بخش ۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۵

۳۳ بازديد


هر آنكس كه بد كرد با شهريار
شب و روز ترسان بد از روزگار
چو شيروي ترسنده و خام بود
همان تخت پيش اندرش دام بود
بدانست اختر شمر هرك ديد
كه روز بزرگان نخواهد رسيد
برفتند هركس كه بد كرده بود
بدان كار تاب اندر آورده بود
ز درگاه يكسر به نزد قباد
از آن كار تاب بيداد كردند ياد
كه يك بار گفتيم و اين ديگرست
تو را خود جزين داوري درسرست
نشسته به يك شهر بي بر دو شاه
يكي گاه دارد يكي زيرگاه
چو خويشي فزايد پدر با پسر
همه بندگان راببرند سر
نييم اندرين كار همداستان
مزن زين سپس پيش ما داستان
بترسيد شيروي و ترسنده بود
كه در چنگ ايشان يكي بنده بود
چنين داد پاسخ كه سرسوي دام
نيارد مگر مردم زشت نام
شما را سوي خانه بايد شدن
بران آرزو راي بايد زدن
به جوييد تا كيست اندر جهان
كه اين رنج برماسرآرد نهان
كشنده همي‌جست بدخواه شاه
بدان تا كنندش نهاني تباه
كس اندر جهان زهرهٔ آن نداشت
زمردي همان بهرهٔ آن نداشت
كه خون چنان خسروي ريختي
همي‌كوه در گردن آويختي
ز هر سو همي‌جست بدخواه شاه
چنين تا بديدند مردي به راه
دو چشمش كبود و در خساره زرد
تني خشك و پر موي و رخ لاژورد
پر از خاك پاي و شكم گرسنه
تن مرد بيدادگر برهنه
ندانست كس نام او در جهان
ميان كهان و ميان مهان
بر زاد فرخ شد اين مرد زشت
كه هرگز مبيناد خرم بهشت
بدو گفت كاين رزم كارمنست
چو سيرم كني اين شكار منست
بدو گفت روگر تواني بكن
وزين بيش مگشاي لب بر سخن
يكي كيسه دينار دادم تو را
چو فرزند او يار دادم تو را
يكي خنجري تيز دادش چوآب
بيامد كشنده سبك پرشتاب
چو آن بدكنش رفت نزديك شاه
ورا ديده پابند در پيش گاه
به لرزيد خسرو چو او را بديد
سرشكش ز مژگان به رخ برچكيد
بدو گفت كاي زشت نام تو چيست
كه زاينده را برت و بايد گريست
مرا مهر هرمزد خوانند گفت
غريبم بدين شهر بي‌يار و جفت
چنين گفت خسرو كه آمد زمان
بدست فرومايهٔ بدگمان
به مردم نماند همي‌چهراو
به گيتي نجويد كسي مهر او
يكي ريدكي پيش او بد بپاي
بريدك چنين گفت كاي رهنماي
بروتشت آب آر و مشك و عبير
يكي پاك ترجامهٔ دلپذير
پرستنده بشنيد آواز اوي
ندانست كودك همي رازاوي
ز پيشش بيامد پرستار خرد
يكي تشت زرين بر شاه برد
ابا جامه و آبدستان وآب
همي‌كرد خسرو ببردن شتاب
چو برسم بديد اندر آمد بواژ
نه گاه سخن بود و گفتار ژاژ
چو آن جامه‌ها را بپوشيد شاه
به زمزم همي توبه كرد از گناه
يكي چادر نو به سر در كشيد
بدان تا رخ جان ستان رانديد
بشد مهر هرمزد خنجر بدست
در خانهٔ پادشا راببست
سبك رفت و جامه ازو در كشيد
جگرگاه شاه جهان بر دريد
بپيچيد و بر زد يكي سرد باد
به زاري بران جامه بر جان بداد
برين گونه گردد جهان جهان
همي راز خويش از تو دارد نهان
سخن سنج بي‌رنج گر مرد لاف
نبيند ز كردار او جز گزاف
اگر گنج داري و گر گرم ورنج
نماني همي در سراي سپنج
بي‌آزاري و راستي برگزين
چو خواهي كه يابي به داد آفرين
چو آگاهي آمد به بازار و راه
كه خسرو بران گونه برشد تباه
همه بدگمانان به زندان شدند
به ايوان آن مستمندان شدند
گرامي ده و پنج فرزند بود
به ايوان شاه آنك دربند بود
به زندان بكشتندشان بي‌گناه
بدانگه كه برگشته شد بخت شاه
جهاندار چيزي نيارست گفت
همي‌داشت آن انده اندر نهفت
چو بشنيد شيرويه چندي گريست
از آن پس نگهبان فرستاد بيست
بدان تا زن و كودكانشان نگاه
بدارد پس از مرگ آن كشته شاه
شد آن پادشاهي و چندان سپاه
بزرگي و مردي و آن دستگاه
كه كس را ز شاهنشهان آن نبود
نه از نامداران پيشين شنود
يكي گشت با آنك ناني فراخ
نيابد نبيند برو بوم و كاخ
خردمند گويد نيارد بها
هر آنكس كه ايمن شد از اژدها
جهان رامخوان جز دلاور نهنگ
بخايد به دندان چو گيرد به چنگ
سرآمد كنون كار پرويز شاه
شد آن نامور تخت و گنج و سپاه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد