پادشاهي پوران دخت

مشاور شركت بيمه پارسيان

پادشاهي پوران دخت

۳۲ بازديد


يكي دختري بود پوران بنام
چو زن شاه شد كارها گشت خام
بران تخت شاهيش بنشاندند
بزرگان برو گوهر افشاندند
چنين گفت پس دخت پوران كه من
نخواهم پراگندن انجمن
كسي راكه درويش باشد ز گنج
توانگر كنم تانماند به رنج
مبادا ز گيتي كسي مستمند
كه از درد او بر من آيد گزند
ز كشور كنم دور بدخواه را
بر آيين شاهان كنم گاه را
نشاني ز پيروز خسرو بجست
بياورد ناگاه مردي درست
خبر چون به نزديك پوران رسيد
ز لشكر بسي نامور برگزيد
ببردند پيروز راپيش اوي
بدو گفت كاي بد تن كينه جوي
ز كاري كه كردي بيابي جزا
چنانچون بود در خور ناسزا
مكافات يابي ز كرده كنون
برانم ز گردن تو را جوي خون
ز آخر هم آنگه يكي كره خواست
به زين اندرون نوز نابوده راست
ببستش بران باره بر همچوسنگ
فگنده به گردن درون پالهنگ
چنان كرهٔ تيز ناديده زين
به ميدان كشيد آن خداوند كين
سواران به ميدان فرستاد چند
به فتراك بر گرد كرده كمند
كه تا كره او را همي‌تاختي
زمان تا زمانش بينداختي
زدي هر زمان خويشتن بر زمين
بران كره بربود چند آفرين
چنين تا برو بر بدريد چرم
همي‌رفت خون از برش نرم نرم
سرانجام جانش به خواري به داد
چرا جويي از كار بيداد داد
همي‌داشت اين زن جهان را به مهر
نجست از بر خاك باد سپهر
چو شش ماه بگذشت بر كار اوي
ببد ناگهان كژ پرگار اوي
به يك هفته بيمار گشت و بمرد
ابا خويشتن نام نيكي ببرد
چنين است آيين چرخ روان
توانا بهركار و ما ناتوان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد