من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۳۴

۳۱ بازديد


ز بهرام شنگل شد اندرگمان
كه اين فر و اين برز و تير و كمان
نماند همي اين فرستاده را
نه هندي نه تركي نه آزاده را
اگر خويش شاهست گر مهترست
برادرش خوانم هم اندر خورست
بخنديد و بهرام را گفت شاه
كه اي پرهنر با گهر پيشگاه
برادر توي شاه را بي‌گمان
بدين بخشش و زور و تير و كمان
كه فر كيان داري و زور شير
نباشي مگر نامداري دلير
بدو گفت بهرام كاي شاه هند
فرستادگان را مكن ناپسند
نه از تخمهٔ يزدگردم نه شاه
برادرش خوانيم باشد گناه
از ايران يكي مرد بيگانه‌ام
نه دانش پژوهم نه فرزانه‌ام
مرا بازگردان كه دورست راه
نبايد كه يابد مرا خشم شاه
بدو گفت شنگل كه تندي مكن
كه با تو هنوزست ما را سخن
نبايدت كردن به رفتن شتاب
كه رفتن به زودي نباشد صواب
بر ما بباش و دل آرام گير
چو پخته نخواهي مي خام گير
پس‌انگاه دستور را پيش خواند
ز بهرام با او سخن چند راند
گر اين مرد بهرام را خويش نيست
گر از پهلوان نام او بيش نيست
چو گويي دهد او تن‌اندر فريب
گر از گفت من در دل آرد نهيب
تو گويي مر او را نكوتر بود
تو آن گوي با وي كه در خور بود
بگويش بران رو كه باشد صواب
كه پيش شه هند بفزودي آب
كنون گر بباشي به نزديك اوي
نگه‌داري آن راي باريك اوي
هرانجا كه خوشتر ولايت تراست
سپهداري و باژ و ملكت تراست
به جايي كه باشد هميشه بهار
نسيم بهار آيد از جويبار
گهر هست و دينار و گنج درم
چو باشد درم دل نباشد به غم
نوازنده شاهي كه از مهر تو
بخندد چو بيند همي چهر تو
به سالي دو بارست بار درخت
ز قنوج برنگذرد نيك‌بخت
چو اين گفته باشي به پرسش ز نام
كه از نام گردد دلم شادكام
مگر رام گردد بدين مرز ما
فزون گردد از فر او ارز ما
ورا زود سالار لشكر كنيم
بدين مرز با ارز ما سر كنيم
بيامد جهانديده دستور شاه
بگفت اين به بهرام و بنمود راه
ز بهرام زان پس بپرسيد نام
كه بي‌نام پاسخ نبودي تمام
چو بشنيد بهرام رنگ رخش
دگر شد كه تا چون دهد پاسخش
به فرجام گفت اي سخن‌گوي مرد
مرا در دو كشور مكن روي زرد
من از شاه ايران نپيجم به گنج
گر از نيستي چند باشم به رنج
جزين باشد آرايش دين ما
همان گردش راه و آيين ما
هرانكس كه پيچد سر از شاه خويش
به برخاستن گم كند راه خويش
فزوني نجست آنك بودش خرد
بد و نيك بر ما همي بگذرد
خداوند گيتي فريدون كجاست
كه پشت زمانه بدو بود راست
كجا آن بزرگان خسرونژاد
جهاندار كيخسرو و كيقباد
دگر آنك داني تو بهرام را
جهاندار پيروز خودكام را
اگر من ز فرمان او بگذرم
به مردي سرآرد جهان بر سرم
نماند بر و بوم هندوستان
به ايران كشد خاك جادوستان
همان به كه من باز گردم بدر
ببيند مرا شاه پيروزگر
گر از نام پرسيم برزوي نام
چنين خواندم شاه و هم باب و مام
همه پاسخ من بشنگل رسان
كه من دير ماندم به شهر كسان
چو دستور بشنيد پاسخ ببرد
شنيده سخن پيش او برشمرد
ز پاسخ پر آژنگ شد روي شاه
چنين گفت اگر دور ماند ز راه
يكي چاره سازم كنون من كه روز
سرآيد بدين مرد لشكر فروز


بخش ۳۳

۳۲ بازديد


چو بشنيد شنگل به بهرام گفت
كه راي تو با مردمي نيست جفت
زماني فرودآي و بگشاي بند
چه گويي سخن‌هاي ناسودمند
يكي خرم ايوان بپرداختند
همه هرچ بايست برساختند
بياسود بهرام تا نيم‌روز
چو بر اوج شد تاج گيتي فروز
چو در پيش شنگل نهادند خوان
يكي را بفرمود كو را بخوان
كز ايران فرستادهٔ خسروپرست
سخن‌گوي و هم كامگار نوست
كسي را كه با اوست هم زين‌نشان
بياور به خوان رسولان نشان
بشد تيز بهرام و بر خوان نشست
بنان دست بگشاد و لب را ببست
چو نان خورده شد مجلس آراستند
نوازندهٔ رود و مي خواستند
همي بوي مشك آمد از خوردني
همان زير زربفت گستردني
بزرگان چو از باده خرم شدند
ز تيمار نابوده بي‌غم شدند
دو تن را بفرمود زورآزماي
به كشتي كه دارند با ديو پاي
برفتند شايسته مردان كار
ببستندشان بر ميانها ازار
همي كرد زور ان برين اين بران
گرازان و پيچان دو مرد گران
چو برداشت بهرام جام بلور
به مغزش نبيد اندرافگند شور
بشنگل چنين گفت كاي شهريار
بفرماي تا من ببندم ازار
چو با زورمندان به كشتي شوم
نه اندر خرابي و مستي شوم
بخنديد شنگل بدو گفت خيز
چو زير آوري خون ايشان بريز
چو بشنيد بهرام بر پاي خاست
به مردي خم آورد بالاي راست
كسي را كه بگرفت زيشان ميان
چو شيري كه يازد به گور ژيان
همي بر زمين زد چنان كاستخوانش
شكست و بپالود رنگ رخانش
بدو مانده بد شنگل اندر شگفت
ازان برز بالا و آن زور و كفت
به هندي همي نام يزدان بخواند
ورا از چهل مرد برتر نشاند
چو گشتند مست از مي خوشگوار
برفتند ز ايوان گوهرنگار
چو گردون بپوشيد چيني حرير
ز خوردن برآسود برنا و پير
چو زرين شد آن چادر مشكبوي
فروزنده بر چرخ بنمود روي
شه هندوان باره را برنشست
به ميدان خراميد چوگان به دست
ببردند با شاه تير و كمان
همي تاخت بر آرزو يك زمان
به بهرام فرمود تا بر نشست
كمان كياني گرفته به دست
به شنگل چنين گفت كاي شهريار
چنان دان كه هستند با من سوار
همي تير و چوگان كنند آرزوي
چو فرمان دهد شاه آزاده‌خوي
چنين گفت شنگل كه تير و كمان
ستون سواران بود بي‌گمان
تو با شاخ و يالي بيفراز دست
به زه كن كمان را و بگشاي شست
كمان را به زه كرد بهرام گرد
عنان را به اسپ تگاور سپرد
يكي تير بگرفت و بگشاد شست
نشانه به يك چوبه بر هم شكست
گرفتند يكسر برو آفرين
سواران ميدان و مردان كين


بخش ۳۲

۳۲ بازديد


چو بشنيد شد نامه را خواستار
شگفتي بماند اندران نامدار
چو آن نامه برخواند مرد دبير
رخ تاجور گشت همچون زرير
بدو گفت كاي مرد چيره‌سخن
به گفتار مشتاب و تندي مكن
بزرگي نمايد همي شاه تو
چنان هم نمايد همي راه تو
كسي باژ خواهد ز هندوستان
نباشم ز گوينده همداستان
به لشكر همي گويد اين گر به گنج
وگر شهر و كشور سپردن به رنج
كلنگ‌اند شاهان و من چون عقاب
وگر خاك و من همچو درياي آب
كسي با ستاره نكوشد به جنگ
نه با آسمان جست كس نام و ننگ
هنر بهتر از گفتن نابكار
كه گيرد ترا مرد داننده خوار
نه مردي نه دانش نه كشور نه شهر
ز شاهي شما را زبانست بهر
نهفته همه بوم گنج منست
نياكان بدو هيچ نابرده دست
دگر گنج برگستوان و زره
چو گنجور ما برگشايد گره
به پيلانش بايد كشيدن كليد
وگر ژنده پيلش تواند كشيد
وگر گيري از تيغ و جوشن شمار
ستاره شود پيش چشم تو خوار
زمين بر نتابد سپاه مرا
همان ژنده پيلان و گاه مرا
هزار ار به هندي زني در هزار
بود كس كه خواند مرا شهريار
همان كوه و درياي گوهر مراست
به من دارد اكنون جهان پشت راست
همان چشمهٔ عنبر و عود و مشك
دگر گنج كافور ناگشته خشك
دگر داروي مردم دردمند
به روي زمين هرك گردد نژند
همه بوم ما را بدين‌سان برست
اگر زر و سيمست و گر گوهرست
چو هشتاد شاهند با تاج زر
به فرمان من تنگ بسته كمر
همه بوم را گرد درياست راه
نيايد بدين خاك‌بر ديو گاه
ز قنوج تا مرز درياي چين
ز سقلاب تا پيش ايران زمين
بزرگان همه زيردست منند
به بيچارگي در پرست منند
به هند و به چين و ختن پاسبان
نرانند جز نام من بر زبان
همه تاج ما را ستاينده‌اند
پرستندگي را فزاينده‌اند
به مشكوي من دخت فغفور چين
مرا خواند اندر جهان‌آفرين
پسر دارم از وي يكي شيردل
كه بستاند از كه به شمشير دل
ز هنگام كاوس تا كيقباد
ازين بوم و بركس نكردست ياد
همان نامبردار سيصد هزار
ز لشكر كه خواند مرا شهريار
ز پيوستگانم هزار و دويست
كزيشان كسي را به من راه نيست
همه زاد بر زاد خويش منند
كه در هند بر پاي پيش منند
كه در بيشه شيران به هنگام جنگ
ز آورد ايشان بخايد دو چنگ
گر آيين بدي هيچ آزاده را
كه كشتي به تندي فرستاده را
سرت را جدا كردمي از تنت
شدي مويه‌گر بر تو پيراهنت
بدو گفت بهرام كاي نامدار
اگر مهتري كام كژي مخار
مرا شاه من گفت كو را بگوي
كه گر بخردي راه كژي مجوي
ز درگه دو دانا پديدار كن
زبان‌آور و كامران بر سخن
گر ايدونك زيشان به راي و خرد
يكي بر يكي زان ما بگذرد
مرا نيز با مرز تو كار نيست
كه نزديك بخرد سخن خوار نيست
وگرنه ز مردان جنگاوران
كسي كو گرايد به گرز گران
گزين كن ز هندوستان صد سوار
كه با يك تن از ما كند كارزار
نخواهيم ما باژ از مرز تو
چو پيدا شدي مردي و ارز تو


بخش ۳۷

۳۱ بازديد


همان شاه شنگل دلي پر ز درد
همي داشت از كار او روي زرد
شب آمد بياورد فرزانه را
همان مردم خويش و بيگانه را
چنين گفت كاين مرد بهرامشاه
بدين زور و اين شاخ و اين دستگاه
نباشد همي ايدر از هيچ روي
ز هرگونه آميختم رنگ و بوي
گر از نزد ما او به ايران شود
به نزديك شاه دليران شود
سپاه مرا سست خواند به كار
به هندوستان نيست گويد سوار
سرافراز گردد مگر دشمنم
فرستاده را سر ز تن بركنم
نهانش همي كرد خواهم تباه
چه بينيد اين را چه دانيد راه
بدو گفت فرزانه كاي شهريار
دلت را بدين‌گونه رنجه مدار
فرستادهٔ شهرياران كشي
به غمري برد راه و بيدانشي
كس انديشه زين‌گونه هرگز نكرد
به راه چنين راي هرگز مگرد
بر مهتران زشت‌نامي بود
سپهبد به مردم گرامي بود
پس‌انگه بيايد از ايران سپاه
يكي تاجداري چو بهرامشاه
نماند ز ما كس بدينجا درست
ز نيكي نبايد ترا دست شست
رهانيدهٔ ماست از اژدها
نه كشتن بود رنج او را بها
بدين بوم ما اژدها كشت و كرگ
به تن زندگاني فزايش نه مرگ
چو بشنيد شنگل سخن تيره شد
ز گفتار فرزانگان خيره شد
ببود آن شب و بامداد پگاه
فرستاد كس نزد بهرامشاه
به تنها تن خويش بي‌انجمن
نه دستور بد پيش و نه راي زن
به بهرام گفت اي دلاراي مرد
توانگر شدي گرد بيشي مگرد
بتو داد خواهم همي دخترم
ز گفتار و كردار باشد برم
چو اين كرده باشم بر من بايست
كز ايدر گذشتن ترا روي نيست
ترا بر سپه كامگاري دهم
به هندوستان شهرياري دهم
فروماند بهرام وا نديشه كرد
ز تخت و نژاد و ز ننگ و نبرد
ابا خويشتن گفت كاين جنگ نيست
ز پيوند شنگل مرا ننگ نيست
و ديگر كه جان بر سر آرم بدين
ببينم مگر خاك ايران زمين
كه ايدر بدين‌سان بمانديم دير
برآويخت با دام روباه شير
چنين داد پاسخ كه فرمان كنم
ز گفتارت آرايش جان كنم
تو از هر سه دختر يكي برگزين
كه چون بينمش خوانمش آفرين
ز گفتار او شاد شد شاه هند
بياراست ايوان به چيني پرند
سه دختر بيامد چو خرم بهار
به آرايش و بوي و رنگ و نگار
به بهرام گور آن زمان گفت رو
بياراي دل را به ديدار نو
بشد تيز بهرام و او را بديد
ازان ماه‌رويان يكي برگزيد
چو خرم بهاري سپينود نام
همه شرم و ناز و همه راي و كام
بدو داد شنگل سپينود را
چو سرو سهي شمع بي‌دود را
يكي گنج پرمايه‌تر برگزيد
بدان ماه‌رخ داد شنگل كليد
بياورد ياران بهرام را
سواران بازيب و با نام را
درم داد ودينار و هرگونه چيز
همان عنبر و عود و كافورنيز
بياراست ايوان گوهرنگار
ز قنوج هركس كه بد نامدار
خرامان بران بزمگاه آمدند
به شادي همه نزد شاه آمدند
ببودند يك هفته با مي به دست
همه شاد و خرم به جاي نشست
سپينود با شاه بهرام گور
چو مي بود روشن به جام بلور


بخش ۳۶

۳۱ بازديد


يكي اژدها بود بر خشك و آب
به دريا بدي گاه بر آفتاب
همي دركشيدي به دم ژنده پيل
وزو خاستي موج درياي نيل
چنين گفت شنگل به ياران خويش
بدان تيزهش رازداران خويش
كه من زين فرستادهٔ شيرمرد
گهي شادمانم گهي پر ز درد
مرا پشت بودي گر ايدر بدي
به قنوج بر كشوري سر بدي
گر از نزد ما سوي ايران شود
ز بهرام قنوج ويران شود
چو كهتر چنين باشد و مهتر اوي
نماند برين بوم ما رنگ و بوي
همه شب همي كار او ساختم
يكي چارهٔ ديگر انداختم
فرستمش فردا بر اژدها
كزو بي‌گماني نيابد رها
نباشم نكوهيدهٔ كار اوي
چو با اژدها خود شود جنگجوي
بگفت اين و بهرام را پيش خواند
بسي داستان دليران براند
بدو گفت يزدان پاك‌آفرين
ترا ايدر آورد ز ايران زمين
كه هندوستان را بشويي ز بد
چنان كز ره نامداران سزد
يكي كار پيش است با درد و رنج
به آغاز رنج و به فرجام گنج
چو اين كرده باشي زماني مپاي
به خشنودي من برو باز جاي
به شنگل چنين پاسخ آورد شاه
ك از راي تو بگذرم نيست راه
ز فرمان تو نگذرم يك زمان
مگر بد بود گردش آسمان
بدو گفت شنگل كه چندين بلاست
بدين بوم ما در يكي اژدهاست
به خشكي و دريا همي بگذرد
نهنگ دم آهنگ را بشمرد
تواني مگر چارهٔي ساختن
ازو كشور هند پرداختن
به ايران بري باژ هندوستان
همه مرز باشند همداستان
همان هديهٔ هند با باژ نيز
ز عود و ز عنبر ز هرگونه چيز
بدو گفت بهرام كاي پادشا
بهند اندرون شاه و فرمانروا
به فرمان دارنده يزدان پاك
پي اژدها را ببرم ز خاك
ندانم كه او را نشيمن كجاست
ببايد نمودن به من راه راست
فرستاد شنگل يكي راه‌جوي
كه آن اژدها را نمايد بدوي
همي رفت با نامور سي سوار
از ايران سواران خنجرگزار
همي تاخت تا پيش دريا رسيد
به تاريكي آن اژدها را بديد
بزرگان ايران خروشان شدند
وزان اژدها نيز جوشان شدند
به بهرام گفتند كاي شهريار
تو اين را چو آن كرگ پيشين مدار
به ايرانيان گفت بهرام گرد
كه اين را به دادار بايد سپرد
مرا گر زمانه بدين اژدهاست
به مردي فزوني نگيرد نه كاست
كمان را به زه كرد و بگزيد تير
كه پيكانش را داده بد زهر و شير
بران اژدها تيرباران گرفت
چپ و راست جنگ سواران گرفت
به پولاد پيكان دهانش بدوخت
همي خار زان زهر او برفروخت
دگر چار چوبه بزد بر سرش
فرو ريخت با زهر خون از برش
تن اژدها گشت زان تير سست
همي خاك را خون زهرش بشست
يكي تيغ زهرآبگون بركشيد
به تندي دل اژدها بردريد
به تيغ و تبرزين بزد گردنش
به خاك اندر افگند بيجان تنش
به گردون سرش سوي شنگل كشيد
چو شاه آن سر اژدها را بديد
برآمد ز هندوستان آفرين
ز دادار بر بوم ايران‌زمين
كه زايد برآن خاك چونين سوار
كه با اژدها سازد او كارزار
برين برز بالا و اين شاخ و يال
نباشد جز از شهريارش همال


بخش ۳۵

۳۴ بازديد


يكي كرگ بود اندران شهر شاه
ز بالاي او بسته بر باد راه
ازان بيشه بگريختي شير نر
هم از آسمان كرگس تيرپر
يكايك همه هند زو پر خروش
از آواز او كر شدي تيز گوش
به بهرام گفت اي پسنديده مرد
برآيد به دست تو اين كاركرد
به نزديك آن كرگ بايد شدن
همه چرم او را به تير آژدن
اگر زو تهي گردد اين بوم و بر
به فر تو اين مرد پيروزگر
يكي دست باشدت نزديك من
چه نزديك اين نامدار انجمن
كه جاويد در كشور هندوان
بود زنده نام تو تا جاودان
بدو گفت بهرام پاكيزه‌راي
كه با من ببايد يكي رهنماي
چو بينم به نيروي يزدان تنش
ببيني به خون غرقه پيراهنش
بدو داد شنگل يكي رهنماي
كه او را نشيمن بدانست و جاي
همي رفت با نيك‌دل رهنمون
بدان بيشهٔ كرگ ريزنده خون
همي گفت چندي ز آرام اوي
ز بالا و پهنا و اندام اوي
چو بنمود و برگشت و بهرام رفت
خرامان بدان بيشهٔ كرگ تفت
پس پشت او چند ايرانيان
به پيكار آن كرگ بسته ميان
چو از دور ديدند خرطوم اوي
ز هنگش همي پست شد بوم اوي
بدو هركسي گفت شاها مكن
ز مردي همي بگذرد اين سخن
نكردست كس جنگ با كوه و سنگ
وگر چه دليرست خسرو به چنگ
به شنگل چنين گوي كاين راه نيست
بدين جنگ دستوري شاه نيست
چنين داد پاسخ كه يزدان پاك
مرا گر به هندوستان داد خاك
به جاي دگر مرگ من چون بود
كه انديشه ز اندازه بيرون بود
كمان را به زه كرد مرد جوان
تو گفتي همي خوار گيرد روان
بيامد دوان تا به نزديك كرگ
پر از خشم سر دل نهاده به مرگ
كمان كياني گرفته به چنگ
ز تركش برآورد تير خدنگ
همي تير باريد همچون تگرگ
برين همنشان تا غمين گشت كرگ
چو دانست كو را سرآمد زمان
برآهيخت خنجر به جاي كمان
سر كرگ را راست ببريد و گفت
به نام خداوند بي‌يار و جفت
كه او داد چندين مرا فر و زور
به فرمان او تابد از چرخ هور
بفرمود تا گاو و گردون برند
سر كرگ زان بيشه بيرون برند
ببردند چون ديد شنگل ز دور
به ديبا بياراست ايوان سور
چو بر تخت بنشست پرمايه شاه
نشاندند بهرام را پيش گاه
همي كرد هر كس برو آفرين
بزرگان هند و سواران چنين
برفتند هر مهتري با نثار
به بهرام گفتند كاي نامدار
كسي را سزاي تو كردار نيست
به كردار تو راه ديدار نيست
ازو شادمان شنگل و دل به غم
گهي تازه‌روي و زماني دژم


بخش ۳۹

۳۰ بازديد


چو بهرام با دخت شنگل بساخت
زن او همي شاه گيتي شناخت
شب و روز گريان بد از مهر اوي
نهاده دو چشم اندران چهر اوي
چو از مهرشان شنگل آگاه شد
ز بدها گمانيش كوتاه شد
نشستند يك روز شادان بهم
همي رفت هرگونه از بيش و كم
سپينود را گفت بهرامشاه
كه دانم كه هستي مرا نيك‌خواه
يكي راز خواهم همي با تو گفت
چنان كن كه ماند سخن در نهفت
همي رفت خواهم ز هندوستان
تو باشي بدين كار همداستان
به تنها بگويم ترا يك سخن
نبايد كه داند كس از انجمن
به ايران مرا كار زين بهترست
همم كردگار جهان ياورست
به رفتن گر ايدونك راي آيدت
به خوبي خرد رهنماي آيدت
به هر جاي نام تو بانو بود
پدر پيش تختت به زانو بود
سپينود گفت اي سرافراز مرد
تو بر خيره از راه دانش مگرد
بهين زنان جهان آن بود
كزو شوي همواره خندان بود
اگر پاك جانم ز پيمان تو
بپيچد به بيزارم از جان تو
بدو گفت بهرام پس چاره كن
وزين راز مگشاي بر كس سخن
سپينود گفت اي سزاوار تخت
بسازم اگر باشدم يار بخت
يكي جشنگاهست ز ايدر نه دور
كه سازد پدرم اندران بيشه سور
كه دارند فرخ مران جاي را
ستايند جاي بت‌آراي را
بود تا بران بيشه فرسنگ بيست
كه پيش بت اندر ببايد گريست
بدان جاي نخچير گوران بود
به قنوج در عود سوزان بود
شود شاه و لشكر بدان جايگاه
كه بي‌ره نمايد بران بيشه راه
اگر رفت خواهي بدانجاي رو
هميشه كهن باش و سال تو نو
ز امروز بشكيب تا نيم روز
چو پيدا شود تاج گيتي فروز
چو از شهر بيرون رود شهريار
به رفتن بياراي و بر ساز كار
ز گفتار او گشت بهرام شاد
نخفت اندر انديشه تا بامداد
چو بنمود خورشيد بر چرخ دست
شب تيره بار غريبان ببست
نشست از بر باره بهرام گور
همي راند با ساز نخچير گور
به زن گفت بر ساز و با كس مگوي
نهاديم هر دو سوي راه روي
هرانكس كه بودند ايرانيان
به رفتن ببستند با او ميان
بيامد چو نزديك دريا رسيد
به ره بار بازارگانان بديد
كه بازارگانان ايران بدند
به آب و به خشكي دليران بدند
چو بازارگان روي بهرام ديد
شهنشاه لب را به دندان گزيد
نفرمود بردن به پيشش نماز
ز نادان سخن را همي داشت راز
به بازارگان گفت لب را ببند
كزين سودمندي و هم با گزند
گرين راز در هند پيدا شود
ز خون خاك ايران چو دريا شود
گشاده بران كار كو لب ببست
زبان بسته بايد گشاده دو دست
زبان شما را به سوگند سخت
ببنديم تا بازيابيم بخت
بگوييد كز پاك يزدان خداي
بريديم و بستيم با ديو راي
اگر هرگز از راي بهرامشاه
بپيچيم و داريم بد را نگاه
چو سوگند شد خورده و ساخته
دل شاه زان رنج پرداخته
بديشان چنين گفت پس شهريار
كه نزد شما از من اين زنهار
بداريد و با جان برابر كنيد
چو خواهيد كز پندم افسر كنيد
گر از من شود تخت پرداخته
سپاه آيد از هر سوي ساخته
نه بازارگان ماند ايدر نه شاه
نه دهقان نه لشكر نه تخت و كلاه
چو زان‌گونه ديدند گفتار اوي
برفتند يكسر پر از آب روي
كه جان بزرگان فداي تو باد
جواني و شاهي رواي تو باد
اگر هيچ راز تو پيدا شود
ز خون كشور ما چو دريا شود
كه يارد بدين گونه انديشه كرد
مگر بخت را گويد از ره بگرد
چو بشنيد شاه آن گرفت آفرين
بران نامداران با فر و دين
همي رفت پيچان به ايوان خويش
به يزدان سپرده تن و جان خويش
بدانگه كه بهرام شد سوي راه
چنين گفت با زن كه اي نيك‌خواه
ابا مادر خويشتن چاره ساز
چنان كو درستي نداندت راز
كه چون شاه شنگل سوي جشنگاه
شود خواستار آيد از نزد شاه
بگويد كه برزوي شد دردمند
پذيردش پوزش شه هوشمند
زن اين بند بنهاد با مادرش
چو بشنيد پس مادر از دخترش
همي بود تا تازه شد جشنگاه
گرانمايگان برگرفتند راه
چو برساخت شنگل كه آيد به دشت
زنش گفت برزوي بيمار گشت
به پوزش همي گويد اي شهريار
تو دل را بمن هيچ رنجه مدار
چو ناتندرستي بود جشنگاه
دژم باشد و داند اين مايه شاه
به زن گفت شنگل كه اين خود مباد
كه بيمار باشد كند جشن ياد
ز قنوج شبگير شنگل برفت
ابا هندوان روي بنهاد تفت
چو شب تيره شد شاه بهرام گفت
كه آمد گه رفتن اي نيك جفت
بيامد سپينود را برنشاند
همي پهلوي نام يزدان بخواند
بپوشيد خفتان و خود برنشست
كمندي به فتراك و گرزي به دست
همي راند تا پيش دريا رسيد
چو ايرانيان را همه خفته ديد
برانگيخت كشتي و زورق بساخت
به زورق سپينود را در نشاخت
به خشكي رسيدند چون روز گشت
جهان پهلوان گيتي افروز گشت


بخش ۳۸

۳۲ بازديد


چو زين آگهي شد به فغفور چين
كه با فر مردي ز ايران زمين
به نزديك شنگل فرستاده بود
همانا ز ايران تهم‌زاده بود
بدو داد شنگل يكي دخترش
كه بر ماه سايد همي افسرش
يكي نامه نزديك بهرامشاه
نوشت آن جهاندار با دستگاه
به عنوان بر از شهريار جهان
سر نامداران و شاه مهان
به نزد فرستادهٔ پارسي
كه آمد به قنوج با يار سي
دگر گفت كامد بما آگهي
ز تو نامور مرد با فرهي
خردمندي و مردي و راي تو
فشرده به هرجاي بر پاي تو
كجا كرگ و آن نامور اژدها
ز شمشير تيزت نيامد رها
بتو داد دختر كه پيوند ماست
كه هندوستان خاك او را بهاست
سر خويش را بردي اندر هوا
به پيوند اين شاه فرمانروا
به ايران بزرگيست اين شاه را
كجا كهترش افسر ماه را
به دستوري شاه در بر گرفت
به قنوج شد يار ديگر گرفت
كنون رنج بردار و ايدر بياي
بدين مرز چندانك بايد به پاي
به ديدار تو چشم روشن كنيم
روان را ز راي تو جوشن كنيم
چو خواهي كه ز ايدر شوي باز جاي
زماني نگويم بر من بپاي
برو شاد با خلعت و خواسته
خود و نامداران آراسته
ترا آمدن پيش من ننگ نيست
چو با شاه ايران مرا جنگ نيست
مكن سستي از آمدن هيچ راي
چو خواهي كه برگردي ايدر مپاي
چو نامه بيامد به بهرام گور
به دلش اندر افتاد زان نامه شور
نويسنده بر خواند و پاسخ نوشت
به پاليز كين بر درختي بكشت
سر نامه گفت آنچ گفتي رسيد
دو چشم تو جز كشور چين نديد
به عنوان بر از پادشاه جهان
نوشتي سرافراز و تاج مهان
جز آن بد كه گفتي سراسر سخن
بزرگي نو را نخواهم كهن
شهنشاه بهرام گورست و بس
چنو در زمانه ندانيم كس
به مردي و دانش به فر و نژاد
چنو پادشا كس ندارد به ياد
جهاندار پيروزگر خواندش
ز شاهان سرافرازتر خواندش
دگر آنك گفتي كه من كرده‌ام
به هندوستان رنجها برده‌ام
همان اختر شاه بهرام بود
كه با فر و اورند و بانام بود
هنر نيز ز ايرانيانست و بس
ندارند كرگ ژيان را به كس
همه يكدلانند و يزدان‌شناس
به نيكي ندارند ز اختر سپاس
دگر آنك دختر به من داد شاه
به مردي گرفتم چنين پيشگاه
يكي پادشا بود شنگل بزرگ
به مردي همي راند از ميش گرگ
چو با من سزا ديد پيوند خويش
به من داد شايسته فرزند خويش
دگر آنك گفتي كه خيز ايدر آي
به نيكي بباشم ترا رهنماي
مرا شاه ايران فرستد به هند
به چين آيم از بهر چيني پرند
نباشد ز من بنده همداستان
كه رانم بدين گونه‌بر داستان
دگر آنك گفتي كه با خواسته
به ايران فرستمت آراسته
مرا كرد يزدان ازان بي‌نياز
به چيز كسان دست كردن دراز
ز بهرام دارم به بخشش سپاس
نيايش كنم روز و شب در سه پاس
چهارم سخن گر ستودي مرا
هنر ز آنچ برتر فزودي مرا
پذيرفتم اين از تو اي شاه چين
بگوييم با شاه ايران زمين
ز يزدان ترا باد چندان درود
كه آن را نداند فلك تار و پود
بران نامه بنهاد مهر نگين
فرستاد پاسخ سوي شاه چين


بخش ۴۲

۳۲ بازديد


پس آگاه شد شنگل از كار شاه
ز دختر كه شد شاه را پيش‌گاه
به ديدار ايران بدش آرزوي
بر دختر شاه آزاده‌خوي
فرستاد هندي فرستادهٔي
سخن‌گوي مردي و آزادهٔي
يكي عهد نو خواست از شهريار
كه دارد به خان اندرون يادگار
به نوي جهاندار عهدي نوشت
چو خورشيد تابان به باغ بهشت
يكي پهلوي نامه از خط شاه
فرستاده آورد و بنمود راه
فرستاده چون نزد شنگل رسيد
سپهدار قنوج خطش بديد
ز هندوستان ساز رفتن گرفت
ز خويشان چيني نهفتن گرفت
بيامد به درگاه او هفت شاه
كه آيند با راي شنگل به راه
يكي شاه كابل دگر هند شاه
دگر شاه سندل بشد با سپاه
دگر شاه مندل كه بد نامدار
همان نيز جندل كه بد كامگار
ابا ژنده پيلان و زنگ و دراي
يكي چتر هندي به سر بر به پاي
همه نامجوي و همه نامدار
همه پاك با طوق و با گوشوار
همه ويژه با گوهر و سيم و زر
يكي چتر هندي ز طاوس نر
به ديبا بياراسته پشت پيل
همي تافت آن لشكر از چند ميل
ابا هديهٔ شاه و چندان نثار
كه دينار شد خوار بر شهريار
همي راند منزل به منزل سپاه
چو زان آگهي يافت بهرامشاه
بزرگان ز هر شهر برخاستند
پذيره شدن را بياراستند
بيامد شهنشاه تا نهروان
خردمند و بيدار و روشن‌روان
دو شاه گرانمايه و نيك‌ساز
رسيدند پس يك به ديگر فراز
به نزديك اندر فرود آمدند
كه با پوزش و با درود آمدند
گرفتند مر يكدگر را به بر
دو شاه سرافراز با تاج و فر
پياده شده لشكر از هر دو روي
جهاني سراسر پر از گفت‌وگوي
دو شاه و دو لشكر رسيده بهم
همي رفت هرگونه از بيش و كم
به زين بر نشستند هر دو سوار
همان پرهنر لشكر نامدار
به ايوانها تخت زرين نهاد
برو جامهٔ خسرو آيين نهاد
به ره بر بره مرغ بريان نهاد
به يك تير پرتاب بر خوان نهاد
مي آورد و برخواند رامشگران
همه جام پر از كران تا كران
چو نان خورده شد مجلس شاهوار
بياراست پر بوي و رنگ و نگار
پرستندگان ايستاده به پاي
بهشتي شده كاخ و گاه و سراي
همه آلت مي سراسر بلور
طبقهاي زرين ز مشك و بخور
ز زر افسري بر سر ميگسار
به پاي اندرون كفش گوهرنگار
فروماند زان كاخ شنگل شگفت
به مي خوردن انديشه اندر گرفت
كه تا اين بهشتست يا بوستان
همي بوي مشك آيد از دوستان
چنين گفت با شاه ايران به راز
كه با دخترم راه ديدار ساز
بفرمود تا خادمان سپاه
پدر را گذراند نزديك ماه
همي رفت با خادمان نامدار
سراي دگر ديد چون نوبهار
چو دخترش را ديد بر تخت عاج
نشسته به آرام با فر و تاج
بيامد پدر بر سرش بوسه داد
رخان را به رخسار او برنهاد
پدر زار بگريست از مهر اوي
همان بر پدر دختر ماه‌روي
همي دست بر سود شنگل به دست
ازان كاخ و ايوان و جاي نشست
سپينود را گفت اينت بهشت
برستي ز كاخ بت‌آراي زشت
همان هديه‌ها را كه آورده بود
اگر بدره و تاج و گر برده بود
بدو داد با هديهٔ شهريار
شد آن خرم ايوان چو باغ بهار
وزان جايگه شد به نزديك شاه
همي كرد مرد اندر ايوان نگاه
بزرگان چو خرم شدند از نبيد
پرستار او خوابگاهي گزيد
سوي خوابگه رفتن آراستند
ز هرگونهٔي جامه‌ها خواستند
چو پيدا شد اين چادر مشك‌رنگ
ستاره بروبر چو پشت پلنگ
بكردند ميخوارگان خواب خوش
همه ناز را دست كرده بكش
چنين تا پديد آمد آن زرد جام
كه خورشيد خواني مر او را به نام
بينداخت آن چادر لاژورد
بگسترد بر دشت ياقوت زرد
به نخچير شد شاه بهرام گرد
شهنشاه هندوستان را ببرد
چو از دشت نخچير باز آمدند
خجسته پي و بزمساز آمدند
چنين هم بگوي و به نخچير و سور
زماني نبودي ز بهرام دور


بخش ۴۱

۳۱ بازديد


چو آگاهي آمد به ايران كه شاه
بيامد ز قنوج خود با سپاه
ببستند آذين به راه و به شهر
همي هركس از كار برداشت بهر
درم ريختند از كران تا كران
هم از مشك و دينار و هم زعفران
چو آگاه شد پور او يزدگرد
سپاه پراگنده را كرد گرد
چو نرسي و چون موبد موبدان
پذيره شدندش همه بخردان
چو بهرام را ديد فرزند اوي
بيامد بماليد بر خاك روي
برادرش نرسي و موبد همان
پر از گرد رخسار و دل شادمان
چنان هم بيامد به ايوان خويش
به يزدان سپرده تن و جان خويش
بياسود چون گشت گيتي سياه
به كردار سيمين سپر گشت ماه
چو پيراهن شب بدريد روز
پديد آمد آن شمع گيتي فروز
شهنشاه بر تخت زرين نشست
در بار بگشاد و لب را ببست
برفتند هر كس كه بد مهتري
خردمند و در پادشاهي سري
جهاندار بر تخت بر پاي خاست
بياراست پاكيزه گفتار راست
نخست از جهان‌آفرين ياد كرد
ز وام خرد گردن آزاد كرد
چنين گفت كز كردگار جهان
شناسندهٔ آشكار و نهان
بترسيد و او را ستايش كنيد
شب تيره پيشش نيايش كنيد
كه او داد پيروزي و دستگاه
خداوند تابنده خورشيد و ماه
هرانكس كه خواهد كه يابد بهشت
نگردد به گرد بد و كار زشت
چو داد و دهش باشد و راستي
بپيچد دل از كژي و كاستي
ز ما كس مباشيد زين پس به بيم
اگر كوه زر دارد و گنج سيم
ز دلها همه بيم بيرون كنيد
نيايش به داراي بيچون كنيد
كشاورز گر مرد دهقان‌نژاد
بكوشيد با ما به هنگام داد
هران را كه ما تاج داديم و تخت
ز يزدان شناسيد وز داد و بخت
نكوشم به آگندن گنج من
نخواهم پراگنده كرد انجمن
يكي گنج خواهم نهادن ز داد
كه باشد روانم پس از مرگ شاد
برين نيز گر خواست يزدان بود
دل روشن از بخت خندان بود
برين نيكويها فزايش كنيم
سوي نيك‌بختي نمايش كنيم
گر از لشكر و كارداران من
ز خويشان و جنگي سواران من
كسي رنج بگزيد و با من نگفت
همي دارد آن كژي اندر نهفت
ورا از تن خويش باشد بزه
بزه كي گزيند كسي بي‌مزه(؟)
منم پيش يزدان ازو دادخواه
كه در چادر ابر بنهفت ماه
شما را مگر ديگرست آرزوي
كه هركس دگرگونه باشد به خوي
بگوييد گستاخ با من سخن
مگر نو كنم آرزوي كهن
همه گوش داريد و فرمان كنيد
ازين پند آرايش جان كنيد
بگفت اين و بنشست بر تخت داد
كلاه كياني به سر بر نهاد
بزرگان برو خواندند آفرين
كه بي‌تو مبادا كلاه و نگين
چو دانا بود شاه پيروز بخت
بنازد بدو كشور و تاج و تخت
ترا مردي و دانش و فرهي
فزون آمد از تخت شاهنشهي
بزرگي و هم دانش و هم نژاد
چو تو شاه گيتي ندارد به ياد
كنون آفرين بر تو شد ناگزير
ز ما هر كه هستيم برنا و پير
هم آزادي تو به يزدان كنيم
دگر پيش آزادمردان كنيم
برين تخت ارزانيانست شاه
به داد و به پيروزي و دستگاه
همه مردگان را برآري ز خاك
به داد و به بخشش به گفتار پاك
خداوند دارنده يار تو باد
سر اختر اندر كنار تو باد
برفتند با رامش از پيش تخت
بزرگان و فرزانهٔ نيك‌بخت
نشست آن زمان شاه و لشكر بر اسپ
بيامد سوي خان آذر گشسپ
بسي زر و گوهر به درويش داد
نياز آنك بنهفت ازو بيش داد
پرستندهٔ آتش زردهشت
همي رفت با باژ و برسم به مشت
سپينود را پيش او برد شاه
بياموختش دين و آيين و راه
بشستش به دين به و آب پاك
ازو دور شد گرد و زنگار و خاك
در تنگ زندانها باز كرد
به هرسو درم دادن آغاز كرد