من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۳۸

۳۳ بازديد


مرا سال بگذشت برشست و پنج
نه نيكو بود گر بيازم به گنج
مگر بهره بر گيرم از پند خويش
بر انديشم از مرگ فرزند خويش
مرا بود نوبت برفت آن جوان
ز دردش منم چون تن بي‌روان
شتابم همي تا مگر يابمش
چويابم به بيغاره بشتابمش
كه نوبت مرا به بي‌كام من
چرا رفتي و بردي آرام من
ز بدها تو بودي مرا دستگير
چرا چاره جستي ز همراه پير
مگر همرهان جوان يافتي
كه از پيش من تيز بشتافتي
جوان را چو شد سال برسي و هفت
نه بر آرزو يافت گيتي برفت
همي‌بود همواره با من درشت
برآشفت و يكباره بنمود پشت
برفت و غم و رنجش ايدر بماند
دل و ديدهٔ من به خون درنشاند
كنون او سوي روشنايي رسيد
پدر را همي جاي خواهد گزيد
برآمد چنين روزگار دراز
كزان همرهان كس نگشتند باز
همانا مرا چشم دارد همي
ز دير آمدن خشم دارد همي
ورا سال سي بد مرا شصت و هفت
نپرسيد زين پير و تنها برفت
وي اندر شتاب و من اندر درنگ
ز كردارها تا چه آيد به چنگ
روان تو دارنده روشن كناد
خرد پيش جان تو جوشن كناد
همي‌خواهم از كردگار جهان
ز روزي ده آشكار و نهان
كه يكسر ببخشد گناه مرا
درخشان كند تيره گاه مرا


بخش ۳۷

۳۳ بازديد


بخراد برزين بفرمود شاه
كه رو عرض گه ساز وديوان بخواه
همه لشكر روميان عرض كن
هر آنكس كه هستند نوگر كهن
درمشان بده روميان را زگنج
بدادن نبايد كه بينند رنج
كسي كو به خلعت سزاوار بود
كجا روز جنگ از در كار بود
بفرمود تا خلعت آراستند
ز در اسپ پرمايگان خواستند
نياطوس را داد چندان گهر
چه اسپ و پرستار و زرين كمر
كز اندازه هديه برتر گذاشت
سرش را ز پر مايگان برفراشت
هر آن شهركز روم بستد قباد
چه هرمز چه كسري فرخ نژاد
نياطوس را داد و بنوشت عهد
بران جام حنظل پراگند شهد
برفتند پس روميان سوي روم
بدان مرز آباد و آباد بوم
دگر هفته برداشت با ده سوار
كه بودند بينا دل و نامدار
ز لشكر گه آمد به آذرگشسپ
به گنبد نگه كرد و بگذاشت اسپ
پياده همي‌رفت و ديده پر آب
به زردي دو رخساره چون آفتاب
چو از دربه نزديك آتش رسيد
شد از آب ديده رخش ناپديد
دو هفته همي‌خواند استا وزند
همي‌گشت بر گرد آذر نژند
بهشتم بيامد ز آتشكده
چو نزديك شد روزگار سده
به آتش بداد آنچ پذيرفته بود
سخن هرچ پيش ردان گفته بود
ز زرين و سيمين گوهرنگار
ز دينار وز گوهر شاهوار
به درويش بخشيد گنج درم
نماند اندران بوم و بركس دژم
وزان جايگه شد با نديو شهر
كه بردارد از روز شاديش بهر
كجا كشور شورستان بود مرز
كسي خاك او راندانست ارز
به ايوان كه نوشين روان كرده بود
بسي روزگار اندر آن برده بود
گرانمايه كاخي بياراستند
همان تخت زرين به پيراستند
بيامد به تخت پدر برنشست
جهاندار پيروز يزدان پرست
بفرمود تا پيش او شد دبير
همان راهبر موبد تيزوير
نوشتند منشور ايرانيان
برسم بزرگان و فرخ مهان
بدان كار بندوي بد كدخداي
جهانديده و راد و فرخنده‌راي
خراسان سراسر به گستهم داد
بفرمود تا نو كند رسم وداد
بهركار دستور بد بر ز مهر
دبيري جهانديده و خوب چهر
چو بر كام او گشت گردنده چرخ
ببخشيد داراب گرد و صطرخ
به منشور برمهر زرين نهاد
يكي دركف رام برزين نهاد
بفرمود تا نزد شاپور برد
پرستنده و خلعت او را سپرد
دگر مهر خسرو سوي انديان
بفرمود بردن برسم كيان
دگر كشوري را بگردوي داد
بران نامه بر مهر زرين نهاد
ببالوي داد آن زمان شهر چاچ
فرستاد منشور با تخت عاج
كليد در گنجها بر شمرد
سراسر بپور تخواره سپرد
بفرمود تا هر كه مهتر بدند
به فرمان خراد برزين شدند
به گيتي رونده بود كام او
به منشورها بر بود نام او
ز لشكر هر آنكس كه هنگام كار
بماندند با نامور شهريار
همي خلعت خسروي دادشان
به شاهي به مرزي فرستادشان
همي‌گشت گويا مناديگري
خوش آواز و بيدار دل مهتري
كه اي زيردستان شاه جهان
مخوانيد جز آفرين در نهان
مجوييد كين و مريزيد خون
مباشيد بر كار بد رهنمون
گر از زيردستان بنالد كسي
گر از لشكري رنج يابد بسي
نيابد ستمگاره جز دار جاي
همان رنج و آتش بديگر سراي
همه پادشاهند برگنج خويش
كسي راكه گرد آمد از رنج خويش
خوريد و دهيد آنك داريد چيز
همان كز شماهست درويش نيز
چو بايد خورش بامداد پگاه
سه من مي بيابد ز گنجور شاه
به پيمان كه خواند بران آفرين
كه كوشد كه آباد دارد زمين
گر ايدون كه زين سان بود پادشا
به از دانشومند ناپارسا


بخش ۴۰

۳۱ بازديد


چوشب دامن تيره اندر كشيد
سپيده ز كوه سيه بر دميد
مقاتوره پوشيد خفتان جنگ
بيامد يكي تيغ توري به چنگ
چو بهرام بشنيد بالاي خواست
يكي جوشم خسرو آراي خواست
گزيدند جايي كه هرگز پلنگ
بران شخ بي‌آب ننهاد چنگ
چو خاقان شنيد اين سخن برنشست
برفتند تركان خسرو پرست
بدان كارتازين دو شيردمان
كرا پيشتر خواه آمد زمان
مقاتوره چون شد به دشت نبرد
ز هامون به ابر اندر آورد گرد
به بهرام گردنكش آواز داد
كه اكنون ز مردي چه داري بياد
تو تازي بدين جنگ بر پيشدست
وگر شير دل ترك خاقان پرست
بدو گفت بهرام پيشي تو كن
كجا پي تو افگنده‌اي اين سخن
مقاتوره كرد از جهاندار ياد
دو زاغ كمان را به زه برنهاد
زه و تير بگرفت شادان بدست
چو شد غرق پيكانش بگشاد شست
بزد بر كمربند مرد سوار
نسفت آهن از آهن آبدار
زماني همي‌بود بهرام دير
كه تاشد مقاتوره از رزم سير
مقاتوره پنداشت كو شد تباه
خروشيد و برگشت زان رزمگاه
بدو گفت برهام كاي جنگجوي
نكشتي مرا سوي خرگه مپوي
تو گفتي سخن باش و پاسخ شنو
اگر بشنوي زنده ماني برو
نگه كر جوشن گذاري خدنگ
كه آهن شدي پيش او نرم و سنگ
بزد بر ميان سوار دلير
سپهبد شد از رزم و دينار سير
مقاتوره چون جنگ را برنشست
برادر دو پايش بزين بر ببست
بروي اندر آمد دو ديده پرآب
همان زين توري شدش جاي خواب
به خاقان چنين گفت كاي كامجوي
همي گوركن خواهد آن نامجوي
بدو گفت خاقان كه بهتر ببين
كجا زنده خفتست بر پشت زين
بدو گفت بهرام كاي برمنش
هم اكنون به خاك اندر آيد تنش
تن دشمن تو چنين خفته باد
كه او خفت بر اسپ توري نژاد
سواري فرستاد خاقان دلير
به نزديك آن نامبردار شير
ورا بسته و كشته ديدند خوار
بر آسوده از گردش روزگار
بخنديد خاقان به دل در نهان
شگفت آمدش زان سوار جهان
پر انديشه بد تا بايوان رسيد
كلاهش ز شادي به كيوان رسيد
سليح و درم خواست و اسپ ورهي
همان تاج و هم تخت شاهنشهي
ز دينار وز گوهر شاهوار
ز هرگونه يي آلت كار زار
فرستاده از پيش خاقان ببرد
به گنج‌ور بهرام جنگي سپرد


بخش ۳۹

۳۰ بازديد


كنون داستانهاي ديرينه گوي
سخنهاي بهرام چوبينه گوي
كه چون او سوي شهر تركان رسيد
به نزد دلير و بزرگان رسيد
ز گردان بيدار دل ده هزار
پذيره شدندش گزيده سوار
پسر با برادرش پيش اندرون
ابا هر يكي موبدي رهنمون
چو آمد بر تخت خاقان فراز
برو آفرين كرد و بردش نماز
چو خاقان ورا ديد برپاي جست
ببوسيد و بسترد رويش بدست
بپرسيد بسيارش از رنج راه
ز كار و ز پيكار شاه و سپاه
هم ايزد گشسپ و يلان سينه را
بپرسيد و خراد برزينه را
چو بهرام برتخت سيمين نشست
گرفت آن زمان دست خاقان بدست
بدو گفت كاي مهتر بافرين
سپهدار تركان و سالار چين
تو داني كه از شهريار جهان
نباشد كسي ايمن اندر نهان
بر آسايد از گنج و بگزايدش
تن آسان كند رنج بفزايدش
گر ايدون كه اندر پذيري مرا
بهرنيك و بد دست‌گيري مرا
بدين مرز بي‌يار يار توام
بهر نيك و بد غمگسار توام
وگر هيچ رنج آيدت بگذرم
زمين را سراسر بپي بسپرم
گر ايدون كه باشي تو همداستان
از ايدر شوم تا به هندوستان
بدو گفت خاقان كه اي سرفراز
بدين روز هرگز مبادت نياز
بدارم تو را همچو پيوند خويش
چه پيوند برتر ز فرزند خويش
همه بوم با من بدين ياورند
اگر كهترانند اگر مهترند
تو را بر سران سرفرازي دهم
هم از مهتران بي‌نيازي دهم
بدين نيز بهرام سوگند خواست
زيان بود بر جان او بند خواست
بدو گفت خاقان به برتر خداي
كه هست او مرا و تو را رهنماي
كه تا زنده‌ام ويژه يار توام
بهر نيك و بد غمگسار توام
ازان پس دو ايوان بياراستند
زهر گونهٔي جامه‌ها خواستند
پرستنده و پوشش و خوردني
ز چيزي كه بايست گستردني
ز سيمين و زرين كه آيد به كار
ز دينار وز گوهر شاهوار
فرستاد خاقان به نزديك اوي
درخشنده شد جان تاريك اوي
به چوگان و مجلس به دشت شكار
نرفتي مگر كو بدي غمگسار
برين گونه بر بود خاقان چين
همي‌خواند بهرام را آفرين
يكي نامبردار بد يار اوي
برزم اندرون دست بردار اوي
ازو مه به گوهر مقاتوره نام
كه خاقان ازو يافتي نام و كام
به شبگير نزديك خاقان شدي
دولب را به انگشت خود بر زدي
بران سان كه كهتر كند آفرين
بران نامبردار سالار چين
هم آنگه زدينار بردي هزار
ز گنج جهانديده نامدار
همي‌ديد بهرام يك چندگاه
به خاقان همي‌كرد خيره نگاه
بخنديد يك روز گفت اي بلند
توي بر مهان جهان ارجمند
بهر بامدادي بهنگام بار
چنين مرد دينار خواهد هزار
ببخشش گرين بيستگاني بود
همه بهر او زركاني بود
بدو گفت خاقان كه آيين ما
چنين است و افروزش دين ما
كه از ما هر آنكس كه جنگي ترست
به هنگام سختي درنگي ترست
چو خواهد فزوني نداريم باز
ز مردان رزم آور جنگ ساز
فزوني مر او راست برما كنون
بدينار خوانيم بر وي فسون
چو زو بازگيرم بجوشد سپاه
ز لشكر شود روز روشن سياه
جهانجوي گفت اي سر انجمن
تو كردي و را خيره بر خويشتن
چو باشد جهاندار بيدار و گرد
عنان را به كهتر نبايد سپرد
اگر زو رهانم تو را شايدت
وگر ويژه آزرم او بايدت
بدو گفت خاقان كه فرمان تو راست
بدين آرزو راي و پيمان تو راست
مرا گر تواني رهانيد ازوي
سرآورده باشي همه گفت و گوي
بدو گفت بهرام كه اكنون پگاه
چو آيد مقاتوره دينار خواه
مخند و بر و هيچ مگشاي چشم
مده پاسخ و گر دهي جز به خشم
گذشت آن شب و بامداد پگاه
بيامد مقاتوره نزديك شاه
جهاندار خاقان بدو ننگريد
نه گفتار آن ترك جنگي شنيد
ز خاقان مقاتوره آمد بخشم
يكايك برآشفت و بگشاد چشم
بخاقان چين گفت كاي نامدار
چرا گشتم امروز پيش تو خوار
همانا كه اين مهتر پارسي
كه آمد بدين مرز با يار سي
بكوشد همي تا بپيچي ز داد
سپاه تو را داد خواهد بباد
بدو گفت بهرام كه اي جنگوي
چرا تيزگشتي بدين گفت وگوي
چو خاقان برد راه و فرمان من
خرد را نپيچد ز پيمان من
نمانم كه آيي تو هر بامداد
تن آسان دهي گنج او را به باد
بران نه كه هستي تو سيصد سوار
به رزم اندرون شيرجويي شكار
نيرزد كه هر بامداد پگاه
به خروار دينار خواهي ز شاه
مقاتوره بشنيد گفتار اوي
سرش گشت پركين ز آزار اوي
بخشم و به تندي بيازيد چنگ
ز تركش برآورد تير خدنگ
به بهرام گفت اين نشان منست
برزم اندرون ترجمان منست
چو فردا بيايي بدين بارگاه
همي‌دار پيكان ما را نگاه
چو بشنيد بهرام شد تيز چنگ
يكي تير پولاد پيكان خدنگ
بدو داد و گفتا كه اين يادگار
بدار و ببين تا كي آيد به كار
مقاتوره از پيش خاقان برفت
بيامد سوي خرگه خويش تفت


بخش ۴۳

۳۲ بازديد


چنين تا خبرها به ايران رسيد
بر پادشاه دليران رسيد
كه بهرام را پادشاهي و گنج
ازان تو بيش است نابرده رنج
پراز درد و غم شد ز تيمار اوي
دلش گشت پيچان ز كردار اوي
همي راي زد با بزرگان بهم
بسي گفت و انداخت از بيش و كم
شب تيره فرمود تا شد دبير
سرخامه را كرد پيكان تير
به خاقان چيني يكي نامه كرد
تو گفتي كه از خنجرش خامه كرد
نخست آفرين كرد بر كردگار
توانا و دانا و به روزگار
برازندهٔ هور و كيوان و ماه
نشاننده شاه بر پيش گاه
گزايندهٔ هركه جويد بدي
فزايندهٔ دانش ايزدي
ز ناداني و دانش وراستي
ز كمي و كژي و از كاستي
بيابي چو گويي كه يزدان يكيست
ورا يار وهمتا و انباز نيست
بيابد هر آنكس كه نيكي بجست
مباد آنك او دست بد را بشست
يكي بنده بد شاه را ناسپاس
نه مهتر شناس و نه يزدان شناس
يكي خرد و بيكار و بي‌نام بود
پدر بر كشيدش كه هنگام بود
نهان نيست كردار او در جهان
ميان كهان و ميان مهان
كس او را نپذيرفت كش مايه بود
وگر در خرد برترين پايه بود
بنزد تو آمد بپذرفتيش
چو پر مايگان دست بگرفتيش
كس اين راه برگيرد از راستان ؟
نيم من بدين كار هم داستان
چو اين نامه آرند نزديك تو
پر انديشه كن راي تاريك تو
گر آن بنده را پاي كرده ببند
فرستي بر ما شوي سودمند
وگر نه فرستم ز ايران سپاه
به توران كنم روز روشن سياه
چوآن نامه نزديك خاقان رسيد
بران گونه گفتار خسرو شنيد
فرستاده را گفت فردا پگاه
چو آيي بدر پاسخ نامه خواه
فرستاده آمد دلي پر شتاب
نبد زان سپس جاي آرام و خواب
همي‌بود تا شمع رخشان بديد
به درگاه خاقان چيني دويد
بياورد خاقان هم آنگه دبير
ابا خامه و مشك و چيني حرير
به پاسخ نوشت آفرين نهان
ز من بنده بر كردگار جهان
دگر گفت كان نامه برخواندم
فرستاده را پيش بنشاندم
توبا بندگان زين سان سخن
نزيبد از آن خاندان كهن
كه مه را ندارند يكسر به مه
نه كه را شناسند بر جاي كه
همه چين و توران سراسر مراست
به هيتال بر نيز فرمان رواست
نيم تا بدم مرد پيمان شكن
تو با من چنين داستانها مزن
چو من دست بهرام گيرم بدست
وزان پس به مهر اندرم آرم شكست
نخواند مرا داور از آب پاك
جز ار پاك ايزد مرا نيست باك
تو را گر بزرگي بيفزايدي
خرد بيشتر زين بدي شايدي
بران نامه بر مهر بنهاد و گفت
كه با باد بايد كه باشيد جفت
فرستاده آمد به نزديك شاه
بيك ماه كهتر به پيمود راه
چو برخواند آن نامه را شهريار
بپيچيد و ترسان شد از روزگار
فرستاد و ايرانيان را بخواند
سخنهاي خاقان سراسر براند
همان نامه بنمود و برخواندند
بزرگان به انديشه درماندند
چنين يافت پاسخ ز ايرانيان
كه اي فرو آورند و تاج كيان
چنين كارها بر دل آسان مگير
يكي راي زن با خردمند پير
به نامه چنين كار آسان مكن
مكن تيره اين فر و شمع كهن
گزين كن از ايران يكي مرد پير
خردمند و زيبا و گرد و دبير
كز ايدر به نزديك خاقان شود
سخن گويد و راه او بشنود
بگويد كه بهرام روز نخست
كه بود و پس از پهلواني چه جست
همي تا كار او گشت راست
خداوند را زان سپس بنده خواست
چو نيكو گردد به يك ماه‌كار
تمامي بسالي برد روزگار
چو بهرام داماد خاقان بود
ازو بد سرودن نه آسان بود
به خوبي سخن گفت بايد بسي
نهاني نبايد كه داند كسي


بخش ۴۲

۳۱ بازديد


چو پيدا شد ازآسمان گرد ماه
شب تيره بفشاند گرد سياه
پراكنده گشتند و مستان شدند
وز آنجاي هركس به ايوان شدند
چو پيداشد آن فرخورشيد زرد
به پيچيد زلف شب لاژورد
قژ آگند پوشيد بهرام گرد
گرامي تنش را به يزدان سپرد
كمند و كمان برد و شش چوبه تير
يكي نيزه دو شاخ نخچيرگير
چوآمد به نزديك آن برزكوه
بفرمود تا بازگردد گروه
بران شير كپي چو نزديك شد
تو گفتي برو كوه تاريك شد
ميان اندارن كوه خارا ببست
بخم كمند از بر زين نشست
كمان را بماليد وبر زه نهاد
ز يزدان نيكي دهش كرد باد
چو بر اژدها برشدي موي‌تر
نبودي برو تير كس كارگر
شد آن شير كپي به چشمه درون
به غلتيد و برخاست و آمد برون
بغريد و بر زد بران سنگ دست
همي آتش از كوه خارا بجست
كمان را بماليد بهرام گرد
به تير از هوا روشنايي ببرد
خدنگي بينداخت شير دلير
برشير كپي شد از جنگ سير
دگر تير بهرام زد بر سرش
فرو ريخت چون آب خون ازبرش
سيوم تير و چارم بزد بر دهانش
كه بردوخت برهم دهان و زبانش
به پنجم بزد تير بر چنگ اوي
همي‌ديد نيروي و آهنگ اوي
بهشتم ميانش گشاد از كمند
بجست از بر كوهسار بلند
بزد نيزهٔي بر ميان دده
كه شد سنگ خارا به خون آژده
وزان پس بشمشير يازيد مرد
تن اژدها را به دونيم كرد
سر از تن جدا كند و بفگند خوار
ازان پس فرود آمد از كوهسار
ازان بيشه خاقان و خاتون برفت
دمان و دنان تا بركوه تفت
خروشي برآمد ز گردان چين
كز آواز گفت بلرزد زمين
به بهرام برآفرين خواندند
بسي گوهر و زر برافشاندند
چو خاتون بشد دست او بوس داد
برفتند گردان فرخ نژاد
همه هم زبان آفرين خواندند
ورا شاه ايران زمين خواندند
گرفتش سپهدار چين در كنار
وزان پس ورا خواندي شهريار
چو خاقان چيني به ايوان رسيد
فرستادهٔي مهربان برگزيد
فرستاد ده بدره گنجي درم
همن به دره و برده از بيش و كم
كه رو پيش بهرام جنگي بگوي
كه نزديك ما يافتي آب روي
پس پردهٔ ما يكي دخترست
كه بر تارك اختران افسرست
كنون گر بخواهي ز من دخترم
سپارم بتو لشكر و كشورم
بدو گفت بهرام كاري رواست
جهاندار بر بندگان پادشاست
به بهرام داد آن زمان دخترش
به فرمان او شد همه كشورش
بفرمود تا پيش او شد دبير
نوشتند منشور نو بر حرير
بدو گفت هركس كز ايران سرست
ببخشش نگر تا كرا در خورست
بر آيين چين خلعت آراستند
فراوان كلاه و كمر خواستند
جزاز داد و خورد شكارش نبود
غم گردش روزگارش نبود
بزرگان چيني و گردنكشان
ز بهرام يل داشتندي نشان
همه چين همي‌گفت ما بنده‌ايم
ز بهر تو اندر جهان زنده‌ايم
همي‌خورد بهرام و بخشيد چيز
برو بر بسي آفرين بود نيز


بخش ۴۱

۳۰ بازديد


چو چندي برآمد برين روزگار
شب و روز آسايش آموزگار
چنان بد كه در كوه چين آن زمان
دد و دام بودي فزون از گمان
ددي بود مهتر ز اسپي بتن
فروهشته چون مشك گيسو رسن
به تن زرد و گوش و دهانش سياه
نديدي كس او را مگر گرمگاه
دو چنگش به كردار چنگ هژبر
خروشش همي‌برگذشتي ز ابر
همي سنگ را دركشيدي به دم
شده روز ازو بر بزرگان دژم
ورا شير كپي همي‌خواندند
ز رنجش همه بوم در ماندند
يكي دختري داشت خاتون چوماه
اگر ماه دارد دو زلف سياه
دو لب سرخ و بيني چو تيغ قلم
دو بي جاده خندان و نرگس دژم
بران دخت لرزان بدي مام وباب
اگر تافتي بر سرش آفتاب
چنان بد كه روزي پياده به دشت
همي گرد آن مرغزاران بگشت
جهاندار خاقان ز بهر شكار
بدشتي دگر بود زان مرغزار
همان نيز خاتون به كاخ اندورن
همي راي زد با يكي رهنمون
چوآن شير كپي ز كوهش بديد
فرود آمد او را به دم دركشيد
بيك دم شد او از جهان در نهان
سرآمد بران خوب چهره جهان
چو خاقان شنيد آن سيه كرد روي
همان مادرش نير بر كند موي
ز دردش همه ساله گريان بدند
چو بر آتش تيز بريان بدند
همي چاره جستند زان اژدها
كه تا چين كي آيد ز چنگش رها
چو بهرام جنگ مقاتوره كرد
وزان مرد جنگي برآورد گرد
همي‌رفت خاتون بديدار اوي
بهر كس همي‌گفت كردار اوي
چنان بد كه يك روز ديدش سوار
از ايران همان نيز صد نامدار
پياده فراوان به پيش اندرون
همي‌راند بهرام با رهنمون
بپرسيد خاتون كه اين مرد كيست
كه با برز و با فرهٔ ايزديست
بدو گفت كهتر كه دوري ز كام
كه بهرام يل رانداني بنام
به ايران يكي چند گه شاه بود
سرتاج او برتر از ماه بود
بزرگانش خوانند بهرام گرد
كه از خسروان نام مردي ببرد
كنون تا بيامد ز ايران بچين
به لرزد همي زير اسپش زمين
خداوند خواند همي مهترش
همي تاج شاهي نهد بر سرش
بدو گفت خاتون كه با فراوي
سز دگر بنازيم در پر اوي
يكي آرزو زو بخواهم درست
چو خاقان نگردد بدان كارسست
بخواهد مگر ز اژدها كين من
برو بشنود درد و نفرين من
بدو گفت كهتر گر اين داستان
بخواند برو مهتر راستان
تو از شير كپي نيابي نشان
مگر كشته و گرگ پايش كشان
چو خاتون شنيد اين سخن شاد شد
ز تيمار آن دختر آزاد شد
همي‌تاخت تا پيش خاقان رسيد
يكايك بگفت آنچ ديد وشنيد
بدو گفت خاقان كه عاري بود
بجايي كه چون من سواري بود
همي شر كپي خورد دخترم
بگوييم و ننگي شود گوهرم
ندانند كان اژدهاي دژم
همي كوه آهن ربايد به دم
اگر دختر شاه نامي بود
همان شاه را جان گرامي بود
بدو گفت خاتون كه من كين خويش
بخواهم ز بهر جهان بين خويش
اگر ننگ باشد وگر نام من
بگويم برآيد مگر كام من
برآمد برين نيز روز دراز
نهاني ز هركس همي‌داشت راز
چنان بد كه خاقان يكي سور كرد
جهان را بران سور پر نور كرد
فرستاد بهرام يل رابخواند
چو آمدش برتخت زرين نشاند
چو خاتون پس پرده آوا شنيد
بشد تيز و بهرام يل را بديد
فراوانش بستود وكرد آفرين
كه آباد بادا بتو ترك و چين
يكي آرزو خواهم از شهريار
كه باشد بران آرزو كامگار
بدو گفت بهرام فرمان تو راست
برين آرزو كام و پيمان تو راست
بدو گفت خاتون كز ايدر نه دور
يكي مرغزارست زيباي سور
جوانان چين اندران مرغزار
يكي جشن سازند گاه بهار
ازان بيشه پرتاب يك تيروار
يكي كوه بيني سيه‌تر ز قار
بران كوه خارا يكي اژدهاست
كه اين كشور چين ازو در بلاست
يكي شير كپيش خواند همي
دگر نيز نامش نداند همي
يكي دخترم بد ز خاقان چين
كه خورشيد كردي برو آفرين
از ايوان بشد نزد آن جشنگاه
كه خاقان به نخچير بد با سپاه
بيامد ز كوه اژدهاي دژم
كشيد آن بهار مرا او بدم
كنون هر بهاري بران مرغزار
چنان هم بيايد ز بهر شكار
برين شهر ما را جواني نماند
همان نامور پهلواني نماند
شدند از پي شيركپي هلاك
برانگيخت از بوم آباد خاك
سواران چيني ومردان كار
بسي تاختند اندران كوهسار
چو از دور بينند چنگال اوي
برو پشت و گوش و سر و يال اوي
بغرد بدرد دل مرد جنگ
مر او را چه شير و چه پيل و نهنگ
كس اندر نيارد شدن پيش اوي
چوگيرد شمار كم و بيش اوي
بدو گفت بهرام فردا پگاه
بيايم ببينم من اين جشنگاه
به نيروي يزدان كه او داد زور
بلند آفرينندهٔ ماه وهور
بپردازم از اژدها جشنگاه
چو بشگير ما را نمايند راه


بخش ۴۵

۳۲ بازديد


چو آگاهي آمد به شاه بزرگ
كه از بيشه بيرون خراميد گرگ
سپاهي بياورد بهرام گرد
كه از آسمان روشنايي ببرد
بخراد بر زين چنين گفت شاه
كه بگزين برين كار بر چارماه
يكي سوي خاقان بي‌مايه پوي
سخن هرچ داني كه بايد بگوي
به ايران و نيران تو داناتري
همان بر زبان بر تواناتري
در گنج بگشاد و چندان گهر
بياورد شمشير و زرين كمر
كه خراد برزين بران خيره ماند
همي در نهان نام يزدان بخواند
چو باهديه‌ها راه چين بر گرفت
به جيحون يكي راه ديگر گرفت
چو نزديك درگاه خاقان رسيد
نگه كرد و گويندهٔي برگزيد
بدان تا بگويد كه از نزد شاه
فرستاده آمد بدين بارگاه
چو بشنيد خاقان بياراست گاه
بفرمود تا برگشادند راه
فرستاده آمد به تنگي فراز
زبان كرد كوتاه و بردش نماز
بدو گفت هرگه كه فرمان دهي
بگفتن زبان بر گشايد رهي
بدو گفت خاقان به شيرين زبان
دل مردم پير گردد جوان
بگو آن سخنها كه سود اندروست
سخن گفت مغزست و ناگفته پوست
چو خراد بر زين شنيد آن سخن
بياد آمدش كينهاي كهن
نخست آفرين كرد بر كردگار
توانا دانندهٔ روزگار
كه چرخ و مكان و زمان آفريد
توانايي و ناتوان آفريد
همان چرخ گردندهٔ بي ستون
چرا نه به فرمان او در نه چون
بدان آفرين كو جهان آفريد
بلند آسمان و زمين گستريد
توانا و دانا و دارنده اوست
سپهر و زمين رانگارنده اوست
به چرخ اندرون آفتاب آفريد
شب و روز و آرام و خواب آفريد
توانايي اوراست ما بنده‌ايم
همه راستيهاش گوينده‌ايم
يكي را دهد تاج و تخت بلند
يكي را كند بنده و مستمند
نه با اينش مهر و نه با آنش كين
نداند كس اين جز جهان آفرين
كه يك سر همه خاك را زاده‌ايم
به بيچاره تن مرگ را داده‌ايم
نخست اندر آيم ز جم برين
جهاندار طهمورث بافرين
چنين هم برو تاسر كي قباد
همان نامداران كه داريم ياد
برين هم نشان تا به اسفنديار
چو كيخسرو و رستم نامدار
ز گيتي يكي دخمه شان بود بهر
چشيدند بر جاي ترياك زهر
كنون شاه ايران بتن خويش تست
همه شاد و غمگين به كم بيش تست
به هنگام شاهان با آفرين
پدر مادرش بود خاقان چين
بدين روز پيوند ما تازه گشت
همه كار بر ديگر اندازه گشت
ز پيروز گر آفرين بر تو باد
سرنامداران زمين تو باد
همي‌گفت و خاقان بدو داده گوش
چنين گفت كاي مرد دانش فروش
به ايران اگر نيز چون توكسست
ستاينده آسمان او بسست
بران گاه جايي بپرداختش
به نزديكي خويش به نشاختش
به فرمان او هديه‌ها پيش برد
يكايك به گنج‌ور او برشمرد
بدو گفت خاقان كه بي‌خواسته
مبادي تو اندر جهان كاسته
گر از من پذيرفت خواهي تو چيز
بگو تا پذيرم من آن چيز نيز
وگر نه ز هديه تو روشن‌تري
بدانندگان جهان افسري
يكي جاي خرم بپرداختند
ز هر گونهٔي جامه‌ها ساختند
بخوان و شكار و ببزم و به مي
به نزديك خاقان بدي نيك پي
همي‌جست و روزيش جايي بيافت
به مردي به گفتارش اندر شتافت
همي‌گفت بهرام بدگوهرست
از آهر من بد كنش بدترست
فروشد جهانديدگان را به چيز
كه آن چيزگفت نيرزد پشيز
ورا هرمز تاجور بركشيد
بارجش ز خورشيد برتر كشيد
ندانست كس در جهان نام اوي
ز گيتي بر آمد همه كام اوي
اگر با تو بسيار خوبي كند
به فرجام پيمان تو بشكند
چنان هم كه با شاه ايران شكست
نه خسرو پرست و نه يزدان پرست
گر او را فرستي به نزديك شاه
سر شاه ايران بر آري به ماه
ازان پس همه چين و ايران تو راست
نشستن گه آنجا كني كت هواست
چو خاقان شنيد اين سخن خيره شد
دو چشمش ز گفتار او تيره شد
بدو گفت زين سان سخنها مگوي
كه تيره كني نزد ما آب روي
نيم من بدانديش و پيمان شكن
كه پيمان شكن خاك يابد كفن
چو بشنيد خراد برزين سخن
بدانست كان كار او شد كهن
كه بهرام دادش به ايران اميد
سخن گفتن من شود باد و بيد
چو اميد خاقان بدو تيره گشت
به بيچارگي سوي خاتون گذشت
همي‌جست تاكيست نزديك اوي
كه روشن كند جان تاريك اوي
يكي كد خدايي بدست آمدش
همان نيز با او نشست آمدش
سخنهاي خسرو بدو ياد كرد
دل مرد بي‌تن بدان شاد كرد
بدو گفت خاتون مرا دستگير
بود تا شوم بر درش بر دبير
چنين گفت با چاره گر كدخداي
كزو آرزوها نيايد بجاي
كه بهرام چوبينه داماد اوست
و زويست بهرام را مغز وپوست
تو مردي دبيري يكي چاره ساز
وزين نيز بر باد مگشاي راز
چو خراد برزين شنيد اين سخن
نه سر ديد پيمان او را نه بن
يكي ترك بد پير نامش قلون
كه تركان ورا داشتندي زبون
همه پوستين بود پوشيدنش
ز كشك و ز ارزن بدي خوردنش
كسي را فرستاد و او را بخواند
بران نامور جايگاهش نشاند
مر او را درم داد و دينار داد
همان پوشش و خورد بسيار داد
چو بر خوان نشستي ورا خواندي
بر نامدارانش بنشاندي
پرانديشه بد مرد بسياردان
شكيبا دل و زيرك و كاردان
وزان روي با كدخداي سراي
ز خاتون چيني همي‌گفت راي
همان پيش خاقان به روز و به شب
چو رفتي همي‌داشتي بسته لب
چنين گفت با مهتر آن مرد پير
كه چون تو سرافراز مردي دبير
اگر در پزشكيت بهره بدي
وگر نامت از دور شهره بدي
يكي تاج نو بوديي بر سرش
به ويژه كه بيمار شد دخترش
بدو گفت كاين دانشم نيز هست
چو گويي بسايم برين كاردست
بشد پيش خاتون دوان كد خداي
كه دانا پزشكي نوآمد به جاي
بدو گفت شادان زي و نوش خور
بيارش مخار اندرين كارسر
بيامد بخراد برزين بگفت
كه اين راز بايد كه داري نهفت
برو پيش او نام خود را مگوي
پزشكي كن از خويشتن تازه‌روي
به نزديك خاتون شد آن چاره‌گر
تبه ديد بيمار او را جگر
بفرمود تا آب نار آورند
همان ترهٔ جويبار آورند
كجا تره گر كاسني خواندش
تبش خواست كز مغز بنشاندش
به فرمان يزدان چوشد هفت روز
شد آن دخت چون ماه‌گيتي فروز
بياورد دينار خاتون ز گنج
يكي بدره و تاي زربفت پنج
بدو گفت كاين ناسزاوار چيز
بگير و بخواه آنچ بايدت نيز
چنين داد پاسخ كه اين را بدار
بخواهم هر آنگه كه آيد به كار


بخش ۴۴

۳۱ بازديد


ازان پس چو بشنيد بهرام گرد
كز ايران به خاقان كسي نامه برد
بيامد دمان پيش خاقان چين
بدو گفت كاي مهتر به آفرين
شنيدم كه آن ريمن بد هنر
همي نامه سازد يك اندر دگر
سپاهي دلاور ز چين برگزين
بدان تا تو را گردد ايران زمين
بگيرم به شمشير ايران و روم
تو راشاه خوانم بران مرز و بوم
بنام تو بر پاسبانان به شب
به ايران و توران گشايند لب
ببرم سر خسرو بي‌هنر
كه مه پاي بادا ازيشان مه سر
چون من كهتري را ببندم ميان
ز بن بركنم تخم ساسانيان
چو بشنيد خاقان پر انديشه شد
ورا در دل انديشه چون بيشه شد
بخواند آنكس‌ان را كه بودند پير
سخنگوي و داننده و يادگير
بديشان بگفت آنچ بهرام گفت
همه رازها برگشاد از نهفت
چنين يافت پاسخ ز فرزانگان
ز خويشان نزديك و بيگانگان
كه اين كارخوارست و دشوارنيز
كه بر تخم ساسان پرآمد قفيز
وليكن چو بهرم راند سپاه
نمايد خردمند را راي و راه
به ايران بسي دوستدارش بود
چو خاقان يكي خويش و يارش بود
برآيد ببخت تو اين كار زود
سخنهاي بهرام بايد شنود
چو بشنيد بهرام دل تازه شد
بخنديد و بر ديگر اندازه شد
بران برنهادند يكسر گوان
كه بگزيد بايد دو مردجوان
كه زيبد بران هر دو بر مهتري
همان رنج كش بايد و لشكري
به چين مهتري بود حسنوي نام
دگر سركشي بود ز نگوي نام
فرستاد خاقان يلان رابخواند
به ديوان دينار دادن نشاند
چنين گفت مهتر بدين هر دو مرد
كه هشيار باشيد روز نبرد
هميشه به بهرام داريد چشم
چه هنگام شادي چه هنگام خشم
گذرهاي جيحون بداريد پاك
ز جيحون به گردون برآريد خاك
سپاهي دلاور بديشان سپرد
همه نامداران و شيران گرد
برآمد ز درگاه بهرام كوس
رخ خورشد از گرد چون آبنوس
ز چين روي يكسر به ايران نهاد
به روز سفندار مذ بامداد


بخش ۴۷

۳۲ بازديد


قلون بستد آن مهر وت ازان چو غرو
بيامد ز شهر كشان تا به مرو
همي‌بود تا روز بهرام شد
كه بهرام را آن نه پدارم شد
به خانه درون بود با يك رهي
نهاده برش نار و سيب و بهي
قلون رفت تنها بدرگاه اوي
به دربان چنين گفت كاي نامجوي
من از دخت خاقان فرستاده‌ام
نه جنگي كسي‌ام نه آزاده‌ام
يكي راز گفت آن زن پارسا
بدان تا بگويم بدين پادشا
ز مهر ورا از در بستن است
همان نيز بيمار و آبستن است
گر آگه كني تا رسانم پيام
بدين تاجور مهتر نيك نام
بشد پرده دار گرامي دوان
چنين تا در خانه پهلوان
چنني گفت كامد يكي بدنشان
فرستاده و پوستيني كشان
همي‌گويد از دخت خاقان پيام
رسانم بدين مهتر شادكام
چنين گفت بهرام كورا بگوي
كه هم زان در خانه بنماي روي
بيامد قلون تا به نزديك در
بكاف در خانه بنهاد سر
چو ديدش يكي پير بد سست و زار
بدو گفت گرنامه داري بيار
قلون گفت شاها پيامست و بس
نخواهم كه گويم سخن پيش كس
ورا گفت زود اندر آي و بگوي
بگوشم نهاني بهانه مجوي
قلون رفت با كارد در آستي
پديدار شد كژي و كاستي
همي‌رفت تا راز گويد بگوش
بزد دشنه وز خانه برشد خروش
چو بهرام گفت آه مردم ز راه
برفتند پويان به نزديك شاه
چنين گفت كاين را بگيريد زود
بپرسيد زو تا كه راهش نمود
برفتند هركس كه بد در سراي
مران پير سر را شكستند پاي
همه كهتران زو بر آشوفتند
به سيلي و مشتش بسي كوفتند
همي‌خورد سيلي و نگشاد لب
هم از نيمهٔ روز تا نيم شب
چنين تا شكسته شدش دست و پاي
فكندندش اندر ميان سراي
به نزديك بهرام بازآمدند
جگر خسته و پرگداز آمدند
همي‌رفت خون ازتن خسته مرد
لبان پر ز باد و رخان لاژورد
بيامد هم اندر زمان خواهرش
همه موي بركند پاك از سرش
نهاد آن سر خسته را بر كنار
همي‌كرد با خويشتن كار زار
همي‌گفت زار اي سوار دلير
كزو بيشه بگذاشتي نره شير
كه برد اين ستون جهان را ز جا
برانديشهٔ بد كه بد رهنما
الا اي سوار سپهبد تنا
جهانگير و ناباك و شير اوژنا
نه خسرو پرست و نه ايزدپرست
تن پيل‌وار سپهبد كه خست
الا اي برآورده كوه بلند
ز درياي خوشاب بيخت كه كند
كه كند اين چنين سبز سرو سهي
كه افگند خوار اين كلاه مهي
كه آگند ناگاه دريا به خاك
كه افگند كوه روان در مغاك
غريبيم و تنها و بي دوستدار
بشهر كسان در بمانديم خوار
همي‌گفتم اي خسرو انجمن
كه شاخ وفا را تو از بن مكن
كه از تخم ساسان اگر دختري
بماند به سر برنهد افسري
همه شهر ايرانش فرمان برند
ازان تخمهٔ هرگز به دل نگذرند
سپهدار نشنيد پند مرا
سخن گفتن سودمند مرا
برين كرده‌ها بر پشيمان بري
گنهكار جان پيش يزدان بري
بد آمد بدين خاندان بزرگ
همه ميش گشتيم و دشمن چو گرك
چو آن خسته بشنيد گفتار او
بديد آن دل و راي هشيار او
به ناخن رخان خسته و كنده موي
پر از خون دل و ديده پر آب روي
به زاري و سستي زبان برگشاد
چنين گفت كاي خواهر پاك وراد
ز پند تو كمي نبد هيچ چيز
وليكن مرا خود پر آمد قفيز
همي پند بر من نبد كارگر
ز هر گونه چون ديو بد راه بر
نبد خسروي برتر از جمشيد
كزو بود گيتي به بيم واميد
كجا شد به گفتار ديوان ز شاه
جهان كرد بر خويشتن بر سياه
همان نيز بيدار كاوس كي
جهاندار نيك اختر و نيك پي
تبه شد به گفتار ديو پليد
شنيدي بديها كه او را رسيد
همان به آسمان شد كه گردان سپهر
ببيند پراگندن ماه و مهر
مرا نيز هم ديو بي‌راه كرد
ز خوبي همان دست كوتاه كرد
پشيمانم از هرچ كردم ز بد
كنون گر ببخشد ز يزدان سزد
نوشته برين گونه بد بر سرم
غم كرده هاي كهن چون خورم
ز تارك كنون آب برتر گذشت
غم و شادماني همه باد گشت
نوشته چنين بود وبود آنچ بود
نوشته نكاهد نه هرگز فزود
همان پند تويادگارمنست
سخنهاي توگوشوارمنست
سرآمد كنون كار بيداد و داد
سخنهات برمن مكن نيزياد
شماروي راسوي يزدان كنيد
همه پشت بربخت خندان كنيد
زبدها جهاندارتان ياربس
مگوييد زاندوه وشادي بكس
نبودم بگيتي جزين نيز بهر
سرآمد كنون رفتني‌ام ز دهر
يلان سينه راگفت يكسر سپاه
سپردم تو رابخت بيدارخواه
نگه كن بدين خواهرپاك تن
زگيتي بس اومرتو راراي زن
مباشيد يك تن زديگر جدا
جدايي مبادا ميان شما
برين بوم دشمن ممانيد دير
كه رفتيم وگشتيم ازگاه سير
همه يكسره پيش خسرو شويد
بگوييد و گفتار او بشنويد
گر آموزش آيد شما راز شاه
جز او رامخوانيد خورشيد و ماه
مرا دخمه در شهرايران كنيد
بري كاخ بهرام ويران كنيد
بسي رنج ديدم ز خاقان چين
نديدم كه يك روز كرد آفرين
نه اين بود زان رنج پاداش من
كه ديوي فرستد بپرخاش من
وليكن همانا كه او اين سخن
اگر بشنود سر نداند ز بن
نبود اين جز از كار ايرانيان
همي ديو بد رهنمون درميان
بفرمود پس تا بيامد دبير
نويسد يكي نامهٔي بر حرير
بگويد بخاقان كه بهرام رفت
به زاري و خواري و بي‌كام رفت
تو اين ماندگان راز من ياددار
ز رنج و بد دشمن آزاد دار
كه من با تو هرگز نكردم بدي
همي راستي جستم و بخردي
بسي پندها خواند بر خواهرش
ببر در گرفت آن گرامي سرش
دهن بر بنا گوش خواهر نهاد
دو چشمش پر از خون شد و جان بداد
برو هر كسي زار بگريستند
به درد دل اندر همي‌زيستند
همي خون خروشيد خواهر ز درد
سخنهاي او يك به يك ياد كرد
ز تيمار او شد دلش به دونيم
يكي تنگ تابوت كردش ز سيم
به ديبا بياراست جنگي تنش
قصب كرد در زير پيراهنش
همي‌ريخت كافور گرد اندرش
بدين گونه برتا نهان شد سرش
چنين است كار سراي سپنج
چوداني كه ايدر نماني مرنج