من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۵۶

۳۴ بازديد


چنين تا برآمد برين چندگاه
ز گستهم پر درد شد جان شاه
برآشفت روزي به گردوي گفت
كه گستهم با گرديه گشت جفت
سوي او شدند آن بزرگ انجمن
برانم كه او بودشان راي زن
از آمل كس آمد ز كارآگهان
همه فاش كرد آنچ بودي نهان
همي‌گفت زين گونه تا تيره گشت
ز گفتار چشم يلان خيره گشت
چو سازدندگان شمع ومي‌خواستند
همه كاخ ا ورا بياراستند
ز بيگانه مردم بپردخت جاي
نشست از بر تخت با رهنماي
همان نيز گردوي و خسرو بهم
همي‌رفت از گرديه بيش و كم
بدو گفت ز ايدر فراوان سپاه
به آمل فرستاده‌ام كينه خواه
همه خسته وكشته بازآمدند
پرازناله وبا گداز آمدند
كنون اندرين راي ما را يكيست
كه از راي ما تاج و تخت اندكيست
چو بهرام چوبينه گم كرد راه
هميشه بدي گرديه نيك خواه
كنون چارهٔي هست نزديك من
مگو اين سخن بر سر انجمن
سوي گرديه نامه بايد نوشت
چو جويي پر از مي بباغ بهشت
كه با تو همي دوستداري كنم
بهر جاي و هر كار ياري كنم
برآمد برين روزگاري دراز
زبان بر دلم هيچ نگشاد راز
كنون روزگار سخن گفتن است
كه گردوي ما رابجاي تنست
نگر تا چگونه كني چارهٔي
كزان گم شود زشت پتيارهٔي
كه گستهم را زير سنگ‌آوري
دل وخانهٔ ما به چنگ آوري
چو اين كرده باشي سپاه تو را
همان در جهان نيك خواه تو را
مر آن را كه خواهي دهم كشوري
بگردد بر آن كشور اندر سري
توآيي به مشكوي زرين من
سرآورده باشي همه كين من
برين برخورم سخت سوگند نيز
فزايم برين بندها بند نيز
اگر پيچم اين دل ز سوگند من
مبادا ز من شاد پيوند من
بدو گفت گردوي نوشه بدي
چو ناهيد در برج خوشه بدي
تو داني كه من جان و فرزند خويش
برو بوم آباد و پيوند خويش
بجاي سر تو ندارم به چيز
گرين چيزها ارجمندست نيز
بدين كس فرستم به نزديك اوي
درفشان كنم جان تاريك اوي
يكي رقعه خواهم برو مهر شاه
همان خط او چون درخشنده ماه
به خواره فرستم زن خويش را
كنم دور زين در بد انديش را
كه چونين سخن نيست جز كارزن
به ويژه زني كو بود راي زن
برين نيز هر چون همي‌بنگرم
پيام تو بايد بر خواهرم
بر آيد بكام تو اين كار زود
برين بيش و كم بر نبايد فزود
چو بشنيد خسرو بران شاد شد
همه رنجها بر دلش باد شد
هم آنگه ز گنجور قرطاس خواست
ز مشك سيه سوده انقاس خواست
يكي نامه بنوشت چون بوستان
گل بوستان چون رخ دوستان
پر از عهد و پيوند و سوگندها
ز هر گونهٔي لابد و پندها
چو برگشت عنوان آن نامه خشك
نهادند مهري برو بر ز مشك
نگيني برو نام پرويز شاه
نهادند بر مهر مشك سياه
يكي نامه بنوشت گردوي نيز
بگفت اندرو پند و بسيار چيز
سرنامه گفت آنك بهرام كرد
همه دوده و بوم بدنام كرد
كه بخشايش آراد يزدان بروي
مبادا پشيمان ازان گفت وگوي
هرآنكس كه جانش ندارد خرد
كم و بيشي كارها ننگرد
گر او رفت ما از پس اورويم
بداد خداي جهان بگرويم
چو جفت من آيد به نزديك تو
درخشان كند جان تاريك تو
ز گفتار او هيچ گونه مگرد
چو گردي شود بخت را روي زرد
نهاد آن خط خسرو اندر ميان
بپيچيد برنامه بر پرنيان
زن چاره گر بستد آن نامه را
شنيد آن سخنهاي خود كامه را
همي‌تاخت تا بيشهٔ نارون
فرستادهٔ زن به نزديك زن
ازو گرديه شد چو خرم بهار
همان رخ پر از بوي و رنگ و نگار
زبهرام چندي سخن راندند
همي آب مژگان بر افشاندند
پس آن نامهٔ شوي با خط شاه
نهاني بدو داد و بنمود راه
چو آن شير زن نامهٔ شاه ديد
تو گفتي بر وي زمين ماه ديد
بخنديد و گفت اين سخن رابه رنج
ندارد كسي كش بود يار پنج
بخواند آن خط شاه بر پنج تن
نهان داشت زان نامدار انجمن
چو بگشاد لب زود پيمان ببست
گرفت آن زمان دست او را بدست
همان پنج تن را بر خويش خواند
به نزديكي خوابگه برنشاند
چو شب تيره شد روشنايي بكشت
لب شوي بگرفت ناگه بمشت
ازان مردمان نيز يار آمدند
به بالين آن نامدار آمدند
بكوشيد بسيار با مرد مست
سر انجام گويا زبانش ببست
سپهبد به تاريكي اندر بمرد
شب و روز روشن به خسرو سپرد
بشهر اندرون بانگ و فرياد خاست
بهر بر زني آتش وباد خاست
چو آواز بشنيد ناباك زن
بخفتان رومي بپوشيد تن
شب تيره ايرانيان رابخواند
سخنهاي آن كشته چندي براند
پس آن نامهٔ شاه بنمودشان
دليري و تندي بي‌فزودشان
همه سركشان آفرين خواندند
بران نامه برگوهر افشاندند


بخش ۵۹

۳۳ بازديد


برآمد برين روزگاري دراز
نبد گرديه را به چيزي نياز
چنين مي همي‌خورد با بخردان
بزرگان و رزم آزموده ردان
بدان مجلس اندر يكي جام بود
نوشته برو نام بهرام بود
بفرمود تا جام بنداختند
وزان هركسي دل بپرداختند
گرفتند نفرين به بهرام بر
بران جام و آرندهٔ جام بر
چنين گفت كه اكنون بر بوم ري
به كوبند پيلان جنگي بپي
همه مردم از شهر بيرون كنند
همه ري بپي دشت و هامون كنند
گرانمايه دستور با شهريار
چنين گفت كاي از كيان يادگار
نگه كن كه شهري بزرگست ري
نشايد كه كوبند پيلان بپي
كه يزدان دران كار همداستان
نباشد نه هم بر زمين راستان
به دستور گفت آن زمان شهريار
كه بد گوهري بايد و نابكار
كه يك چند باشد بري مرزبان
يكي مرد بي دانش و بد زبان
بدو گفت بهمن كه گر شهريار
بخواهد نشان چنين نابكار
بجوييم و اين را بجا آوريم
نبايد كه بي‌رهنما آوريم
چنين گفت خسرو كه بسيارگوي
نژند اختري بايدم سرخ موي
تنش سرخ و بيني كژ وروي زشت
همان دوزخي روي دور از بهشت
يكي مرد بدنام و رخساره زرد
بد انديش و كوتاه دل پر ز درد
همان بد دل و سفله و بي‌فروغ
سرش پر ز كين و زبان پر دروغ
دو چشمش كژ و سبز و دندان بزرگ
بران اندرون كژ رود همچو گرگ
همه موبدان مانده زو در شگفت
كه تا ياد خسرو چنين چون گرفت
همي‌جست هركس بگرد جهان
ز شهر كسان از كهان و مهان
چنان بد كه روزي يكي نزد شاه
بيامد كزين گونه مردي به راه
بديدم بيارم به فرمان كي
بدان تا فرستدش خسرو بري
بفرمود تا نزد او آورند
وز آنگونه بازي بكو آورند
ببردند زين گونه مردي برش
بخنديد زو كشور و لشكرش
بدو گفت خسرو ز كردار بد
چه داري بياد اي بد بي‌خرد
چنين گفت با شاه كز كار بد
نياسايم و نيست با من خرد
سخن هرچ گويي دگرگون كنم
تن و جان مردم پر از خون كنم
سرمايهٔ من دروغست و بس
سوي راستي نيستم دست رس
بدو گفت خسرو كه بد اخترت
نوشته مبادا جزين بر سرت
به ديوان نوشتند منشور ري
ز زشتي بزرگي شد آن شوم پي
سپاه پراگنده او را سپرد
برفت از درو نام زشتي ببرد
چوآمد بري مرد ناتندرست
دل و ديده از شرم يزدان بشست
بفرمود تا ناودانهاي بام
بكندند و او شد بران شادكام
وزان پس همه گربكان رابكشت
دل كد خدايان ازو شد درشت
به هرسو همي‌رفت با رهنماي
مناديگري پيش او بر بپاي
همي‌گفت گر ناوداني بجاي
ببيني و گر گربهٔي در سراي
بدان بوم وبر آتش اندر زنم
ز برشان همي سنگ بر سرزنم
همي‌جست جايي كه بد يك درم
خداوند او را فگندي به غم
همه خانه از موش بگذاشتند
دل از بوم آباد برداشتند
چو باران بدي ناوداني نبود
به شهر اندرون پاسباني نبود
ازان زشت بد كامهٔ شوم پي
كه آمد ز درگاه خسرو بري
شد آن شهر آباد يكسر خراب
به سر بر همي‌تافتي آفتاب
همه شهر يكسر پر از داغ و درد
كس اندر جهان ياد ايشان نكرد


بخش ۵۸

۳۳ بازديد


دو هفته برآمد بدو گفت شاه
به خورشيد و ماه و به تخت و كلاه
كه برگويي آن جنگ خاقانيان
ببندي كمر همچنان بر ميان
بدو گفت شاها انوشه بدي
روان را به ديدار توشه بدي
بفرماي تا اسپ و زين آورند
كمان و كمند و كمين آورند
همان نيزه و خود و خفتان جنگ
يكي تركش آگنده تير خدنگ
پرستندهٔي را بفرمود شاه
كه درباغ گلشن بياراي گاه
برفتند بيدار دل بندگان
ز ترك و ز رومي پرستندگان
ز خوبان رومي هزار و دويست
تو گفتي به باغ اندرون راه نيست
چو خورشيد شيرين به پيش اندرون
خرامان به بالاي سيمين ستون
بشد گرديه تا به نزديك شاه
زره خواست از ترك و رومي كلاه
بيامد خرامان ز جاي نشست
كمر بر ميان بست و نيزه بدست
بشاه جهان گفت دستور باش
يكي چشم بگشا ز بد دور باش
بدان پر هنر زن بفرمود شاه
زن آمد به نزديك اسپ سياه
بن نيزه را بر زمين برنهاد
ز بالا بزين اندرآمد چوباد
به باغ اندر آورد گاهي گرفت
چپ وراست بيگانه راهي گرفت
همي هر زمان باره برگاشتي
وز ابر سيه نعره برداشتي
بدو گفت هنگ‌ام جنگ تبرگ
بدين گونه بودم چوغر نده گرگ
چنين گفت شيرين كه اي شهريار
بدشمن دهي آلت كار زار
تو با جامه پاك بر تخت زر
ورا هر زمان برتو باشد گذر
بخنده به شيرين چنين گفت شاه
كزين زن جز از دوستداري مخواه
همي‌تاخت گرد اندرش گرديه
برآورد گاهي برش گرديه
بدو مانده بد خسرو اندر شگفت
بدان برز و بالا و آن يال و كفت
چنين گفت با گرديه شهريار
كه بي‌عيبي از گردش روزگار
كنون تا ببينم كه با جام مي
يكي سست باشي اگر سخت پي
بگرد جهان چار سالار من
كه هستند بر جان نگهبان من
ابا هريكي زان ده و دو هزار
ز ايران بپاي اند جنگي سوار
چنين هم به مشكوي زرين من
چه در خانهٔ گوهر آگين من
پرستار باشد ده و دو هزار
همه پاك با طوق و با گوشوار
ازان پس نگهدار ايشان توي
كه با رنج و تيمار خويشان توي
نخواهم كه گويند زيشان سخن
جز از تو اگر نو بود گر كهن
شنيد آن سخن گرديه شاد شد
ز بيغارهٔ دشمن آزاد شد
همي‌رفت روي زمين را بروي
همي آفرين خواند بر فر اوي


بخش ۶۲

۳۴ بازديد


چو بر پادشاهيش شد پنج‌سال
به گيتي نبودش سراسر همال
ششم سال زان دخت قيصر چو ماه
يكي پورش آمد همانند شاه
نبود آن زمان رسم بانگ نماز
به گوش چنان پروريده بناز
يكي نام گفتي مر او را پدر
نهاني دگر آشكارا دگر
نهاني به گفتي بگوش اندرون
همي‌خواندي آشكارا برون
بگوش اندرون خواند خسرو قباد
همي‌گفت شير وي فرخ نژاد
چو شب كودك آمد گذشته سه پاس
بيامد بر خسرو اخترشناس
از اخترشناسان بپرسيد شاه
كه هركس كه دارند اختر نگاه
بديدي كه فرجام اين كار چيست
ز زيچ اختر اين جهاندار چيست
چنين داد پاسخ ستاره شمر
كه بر چرخ گردان نيابي گذر
ازين كودك آشوب گيرد زمين
نخواند سپاهت برو آفرين
هم از راه يزدان بگردد به نيز
ازين بيشتر چون سراييم چيز
دل شاه غمگين شد از كارشان
وزان ناسزاوار گفتارشان
چنين گفت با مرد داننده شاه
كه نيكو كنيد اندر اختر نگاه
نگر تا نگردد زبانتان برين
به پيش بزرگان ايران زمين
همي‌داشت آن اختران را نگاه
نهاده بران بسته بر مهر شاه
پر انديشه بد زان سخن شهريار
بران هفته كس را ندادند بار
ز نخچير و از مي به يكسو كشيد
بدان چندگه روي كس را نديد
همه مهتران سوي موبد شدند
ز هر گونهٔي داستانها زدند
بدان تا چه بد نامور شاه را
كه بربست بر كهتران راه را
چو بشنيد موبد بشد نزد شاه
بدو داد يكسر پيام سپاه
چنين داد پاسخ ورا شهريار
كه من تنگ دل گشتم از روزگار
ز گفتار اين مرد اخترشناس
ز گردون گردان شدم ناسپاس
به گنج‌ور گفت آن يكي پرنيان
بياور يكي رقعه اندر ميان
بياورد گنجور و موبد بديد
دلش تنگ شد خامشي برگزيد
ازان پس بدو گفت يزدان بس است
كجا برتر از دانش هر كس است
گر اي دون كه ناچار گردان سپهر
دگرگون نمايد به جوينده چهر
به تيمار كي باز گردد ز بد
چنين گفته از دانشي كي سزد
جز از شادمانيت هرگز مباد
ز گفتار ايشان مكن هيچ ياد
ز موبد چو بشنيد خسرو سخن
بخنديد و كاري نو افگند بن
دبير پسنديده را خواند پيش
سخن گفت با او ز اندازه بيش


بخش ۶۱

۳۲ بازديد


ازان پس چو گسترده شد دست شاه
سراسر جهان شد ورا نيك خواه
همه تاجدارانش كهتر شدند
همه كهتران زو توانگر شدند
گزين كرد از ايران چل و هشت هزار
جهانديده گردان و جنگي سوار
در گنجاي كهن برگشاد
كه بنهاد پيروز و فرخ قباد
جهان را ببخشيد بر چار بهر
يكايك همه نامزد كرد شهر
از آن نامدران ده و دو هزار
گزين كرد ز ايران و نيران سوار
فرستاد خسرو سوي مرز روم
نگهبان آن فرخ آزاد بوم
بدان تا ز روم اندر ايران سپاه
نيايد كه كشور شود زو تباه
مگر هركسي بركند مرز خويش
بداند سر مايه و ارز خويش
هم از نامداران ده و دو هزار
سواران هشيار خنجرگزار
بدان تا سوي ز ابلستان شوند
ز بوم سيه در گلستان شوند
بديشان چنين گفت هركو ز راه
بگردد ندارد زبان را نگاه
به خوبي مر او را به راه آوريد
كزين بگذرد بند و چاه آوريد
به هرسو فرستيد كارآگهان
بدان تا نماند سخن در نهان
طلايه ببايد به روز و شبان
مخسپيد در خيمه بي‌پاسبان
ز لشكر ده و دو هزار دگر
دلاور سواران پرخاشخر
بخواند و بسي هديه‌ها دادشان
به راه الانان فرستادشان
بديشان سپرد آن در باختر
بدان تا نيايد ز دشمن گذر
بدان سركشان گفت بيدار بيد
همه در پناه جهاندار بيد
ده ودو هزار دگر برگزيد
ز مردان جنگي چنان چون سزيد
به سوي خراسان فرستادشان
بسي پند و اندرزها دادشان
كه از مرز هيتال تا مرزچين
نبايد كه كس پي نهد بر زمين
مگر به آگهي و بفرمان ما
روان بسته دارد به پيمان ما
بهر كشوري گنج آگنده هست
كه كس را نبايد شدن دوردست
چو بايد بخواهيد و خرم بويد
خردمند باشيد و بي غم بويد
در گنج بگشاد و چندي درم
كه بودي ز هرمز برو بر رقم
بياورد و گريان به درويش داد
چو درويش پيوسته بد بيش داد
از آنكس كه او يار بندوي بود
به نزديك گستهم و زنگوي بود
كه بودند يازان به خون پدر
ز تنهاي ايشان جدا كرد سر
چو از كين و نفرين به پردخت شاه
بدانش يكي ديگر آورد راه
از آن پس شب و روز گردنده دهر
نشست و ببخشيد بر چار بهر
از آن چار يك بهر موبد نهاد
كه دارد سخنهاي نيكو بياد
ز كار سپاه و ز كار جهان
به گفتي به شاه آشكار و نهان
چو در پادشاهي به ديدي شكست
ز لشكر گر از مردم زير دست
سبك دامن داد بر تافتي
گذشته بجستي و دريافتي
دگر بهر شادي و رامشگران
نشسته به آرام با مهتران
نبودي نه انديشه كردي ز بد
چنان كز ره نامداران سزد
سيم بهره گاه نيايش بدي
جهان آفرين را ستايش بدي
چهارم شمار سپهر بلند
همي بر گرفتي چه و چون و چند
ستاره شمر پيش او بر بپاي
كه بودي به دانش ورا رهنماي
وزين بهره نيمي شب دير ياز
نشستي همي با بتان طراز
همان نيز يك ماه بر چار بهر
ببخشيد تا شاد باشد ز دهر
يكي بهره ميدان چوگان و تير
يكي نامور پيش او يادگير
دگر بهره زو كوه و دشت شكار
ازان تازه گشتي ورا روزگار
هر آنگه كه گشتي ز نخچير باز
به رخشنده روز و شب دير ياز
هر آنكس كه بودي و را پيش گاه
ببستي به شهر اندر آيين و راه
دگر بهره شطرنج بودي و نرد
سخن گفت از روزگار نبرد
سه ديگر هر آنكس كه داننده بود
فزايندهٔ چيز و خواننده بود
به نوبت و را پيش بنشاندي
سخنهاي ديرينه برخواندي
چهارم فرستادگان را ز راه
همي‌خواندندي به نزديك شاه
نوشتي همه پاسخ نامه باز
بدادي بدان مرد گردن فراز
فرستاده با خلعت و كام خويش
ز در بازگشتي به آرام خويش
همه روز منشور هر كشوري
نوشتي سپردي بهر مهتري
چو بودي سر سال نو فوردين
كه رخشان شدي در دل از هور دين
نهادي يكي گنج خسرو نهان
كه نشناختي كهتري در جهان


بخش ۶۰

۳۰ بازديد


چنين تا بيامد مه فوردين
بياراست گلبرگ روي زمين
جهان از نم ابر پر ژاله شد
همه كوه وهامون پراز لاله شد
بزرگان به بازي به باغ آمدند
همه ميش و آهو به راغ آمدند
چو خسرو گشاده در باغ ديد
همه چشمهٔ باغ پر ماغ ديد
بفرمود تا دردميدند بوق
بياورد پس جامهاي خلوق
نشستند بر سبزه مي خواستند
به شادي زبان را بياراستند
بياورد پس گرديه گربكي
كه پيدا نبد گربه از كودكي
بر اسپي نشانده ستامي بزر
به زر اندرون چند گونه گهر
فروهشته از گوش او گوشوار
به ناخن بر از لاله كرده نگار
بديده چوقار و به رخ چون بهار
چو مي‌خواره بد چشم او پر خمار
همي‌تاخت چون كودكي گرد باغ
فروهشته از باره زرين جناغ
لب شاه ايران پر از خنده شد
همه كهتران خنده را بنده شد
ابا گرديه گفت كز آرزوي
چه بايد بگو اي زن خوب روي
زن چاره گر برد پيشش نماز
بدو گفت كاي شاه گردن فراز
بمن بخش ري را خرد ياد كن
دل غمگنان از غم آزاد كن
ز ري مردك شوم رابازخوان
ورا مرد بد كيش و بد ساز دان
همي گربه از خانه بيرون كند
دگر ناودان يك به يك بشكند
بخنديد خسرو ز گفتار زن
بدو گفت كاي ماه لشكرشكن
ز ري باز خوان آن بد انديش را
چو آهرمن آن مرد بد كيش را
فرستاد كس زشت رخ رابخواند
همان خشم بهرام با او براند
بكشتند او را به زاري و درد
كجا بد بد انديش و بيكار مرد
هممي هر زمانش فزون بود بخت
ازان تاجور خسرواني درخت


بخش ۶۴

۳۲ بازديد


چويك ماه شد نامه پاسخ نوشت
سخنهاي با مغز و فرخ نوشت
سرنامه گفت آفرين مهان
بران باد كو باد دارد جهان
بد و نيك بيند ز يزدان پاك
وزو دارد اندر جهان بيم و باك
كند آفرين بر خداوند مهر
كزين گونه بر پاي دارد سپهر
نخست آنك كردي ستايش مرا
به نامه نمودي نيايش مرا
بدانستم و شاد گشتم بدان
سخن گفتن تاجور بخردان
پذيرفتم آن نامور گنج تو
نخواهم كه چندان بود رنج تو
ازي را جهاندار يزدان پاك
برآورد بوم تو را بر سماك
ز هند و ز سقلاب و چين و خزر
چنين ارجمند آمد آن بوم و بر
چه مردي چه دانش چه پرهيز و دين
ز يزدان شما را رسيد آفرين
چو كار آمدم پيش يارم بدي
بهر دانشي غمگسارم بدي
چنان شاد گشتم ز پيوند تو
بدين پر هنر پاك فرزند تو
كه كهتر نباشد به فرزند خويش
ببوم و بر و پاك پيوند خويش
همه مهتران پشت برگاشتند
مرا در جهان خوار بگذاشتند
تو تنها بجاي پدر بوديم
همان از پدر بيشتر بوديم
تو را همچنان دارم اكنون كه شاه
پدر بيند آزاده و نيك خواه
دگر هرچ گفتي ز شيروي من
ازان پاك تن پشت و نيروي من
بدانستم و آفرين خواندم
بران دين تو را پاك دين خواندم
دگر هرچ گفتي ز پاكيزه دين
ز يك شنبدي روزهٔ به آفرين
همه خواند بر ما يكايك دبير
سخنهاي بايسته و دلپذير
بما بر ز دين كهن ننگ نيست
به گيتي به از دين هوشنگ نيست
همه داد و نيكي و شرمست و مهر
نگه كردن اندر شمار سپهر
به هستي يزدان نيوشان ترم
هميشه سوي داد كوشان ترم
ندانيم انباز و پيوند و جفت
نگردد نهان و نگردد نهفت
در انديشهٔ دل نگنجد خداي
به هستي همو با شدت رهنماي
دگر كت ز دار مسيحا سخن
بياد آمد از روزگار كهن
مدان دين كه باشد به خوبي بپاي
بدان دين نباشد خرد رهنماي
كسي را كه خواني همي سوگوار
كه كردند پيغمبرش را بدار
كه گويد كه فرزند يزدان بد اوي
بران دار بر كشته خندان بد اوي
چو پور پدر رفت سوي پدر
تو اندوه اين چوب پوده مخور
ز قيصر چو بيهوده آمد سخن
بخندد برين كار مرد كهن
همان دار عيسي نيرزد به رنج
كه شاهان نهادند آن را به گنج
از ايران چو چوبي فرستم بروم
بخندد بما بر همه مرز و بوم
به موبد نبايد كه ترسا شدم
گر از بهر مريم سكوبا شدم
دگر آرزو هرچ بايد بخواه
شمار سوي ما گشادست راه
پسنديدم آن هديه هاي تو نيز
كجا رنج بردي ز هر گونه چيز
به شيروي بخشيدم اين برده رنج
پي افگندم او را يكي تازه گنج
ز روم و ز ايران پر انديشه‌ام
شب تيره انديشه شد پيشه‌ام
بترسم كه شيروي گردد بلند
ز ساند بروم و به ايران گزند
نخست اندر آيد ز سلم بزرگ
ز اسكندر آن كينه دار سترگ
ز كين نو آيين و كين كهن
مگر در جهان تازه گردد سخن
سخنها كه پرسيدم از دخترت
چنان دان كه او تازه كرد افسرت
بدين مسيحا بكوشد همي
سخنهاي ما كم نيوشد همي
به آرام شادست و پيروزبخت
بدين خسرواني نو آيين درخت
هميشه جهاندار يار تو باد
سر اختر اندر كنار تو باد
نهادند بر نامه بر مهر شاه
همي‌داشت خراد برزين نگاه
گشادند زان پس در گنج باز
كجا گرد كرد او به روز دراز
نخستين صد و شست بند اوسي
كه پند او سي خواندش پارسي
به گوهر بياگنده هر يك چو سنگ
نهادند بر هر يكي مهر تنگ
بران هر يكي دانه ها صد هزار
بها بود بر دفتر شهريار
بياورد سيصد شتر سرخ موي
سيه چشم و آراسته راه جوي
مران هر يكي را درم دو هزار
بها داده بد نامور شهريار
ز ديباي چيني صد و چل هزار
ازان چند زربفت گوهرنگار
دگر پانصد در خوشاب بود
كه هر دانه يي قطرهٔ آب بود
صد و شست ياقوت چون ناردان
پسنديدهٔ مردم كاردان
ز هندي و چيني و از بربري
ز مصري و از جامهٔ پهلوي
ز چيزي كه خيزد ز هر كشوري
كه چونان نبد در جهان ديگري
فرستاد سيصد شتروار بار
از ايران بر قيصر نامدار
يكي خلعت افگند بر خانگي
فزون‌تر ز خويشي و بيگانگي
همان جامه و تخت و اسب و ستام
ز پوشيدنيها كه برديم نام
بدينسان چنين صد شتر باركرد
از آن ده شتربار دينار كرد
ببخشيد بر فيلسوفان درم
ز دينار و هرگونهٔي بيش وكم
برفتند شادان ازان مرز وبوم
به نزديك قيصر ز ايران بروم
همه مهتران خواندند آفرين
بران پر هنر شهريار زمين
كنون داستان كهن نو كنيم
سخنهاي شيرين و خسرو كنيم


بخش ۶۳

۳۲ بازديد


به قيصر يكي نامه فرمود شاه
كه برنه سزاوار شاهي كلاه
كه مريم پسر زاد زيبا يكي
كه هرگز نديدي چنو كودكي
نشايد مگر دانش و تخت را
وگر در هنر بخشش و بخت را
چو من شادمانم تو شادان بزي
كه شاهي و گردنكشي را سزي
چو آن نامه نزديك قيصر رسيد
نگه كرد و توقيع پرويز ديد
بفرمود تا گاو دم بر درش
دميدند و پر بانگ شد كشورش
ببستند آيين به بي‌راه و راه
پر آواز شير وي پرويز شاه
برآمد هم آواز رامشگران
همه شهر روم از كران تا كران
بدرگاه بردند چندي صليب
نسيم گلان آمد و بوي طيب
بيك هفته زين گونه با رود و مي
ببودند شادان ز شيروي كي
بهشتم بفرمود تا كاروان
بيامد بدرگاه با ساروان
صد اشتر ز گنج درم بار كرد
چو پنجه شتر بار دينار كرد
ز ديباي زربفت رومي دويست
كه گفتي ز زر جامه با رزيكيست
چهل خوان زرين پايه بسد
چنان كز در شهر ياران سزد
همان چند زرين و سيمين دده
بگوهر بر و چشمشان آژده
بمريم فرستاد چندي گهر
يكي نره طاوس كرده بزر
چه از جامهٔ نرم رومي حرير
ز در و زبرجد يكي آبگير
همان باژ كشور كه تا چار بار
ز دينار رومي هزاران هزار
فرستاد چون مرد رومي چهل
كجا هر چهل بود بيدار دل
گوي پيش رو نام او خانگي
كه همتا نبودش به فرزانگي
همي‌شد برين گونه با ساروان
شتربار دينار ده كاروان
چوآگاهي آمد به پرويز شاه
كه پيغمبر قيصر آمد ز راه
به فرخ بفرمود تا برنشست
يكي مرزبان بود خسروپرست
كه سالار او بود بر نيمروز
گرانمايه گردي و گيتي فروز
برفتند با او سواران شاه
به سر برنهادند زرين كلاه
چو از دور ديد آن سپه خانگي
به پيش اندر آمد به بيگانگي
چنين تا به نزديك شاه آمدند
بران نامور پيشگاه آمدند
چو ديدند زيبا رخ شاه را
بران گونه آراسته‌گاه را
نهادند همواره سر بر زمين
برو بر همي‌خواندند آفرين
بماليد پس خانگي رخ بخاك
همي‌گفت كاي داور داد وپاك
ز پيروزگر آفرين بر تو باد
مبادي هميشه مگر شاه و راد
بزرگانش از جاي برخاستند
به نزديك شه جايش آراستند
چنين گفت پس شاه را خانگي
كه چون تو كه باشد به فرزانگي
ز خورشيد بر چرخ تابنده‌تر
ز جان سخنگوي پاينده‌تر
مبادا جهان بي‌چنين شهريار
برومند بادا برو روزگار
مبيناد كس روز بي‌كام تو
نوشته بخورشيد بر نام تو
جهان بي سر و افسر تو مباد
بر و بوم بي لشكر تو مباد
ز قيصر درود و ز ما آفرين
برين نامور شهريار زمين
كسي كو درين سايهٔ شاه شاد
نباشد ورا روشنايي مباد
ابا هديه و باژ روم آمدم
برين نامبردار بوم آمدم
برفتيم با فيلسوفان بهم
بران تا نباشد كس از ما دژم
ز قيصر پذيرد مگر باژ و چيز
كه با باژ و چيز آفرينست نيز
بخنديد از آن پر هنر مرد شاه
نهادند زرين يكي پيشگاه
فرستاد پس چيزها سوي گنج
بدو گفت چندين نبايست رنج
بخراد بر زين چنين گفت شاه
كه اين نامه برخوان به پيش سپاه
به عنوان نگه كرد مرد دبير
كه گويندهٔي بود و هم يادگير
چنين گفت كاين نامه سوي مهست
جهاندار پرويز يزدان پرست
جهاندار و بيدار و پدرام شهر
كه يزدانش تاج و خرد داد بهر
جهاندار فرزند هرمزد شاه
كه زيباي تاج است و زيباي گاه
ز قيصر پدر مادر شير نام
كه پاينده بادا بدو نام و كام
ابا فر و با برز و پيروز باد
همه روزگارانش نوروز باد
به ايران و تورانش بر دست رس
به شاهي مباداش انباز كس
هميشه به دل شاد و روشن روان
هميشه خرد پير و دولت جوان
گران مايه شاهي كيومرثي
همان پور هوشنگ طهمورثي
پدر بر پدر و پسر بر پسر
مبادا كه اين گوهر آيد به سر
برين پاك يزدان كند آفرين
بزرگان ملك و بزرگان دين
نه چون تو خزان و نه چون تو بهار
نه چون تو بايوان چين بر نگار
همه مردمي و همه راستي
مبيناد جانت بد كاستي
به ايران و توران و هندوستان
همان ترك تا روم و جا دوستان
تو را داد يزدان به پاكي نژاد
كسي چون تو از پاك مادر نزاد
فريدون چو ايران بايرج سپرد
ز روم و ز چين نام مردي ببرد
برو آفرين كرد روز نخست
دلش را ز كژي و تاري بشست
همه بي نيازي و نيك اختري
بزرگي و مردي و افسونگري
تو گويي كه يزدان شما را سپرد
وزان ديگران نام مردي ببرد
هنر پرور و راد و بخشنده گنج
ازين تخمهٔ هرگز نبد كس به رنج
نهادند بر دشمنان باژ و ساو
بد انديشتان باركش همچو گاو
ز هنگام كسري نوشين روان
كه بادا هميشه روانش جوان
كه از ژرف دريا برآورد پي
بران گونه ديوار بيدار كي
ز تركان همه بيشهٔ نارون
بشستند وبي رنج گشت انجمن
ز دشمن برستند چندي جهان
برو آفرين از كهان و مهان
ز تازي و هندي و ايرانيان
ببستند پيشش كمر بر ميان
روا رو چنين تا به مرز خزر
ز ارمينيه تا در باختر
ز هيتال و ترك و سمرقند و چاچ
بزرگان با فر او اورند وتاج
همه كهتران شما بوده‌اند
برين بندگي بر گوا بوده‌اند
كه شاهان ز تخم فريدون بدند
دگر يكسر از داد بيرون بدند
بدين خويشي اكنون كه من كرده‌ام
بزرگي به دانش برآورده‌ام
بدان گونه شادم كه تشنه بر آب
وگر سبزهٔ تيره بر آفتاب
جهاندار بيدار فرخ كناد
مرا اندرين روز پاسخ كناد
يكي آرزو خواهم از شهريار
كجا آن سخن نزد او هست خوار
كه دار مسيحا به گنج شماست
چو بينيد دانيد گفتار راست
برآمد برين ساليان دراز
سزد گر فرستد بما شاه باز
بدين آرزو شهريار جهان
ببخشايد از ما كهان و مهان
ز گيتي برو بر كنند آفرين
كه بي تو مبادا زمان و زمين
بدان من ز خسرو پذيرم سپاس
نيايش كنم روز و شب در سه پاس
همان هديه و باژ و ساوي كه من
فرستم به نزديك آن انجمن
پذيرد پذيرم سپاسي بدان
مبيناد چشم تو روي بدان
شود فرخ اين جشن و آيين ما
درخشان شود در جهان دين ما
همان روزهٔ پاك يك شنبدي
ز هر در پرستندهٔ ايزدي
برو سوكواران بمالند روي
بروبر فراوان بسايند موي
شود آن زمان بر دل ما درست
كه از كينه دلها بخواهيم شست
كه بود از گه آفريدون فراز
كه با تور و سلم اندر آمد براز
شود كشور آسوده از تاختن
بهر گوشهٔي كينها ساختن
زن و كودك روميان برده‌اند
دل ما ز هر گونه آزرده‌اند
برين خويشي ما جهان رام گشت
همه كار بيهوده پدرام گشت
درود جهان آفرين بر تو باد
همان آفرين زمين بر تو باد
چو آن نامهٔ قيصر آمد ببن
جهاندار بشنيد چندان سخن
ازان نامه شد شاه خرم نهان
برو تازه شد روزگار مهان
بسي آفرين كرد برخانگي
بدو گفت بس كن ز بيگانگي
گرانمايه را جايگه ساختند
دو ايوان فرخ بپرداختند
ببردند چيزي كه بايست برد
به نزديك آن مرد بيدار گرد
بيامد بديد آن گزين جايگاه
وزان پس همي‌بود نزديك شاه
بخوان و نبيد و شكار و نشست
همي‌بود با شاه مهتر پرست
برين گونه يك ماه نزديك شاه
همي‌بود شادان دل و نيك خواه


بخش ۶۶

۳۲ بازديد


چنان بد كه يك روز پرويز شاه
همي آرزو كرد نخچيرگاه
بياراست برسان شاهنشهان
كه بوند ازو پيشتر در جهان
چو بالاي سيصد به زرين ستام
ببردند با خسرو نيك نام
هزار و صد و شست خسرو پرست
پياده همي‌رفت ژوپين بدست
هزار و چهل چوب و شمشير داشت
كه ديباي در بر زره زير داشت
پس اندر بدي پانصد بازدار
هم از واشه و چرغ و شاهين كار
ازان پس برفتند سيصد سوار
پس بازداران با يوزدار
به زنجير هفتاد شيروپلنگ
به ديباي چين اندرون بسته تنگ
پلنگان و شيران آموخته
به زنجير زرين دهن دوخته
قلاده بزر بسته صد بود سگ
كه دردشت آهو گرفتي بتگ
پس اندر ز رامشگران دوهزار
همه ساخته رود روز شكار
به زير اندرون هريكي اشتري
به سر برنهاده ز زر افسري
ز كرسي و خرگاه و پرده سراي
همان خيمه و آخر چارپاي
شتر بود پيش اندرون پانصد
همه كرده آن بزم را نامزد
ز شاهان برناي سيصد سوار
همي‌راند با نامور شهريار
ابا ياره و طوق و زرين كمر
بهر مهرهٔي در نشانده گهر
دوصد برده تامجمر افروختند
برو عود و عنبر همي‌سوختند
دوصد مرد برناي فرمانبران
ابا هريكي نرگس و زعفران
همه پيش بردند تا باد بوي
چو آيد ز هر سو رساند بدوي
همه پيش آنكس كه با بوي خوش
همي‌رفت با مشك صد آبكش
كه تا ناورد ناگهان گرد باد
نشاند بران شاه فرخ نژاد
چو بشنيد شيرين كه آمد سپاه
به پيش سپاه آن جهاندار شاه
يكي زرد پيراهن مشك بوي
بپوشيد و گلنارگون كرد روي
يكي از برش سرخ ديباي روم
همه پيكرش گوهر و زر بوم
به سر برنهاد افسر خسروي
نگارش همه پيكر پهلواي
از ايوان خسرو برآمد ببام
به روز جواني نبد شادكام
همي‌بود تاخسرو آنجا رسيد
سرشكش ز مژگان برخ برچكيد
چو روي ورا ديد برپاي خاست
به پرويز بنمود بالاي راست
زبان كرد گويا بشيرين سخن
همي‌گفت زان روزگار كهن
به نرگس گل و ارغوان را بشست
كه بيمار بد نرگس وگل درست
بدان آبداري و آن نيكوي
زبان تيز بگشاد برپهلوي
كه تهما هژب را سپهبدتنا
خجسته كياگرد شيراوژنا
كجا آن همه مهر و خونين سرشك
كه ديدار شيرين بد او را پزشك
كجا آن همه روز كردن به شب
دل و ديده گريان و خندان دو لب
كجا آن همه بند و پيوندما
كجا آن همه عهد و سوگند ما
همي‌گفت وز ديده خوناب زرد
همي‌ريخت برجامهٔ لاژورد
به چشم اندر آورد زو خسرو آب
به زردي رخش گشت چون آفتاب
فرستاد بالاي زرين ستام
ز رومي چهل خادم نيك نام
كه او را به مشكوي زرين برند
سوي خانهٔ گوهر آگين برند
ازان جايگه شد به دشت شكار
ابا باده ورود و با ميگسار
چو از كوه وز دشت برداشت بهر
همي‌رفت شادي كنان سوي شهر
ببستند آذين بشهر و به راه
كه شاه آمد از دشت نخچيرگاه
ز ناليدن بوق و بانگ سرود
هوا گشت ز آواز بي‌تار و پود
چنان خسروي برز و شاخ بلند
ز دشت اندر آمد به كاخ بلند
ز مشكوي شيرين بيامد برش
ببوسيد پاي و زمين و برش
به موبد چنين گفت شاه آن زمان
كه بر ما مبر جز به نيكي گمان
مرين خوب رخ را به خسرو دهيد
جهان را بدين مژدهٔ نو دهيد
مر او را به آيين پيشي بخواست
كه آن رسم و آيين بد آنگاه راست


بخش ۶۵ - گفتار اندر داستان خسرو و شيرين

۳۴ بازديد


كهن گشته اين نامهٔ باستان
ز گفتار و كردار آن راستان
همي نوكنم گفته‌ها زين سخن
ز گفتار بيدار مرد كهن
بود بيست شش بار بيور هزار
سخنهاي شايسته و غمگسار
نبيند كسي نامهٔ پارسي
نوشته به ابيات صدبار سي
اگر بازجويي درو بيت بد
همانا كه كم باشد از پانصد
چنين شهرياري و بخشندهٔي
به گيتي ز شاهان درخشندهٔي
نكرد اندرين داستانها نگاه
ز بدگوي و بخت بد آمد گناه
حسد كرد بدگوي در كار من
تبه شد بر شاه بازار من
چو سالار شاه اين سخنهاي نغز
بخواند ببيند به پاكيزه نغز
ز گنجش من ايدر شوم شادمان
كزو دور بادا بد بدگمان
وزان پس كند ياد بر شهريار
مگر تخم رنج من آيد ببار
كه جاويد باد افسر و تخت اوي
ز خورشيد تابنده‌تر بخت اوي
چنين گفت داننده دهقان پير
كه دانش بود مرد را دستگير
غم و شادماني ببايد كشيد
ز هر شور و تلخي ببايد چشيد
جوانان داننده و باگهر
نگيرند بي آزمايش هنر
چو پرويز ناباك بود و جوان
پدر زنده و پور چون پهلوان
ورا در زمين دوست شيرين بدي
برو بر چو روشن جهان بين بدي
پسندش نبودي جزو در جهان
ز خوبان وز دختران مهان
ز شيرن جدا بود يك روزگار
بدان گه كه بد در جهان شهريار
بگرد جهان در بي‌آرام بود
كه كارش همه رزم بهرام بود
چو خسرو به پردخت چندي به مهر
شب و روز گريان بدي خوب‌چهر