برش
به ديباي چيني بپوشد سرش
چنين گوي كز دخت خاقان پيام
رسانم برين مهتر شادكام
همان كارد در آستين برهنه
هميدار تا خواندت يك تنه
چو نزديك چوبينه آيي فراز
چنين گوي كان دختر سرفراز
مرا گفت چون راز گويي بگوش
سخنها ز بيگانه مردم بپوش
چو گويد چه رازست با من بگوي
تو بشتاب و نزديك بهرام پوي
بزن كارد و نافش سراسر بدر
وزان پس ب چه گر بيابي گذر
هر آنكس كه آواز او بشنود
ز پيش سهبد به آخر دود
يكي سوي فرش و يكي سوي گنج
نيايد ز كشتن بروي تو رنج
وگر خود كشندت جهانديدهاي
همه نيك و بدها پسنديدهاي
همانا بتو كس نپردازي
كه با تو بدانگه بدي سازدي
گر ايدون كه يابي زكشتن رها
جهان را خريدي و دادي بها
تو را شاه پرويز شهري دهد
همان از جهان نيز بهري دهد
چنين گفت با مرد دانا قلون
كه اكنون ببايد يكي رهنمون
همانا مرا سال بر صد رسيد
به بيچارگي چند خواهم كشيد
فداي تو بادا تن و جان من
به بيچارگي بر جهانبان من
چو بشنيد خراد برزين دويد
ازان خانه تا پيش خاتون رسيد
بدو گفت كامد گه آرزوي
بگويم تو را اي زن نيك خوي
ببند اندرند اين دو كسهاي من
سزد گرگشاده كني پاي من
يكي مهر بستان ز خاقان مرا
چنان دان كه بخشيدهاي جان مرا
بدو گفت خاتون كه خفتست مست
مگر گل نهم از نگينش بدست
ز خراد برزين گل مهر خواست
به بالين مست آمد از حجره راست
گل اندر زمان برنگينش نهاد
بيامد بران مرد جوينده داد
بدو آفرين كرد مرد دبير
بيامد سپرد آن بدين مرد پير
ازآن پس چو خاقان به پردخت دل
ز خون شد همه كشور چين چوگل
چنين گفت يك روز كز مرد سست
نيايد مرگ كار نا تندرست
بدان نامداري كه بهرام بود
مر ازو همه رامش و كام بود
كنون من ز كسهاي آن نامدار
چرا بازماندم چنين سست و خوار
نكوهش كند هرك اين بشنود
ازين پس به سوگند من نگرود
نخوردم غم خرد فرزند اوي
نه انديشهٔ خويش و پيوند اوي
چو با ما به فرزند پيوسته شد
به مهر و خرد جان او شسته شد
بفرمود تا شد برادرش پيش
سخن گفت با او زا ندازه بيش
كه كسهاي بهرام يل را ببين
فراوان برايشان بخواند آفرين
بگو آنك من خود جگر خستهام
بدين سوك تا زندهام بستهام
به خون روي كشور بشستم ز كين
همه شهر نفرين بدو آفرين
بدين درد هر چند كين آورم
وگر آسمان بر زمين آورم
ز فرمان يزدان كسي نگذرد
چنين داند آنكس كه دارد خرد
كه او را زمانه بران گونه بود
همه تنبل ديو وارونه بود
بران زينهارم كه گفتم سخن
بران عهد و پيمان نهاديم بن
سوي گرديه نامهٔي بد جدا
كه اي پاكدامن زن پارسا
همه راستي و همه مردمي
سرشتت فزوني و دور از كمي
ز كار تو انديشه كردم دراز
نشسته خرد با دل من براز
به از تو نديدم كسي كدخداي
بيار اي ايوان ما را براي
بدارم تو را همچوجان و تنم
بكوشم كه پيمان تو نشكنم
وزان پس بدين شهر فرمان تو راست
گروگان كنم دل بدانچت هواست
كنون هركه داري همه گرد كن
به پيش خردمند گوي اين سخن
ازين پس ببين تاچه آيدت راي
به روشن روانت خرد رهنماي
خرد را بران مردمان شاه كن
مرا زآن سگاليده آگاه كن
هميرفت برسان قمري ز سرو
بيامد برادرش تازان به مرو
جهانجوي با نامور رام شد
به نزديك كسهاي بهرام شد
بگفت آنچ خاقان بدو گفته بود
كه از كين آن كشته آشفته بود
ازان پس چنين گفت كاي بخردان
پسنديده و كار ديده ردان
شما را بدين مزد بسيار باد
ورا داور دادگر يار باد
يكي ناگهان مرگ بود آن نه خرد
كه كس در جهان ز آن گماني نبرد
پس آن نامه پنهان به خواهرش داد
سخنهاي خاقان همه كرد ياد
ز پيوند وز پند و نيكوسخن
چه از نو چه از روزگار كهن
ز پاكي و از پارسايي زن
كه هم غمگسارست و هم راي زن
جوان گفت و آن پاكدامن شنيد
ز گفتار او خامشي برگزيد
وزان پس چو برخواند آن نامه را
سخنهاي خاقان خود كامه را
خرد را چو با دانش انباز كرد
به دل پاسخ نامه را ساز كرد
بدو گفت كاين نامه برخواندم
خرد رابر خويش بنشاندم
چنان كرد خاقان كه شاهان كنند
جهانديده و پيشگاهان كنند
بد و باد روشن جهان بين من
كه چونين بجويد همي كين من
دل او ز تيمار خسته مباد
اميد جهان زو گسسته مباد
مباد ايچ گيتي ز خاقان تهي
بدو شاد بادا كلاه مهي
كنون چون نشستيم با يكدگر
بخوانيم نامه همه سر به سر
بدان كو بزرگست و دارد خرد
يكايك بدين آرزو بنگرد
كنون دوده را سر به سر شيونست
نه هنگامهٔ اين سخن گفتنست
چو سوك چنان مهتر آيد به سر
ز فرمان خاقان نباشد گذر
مرا خود به ايران شدن روي نيست
زن پاك رابه تو راز شوي نيست
اگر من بدين زودي آيم به راه
چه گويد مرا آن خردمند شاه
خردمند بيشرم خواند مرا
چو خاقان بي آزرم داند مرا
بدين سوك چون بگذرد چار ماه
سواري فرستم به نزديك شاه
همه بشنوم هرچ بايد شنيد
بگويندگان تا چه آيد پديد
بگويم يكايك به نامه درون
چو آيد به نزديك او رهنمون
تو اكنون از ايدر به شادي خرام
به خاقان بگو آنچ دادم پيام
فراوان فرستاده را هديه داد
جهانديده از مرو برگشت شاد
چوخراد بر زين به خسرو رسيد
بگفت آن كجا كرد و ديد و شنيد
دل شاه پرويز ازان شاد شد
كزان بد گهر دشمن آزاد شد
به درويش بخشيد چندي درم
ز پوشيدنيها و از بيش وكم
بهر پادشاهي و خودكامهٔي
نوشتند بر پهلوي نامهٔي
كه داراي دارنده يزدان چه كرد
ز دشمن چگونه برآورد گرد
به قيصر يكي نامه بنوشت شاه
چناچون بود درخور پيشگاه
به يك هفته مجلس بياراستند
بهر بر زني رود و ميخواستند
به آتشكده هم فرستاد چيز
بران موبدان خلعت افگند نيز
بخراد برزين چنين گفت شاه
كه زيبد تو راگر دهم تاج و گاه
دهانش پر از گوهر شاهوار
بياگند و دينار چون صد هزار
هميريخت گنجور در پاي اوي
برين گونه تا تنگ شد جاي اوي
بدو گفت هركس كه پيچد ز راه
شود روز روشن برو بر سياه
چو بهرام باشد به دشت نبرد
كزو ترك پيرش برآورد گرد
همه موبدان خواندند آفرين
كه بي تو مبيناد كهتر زمين
چو بهرام باد آنك با مهر تو
نخواهد كه رخشان بود چهر تو
چو بشنيد خاقان كه بهرام را
چه آمد بروي از پي نام را
چوآن نامه نزديك خاقان رسيد
شد از درد گريان هران كان شنيد
از آن آگهي شد دلش پر ز درد
دو ديده پر از خون و رخ لاژورد
ازان كار او در شگفتي بماند
جهانديدگان را همه پيش خواند
بگفت آنك بهرام يل را رسيد
بشد زار و گريان هران كوشنيد
همه چين برو زار و گريان شدند
ابي آتش تيز بريان شدند
يكايك همه كار او را بساخت
نگه كرد كاين بدبريشان كه تاخت
قلون را به توران دو فرزند بود
ز هر گونهٔي خويش و پيوند بود
چو دانسته شد آتشي بر فروخت
سراي و همه بر زن او بسوخت
دو فرزند او را بر آتش نهاد
همه چيز او را به تاراج داد
ازان پس چو نوبت به خاتون رسيد
ز پرده به گيسوش بيرون كشيد
به ايوان كشيد آن همه گنج اوي
نكرد ايچ ياد از در رنج اوي
فرستاد هرسو هيونان مست
نيامدش خراد بر زين بدست
همه هرچ در چين و را بنده بود
به پوشيدشان جامههاي كبود
بيك چند با سوك بهرام بود
كه خاقان ازان كار بدنام بود
ز لشكر بسي زينهاري شدند
به نزديك خاقان به زاري شدند
برادر بيامد به نزديك اوي
كه اي نامور مهتر جنگ جوي
سپاه دلاور به ايران كشيد
بسي زينهاري بر ما رسيد
ازين ننگ تا جاودان بر درت
بخندد همي لشكر و كشورت
سپهدار چين كان سخنها شنيد
شد از خشم رنگ رخش ناپديد
بدو گفت بشتاب و بركش سپاه
نگه كن كه لشكر كجا شد به راه
بريشان رسي هيچ تندي مكن
نخستين فراز آر شيرين سخن
ازيشان نداند كسي راه ما
مگر بشكني پشت بدخواه ما
به خوبي سخن گوي و بنوازشان
به مردانگي سر بر افرازشان
وگر هيچ سازد كسي با تو جنگ
تو مردي كن و دور باش از درنگ
ازيشان يكي گورستان كن به مرو
كه گردد زمين همچو پر تذرو
بيامد سپهدار با شش هزار
گزيده ز تركان جنگي سوار
به روز چهارم بريشان رسيد
زن شير دل چون سپه را بديد
ازيشان به دل بر نكرد ايچ ياد
زلشكر سوي ساربان شد چوباد
يكايك بنه از پس پشت كرد
بيامد نگه كرد جاي نبرد
سليح برادر به پوشيد زن
نشست از بر باره گام زن
دو لشكر برابر كشيدند صف
همه جانها برنهاده به كف
به پيش سپاه اندر آمد تبرگ
كه خاقان ورا خواندي پير گرگ
به ايرانيان گفت كان پاك زن
مگر نيست با اين بزرگ انجمن
بشد گرديه با سليح گران
ميان بسته برسان جنگاوران
دلاور تبرگش ندانست باز
بزد پاشنه شد بر او فراز
چنين گفت كان خواهركشته شاه
كجا جويمش در ميان سپاه
كه با او مرا هست چندي سخن
چه از نو چه از روزگار كهن
بدو گرديه گفت اينك منم
كه بر شير درنده اسپ افگنم
چو بشنيد آواز او را تبرگ
بران اسپ جنگي چو شير سترگ
شگفت آمدش گفت خاقان چين
تو را كرد زين پادشاهي گزين
بدان تا تو باشي و را يادگار
ز بهرام شير آن گزيده سوار
هميگفت پاداش آن نيكوي
بجاي آورم چون سخن بشنوي
مرا گفت بشتاب و او را بگوي
كه گرز آنك گفتم نديدي تو روي
چنان ان كه اين خود نگفتم ز بن
مگر نيز باز آمدم زان سخن
ازين مرز رفتن مرا روي نيست
مكن آرزو گر تو را شوي نيست
سخنها برين گونه پيوند كن
ورگ پند نپذيردت بند كن
همان را كه او را بدان داشتست
سخنها ز اندازه بگذاشتست
بدو گرديه گفت كز رزمگاه
به يكسو شويم از ميان سپاه
سخن هرچ گفتي تو پاسخ دهم
تو را اندرين راي فرخ نهم
ز پيش سپاه اندر آمد تبرگ
بيامد بر نامدار سترگ
چو تنها به ديدش زن چاره جوي
از آن مغفر تيره بگشاد روي
بدو گفت بهرام را ديدهاي
سواري و رزمش پسنديده اي
مرا بود هم مادر و هم پدر
كنون روزگار وي آمد به سر
كنون من تو را آزمايش كنم
يكي سوي رزمت نمايش كنم
اگر از در شوي يابي بگوي
همانا مرا خود پسندست شوي
بگفت اين وزان پس برانگيخت اسپ
پس او هميتاخت ايزد گشسپ
يكي نيزه زد بر كمربند اوي
كه بگسست خفتان و پيوند اوي
يلان سينه با آن گزيده سپاه
برانگيخت اسپ اندر آن رزمگاه
همه لشكر چين بهم بر شكست
بس كشت و افگند و چندي بخست
دو فرسنگ لشكر هميشد ز پس
بر اسپان نماندند بسيار كس
سراسر همه دشت شد رود خون
يكي بيسر و ديگري سرنگون
وزان پس جوان و خردمند زن
به آرام بنشست با راي زن
چنين گفت كامد يكي نو سخن
كه جاويد بر دل نگردد كهن
جهاندار خاقان بياراستست
سخنها ز هر گونه پيراستست
ازو نيست آهو بزرگست شاه
دلير و خداوند توران سپاه
وليكن چو با ترك ايرانيان
بكوشد كه خويشي بود در ميان
ز پيوند وز بند آن روزگار
غم و رنج بيند به فرجام كار
نگر تا سياوش از افراسياب
چه برخورد جز تابش آفتاب
سر خويش داد از نخستين بباد
جواني كه چون او ز مادر نزاد
همان نيز پور سياوش چه كرد
ز توران و ايران برآورد گرد
بسازيد تا ما ز تركان و نهان
به ايران بريم اين سخن ناگهان
به گردوي من نامه يي كردهام
هم از پيش تيمار اين خوردهام
كه بر شاه پيدا كند كار ما
بگويد ز رنج و ز تيمار ما
به نيروي يزدان چنو بشنود
بدين چرب گفتار من بگرود
بو گفت هركس كه بانو توي
به ايران و چين پشت و بازو توي
نجنباندت كوه آهن ز جاي
يلان را به مردي توي رهنماي
زمرد خردمند بيدارتر
ز دستور داننده هشيارتر
همه كهترانيم و فرمان تو راست
برين آرزو راي و پيمان تو راست
چو بشنيد زيشان عرض رابخواند
درم داد و او را به ديوان نشاند
بيامد سپه سر به سر بنگريد
هزار و صد و شست يل برگزيد
كزان هر سواري بهنگام كار
نبر گاشتندي سر از ده سوار
درم داد و آمد سوي خانه باز
چنين گفت با لشكر رزمساز
كه هركس كه ديد او دوال ركيب
نپيچد دل اندر فراز ونشيب
نترسد ز انبوه مردم كشان
گر از ابر باشد برو سرفشان
به توران غريبيم و بي پشت و يار
ميان بزرگان چنين سست و خوار
هميرفت خواهم چو تيره شود
سر دشمن از خواب خيره شود
شما دل به رفتن مداريد تنگ
كه از چينيان لشكر آيد به جنگ
كه خود بيگمان از پس من سران
بيايند با گرزهاي گران
همه جان يكايك به كف برنهيد
اگر لشكر آيد دميد و دهيد
وگر بر چنين رويتان نيست راي
از ايدر مجنبيد يك تن زجاي
به آواز گفتند ما كهتريم
ز راي و ز فرمان تو نگذريم
برين برنهادند و برخاستند
همه جنگ چين را بياراستند
يلان سينه و مهر و ايزد گشسپ
نشستند با نامداران بر اسپ
هميگفت هركس كه مردن به نام
به از زنده و چينيان شادكام
هم آنگه سوي كاروان برگذشت
شترخواست تاپيش او شد ز دشت
گزين كرد زان اشتران سه هزار
بدان تا بنه برنهادند و بار
چو شب تيره شد گرديه برنشست
چو گردي سرافراز و گرزي بدست
برافگند پر مايه بر گستوان
ابا جوشن و تيغ و ترگ گوان
هميراند چون باد لشكر به راه
به رخشنده روز و شبان سياه
وزان پس بسوي خراسان كسي
گسي كرد و اندرز دادش بسي
بدو گفت با كس مجنبان زبان
از ايدر برو تا در مرزبان
به گستهم گو ايچ گونه مپا
چو اين نامه من بخواني بيا
فرستاده چون در خراسان رسيد
به درگاه مرد تن آسان رسيد
بگفت آنچ فرمان پرويز بود
كه شاه جوان بود و خونريز بود
چو گستهم بشنيد لشكر براند
پراگنده لشكر همه باز خواند
چنين تا به شهر بزرگان رسيد
ز ساري و آمل به گرگان رسيد
شنيد آنك شد شاه ايران درشت
برادرش را او به مستي بكشت
چوبشنيد دستش به دندان بكند
فرود آمد از پشت اسپ سمند
همه جامهٔ پهلوي كرد چاك
خروشان به سر بر هميريخت خاك
بدانست كو را جهاندار شاه
به كين پدر كرد خواهد تباه
خروشان ازان جايگه بازگشت
تو گفتي كه با باد انباز گشت
سپاه پراگنده كرد انجمن
هميتاخت تا بيشه نارون
چو نزديكي كوه آمل رسيد
سپه را بدان بيشه اندر كشيد
هميبرد بر هر سوي تاختن
بدان تاختن بود كين آختن
به هر سو كه بيكار مردم بدند
به ناني همي بندهٔ او شدند
به جايي كجا لشكر شاه بود
كه گستهم زان لشكر آگاه بود
همي بر سرانشان فرود آمدي
سپه رايكايك بهم برزدي
وزان پس چو گردوي شد نزد شاه
بگفت آن كجا خواهرش با سپاه
بدان مرزبانان خاقان چه كرد
كه در مرو زيشان برآورد گرد
وزان روي گستهم بشنيد نيز
كه بهرام يل را پر آمد قفيز
همان گرديه با سپاه بزرگ
برفت از بر نامدار سترگ
پس او سپاهي بيامد بكين
چه كرد او بدان نامداران چين
پذيره شدن را سپه برنشاند
ازان جايگه نيز لشكر براند
چو آگاه شد گرديه رفت پيش
از آموي با نامدران خويش
چو گستهم ديد آن سپه را ز راه
بر انگيخت اسپ از ميان سپاه
بيامد بر گرديه پر ز درد
فراوان ز بهرام تيمار خورد
همان درد بندوي او رابگفت
همي به آستين خون مژگان برفت
يلان سينه را ديد و ايزد گشسپ
فرود آمد از دور گريان زاسپ
بگفت آنك بندوي را شهريار
تبه كرد و بد شد مرا روزگار
تو گفتي نه از خواهرش زاده بود
نه از بهر او تن به خون داده بود
به تارك مر او را روا داشتي
روان پيش خاكش فدا داشتي
نخستين ز تن دست و پايش بريد
بران سان كه از گوهر او سزيد
شما را بدو چيست اكنون اميد
كجا همچو هنگام با دست و بيد
ابا همگنانتان بتر زان كند
به شهر اندرون گوشت ارزان كند
چو از دور بيند يلان سينه را
بر آشوبد و نو كند كينه را
كه سالار بودي تو بهرام را
ازو يافتي در جهان كام را
ازو هركه داندش پرهيز به
گلوي و را خنجر تيز به
گر اي دون كه باشيد با من بهم
ز نيم اندرين راي بر بيش و كم
پذيرفت ازو هر كه بشنيد پند
هميجست هر كس ز راه گزند
زبان تيز با گرديه بر گشاد
هميكرد كردار بهرام ياد
ز گفتار او گرديه گشت سست
شدانديشهها بر دلش بر درست
ببودند يكسر به نزديك اوي
درخشان شد آن راي تاريك اوي
يلان سينه راگفت كاين زن بشوي
چه گويد بجويد بدين آب روي
چنين داد پاسخ كه تا گويمش
به گفتار بسيار دل جويمش
يلان سينه با گرديه گفت زن
به گيتي تو را ديدهام راي زن
ز خاقان كرانه گزيدي سزيد
كه راي تو آزادگان را گزيد
چه گويي ز گستهم يل خال شاه
توانگر سپهبد يلي با سپاه
بدو گفت شويي كز ايران بود
ازو تخمهٔ ما نه ويران بود
يلان سينه او را بگستهم داد
دلاور گوي بود فرخ نژاد
هميداشتش چون يكي تازه سيب
كه اندر بلندي نديدي نشيب
سپاهي كه از نزد خسرو شدي
برو روزگار كهن نو شدي
هر آنگه كه ديدي شكست سپاه
كمان را بر افراشتي تا به ماه
ازآن پس به آرام بنشست شاه
چو برخاست بهرام جنگي ز راه
نديد از بزرگان كسي كينه جوي
كه با او بروي اندر آورد روي
به دستور پاكيزه يك روز گفت
كه انديشه تا كي بود در نهفت
كشندهٔ پدر هر زمان پيش من
هميبگذرد چون بود خويش من
چوروشن روانم پر از خون بود
همي پادشاهي كنم چون بود
نهادند خوان و مي چند خورد
هم آن روز بندوي رابند كرد
ازان پس چنين گفت با رهنما
كه او را هماكنون ببردست وپا
بريدند هم در زمان او بمرد
پر از خون روانش به خسرو سپرد
چو پيروز شد سوي ايران كشيد
بر شهريار دليران كشيد
به روز چهارم به آموي شد
نديدي زني كو جهانجوي شد
به آموي يك چند بنشست و بود
به دلش اندرون داوريها فزود
يكي نامه سوي برادر بدرد
نوشت و زهر كارش آگاه كرد
نخستين سخن گفت بهرام گرد
به تيمار و درد برادر بمرد
تو را و مرا مزد بسيار باد
روان وي از ما بيآزار باد
دگر گفت با شهريار بلند
بگوي آنچ از من شنيدي ز پند
پس ما بيامد سپاهي گران
همه نامداران جنگاوران
برآن گونه برگاشتمشان ز رزم
كه نه رزم بينند زان پس نه بزم
بسي نامور مهتران با منند
نبادي كه آيد بريشان گزند
نشستم به آموي تا پاسخم
بيارد مگر اختر فرخم
دوان و قلم خواست ناباك زن
ز هرگونه انداخت با راي زن
يكي نامه بنوشت نزديك شاه
ز بدخواه وز مردم نيك خواه
سر نامه كرد آفرين از نخست
بر آنكس كه او كينه از دل بشست
دگر گفت كاري كه فرمود شاه
بر آمد بكام دل نيك خواه
پراگنده گشت آن سپاه سترگ
به بخت جهاندار شاه بزرگ
ازين پس كنون تا چه فرمان دهي
چه آويزي از گوشوار رهي
چو آن نامه نزديك خسرو رسيد
از آن زن و را شادي نو رسيد
فرستادهٔي خواست شيرين سخن
كه داند همه داستان كهن
يكي نامه برسان ارژنگ چين
نوشتند و كردند چند آفرين
گرانمايه زن را به درگاه خواند
به نامه و را افسر ماه خواند
فرستاده آمد بر زن چوگرد
سخنهاي خسرو بدو يادكرد
زن شير زان نامهٔ شهريار
چو رخشنده گل شد به وقت بهار
سپه را به در خواند و روزي بداد
چو شد روز روشن بنه برنهاد
چو آمد به نزديكي شهريار
سپاهي پذيره شدش بيشمار
زره چون بدرگاه شد بار يافت
دل تاجور پر ز تيمار يافت
بياورد زان پس نثاري گران
هر آنكس كه بودند با اوسران
همان گنج و آن خواسته پيش برد
يكايك به گنجور اوبرشمرد
ز دينار وز گوهر شاهوار
كس آن را ندانست كردن شمار
ز ديباي زر بفت و تاج و كمر
همان تخت زرين و زرين سپر
نگه كرد خسرو بران زاد سرو
برخ چون بهار و برفتن تذرو
به رخساره روز و به گيسو چو شب
همي در بارد تو گويي ز لب
ورا در شبستان فرستاد شاه
ز هر كس فزون شد و را پايگاه
فرستاد نزد برادرش كس
همان نزد دستور فريادرس
بر آيين آن دين مر او رابخواست
بپذرفت با جان هميداشت راست
بيارانش بر خلعت افگند نيز
درم داد و دينار و هرگونه چيز
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد