دگر هفته آمد به نخچيرگاه
خود و موبدان و ردان سپاه
بيامد يكي سرد مهترپرست
چو باد دمان با گرازي به دست
بپرسيد مهتر كه بهرامشاه
كجا باشد اندر ميان سپاه
بدو گفت هركس كه تو شاه را
چه جويي نگويي به ما راه را
چنين داد پاسخ كه تا روي شاه
نبينم نگويم سخن با سپاه
بدو گفت موبد چه بايد بگوي
تو شاه جهان را نداني به روي
بر شاه بردند جوينده را
چنان دانشي مرد گوينده را
بيامد چو بهرام را ديد گفت
كه با تو سخن دارم اندر نهفت
عنان را بپيچيد بهرام گور
ز ديدار لشكر برون راند دور
بدو گفت مرد اين جهانديده شاه
به گفتار من كرد بايد نگاه
بدين مرز دهقانم و كدخداي
خداي بر و بوم و ورز و سراي
همي آب بردم بدين مرز خويش
كه در كار پيدا كنم ارز خويش
چو بسيار گشت آب گستاخ شد
ميان يكي مرز سوراخ شد
شگفتي خروشي به گوش آمدم
كزان بيم جاي خروش آمدم
همي اندران جاي آواز سنج
خروشش همي ره نمايد به گنج
چو بشنيد بهرام آنجا كشيد
همه دشت پر سبزه و آب ديد
بفرمود تا كارگر با گراز
بيارند چندي ز راه دراز
فرود آمد از باره شاه بلند
شراعي زدند از بركشتمند
شب آمد گوان شمعي افروختند
به هر جاي آتش همي سوختند
ز دريا چو خورشيد برزد درفش
چو مصقول كرد اين سراي بنفش
ز هر سو برفتند كاريگران
شدند انجمن چون سپاهي گران
زمين را به كندن گرفتند پاك
شد آن جاي هامون سراسر مغاك
ز كندن چو گشتند مردم ستوه
پديد آمد از خاك چيزي چو كوه
يكي خانهٔي كرده از پخته خشت
به ساروج كرده بسان بهشت
كننده تبر زد همي از برش
پديد آمد از دور جاي درش
چو موبد بديد اندر آمد به در
ابا او يكي ايرماني دگر
يكي خانه ديدند پهن و دراز
برآورده بالاي او چند باز
ز زر كرده بر پاي دو گاوميش
يكي آخري كرده زرينش پيش
زبرجد به آخر درون ريخته
به ياقوت سرخ اندر آميخته
چو دو گاو گردون ميانش تهي
شكمشان پر از نار و سيب و بهي
ميان بهي در خوشاب بود
كه هر دانهٔي قطرهٔ آب بود
همان گاو را چشم ياقوت بود
ز پيري سر گاو فرتوت بود
همه گرد بر گرد او شير و گور
يكي ديده ياقوت و ديگر بلور
تذروان زرين و طاوس زر
همه سينه و چشمهاشان گهر
چو دستور ديد آن بر شاه شد
به راي بلند افسر ماه شد
به نرمي به شاه جهان گفت خيز
كه آمد همي گنجها را جهيز
يكي خانهٔ گوهر آمد پديد
كه چرخ فلك داشت آن را كليد
بدو گفت بنگر كه بر گنج نام
نويسد كسي كش بود گنج كام
نگه كن بدان گنج تا نام كيست
گر آگندن او به ايام كيست
بيامد سر موبدان چون شنيد
بران گاو بر مهر جمشيد ديد
به شاه جهان گفت كردم نگاه
نوشتست بر گاو جمشيد شاه
بدو گفت شاه اي سر موبدان
به هر كار داناتر از بخردان
ز گنجي كه جمشيد بنهاد پيش
چرا كرد بايد مرا گنج خويش
هر آن گنج كان جز به شمشير و داد
فراز آيد آن پادشاهي مباد
به ارزانيان ده همه هرچ هست
مبادا كه آيد به ما برشكست
اگر نام بايد كه پيدا كنيم
به داد و به شمشير گنج آگنيم
نبايد سپاه مرا بهره زين
نه تنگست بر ما زمان و زمين
فروشيد گوهر به زر و به سيم
زن بيوه و كودكان يتيم
تهيدست مردم كه دارند نام
گسسته دل از نام و آرام و كام
ز ويران و آباد گرد آوريد
ازان پس يكايك همه بشمريد
ببخشيد دينار گنج و درم
به مزد روان جهاندار جم
ازان ده يك آنرا كه بنمود راه
همي شاه جست از ميان سپاه
مرا تا جوان باشم و تن درست
چرا بايدم گنج جمشيد جست
گهر هرك بستاند از جمشيد
به گيتي مبادش به نيكي اميد
چو با لشكر تن به رنج آوريم
ز روم و ز چين نام و گنج آوريم
مرا اسپ شبديز و شمشير تيز
نگيرم فريب و ندانم گريز
وزان جايگه شد سوي گنج خويش
كه گرد آوريد از خوي و رنج خويش
بياورد گردان كشورش را
درم داد يكساله لشكرش را
يكي بزمگه ساخت چون نوبهار
بياراست ايوان گوهرنگار
مي لعل رخشان به جام بلور
چو شد خرم و شاد بهرام گور
به ياران چنين گفت كاي سركشان
شنيده ز تخت بزرگي نشان
ز هوشنگ تا نوذر نامدار
كجا ز آفريدون بد او يادگار
برين هم نشان تا سر كيقباد
كه تاج فريدون به سر بر نهاد
ببينيد تا زان بزرگان كه ماند
بريشان بجز آفرين را كه خواند
چو كوتاه شد گردش روزگار
سخن ماند زان مهتران يادگار
كه اين را منش بود و آن را نبود
يكي را نكوهش دگر را ستود
يكايك به نوبت همه بگذريم
سزد گر جهان را به بد نسپريم
چرا گنج آن رفتگان آوريم
وگر دل به دينارشان گستريم
نبندم دل اندر سراي سپنج
ننازم به تاج و نيازم به گنج
چو روزي به شادي همي بگذرد
خردمند مردم چرا غم خورد
هرانكس كزين زيردستان ما
ز دهقان و از در پرستان ما
بنالد يكي كهتر از رنج من
مبادا سر وافسر وگنج من
يكي پير بد نام او ماهيار
شده سال او بر صد و شست و چار
چو آواز بشنيد بر پاي خاست
چنين گفت كاي مهتر داد و راست
چنين يافتم از فريدون و جم
وزان نامداران هر بيش و كم
چو تو شاه ننشست كس در جهان
نه كس اين شنيد از كهان و مهان
به هنگام جم چون سخن راندند
ورا گنج گاوان همي خواندند
چو گنجي پراگندهاي در جهان
ميان كهان و ميان مهان
دلت گر به درهاي درياستي
ز دريا گهر موج برخاستي
ندانست كس در جهان كان كجاست
به خاكست گر در دم اژدهاست
تو چون يافتي ننگريدي به گنج
كه ننگ آمدت اين سراي سپنج
به دريا همانا كه چندين گهر
به ديده نديدست كس بيشتر
به دوريش بخشيدي اين گوهران
همان گاو گوهر كران تا كران
پس از رفتنت نام تو زنده باد
تو آباد و پيروز و بخت از تو شاد
بسي دفتر خسروان زين سخن
سيه گردد و هم نيايد به بن
وزانجا برانگيخت شبرنگ را
بديدش يكي بيشه تنگ را
دو شير ژيان پيش آن بيشه ديد
كمان را به زه كرد و اندر كشيد
بزد تير بر سينهٔ شير چاك
گذر كرد تا پر و پيكان به خاك
بر ماده شد تيز بگشاد دست
بر شير با گردرانش ببست
چنين گفت كان تير بيپر بود
نبد تيز پيكان او كر بود
سپاهي همي خواندند آفرين
كه اي نامور شهريار زمين
نديد و نبيند كسي در جهان
چو تو شاه بر تخت شاهنشهان
چو با تير بيپر تو شيرافگني
پي كوه خارا ز بن بركني
بدان مرغزار اندرون راند شاه
ز لشكر هرانكس كه بد نيكخواه
يكي بيشه ديدند پر گوسفند
شبانان گريزان ز بيم گزند
يكي سرشبان ديد بهرام را
بر او دويد از پي نام را
بدو گفت بهرام كاين گوسفند
كه آرد بدين جاي ناسودمند
بدو سرشبان گفت كاي شهريار
ز گيتي من آيم بدين مرغزار
همين گوسفندان گوهرفروش
به دشت اندر آوردم از كوه دوش
توانگر خداوند اين گوسفند
بپيچد همي از نهيب گزند
به خروار با نامور گوهرست
همان زر و سيمست و هم زيورست
ندارد جز از دختري چنگزن
سر جعد زلفش شكن بر شكن
نخواهد جز از دست دختر نبيد
كسي مردم پير ازين سان نديد
اگر نيستي داد بهرامشاه
مر او را كجا ماندي دستگاه
شهنشاه گيتي نكوشد به زر
همان موبدش نيست بيدادگر
نگويي مرا كاين ددان ار كه كشت
كه او را خداي جهان باد پشت
بدو گفت بهرام كاين هر دو شير
تبه شد به پيكان مرد دلير
چو شيران جنگي بكشت او برفت
سواري سرافراز با يار هفت
كجا باشد ايوان گوهرفروش
پديدار كن راه و بر ما مپوش
بدو سرشبان گفت ز ايدر برو
دهي تازه پيش اندر آيدت نو
به شهر آيد آواز زان جايگاه
به نزديكي كاخ بهرامشاه
چو گردون بپوشد حرير سياه
به جشن آيد آن مرد با دستگاه
گر ايدونك باشدت لختي درنگ
به گوش آيدت نوش و آواز چنگ
چو بشنيد بهرام بالاي خواست
يكي جامهٔ خسرو آراي خواست
جدا شد ز دستور وز لشكرش
همانا پر از آرزو شد سرش
چنين گفت با موبدان روزبه
كه اكنون شود شاه ايران به ده
نشنيد بدان خان گوهر فروش
همه سوي گفتار داريد گوش
بخواهد همان دخترش از پدر
نهد بيگمان بر سرش تاج زر
نيابد همي سيري از خفت و خيز
شب تيره زو جفت گيرد گريز
شبستان مر او را فزون از صدست
شهنشاه زينسان كه باشد به دست
كنون نه صد و سي زن از مهتران
همه بر سران افسر از گوهران
ابا ياره و تاج و با تخت زر
درفشان ز ديباي رومي گهر
شمردست خادم به مشكوي شاه
كزيشان يكي نيست بيدستگاه
همي باژ خواهد ز هر مرز و بوم
به سالي پريشان رود باژ روم
دريغ آن بر و كتف و بالاي شاه
دريغ آن رخ مجلس آراي شاه
نبيند چنو كس به بالاي و زور
به يك تير بر هم بدوزد دو گور
تبه گردد از خفت و خيز زنان
به زودي شود سست چون پرنيان
كند ديده تاريك و رخساره زرد
به تن سست گردد به لب لاژورد
ز بوي زنان موي گردد سپيد
سپيدي كند در جهان نااميد
جوان را شود گوژ بالاي راست
ز كار زنان چندگونه بلاست
به يك ماه يك بار آميختن
گر افزون بود خون بود ريختن
همين بار از بهر فرزند را
ببايد جوان خردمند را
چو افزون كني كاهش افزون كند
ز سستي تن مرد بيخون كند
برفتند گويان به ايوان شاه
يكي گفت خورشيد گم كرد راه
شب تيرهگون رفت بهرام گور
پرستنده يك تن ز بهر ستور
چو آواز چنگ اندر آمد به گوش
بشد شاه تا خان گوهر فروش
همي تاخت باره به آواز چنگ
سوي خان بازارگان بيدرنگ
بزد حلقه را بر در و بار خواست
خداوند خورشيد را يار خواست
پرستندهٔ مهربان گفت كيست
زدن در شب تيره از بهر چيست
چنين داد پاسخ كه شبگير شاه
بيامد سوي دشت نخچيرگاه
بلنگيد در زير من بارگي
ازو بازگشتم به بيچارگي
چنين اسپ و زرين ستامي به كوي
بدزدد كسي من شوم چارهجوي
بيامد كنيزك به دهقان بگفت
كه مردي همي خواهد از ما نهفت
همي گويد اسپي به زرين ستام
بدزدند از ايدر شود كار خام
چنين داد پاسخ كه بگشاي در
به بهرام گفت اندر آي اي پسر
چو شاه اندر آمد چنان جاي ديد
پرستنده هر جاي برپاي ديد
چنين گفت كاي دادگر يك خداي
به خوبي توي بنده را رهنماي
مبادا جز از داد آيين من
مباد آز و گردنكشي دين من
همه كار و كردار من داد باد
دل زيردستان به ما شاد باد
گر افزون شود دانش و داد من
پس از مرگ روشن بود ياد من
همه زيردستان چو گوهرفروش
بمانند با نالهٔ چنگ و نوش
چو آمد به بالاي ايوان رسيد
ز در دختر ميزبان را بديد
چو دهقان ورا ديد بر پاي خاست
بيامد خم آورد بالاي راست
بدو گفت شب بر تو فرخنده باد
همه بدسگالان ترا بنده باد
نهالي بيفگند و مسند نهاد
ز ديدار او ميزبان گشت شاد
گرانمايه خواني بياورد زود
برو خوردنيها ازان سان كه بود
بيامد يكي مرد مهترپرست
بفرمود تا اسپ او را ببست
پرستنده را نيز خوان خواستند
يكي جاي ديگر بياراستند
همان ميزبان را يكي زيرگاه
نهادند و بنشست نزديك شاه
به پوزش بياراست پس ميزبان
به بهرام گفت اي گو مرزبان
توي ميهمان اندرين خان من
فداي تو بادا تن و جان من
بدو گفت بهرام تيره شبان
كه يابد چنين تازهرو ميزبان
چو نان خورده شد جام بايد گرفت
به خواب خوش آرام بايد گرفت
به يزدان نبايد بود ناسپاس
دل ناسپاسان بود پرهراس
كنيزك ببرد آبه دستان و تشت
ز ديدار مهمان همي خيره گشت
چو شد دست شسته مي و جام خواست
به مي رامش و نام و آرام خواست
كنيزك بياورد جامي نبيد
مي سرخ و جام و گل و شنبليد
بيازيد دهقان به جام از نخست
بخورد و به مشك و گلابش بشست
به بهرام داد آن دلاراي جام
بدو گفت ميخواره را چيست نام
هماكنون بدين با تو پيمان كنم
به بهرام شاهت گروگان كنم
فراوان بخنديد زو شهريار
بدو گفت نامم گشسپ سوار
من ايدر به آواز چنگ آمدم
نه از بهر جاي درنگ آمدم
بدو ميزبان گفت كاين دخترم
همي به آسمان اندر آرد سرم
همو ميگسارست و هم چنگزن
همان چامه گويست و لشكر شكن
دلارام را آرزو نام بود
همو ميگسار و دلارام بود
به سرو سهي گفت بردار چنگ
به پيش گشسپ آي با بوي و رنگ
بيامد بر پادشا چنگ زن
خرامان بسان بت برهمن
به بهرام گفت اي گزيده سوار
به هر چيز مانندهٔ شهريار
چنان دان كه اين خانه بر سور تست
پدر ميزبانست و گنجور تست
شبان سيه بر تو فرخنده باد
سرت برتر از ابر بارنده باد
بدو گفت بنشين و بردار چنگ
يكي چامه بايد مرا بيدرنگ
شود ماهيار ايدر امشب جوان
گروگان كند پيش مهمان روان
زن چنگزن چنگ در بر گرفت
نخستين خروش مغان درگرفت
دگر چامه را باب خود ماهيار
تو گفتي بنالد همي چنگ زار
چو رود بريشم سخنگوي گشت
همه خانهٔ وي سمن بوي گشت
پدر را چنين گفت كاي ماهيار
چو سرو سهي بر لب جويبار
چو كافور كرده سر مشكبوي
زبان گرمگوي و دل آزرم جوي
هميشه بدانديشت آزرده باد
به دانش روان تو پرورده باد
توي چون فريدون آزاده خوي
منم چون پرستار نام آرزوي
ز مهمان چنان شاد گشتم كه شاه
به جنگ ا ندرون چيره بيند سپاه
چو اين گفته شد سوي مهمان گذشت
ابا چامه و چنگ نالان گذشت
به مهمان چنين گفت كاي شاهفش
بلنداختر و يكدل و كينهكش
كسي كو نديدست بهرام را
خنيده سوار دلارام را
نگه كرد بايد به روي تو بس
جز او را نماني ز لشكر به كس
ميانت چو غروست و بالا چو سرو
خرامان شده سرو همچون تذرو
به دل نره شير و به تن ژنده پيل
بناورد خشت افگني بر دو ميل
رخانت به گلنار ماند درست
تو گويي به مي برگ گل را بشست
دو بازو به كردار ران هيون
به پاي اندر آري كه بيستون
تو آني كجا چشم كس چون تو مرد
نديد و نبيند به روز نبرد
تن آرزو خاك پاي تو باد
همهساله زنده براي تو باد
جهاندار ازان چامه و چنگ اوي
ز ديدار و بالا و آهنگ اوي
بروبر ازان گونه شد مبتلا
كه گفتي دلش گشت گنج بلا
چو در پيش او مست شد ماهيار
چنين گفت با ميزبان شهريار
كه دختر به من ده به آيين و دين
چو خواهي كه يابي به داد آفرين
چنين گفت با آرزو ماهيار
كزين شيردل چند خواهي نثار
نگه كن بدو تا پسند آيدت
بر آسودگي سودمند آيدت
چنين گفت با ماهيار آرزوي
كه اي باب آزاده و نيك خوي
مرا گر همي داد خواهي به كس
همالم گشسپ سوارست و بس
تو گويي به بهرام ماند همي
چو جانست و با او نشستن دمي
به گفتار دختر بسنده نكرد
به بهرام گفت اي سوار نبرد
به ژرفي نگه كن سراپاي اوي
همان دانش و كوشش و راي اوي
نگه كن بدو تا پسند تو هست
ازو آگهي بهترست ار نشست
بدين نيكوي نيز درويش نيست
به گفتن مرا راي كمبيش نيست
اگر بشمري گوهر ماهيار
فزون آيد از بدرهٔ شهريار
گر او را همي بايدت جامگير
مكن سرسري امشب آرامگير
به مستي بزرگان نبستند بند
به ويژه كسي كو بود ارجمند
بمان تا برآرد سپهر آفتاب
سر نامداران برآيد ز خواب
بياريم پيران داننده را
شكيبا دل و چيز خواننده را
شب تيره از رسم بيرون بود
نه آيين شاه آفريدون بود
نه فرخ بود مست زن خواستن
وگر نيز كاري نو آراستن
بدو گفت بهرام كاين بيهدهست
زدن فال بد راي و راه به دست
پسند منست امشب اين چنگزن
تو اين فال بد تا تواني مزن
چنين گفت با دخترش آرزوي
پسنديدي او را به گفتار و خوي
بدو گفت آري پسنديدهام
به جان و به دل هست چون ديدهام
بكن كار زان پس به يزدان سپار
نه گردون به جنگست با ماهيار
بدو گفت كاكنون تو جفت ويي
چنان دان كه اندر نهفت ويي
بدو داد و بهرام گورش بخواست
چو شب روز شد كار او گشت راست
سوي حجرهٔ خويش رفت آرزوي
سرايش همه خفته بد چار سوي
بيامد به جاي دگر ماهيار
همي ساخت كار گشسپ سوار
پرستنده را گفت درها ببند
يكي را بتاز از پس گوسفند
نبايد كه آرند خوان بيبره
بره نيز پرورده بايد سره
چو بيدار گردد فقاع و يخ آر
همي باش پيش گشسپ سوار
يكي جام كافور بر با گلاب
چنان كن كه بويا بود جاي خواب
من از جام مي همچنانم كه دوش
نتابد مي اين پير گوهر فروش
بگفت اين و چادر به سر بركشيد
تنآساني و خواب در بر كشيد
چو خورشيد تابنده بفراخت تاج
زمين شد به كردار درياي عاج
پرستنده تازانه شهريار
بياويخت از خانهٔ ماهيار
سپه را ز سالار گردنكشان
بجستند زان تازيانه نشان
سپاه انجمن شد به درگاه بر
كجا همچنان بر در شاهبر
هرانكس كه تازانه دانست باز
برفتند و بردند پيشش نماز
چو دربان بديد آن سپاهگران
كمردار بسيار و ژوپين وران
بيامد بر خفته برسان گرد
سر پير از خواب بيدار كرد
بدو گفت برخيز و بگشاي دست
نه هنگام خوابست و جاي نشست
كه شاه جهانست مهمان تو
بدين بينوا خانه و مان تو
يكايك دل مرد گوهرفروش
ز گفتار دربان برآمد به جوش
بدو گفت كاين را چه گويي همي
پي شهرياران چه جويي همي
همان چو ز گوينده بشنيد مست
خروشان ازانجاي برپاي جست
ز دربان برآشفت و گفت اين سخن
نگويد خردمند مرد كهن
پرستنده گفت اي جهانديده مرد
ترا بر زمين شاه ايران كه كرد
بيامد پرستنده هنگام روز
كه پيدا نبد هور گيتي فروز
يكي تازيانه به زر تافته
به هرجاي گوهر برو بافته
بياويخت از پيش درگاه ما
بدان سو كه باشد گذرگاه ما
ز دربان چو بشنيد يكسر سخن
بپيچيد بيدار مرد كهن
كه من دوش پيش شهنشاه مست
چرا بودم و دخترم مي پرست
بيامد سوي حجرهٔ آرزوي
بدو گفت كاي ماه آزادهخوي
شهنشاه بهرام بود آنك دوش
بيامد سوي خان گوهرفروش
همي آمد از دشت نخچيرگاه
عنان تافتست از كهن دژ به راه
كنون خيز و ديباي چيني بپوش
بنه بر سر افسر چنان هم كه دوش
نثارش كن از گوهر شاهوار
سه ياقوت سرخ از در شهريار
چو بيني رخ شاه خورشيدفش
دو تايي برو دست كرده بكش
مبين مر ورا چشم در پيش دار
ورا چون روان و تن خويش دار
چو پرسدت با او سخن نرمگوي
سخنهاي با شرم و بازرم گوي
من اكنون نيايم اگر خواندم
به جاي پرستنده بنشاندم
بسان همالان نشستم به خوان
كه اندر تنم خرد با استخوان
كه من نيز گستاخ گشتم به شاه
به پير و جوان از مي آيد گناه
همانگه يكي بنده آمد دوان
كه بيدار شد شاه روشنروان
چو بيدار شد ايمن و تندرست
به باغ اندر آمد سر و تن بشست
نيايش كنان پيش خورشيد شد
ز يزدان دلي پر ز اميد شد
وزانجا بيامد به جاي نشست
يكي جام مي خواست از مي پرست
چو از كهتران آگهي يافت شاه
بفرمودشان بازگشتن به راه
بفرمود تا رفت پيش آرزوي
همي بودش از آرزوي آرزوي
برفت آرزو با مي و با نثار
پرستنده با تاج و با گوشوار
دو تا گشت و اندر زمين بوس داد
بخنديد زو شاه و برگشت شاد
بدو گفت شاه اين كجا داشتي
مرا مست كردي و بگذاشتي
همان چامه و چنگ ما را بس است
نثار زنان بهر ديگر كس است
بيار آنك گفتي ز نخچيرگاه
ز رزم و سر نيزه و زخم شاه
ازان پس بدو گفت گوهرفروش
كجا شد كه ما مست گشتيم دوش
چو بشنيد دختر پدر را بخواند
همي از دل شاه خيره بماند
بيامد پدر دست كرده به كش
به پيش شهنشاه خورشيدفش
بدو گفت شاها ردا بخردا
بزرگا سترگا گوا موبدا
كسي كو خرد دارد و باهشي
نبايد گزيدن جز از خامشي
ز ناداني آمد گنهكاريم
گمانم كه ديوانه پنداريم
سزد گر ببخشي گناه مرا
درفشان كني روز و ماه مرا
منم بر درت بندهٔ بيخرد
شهنشاهم از بخردان نشمرد
چنين داد پاسخ كه از مرد مست
خردمند چيزي نگيرد به دست
كسي را كه مي انده آرد به روي
نبايد كه يابد ز مي رنگ و بوي
به مستي نديدم ز تو بدخوي
همي ز آرزو اين سخن بشنوي
تو پوزش بران كن كه تا چنگ زن
بگويد همان لاله اندر سمن
بگويد يكي تا بدان مي خوريم
پي روز ناآمده نشمريم
زمين بوسه داد آن زمان ماهيار
بياورد خوان و برآراست كار
بزرگان كه بودند بر در به پاي
بياوردشان مرد پاكيزهراي
سوي حجرهٔ خويش رفت آرزوي
ز مهمان بيگانه پرچين به روي
همي بود تا چرخ پوشد سياه
ستاره پديد آيد از گرد ماه
چو نان خورده شد آرزو را بخواند
به كرسي زر پيكرش برنشاند
بفرمود تا چنگ برداشت ماه
بدان چامه كز پيش فرمود شاه
چنين گفت كاي شهريار دلير
كه بگذارد از نام تو بيشه شير
توي شاه پيروز و لشكرشكن
همان رويه چون لاله اندر چمن
به بالاي تو بر زمين شاه نيست
به ديدار تو بر فلك ماه نيست
سپاهي كه بيند سپاه ترا
به جنگ اندر آوردگاه ترا
بدرد دل و مغزشان از نهيب
بلندي ندانند باز از نشيب
همانگه چو از باده خرم شدند
ز خردك به جام دمادم شدند
بيامد بر پادشا روزبه
گزيدند جايي مر او را به ده
بفرمود بهرام خادم چهل
همه ماهچهر و همه دلگسل
رخ روميان همچو ديباي روم
ازيشان همي تازه شد مرز و بوم
بشد آرزو تا به مشكوي شاه
نهاده به سر بر ز گوهر كلاه
بيامد شهنشاه با روزبه
گشادهدل و شاد از ايوان مه
هميراند گويان به مشكوي خويش
به سوي بتان سمنبوي خويش
به هشتم بيامد به دشت شكار
خود و روزبه با سواري هزار
همه دشت يكسر پر از گور ديد
ز قربان كمان كيان بركشيد
دو زاغ كمان را به زه بر نهاد
ز يزدان پيروزگر كرد ياد
بهاران و گوران شده جفت جوي
ز كشتن به روي اندر آورده روي
همي پوست كند اين ازآن آن ازين
ز خونشان شده لعل روي زمين
همي بود بهرام تا گور نر
به مستي جدا شد يك از يك دگر
چو پيروز شد نره گور دلير
يكي ماده را اندر آورد زير
به زه داشت بهرام جنگي كمان
بخنديد چون گور شد شادمان
بزد تير بر پشت آن گور نر
گذر كرد بر گور پيكان و پر
نر و ماده را هر دو بر هم بدوخت
دل لشكر از زخم او بر فروخت
ز لشكر هرانكس كه آن زخم ديد
بران شهريار آفرين گستريد
كه چشم بد از فر تو دور باد
همه روزگاران تو سور باد
به مردي تواندر زمانه نوي
كه هم شاه و هم خسرو و هم گوي
بفرمود تا تخت شاهنشهي
به باغ بهار اندر آرد رهي
به فرمان ببردند پيروزه تخت
نهادند زير گلفشان درخت
مي و جام بردند و رامشگران
به پاليز رفتند با مهتران
چنين گفت با رايزن شهريار
كه خرم به مردم بود روزگار
به دخمه درون بس كه تنهاشويم
اگر چند با برز و بالا شويم
همه بسترد مرگ ديوانها
به پاي آورد كاخ و ايوانها
ز شاه و ز درويش هر كو بمرد
ابا خويشتن نام نيكي ببرد
ز گيتي ستايش به مابر بس است
كه گنج درم بهر ديگر كس است
بيآزاري و راستي بايدت
چو خواهي كه اين خورده نگزايدت
كنون سال من رفت بر سي و هشت
بسي روز بر شادماني گذشت
چو سال جوان بر كشد بر چهل
غم روز مرگ اندرآيد به دل
چو يك موي گردد به سر بر سپيد
ببايد گسستن ز شادي اميد
چو كافور شد مشك معيوب گشت
به كافور بر تاج ناخوب گشت
همي بزم و بازي كنم تا دو سال
چو لختي شكست اندر آيد به يال
شوم پيش يزدان بپوشم پلاس
نباشم ز گفتار او ناسپاس
به شادي بسي روز بگذاشتم
ز بادي كه بد بهره برداشتم
كنون بر گل و نار و سيب و بهي
ز مي جام زرين ندارم تهي
چو بينم رخ سيب بيجاده رنگ
شود آسمان همچو پشت پلنگ
برومند و بويا بهاري بود
مي سرخ چون غمگساري بود
هوا راست گردد نه گرم و نه سرد
زمين سبزه و آبها لاژورد
چو با مهرگاني بپوشيم خز
به نخچير بايد شدن سوي جز
بدان دشت نخچير كاري كنيم
كه اندر جهان يادگاري كنيم
كنون گردن گور گردد سبتر
دل شير نر گيرد و رنگ ببر
سگ و يوز با چرغ و شاهين و باز
نبايد كشيدن به راه دراز
كه آن جاي گرزست و تير و كمان
نباشيم بيتاختن يك زمان
بيابان كه من ديدهام زير جز
شده چون بن نيزه بالاي گز
بران جايگه نيز يابيم شير
شكاري بود گر بمانيم دير
همي بود تا ابر شهريوري
برآمد جهان شد پر از لشكري
ز هر گوشهٔي لشكري جنگجوي
سوي شاه ايران نهادند روي
ازيشان گزين كرد گردنكشان
كسي كو ز نخچير دارد نشان
بياورد لشكر به دشت شكار
سواران شمشير زن ده هزار
ببردند خرگاه و پردهسراي
همان خيمه و آخر و چارپاي
همه زيردستان به پيش سپاه
برفتند هرجاي كندند چاه
بدان تا نهند از بر چاه چرخ
كنند از بر چرخ چيني سطرخ
پس لشكر اندر همي تاخت شاه
خود و ويژگان تا به نخچيرگاه
بيابان سراسر پر از گور ديد
همه بيشه از شير پرشور ديد
چنين گفت كاينجا شكار منست
كه از شير بر خاك چندين تنست
بخسپيد شاداندل و تندرست
كه فردا ببايد مرا شير جست
كنون ميگساريم تا چاك روز
چو رخشان شود هور گيتي فروز
نخستين به شمشير شير افگنيم
همان اژدهاي دلير افگنيم
چو اين بيشه از شير گردد تهي
خدنگ مرا گور گردد رهي
ببود آن شب و بامداد پگاه
سوي بيشه رفتند شاه و سپاه
همانگاه بيرون خراميد شير
دلاور شده خورده از گور سير
به ياران چنين گفت بهرام گرد
كه تير و كمان دارم و دست برد
وليكن به شمشير يازم به شير
بدان تا نخواند مرا نادلير
بپوشيد تر كرده پشمين قباي
به اسپ نبرد اندر آورد پاي
چو شير اژدها ديد بر پاي خاست
ز بالا دو دست اندر آورد راست
همي خواست زد بر سر اسپ اوي
بزد پاشنه مرد نخچير جوي
بزد بر سر شير شمشير تيز
سبك جفت او جست راه گريز
ز سر تا ميانش بدونيم كرد
دل نره شيران پر از بيم كرد
بيامد دگر شير غران دلير
همي جفت او بچه پرورد زير
بزد خنجري تيز بر گردنش
سر شير نر كنده شد از تنش
يكي گفت كاي شاه خورشيد چهر
نداري همي بر تن خويش مهر
همه بيشه شيرند با بچگان
همه بچگان شير مادر مكان
كنون بايد آژير بودن دلير
كه در مهرگان بچه دارد به زير
سه فرسنگ بالاي اين بيشه است
به يك سال اگر شيرگيري به دست
جهان هم نگردد ز شيران تهي
تو چندين چرا رنج بر تن نهي
چو بنشست بر تخت شاه از نخست
به پيمان جز از چنگ شيران نجست
كنون شهرياري به ايران تراست
به گور آمدي جنگ شيران چراست
بدو گفت شاه اي خردمند پير
به شبگير فردا من و گور و تير
سواران گردنكش اندر زمان
نكردند نامي به تير و كمان
اگر داد مردي بخواهيم داد
به گوپال و شمشير گيريم ياد
بدو گفت موبد كه مرد سوار
نبيند چو تو گرد در كارزار
كه چشم بد از فر تو دور باد
نشست تو در گلشن و سور باد
به پردهسراي آمد از بيشه شاه
ابا موبد و پهلوان سپاه
همي خواند لشكر برو آفرين
كه بيتو مبادا كلاه و نگين
به خرگاه شد چون سپه بازگشت
ز دادنش گيتي پرآواز گشت
يكي دانشي مرزبان پيشكار
به خرگاه نو بر پراگنده خار
نهادند كافور و مشك و گلاب
بگسترد مشك از بر جاي خواب
همه خيمهها خوان زرين نهاد
برو كاسه آرايش چين نهاد
بياراست سالار خوان از بره
همه خوردنيها كه بد يكسره
چو نان خورده شد شاه بهرام گور
بفرمود جامي بزرگ از بلور
كه آرد پريچهرهٔ ميگسار
نهد بر كف دادگر شهريار
چنين گفت كان شهريار اردشير
كه برنا شد از بخت او مرد پير
سر مايه او بود ما كهتريم
اگر كهتري را خود اندر خوريم
به رزم و به بزم و به راي و به خوان
جز او را جهاندار گيتي مخوان
بدانگه كه اسكندر آمد ز روم
به ايران و ويران شد اين مرز و بوم
كجا ناجوانمرد بود و درشت
چو سي و شش از شهرياران بكشت
لب خسروان پر ز نفرين اوست
همه روي گيتي پر از كين اوست
كجا بر فريدون كنند آفرين
برويست نفرين ز جوياي كين
مبادا جز از نيكويي در جهان
ز من در ميان كهان و مهان
بياريد گفتا مناديگري
خوش آواز و از نامداران سري
كه گردد سراسر به گرد سپاه
همي برخروشد به بيراه و راه
بگويد كه بر كوي بر شهر جز
گر از گوهر و زر و ديبا و خز
چنين تا به خاشاك ناچيز پست
بيازد كسي ناسزاوار دست
بر اسپش نشانم ز پس كرده روي
ز ايدر كشان با دو پرخاشجوي
دو پايش ببندند در زير اسپ
فرستمش تا خان آذرگشسپ
نيايش كند پيش آتش به خاك
پرستش كند پيش يزدان پاك
بدان كس دهم چيز او را كه چيز
ازو بستد و رنج او ديد نيز
وگر اسپ در كشتزاري كند
ور آهنگ بر ميوهداري كند
ز زندان نيابد به سالي رها
سوار سرافراز گر بيبها
همان رنج ما بس گزيدست بهر
بياييم و آزرده گردند شهر
برفتند بازارگانان شهر
ز جز و ز برقوه مردم دو بهر
بيابان چو بازار چين شد ز بار
برانسو كه بد لشكر شهريار
بخفت آن شب و بامداد پگاه
بيامد سوي دشت نخچيرگاه
همه راه و بيراه لشكر گذشت
چنان شد كه يك ماه ماند او به دشت
سراپرده و خيمهها ساختند
ز نخچير دشتي بپرداختند
كسي را نيامد بران دشت خواب
مي و گوشت نخچير و چنگ و رباب
بيابان همي آتش افروختند
تر و خشك هيزم بسي سوختند
برفتند بسيار مردم ز شهر
كسي كش ز دينار بايست بهر
همي بود چندي خريد و فروخت
بيابان ز لشكر همي برفروخت
ز نخچير دشت و ز مرغان آب
همي يافت خواهنده چندان كباب
كه بردي به خروار تا خان خويش
بر كودك خرد و مهمان خويش
چو ماهي برآمد شتاب آمدش
همي با بتان راي خواب آمدش
بياورد لشكر ز نخچيرگاه
ز گرد سواران نديدند راه
همي رفت لشكر به كردار گرد
چنين تا رخ روز شد لاژورد
يكي شارستان پيشش آمد به راه
پر از برزن و كوي و بازارگاه
بفرمود تا لشكرش با بنه
گذارند و ماند خود او يك تنه
بپرسيد تا مهتر ده كجاست
سر اندر كشيد و همي رفت راست
شكسته دري ديد پهن و دراز
بيامد خداوند و بردش نماز
بپرسيد كاين خانه ويران كراست
ميان ده اين جاي ويران چراست
خداوند گفت اين سراي منست
همين بخت بد رهنماي منست
نه گاو ستم ايدر نه پوشش نه خر
نه دانش نه مردي نه پاي و نه پر
مرا ديدي اكنون سرايم ببين
بدين خانه نفرين به از آفرين
ز اسپ اندر آمد بديد آن سراي
جهاندار را سست شد دست و پاي
همه خانه سرگين بد از گوسفند
يكي طاق بر پاي و جاي بلند
بدو گفت چيزي ز بهر نشست
فراز آور اي مرد مهمانپرست
چنين داد پاسخ كه بر ميزبان
به خيره چرا خندي اي مرزبان
گر افگندني هيچ بودي مرا
مگر مرد مهمان ستودي مرا
نه افگندني هست و نه خوردني
نه پوشيدني و نه گستردني
به جاي دگر خانه جويي رواست
كه ايدر همه كارها بينواست
ورا گفت بالش نگه كن يكي
كه تا برنشينم برو اندكي
بدو گفت ايدر نه جاي نكوست
همانا ترا شير مرغ آرزوست
پسانگاه گفتش كه شير آر گرم
چنان چون بيابي يكي نان نرم
چنين داد پاسخ كه ايدو گمان
كه خوردي و گشتي ازو شادمان
اگر نان بدي در تنم جان بدي
اگر چند جانم به از نان بدي
بدو گفت گر نيستت گوسفند
كه آمد به خان تو سرگين فگند
چنين داد پاسخ كه شب تيره شد
مرا سر ز گفتار تو خيره شد
يكي خانه بگزين كه يابي پلاس
خداوند آن خانه دارد سپاس
چه باشي به نزديكي شوربخت
كه بستر كند شب ز برگ درخت
به زر تيغ داري به زربر ركيب
نبايد كه آيد ز دزدت نهيب
ز يزدان بترس و ز من دور باش
به هر كار چون من تو رنجور باش
چو خانه برينگونه ويران بود
گذرگاه دزدان و شيران بود
بدو گفت اگر دزد شمشير من
ببردي كنون نيستي زير من
كديور بدو گفت زين در مرنج
كه در خان من كس نيابد سپنج
بدو گفت شاه اي خردمند پير
چه باشي به پيشم همي خيره خير
چنانچون گمانم هم از آب سرد
ببخشاي اي مرد آزادمرد
كديور بدو گفت كان آبگير
به پيش است كمتر ز پرتاب تير
بخور چند خواهي و بردار نيز
چه جويي بدين بينوا خانه چيز
همانا بديدي تو درويش مرد
ز پيري فرومانده از كاركرد
چنين داد پاسخ كه گر مهتري
نداري مكن جنگ با لشكري
چه نامي بدو گفت فرشيدورد
نه بوم و نه پوشش نه خواب و نه خورد
بدو گفت بهرام با كام خويش
چرا نان نجويي بدين نام خويش
كديور بدو گفت كز كردگار
سرآيد مگر بر من اين روزگار
نيايش كنم پيش يزدان خويش
ببينم مگر بيتو ويران خويش
چرا آمدي در سراي تهي
كه هرگز نبيني مهي و بهي
بگفت اين و بگريست چندان به زار
كه بگريخت ز آواز او شهريار
بخنديد زان پير و آمد به راه
دمادم بيامد پس او سپاه
چو بيرون شد از نامور شارستان
به پيش اندر آمد يكي خارستان
تبر داشت مردي همي كند خار
ز لشكر بشد پيش او شهريار
بدو گفت مهتر بدين شارستان
كرا داني اي دشمن خارستان
چنين داد پاسخ كه فرشيدورد
بماند همه ساله بيخواب و خورد
مگر گوسفندش بود صدهزار
همان اسپ و استر بود زين شمار
زمين پر ز آگنده دينار اوست
كه مه مغز بادش بتنبر مه پوست
شكم گرسنه مانده تن برهنه
نه فرزند و خويش نهبار و بنه
اگر كشتمندش فروشد به زر
يكي خانه بومش كند پر گهر
شبانش همي گوشت جوشد به شير
خود او نان ارزن خورد با پنير
دو جامه نديدست هرگز به هم
ازويست هم بر تن او ستم
چنين گفت با خارزن شهريار
كه گر گوسفندش نداني شمار
بداني همانا كجا دارد اوي
شمارش بتو گفت كي يارد اوي
چنين گفت كاي رزم ديده سوار
ازان خواسته كس نداند شمار
بدان خارزن داد دينار چند
بدو گفت كاكنون شدي ارجمند
بفرمود تا از ميان سپاه
بيايد يكي مرد دانا به راه
كجا نام آن مرد بهرام بود
سواري دلير و دلارام بود
فرستاد با نامور سي سوار
گزين كرده شايسته مردان كار
دبيري گزين كرد پرهيزگار
بدانسان كه دانست كردن شمار
بدان خارزن گفت ز ايدر برو
همي خاركندي كنون زر درو
ازان خواسته ده يكي مر تراست
بدين مردمان راه بنماي راست
دل افرزو بد نام آن خارزن
گرازنده مردي به نيروي تن
گرانمايه اسپي بدو داد و گفت
كه با باد بايد كه گردي تو جفت
دلافروز بد گيتي افروز شد
چو آمد به درگاه پيروز شد
بياورد لشكر به كوه و به دشت
همي گوسفند از عدد برگذشت
شتر بود بر كوه ده كاروان
به هر كاروان بر يكي ساروان
ز گاوان ورز و ز گاوان شير
ز پشم و ز روغن ز كشت و پنير
همه دشت و كوه و بيابان كنام
كس او را به گيتي ندانست نام
بيابان سراسر همه كنده سم
همان روغن گاو در سم به خم
ز شيراز وز ترف سيصدهراز
شتروار بد بر لب جويبار
يكي نامه بنوشت بهرام هور
به نزد شهنشاه بهرام گور
نخست آفرين كرد بر كردگار
كه اويست پيروز و پروردگار
دگر آفرين بر شهنشاه كرد
كه كيش بدي (را) نگونسار كرد
چنين گفت كاي شهريار جهان
ز تو شاد يكسر كهان و مهان
كز اندازه دادت همي بگذرد
ازين خامشي گنج كيفر برد
همه كار گيتي به اندازه به
دل شاه ز انديشهها تازه به
يكي گم شده نام فرشيدورد
نه در بزمگاه و نه اندر نبرد
ندانست كس نام او در جهان
ميان كهان و ميان مهان
نه خسروپرست و نه يزدانشناس
ندانست كردن به چيزي سپاس
چنين خواسته گسترد در جهان
تهيدست و پر غم نشسته نهان
به بيداد ماند همي داد شاه
منه پند گفتار من بر گناه
پي افگن يكي گنج زين خواسته
سيوم سال را گردد آراسته
دبيران داننده را خواندم
برين كوه آباد بنشاندم
شمارش پديدار نامد هنوز
نويسنده را پشت برگشت كوز
چنين گفت گوينده كاندر زمين
ورا زر و گوهر فزونست زين
برين كوهسارم دو ديده به راه
بدان تا چه فرمان دهد پيشگاه
ز من باد بر شاه ايران درود
بمان زنده تا نام تارست و پود
هيوني برافگند پويان به راه
بدان تا برد نامه نزديك شاه
چو آن نامه برخواند بهرامگور
به دلش اندر افتارد زان كار شور
دژم گشت و ديده پر از آب كرد
بروهاي جنگي پر از تاب كرد
بفرمود تا پيش او شد دبير
قلم خواست رومي و چيني حرير
نخست آفرين كرد بر كردگار
خداوند پيروز و به روزگار
خداوند دانايي و فرهي
خداوند ديهيم شاهنشهي
نبشت آن كه گر دادگر بودمي
همين مرد را رنج ننمودمي
نياورد گرد اين ز دزدي و خون
نبد هم كسي را به بد رهنمون
همي بد كه اين مرد بد ناسپاس
ز يزدان نبودش به دل در هراس
يكي پاسبان بد برين خواسته
دل و جان ز افزون شدن كاسته
بدين دشت چه گرگ و چه گوسفند
چو باشد به پيكار و ناسودمند
به زير زمين در چه گوهر چه سنگ
كزو خورد و پوشش نيايد به چنگ
نسازيم ازان رنج بنياد گنج
نبنديم دل در سراي سپنج
فريدون نه پيداست اندر جهان
همان ايرج و سلم و تور از مهان
همان جم و كاوس با كيقباد
جزين نامداران كه داريم ياد
پدرم آنك زو دل پر از درد بود
نبد دادگر ناجوانمرد بود
كسي زين بزرگان پديدار نيست
بدين با خداوند پيكار نيست
تو آن خواسته گرد كن هرچ هست
ببخش و مبر زان به يك چيز دست
كسي را كه پوشيده دارد نياز
كه از بد همي دير يابد جواز
همان نيز پيري كه بيكار گشت
به چشم گرانمايگان خوار گشت
دگر هرك چيزيش بود و بخورد
كنون ماند با درد و با بادسرد
كسي را كه نامست و دينار نيست
به بازارگاني كسش يار نيست
دگر كودكاني كه بيني يتيم
پدر مرده و مانده بي زر و سيم
زناني كه بيشوي و بيپوششاند
كه كاري ندانند و بيكوششاند
بريشان ببخش اين همه خواسته
برافروز جان و روان كاسته
تو با آنك رفتي سوي گنج باد
همه داد و پرهيزگاريت باد
نهان كرده دينار فرشيدورد
بدو مان همي تا نماند به درد
مر او را چه دينار و گوهر چه خاك
چو بايست كردن همي در مغاك
سپهر گراينده يار تو باد
همان داد و پرهيز كار تو باد
نهادند بر نامهبر مهر شاه
فرستاد برگشت و آمد به راه
دگر هفته تنها به نخچير شد
دژم بود با تركش و تير شد
ز خورشيد تابنده شد دشت گرم
سپهبد ز نخچير برگشت نرم
سوي كاخ بازارگاني رسيد
به هر سو نگه كرد و كس را نديد
ببازارگان گفت ما را سپنج
توان داد كز ما نبيني تو رنج
چو بازارگانش فرود آوريد
مر او را يكي خوابگه برگزيد
همي بود نالان ز درد شكم
به بازارگان داد لختي درم
بدو گفت لختي نبيد كهن
ابا مغز بادام بريان بكن
اگر خانگي مرغ باشد رواست
كزين آرزوها دلم را هواست
نياورد بازارگان آنچ گفت
نبد مغز بادامش اندر نهفت
چو تاريك شد ميزبان رفت نرم
يكي مرغ بريان بياورد گرم
بياراست خوان پيش بهرام برد
به بازارگان گفت بهرام گرد
كه از تو نبيد كهن خواستم
زبان را به خواهش بياراستم
نياوردي و داده بودم درم
كه نالنده بودم ز درد شكم
چنين داد پاسخ كه اي بيخرد
نداري خرد كو روان پرورد
چو آوردم اين مرغ بريان گرم
فزون خواستن نيست آيين و شرم
چو بشنيد بهرام زو اين سخن
بشد آرزوي نبيد كهن
پشيمان شد از گفت خود نان بخورد
برو نيز ياد گذشته نكرد
چو هنگامهٔ خوابش آمد بخفت
به بازارگان نيز چيزي نگفت
ز درياي جوشان چو خور بردميد
شد آن چادر قيرگون ناپديد
همي گفت پرمايه بازارگان
به شاگرد كاي مرد ناكاردان
مران مرغ كارزش نبد يك درم
خريدي به افزون و كردي ستم
گر ارزان خريدي ابا اين سوار
نبودي مرا تيره شب كارزار
خريدي مر او را به دانگي پنير
بدي با من امروز چون آب و شير
بدو گفت اگر اين نه كار منست
چنان دان كه مرغ از شمار منست
تو مهمان من باش با اين سوار
بدين مرغ با من مكن كارزار
چو بهرام برخاست از خواب خوش
بشد نزد آن بارهٔ دستكش
كه زين برنهد تا به ايوان شود
كلاهش ز ايوان به كيوان شود
چو شاگرد ديدش به بهرام گفت
كه امروز با من به بد باش جفت
بشد شاه و بنشست بر تخت اوي
شگفتي فروماند از بخت اوي
جوان رفت و آورد خايه دويست
به استاد گفت اي گرامي مهايست
يكي مرغ بريان با نان گرم
نبيد كهن آر و بادام نرم
بشد نزد بهرام گفت اي سوار
همي خايه كردي تو دي خواستار
كنون آرزوها بياريم گرم
هم از چندگونه خورشهاي نرم
بگفت اين و زان پس به بازار شد
به ساز دگرگون خريدار شد
شكر جست و بادام و مرغ و بره
كه آرايش خوان كند يكسره
مي و زعفران برد و مشك و گلاب
سوي خانه شد با دلي پرشتاب
بياورد خوان با خورشهاي نغز
جوان بر منش بود و پاكيزهمغز
چو نان خورده شد جام پر ميببرد
نخستني به بهرام خسرو سپرد
بدينگونه تا شاد و خرم شدند
ز خردك به جام دمادم شدند
چنين گفت با ميزبان شهريار
كه بهرام ما را كند خواستار
شما مي گساريد و مستان شويد
مجنبيد تا مي پرستان شويد
بماليد پس باره را زين نهاد
سوي گلشن آمد ز مي گشته شاد
به بازارگان گفت چندين مكوش
از افزوني اين مرد ارزان فروش
به دانگي مرا دوش بفروختي
همي چشم شاگرد را دوختي
كه مرغي خريدي فزون از بها
نهادي مرا در دم اژدها
بگفت اين به بازارگان و برفت
سوي گاه شاهي خراميد تفت
چو خورشيد بر تخت بنمود تاج
جهانبان نشست از بر تخت عاج
بفرمود خسرو به سالار بار
كه بازارگان را كند خواستار
بيارند شاگر با او بهم
يكي شاد ازيشان و ديگر دژم
چو شاگرد و استاد رفتند زود
به پيش شهنشاه ايران چو دود
چو شاگرد را ديد بنواختش
بر مهتران شاد بنشاختش
يكي بدره بردند نزديك اوي
كه چون ماه شد جان تاريك اوي
به بازارگان گفت تا زندهاي
چنان دان كه شاگرد را بندهاي
همان نيز هر ماهياني دوبار
درم شست گنجي بروبر شمار
به چيز تو شاگرد مهمان كند
دل مرد آزاده خندان كند
به موبد چنين گفت زان پس كه شاه
چو كار جهان را ندارد نگاه
چه داند كه مردم كدامست به
چگونه شناسد كهان را ز مه
دگر روز چون تاج بفروخت هور
جهاندار شد سوي نخچير گور
كمان را به زه بر نهاده سپاه
پس لشكر اندر همي رفت شاه
چنين گفت هركو كمان را به دست
بمالد گشايد به اندازه شست
نبايد زدن تير جز بر سرون
كه از سينه پيكانش آيد برون
يكي پهلوان گفت كاي شهريار
نگه كن بدين لشكر نامدار
كه با كيست زينگونه تير و كمان
بدانديش گر مرد نيكي گمان
مگر باشد اين را گشاد برت
كه جاويد بادا سر و افسرت
چو تو تير گيري و شمشير و گرز
ازان خسروي فر و بالاي برز
همه لشكر از شاه دارند شرم
ز تير و كمانشان شود دست نرم
چنين داد پاسخ كه اين ايزديست
كزو بگذري زور بهرام چيست
برانگيخت شبديز بهرام را
همي تيز كرد او دلارام را
چو آمدش هنگام بگشاد شست
بر گور را با سرونش ببست
همانگاه گور اندر آمد به سر
برفتند گردان زرين كمر
شگفت اندران زخم او ماندند
يكايك برو آفرين خواندند
كه كس پر و پيكان تيرش نديد
به بالاي آن گور شد ناپديد
سواران جنگي و مردان كين
سراسر برو خواندند آفرين
بدو پهلوان گفت كاي شهريار
مبيناد چشمت بد روزگار
سواري تو و ما همه بر خريم
هم از خروران در هنر كمتريم
بدو گفت شاه اين نه تير منست
كه پيروزگر دستگير منست
كرا پشت و ياور جهاندار نيست
ازو خوارتر در جهان خوار نيست
برانگيخت آن باركش را ز جاي
تو گفتي شد آن باره پران هماي
يكي گور پيش آمدش ماده بود
بچه پيش ازو رفته او مانده بود
يكي تيغ زد بر ميانش سوار
بدونيم شد گور ناپايدار
رسيدند نزديك او مهتران
سرافراز و شمشير زن كهتران
چو آن زخم ديدند بر ماده گور
خردمند گفت اينت شمشير و زور
مبيناد چشم بد اين شاه را
نماند بجز بر فلك ماه را
سر مهتران جهان زير اوست
فلك زير پيكان و شمشير اوست
سپاه از پساندر همي تاختند
بيابان ز گوران بپرداختند
يكي مرد بر گرد لشكر بگشت
كه يك تن مباد اندرين پهن دشت
كه گوري فروشد به بازارگان
بديشان دهند اين همه رايگان
ز بر كوي با نامداران جز
ببردند بسيار ديبا و خز
بپذرفت و فرمود تا باژ و ساو
نخواهند اگر چندشان بود تاو
ازان شهرها هرك درويش بود
وگر نانش از كوشش خويش بود
ز بخشيدن او توانگر شدند
بسي نيز با تخت و افسر شدند
به شهر اندر آمد ز نخچيرگاه
بكي هفته بد شادمان با سپاه
برفتي خوشآواز گويندهٔي
خردمند و درويش جويندهٔي
بگفتي كه اي دادخواهندگان
به يزدان پناهيد از بندگان
كسي كو بخفتست با رنج ما
وگر نيستش بهره از گنج ما
به ميدان خراميد تا شهريار
مگر بر شما نوكند روزگار
دگر هرك پيرست و بيكار و سست
همان كو جوانست و ناتن درست
وگر وام دارد كسي زين گروه
شدست از بد وام خواهان ستوه
وگر بيپدر كودكانند نيز
ازان كس كه دارد بخواهند چيز
بود مام كودك نهفته نياز
بدوبر گشايم در گنج باز
وگر مايهداري توانگر بمرد
بدين مرز ازو كودكان ماند خرد
گنه كار دارد بدان چيز راي
ندارد به دل شرم و بيم خداي
سخن زين نشان كس مداريد باز
كه از رازداران منم بينياز
توانگر كنم مرد درويش را
به دين آورم جان بدكيش را
بتوزيم فام كسي كش درم
نباشد دل خويش دارد به غم
دگر هرك دارد نهفته نياز
همي دارد از تنگي خويش راز
مر او را ازان كار بيغم كنم
فزون شادي و اندهش كم كنم
گر از كارداران بود رنج نيز
كه او از پدرمردهٔي خواست چيز
كنم زنده بر دار بيداد را
كه آزرد او مرد آزاد را
گشادند زان پس در گنج باز
توانگر شد آنكس كه بودش نياز
ز نخچيرگه سوي بغداد رفت
خرد يافته با دلي شاد رفت
برفتند گردنكشان پيش اوي
ز بيگانه و آنك بد خويش اوي
بفرمود تا بازگردد سپاه
بيامد به كاخ دلاراي شاه
شبستان زرين بياراستند
پرستندگان رود و مي خواستند
بتان چامه و چنگ برساختند
ز بيگانه ايوان بپرداختند
ز رود و مي و بانگ چنگ و سرود
هوا را همي داد گفتي درود
به هر شب ز هر حجره يك دستبند
ببردند تا دل ندارد نژند
دو هفته همي بود دل شادمان
در گنج بگشاد روز و شبان
درم داد و آمد به شهر صطخر
به سر بر نهاد آن كيان تاج فخر
شبستاان خود را چو در باز كرد
بتان را ز گنج درم ساز كرد
به مشكوي زرين هرانكس كه تاج
نبودش بزير اندرون تخت عاج
ازان شاه ايران فراوان ژكيد
برآشفت وز روزبه لب گزيد
بدو گفت من باژ روم و خزر
بديشان دهم چون بياري بدر
هماكنون به خروار دينار خواه
ز گنج ري و اصفهان باژ خواه
شبستان برينگونه ويران بود
نه از اختر شاه ايران بود
ز هر كشوري باژ نو خواستند
زمين را به ديبا بياراستند
برينگونه يك چند گيتي بخورد
به بزم و به رزم و به ننگ و نبرد
برينگونه يك چند گيتي بخورد
به رزم و به بزم و به ننگ و نبرد
پس آگاهي آمد به هند و به روم
به ترك و به چين و به آباد بوم
كه بهرام را دل به بازيست بس
كسي را ز گيتي ندارد به كس
طلايه نه و ديدهبان نيز نه
به مرز اندرون پهلوان نيز نه
به بازي همي بگذارند جهان
نداند همي آشكار و نهان
چو خاقان چين اين سخنها شنيد
ز چين و ختن لشكري برگزيد
درم داد و سر سوي ايران نهاد
كسي را نيامد ز بهرام ياد
وزان سوي قيصر سپه برگرفت
همه كشور روم لشگر گرفت
به ايران چو آگاهي آمد ز روم
ز هند و ز چين و ز آباد بوم
كه قيصر سپه كرد و لشكر كشيد
ز چين و ختن لشكر آمد پديد
به ايران هرانكس كه بد پيشرو
ز پيران و از نامداران نو
همه پيش بهرام گور آمدند
پر از خشم و پيكار و شور آمدند
بگفتند با شاه چندي درشت
كه بخت فروزانت بنمود پشت
سر رزمجويان به رزم اندرست
ترا دل به بازي و بزم اندرست
به چشم تو خوارست گنج و سپاه
همان تاج ايران و هم تخت و گاه
چنين داد پاسخ جهاندار شاه
بدان موبدان نماينده راه
كه دادار گيهان مرا ياورست
كه از دانش برتران برترست
به نيروي آن پادشاه بزرگ
كه ايران نگه دارم از چنگ گرگ
به بخت و سپاه و به شمشير و گنج
ز كشور بگردانم اين درد و رنج
همي كرد بازي بدان همنشان
وزو پر ز خون ديدهٔ سركشان
همي گفت هركس كزين پادشا
بپيچد دل مردم پارسا
دل شاه بهرام بيدار بود
ازين آگهي پر ز تيمار بود
همي ساختي كار لشكر نهان
ندانست رازش كس اندر جهان
همه شهر ايران ز كارش به بيم
از انديشگان دل شده به دو نيم
همه گشته نوميد زان شهريار
تن و كدخدايي گرفتند خوار
پس آگاه آمد به بهرامشاه
كه آمد ز چين اندر ايران سپاه
جهاندار گستهم را پيش خواند
ز خاقان چين چند با او براند
كجا پهلوان بود و دستور بود
چو رزم آمدي پيش رنجور بود
دگر مهرپيروز به زاد را
سوم مهربرزين خراد را
چو بهرام پيروز بهراميان
خزروان رهام با انديان
يكي شاه گيلان يكي شاه ري
كه بودند در راي هشيار پي
دگر داد برزين رزمآزماي
كجا زاولستان بدو بد به پاي
بياورد چون قارن برزمهر
دگر دادبرزين آژنگ چهر
گزين كرد ز ايرانيان سيهزار
خردمند و شايستهٔ كارزار
برادرش را داد تخت و كلاه
كه تا گنج و لشكر بدارد نگاه
خردمند نرسي آزاد چهر
همش فر و دين بود هم داد و مهر
وزان جايگه لشكر اندر كشيد
سوي آذرآبادگان پركشيد
چو از پارس لشكر فراوان ببرد
چنين بود راي بزرگان و خرد
كه از جنگ بگريخت بهرامشاه
وزان سوي آذر كشيدست راه
چو بهرام رخ سوي دريا نهاد
رسولي ز قيصر بيامد چو باد
به كاخيش نرسي فرود آوريد
گرانمايه جايي چنانچون سزيد
نشستند با رايزن بخردان
به نزديك نرسي همه موبدان
سراسر سخنشان بد از شهريار
كه داد او به باد آن همه روزگار
سوي موبدان موبد آمد سپاه
به آگاه بودن ز بهرامشاه
كه بر ما همي رنج بپراگند
چرا هم ز لشكر نه گنج آگند
به هرجاي زر برفشاند همي
هم ارج جواني نداند همي
پراگنده شد شهري و لشكري
همي جست هركس ره مهتري
كنون زو نداريم ما آگهي
بما بازگردد بدي ار بهي
ازان پس چو گفتارها شد كهن
برين بر نهادند يكسر سخن
كز ايران يكي مرد با آفرين
فرستند نزديك خاقان چين
كه بنشين ازين غارت و تاختن
ز هرگونه بايد برانداختن
مگر بوم ايران بماند به جاي
چو از خانه آواره شد كدخداي
چنين گفت نرسي كه اين روي نيست
مر اين آب را در جهان جوي نيست
سليحست و گنجست و مردان مرد
كز آتش به خنجر برآرند گرد
چو نوميدي آمد ز بهرامشاه
كجا رفت با خوارمايه سپاه
گر انديشهٔ بد كني بد رسد
چه بايد به شاهان چنين گشت بد
شنيدند ايرانيان اين سخن
يكي پاسخ كژ فگندند بن
كه بهارم ز ايدر سپاهي ببرد
كه ما را به غم دل ببايد سپرد
چو خاقان بيايد به ايران به جنگ
نماند برين بوم ما بوي و رنگ
سپاهي و نرسي نماند به جاي
بكوبند بر خيره ما را به پاي
يكي چاره سازيم تا جاي ما
بماند ز تن نگسلد پاي ما
يكي موبدي بود نامش هماي
هنرمند و بادانش و پاكراي
ورا برگزيدند ايرانيان
كه آن چاره را تنگ بندد ميان
نوشتند پس نامهٔي بندهوار
از ايران به نزديك آن شهريار
سرنامه گفتند ما بندهايم
به فرمان و رايت سرافگندهايم
ز چيزي كه باشد به ايران زمين
فرستيم نزديك خاقان چين
همان نيز با هديه و باژ و ساو
كه با جنگ تركان نداريم تاو
بيامد ز ايران خجسته هماي
خود و نامداران پاكيزهراي
پيام بزرگان به خاقان بداد
دل شاه تركان بدان گشت شاد
وزان جستن تيز بهرامشاه
گريزان بشد تازيان با سپاه
به پيش گرانمايه خاقان بگفت
دل و جان خاقان چو گل برشكفت
به تركان چنين گفت خاقان چين
كه ما برنهاديم بر چرخ زين
كه آورد بيجنگ ايران به چنگ؟
مگر ما به راي و به هوش و درنگ؟
فرستاده را چيز بسيار داد
درم داد چيني و دينار داد
يكي پاسخ نامه بنوشت و گفت
كه با جان پاكان خرد باد جفت
بدان بازگشتيم همداستان
كه گفت اين فرستادهٔ راستان
چو من با سپاه اندرآيم به مرو
كنم روي كشور چو پر تذرو
به راي و به داد و به رنگ و به بوي
ابا آب شير اندر آرم به جوي
بباشيم تا باژ ايران رسد
همان هديه و ساو شيران رسد
به مرو آيم و زاستر نگذرم
نخواهم كه رنج آيد از لشكرم
فرستاده تازان به ايران رسيد
ز خاقان بگفت آنچ ديد و شنيد
به مرو اندر آورد خاقان سپاه
جهان شد ز گرد سواران سياه
چو آسوده شد سر بخوردن نهاد
كسي را نيامد ز بهرام ياد
به مرو اندرون بانگ چنگ و رباب
كسي را نبد جاي آرام و خواب
سپاهش همه باره كرده يله
طلايه نه بردشت و نه راحله
شكار و مي و مجلس و بانگ چنگ
شب و روز ايمن نشسته ز جنگ
همي باژ ايرانيان چشم داشت
ز دير آمدن دل پر از خشم داشت
همي بود يك چند با مهتران
مي روشن و جام و رامشگران
بهار آمد و شد جهان چون بهشت
به خاك سيه بر فلك لاله كشت
همه بومها پر ز نخجير گشت
بجوي آبها چون مي و شير گشت
گرازيدن گور و آهو به شخ
كشيدند بر سبزه هر جاي نخ
همه جويباران پر از مشك دم
بسان گل نارون مي به خم
بگفتند با شاه بهرام گور
كه شد دير هنگام نخچير گور
چنين داد پاسخ كه مردي هزار
گزين كرد بايد ز لشكر سوار
سوي تور شد شاه نخچيرجوي
جهان گشت يكسر پر از گفتوگوي
ز گور و ز غرم و ز آهو جهان
بپرداختند آن دلاور مهان
سه ديگر چو بفروخت خورشيد تاج
زمين زرد شد كوه و دريا چو عاج
به نخچير شد شهريار دلير
يكي اژدها ديد چون نره شير
به بالاي او موي زير سرش
دو پستان بسان زنان از برش
كمان را به زه كرد و تير خدنگ
بزد بر بر اژدها بيدرنگ
دگر تيز زد بر ميان سرش
فروريخت چون آب خون از برش
فرود آمد و خنجري بركشيد
سراسر بر اژدها بردريد
يكي مرد برنا فروبرده بود
به خون و به زهر اندر افسرده بود
بران مرد بسيار بگريست زار
وزان زهر شد چشم بهرام تار
وزانجا بيامد به پردهسراي
مي آورد و خوبان بربط سراي
چو سي روز بگذشت ز ارديبهشت
شد از ميوه پاليزها چون بهشت
چنان ساخت كايد به تور اندرون
پرستنده با او يكي رهنمون
به شبگير هرمزد خرداد ماه
ازان دشت سوي دهي رفتشاه
ببيند كه اندر جهان داد هست
بجويد دل مرد يزدانپرست
همي راند شبديز را نرمنرم
برينگونه تا روز برگشت گرم
هميراند حيران و پيچان به راه
به خواب و به آب آرزومند شاه
چنين تا به آباد جايي رسيد
به هامون به نزد سرايي رسيد
زني ديد بر كتف او بر سبوي
ز بهرام خسرو بپوشيد روي
بدو گفت بهرام كايدر سپنج
دهيد ار نه بايد گذشتن به رنج
چنين گفت زن كاي نبرده سوار
تو اين خانه چون خانهٔ خويش دار
چو پاسخ شنيد اسپ در خانه راند
زن ميزبان شوي را پيش خواند
بدو گفت كاه آر و اسپش بمال
چو گاه جو آيد بكن در جوال
خود آمد به جايي كه بودش نهفت
ز پيش اندرون رفت و خانه برفت
حصيري بگسترد و بالش نهاد
به بهرام بر آفرين كرد ياد
سوي خانهٔ آب شد آب برد
همي در نهان شوي را برشمرد
كه اين پير و ابله بماند به جاي
هرانگه كه بيند كس اندر سراي
نباشد چنين كار كار زنان
منم لشكريدار دندان كنان
بشد شاه بهرام و رخ را بشست
كزان اژدها بود ناتن درست
بيامد نشست از بر آن حصير
بدر خانه بر پاي بد مرد پير
بياورد خواني و بنهاد راست
برو تره و سركه و نان و ماست
بخورد اندكي نان و نالان بخفت
به دستار چيني رخ اندر نهفت
چو از خواب بيدار شد زن بشوي
همي گفت كاي زشت ناشسته روي
بره كشت بايد ترا كاين سوار
بزرگست و از تخمهٔ شهريار
كه فر كيان دارد و نور ماه
نماند همي جز به بهرامشاه
چنين گفت با زن گرانمايه شوي
كه چندين چرا بايدت گفتوگوي
نداري نمكسود و هيزم نه نان
چه سازي تو برگ چنين ميهمان
برهكشتي و خورد و رفت اين سوار
تو شو خر به انبوهي اندر گذار
زمستان و سرما و باد دمان
به پيش آيدت يك زمان بيگمان
همي گفت انباز و نشنيد زن
كه هم نيكپي بود و هم رايزن
به ره كشته شد هم به فرجام كار
به گفتار آن زن ز بهر سوار
چو شد كشته ديگي هريسه بپخت
برند آتش از هيزم نيمسخت
بياورد چيزي بر شهريار
برو خايه و تره جويبار
يكي پاره بريان ببرد از بره
همان پخته چيزي كه بد يكسره
چو بهرام دست از خورشها بشست
همي بود بيخواب و ناتندرست
چو شب كرد با آفتاب انجمن
كدوي مي و سنجد آورد زن
بدو گفت شاه اي زن كمسخن
يكي داستان گوي با من كهن
بدان تا به گفتار تو مي خوريم
به مي درد و اندوه را بشكريم
بتو داستان نيز كردم يله
ز بهرامت آزاديست ار گله
زن كمسخن گفت آري نكوست
هم آغاز هر كار و فرجام ازوست
بدو گفت بهرام كاين است و بس
ازو دادجويي نبينند كس
زن برمنش گفت كاي پاكراي
برين ده فراوان كس است و سراي
هميشه گذار سواران بود
ز ديوان و از كارداران بود
يكي نام دزدي نهد بر كسي
كه فرجام زان رنج يابد بسي
ز بهر درم گرددش كينهكش
كه ناخوش كند بر دلش روز خوش
زن پاكتن را به آلودگي
برد نام و آرد به بيهودگي
زياني بود كان نيابد به گنج
ز شاه جهاندار اينست رنج
پرانديشه شد زان سخن شهريار
كه بد شد ورا نام زان مايهكار
چنين گفت پس شاه يزدانشناس
كه از دادگر كس ندارد سپاس
درشتي كنم زين سخن ماه چند
كه پيدا شود داد و مهر از گزند
شب تيره ز انديشه پيچان بخفت
همه شب دلش با ستم بود جفت
بدانگه كه شب چادر مشكبوي
بدريد و بر چرخ بنمود روي
بيامد زن از خانه با شوي گفت
كه هر كاره و آتش آر از نهفت
ز هرگونه تخم اندرافگن به آب
نبايد كه بيند ورا آفتاب
كنون تا بدوشم ازين گاو شير
تو اين كار هر كاره، آسان مگير
بياورد گاو از چراگاه خويش
فراوان گيا برد و بنهاد پيش
به پستانش بر دست ماليد و گفت
به نام خداوند بييار و جفت
تهي بود پستان گاوش ز شير
دل ميزبان جوان گشت پير
چنين گفت با شوي كاي كدخداي
دل شاه گيتي دگر شد بران
ستمكاره شد شهريار جهان
دلش دوش پيچان شد اندر نهان
بدو گفت شوي از چه گويي همي
به فال بد اندر چه جويي همي
چنين گفت زن كاي گرانمايه شوي
مرا بيهده نيست اين گفتوگوي
چو بيدادگر شد جهاندار شاه
ز گردون نتابد ببايست ماه
به پستانها در شود شيرخشك
نبودي به نافه درون نيز مشك
زنا و ربا آشكارا شود
دل نرم چون سنگ خارا شود
به دشت اندرون گرگ مردم خورد
خردمند بگريزد از بيخرد
شود خايه در زير مرغان تباه
هرانگه كه بيدادگر گشت شاه
چراگاه اين گاو كمتر نبود
هم آبشخورش نيز بتر نبود
به پستان چنين خشك شد شيراوي
دگرگونه شد رنگ و آژير اوي
چو بهرامشاه اين سخنها شنود
پشيماني آمدش ز انديشه زود
به يزدان چنين گفت كاي كردگار
توانا و دانندهٔ روزگار
اگر تاب گيرد دل من ز داد
ازين پس مرا تخت شاهي مباد
زن فرخ پاك يزدانپرست
دگر باره بر گاو ماليد دست
به نام خداوند زردشت گفت
كه بيرون گذاري نهان از نهفت
ز پستان گاوش بباريد شير
زن ميزبان گفت كاي دستگير
تو بيداد را كردهاي دادگر
وگرنه نبودي ورا اين هنر
ازان پس چنين گفت با كدخداي
كه بيداد را داد شد باز جاي
تو باخنده و رامشي باش زين
كه بخشود بر ما جهانآفرين
به هركاره چون شيربا پخته شد
زن و مرد زان كار پردخته شد
به نزديك مهمان شد آن پاكراي
همي برد خوان از پسش كدخداي
نهاده بدو كاسهٔ شيربا
چه نيكو بدي گر بدي زيربا
ازان شيربا شاه لختي بخورد
چنين گفت پس با زن رادمرد
كه اين تازيانه به درگاه بر
بياويز جايي كه باشد گذر
نگه كن يكي شاخ بر در بلند
نبايد كه از باد يابد گزند
ازان پس ببين تا كه آيد ز راه
همي كن بدين تازيانه نگاه
خداوند خانه بپوييد سخت
بياويخت آن شيب شاه از درخت
همي داشت آن را زماني نگاه
پديد آمد از راه بيمر سپاه
هرانكس كه اين تازيانه بديد
به بهرامشاه آفرين گستريد
پياده همه پيش شيب دراز
برفتند و بردند يك يك نماز
زن و شوي گفت اين بجز شاه نيست
چنين چهره جز درخور گاه نيست
پر از شرم رفتند هر دو ز راه
پياده دوان تا به نزديك شاه
كه شاها بزرگا ردا بخردا
جهاندار و بر موبدان موبدا
بدين خانه درويش بد ميزبان
زني بينوا شوي پاليزبان
بران بندگي نيز پوزش نمود
همان شاه ما را پژوهش نمود
كه چون تو بدين جاي مهمان رسيد
بدين بينوا خانه و مان رسيد
بدو گفت بهرام كاي روزبه
ترا دادم اين مرز و اين خوب ده
هميشه جز از ميزباني مكن
برين باش و پاليزباني مكن
بگفت اين و خندان بشد زان سراي
نشست از بر بارهٔ بادپاي
بشد زان ده بينوا شهريار
بيامد به ايوان گوهرنگار
بياسود در مرو بهرامگور
چو آسوده شد شاه و جنگي ستور
ز تيزي روانش مدارا گزيد
دلش راي رزم بخارا گزيد
به يك روز و يك شب به آموي شد
ز نخچير و بازي جهانجوي شد
بيامد ز آموي يك پاس شب
گذر كرد بر آب و ريگ فرب
چو خورشيد روي هوا كرد زرد
بينداخت پيراهن لاژورد
زمانه شد از گرد چون پر چرغ
جهانجوي بگذشت بر ماي و مرغ
همه لشكر ترك بر هم زدند
به بوم و به دشت آتش اندر زدند
ستاره همي دامن ماه جست
پدر بر پسر بر همي راه جست
ز تركان هرانكس كه بد پيش رو
ز پيران و خنجرگزاران تو
همه پيش بهرام رفتند خوار
پياده پر از خون دل خاكسار
كه شاها ردا و بلند اخترا
بر آزادگان جهان مهترا
گر ايدونك خاقان گنهكار گشت
ز عهد جهاندار بيزار گشت
به دستت گرفتار شد بيگمان
چو بشكست پيمان شاه جهان
تو خون سر بيگناهان مريز
نه خوب آيد از نامداران ستيز
گر از ما همي باژ خواهي رواست
سر بيگناهان بريدن چراست
همه مرد و زن بندگان توايم
به رزم اندر افگندگان توايم
دل شاه بهرام زيشان بسوخت
به دست خرد چشم خشمش بدوخت
ز خون ريختن دست گردان ببست
پرانديشه شد شاه يزدانپرست
چو مهر جهاندار پيوسته شد
دل مرد آشفته آهسته شد
بر شاه شد مهتر مهتران
بپذرفت هر سال باژ گران
ازين كار چون كام او شد روا
ابا باژ بستد ز تركان نوا
چو برگشت و آمد به شهر فرب
پر از رنگ رخسار و پرخنده لب
برآسود يك هفته لشكر نراند
ز چين مهتران را همه پيش خواند
برآورد ميلي ز سنگ و ز گج
كه كس را به ايران ز ترك و خلج
نباشد گذر جز به فرمان شاه
همان نيز جيحون ميانجي به راه
به لشكر يكي مرد بد شمر نام
خردمند و با گوهر و راي و كام
مر او را به توران زمين شاه كرد
سر تخت او افسر ماه كرد
همان تاج زرينش بر سر نهاد
همه شهر توران بدو گشت شاد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد