بخش ۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱

۳۷ بازديد


چو شد پادشا بر جهان يزدگرد
سپه را ز دشت اندرآورد گرد
كلاه برادر به سر بر نهاد
همي بود ازان مرگ ناشاد شاد
چنين گفت با نامداران شهر
كه هركس كه از داد يابند بهر
نخست از نيايش به يزدان كنيد
دل از داد ما شاد و خندان كنيد
بدان را نمانم كه دارند هوش
وگر دست يازند بد را بكوش
كسي كو بجويد ز ما راستي
بيارامد از كژي و كاستي
به هرجاي جاه وي افزون كنيم
ز دل كينه و آز بيرون كنيم
سگالش نگوييم جز با ردان
خردمند و بيداردل موبدان
كسي را كجا پر ز آهو بود
روانش ز بيشي به نيرو بود
به بيچارگان بر ستم سازد اوي
گر از چيز درويش بفرازد اوي
بكوشيم و نيروش بيرون كنيم
به درويش ما نازش افزون كنيم
كسي كو بپرهيزد از خشم ما
همي بگذرد تيز بر چشم ما
همي بستر از خاك جويد تنش
همان خنجر هندوي گردنش
به فرمان ما چشم روشن كنيد
خرد را به تن بر چو جوشن كنيد
تن هركسي گشت لرزان چو بيد
كه گوپال و شمشيرشان بد اميد
چو شد بر جهان پادشاهيش راست
بزرگي فزون كرد و مهرش بكاست
خردمند نزديك او خوار گشت
همه رسم شاهيش بيكار گشت
كنارنگ با پهلوان و ردان
همان دانشي پرخرد موبدان
يكي گشت با باد نزديك اوي
جفا پيشه شد جان تاريك اوي
سترده شد از جان او مهر و داد
به هيچ آرزو نيز پاسخ نداد
كسي را نبد نزد او پايگاه
به ژرفي مكافات كردي گناه
هرانكس كه دستور بد بر درش
فزايندهٔ اختر و افسرش
همه عهد كردند با يكدگر
كه هرگز نگويند زان بوم و بر
همه يكسر از بيم پيچان شدند
ز هول شهنشاه بيجان شدند
فرستادگان آمدندي ز راه
همان زيردستان فريادخواه
چو دستور زان آگهي يافتي
بدان كارها تيز بشتافتي
به گفتار گرم و به آواز نرم
فرستاده را راه دادي به شرم
بگفتي كه شاه از در كار نيست
شما را بدو راه ديدار نيست
نمودم بدو هرچ درخواستي
به فرمانش پيدا شد آن راستي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد