بخش ۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲

۳۳ بازديد


ز شاهيش بگذشت چون هفت سال
همه موبدان زو به رنج و وبال
سر سال هشتم مه فوردين
كه پيدا كند در جهان هور دين
يكي كودك آمدش هرمزد روز
به نيك اختر و فال گيتي فروز
هم‌انگه پدر كرد بهرام‌نام
ازان كودك خرد شد شادكام
به در بر ستاره‌شمر هرك بود
كه شايست گفتار ايشان شنود
يكي مايه‌ور بود با فر و هوش
سر هندوان بود نامش سروش
يكي پارسي بود هشيار نام
كه بر چرخ كردي به دانش لگام
بفرمود تا پيش شاه آمدند
هشيوار و جوينده راه آمدند
به صلاب كردند ز اختر نگاه
هم از زيچ رومي بجستند راه
از اختر چنان ديد خرم نهان
كه او شهرياري بود در جهان
ابر هفت كشور بود پادشا
گو شاددل باشد و پارسا
برفتند پويان بر شهريار
همان زيچ و صلابها بر كنار
بگفتند با تاجور يزدگرد
كه دانش ز هرگونه كرديم گرد
چنان آمد اندر شمار سپهر
كه دارد بدين كودك خرد مهر
مر او را بود هفت كشور زمين
گرانمايه شاهي بود بافرين
ز گفتارشان شاد شد شهريار
ببخشيدشان گوهر شاهوار
چو ايشان برفتند زان بارگاه
رد و موبد و پاك دستور شاه
نشستند و جستند هرگونه راي
كه تا چارهٔ آن چه آيد به جاي
گرين كودك خرد خوي پدر
نگيرد شو خسروي دادگر
گر ايدونك خوي پدر دارد اوي
همه بوم زير و زبر دارد اوي
نه موبد بود شاد و نه پهلوان
نه او در جهان شاد روشن‌روان
همه موبدان نزد شاه آمدند
گشاده‌دل و نيك‌خواه آمدند
بگفتند كاين كودك برمنش
ز بيغاره دورست و ز سرزنش
جهان سربسر زير فرمان اوست
به هر كشوري باژ و پيمان اوست
نگه كن به جايي كه دانش بود
ز داننده كشور به رامش بود
ز پرمايگان دايگاني گزين
كه باشد ز كشور برو آفرين
هنر گيرد اين شاه خرم نهان
ز فرمان او شاد گردد جهان
چو بشنيد زان موبدان يزدگرد
ز كشور فرستادگان كرد گرد
هم‌انگه فرستاد كسها به روم
به هند و به چين و به آباد بوم
همان نامداري سوي تازيان
بشد تا ببيند به سود و زيان
به هر سو همي رفت خوانندهٔي
كه بهرام را پرورانندهٔي
بجويد سخنگوي و دانش‌پذير
سخن‌دان و هر دانشي يادگير
بيامد ز هر كشوري موبدي
جهانديده و نيك‌پي بخردي
چو يكسر بدان بارگاه آمدند
پژوهنده نزديك شاه آمدند
بپرسيد بسيار و بنواختشان
به هر برزني جايگه ساختشان
برفتند نعمان و منذر به شب
بسي نامداران گرد از عرب
بزرگان چو در پارس گرد آمدند
بر تاجور يزدگرد آمدند
همي گفت هركس كه ما بنده‌ايم
سخن بشنويم و سراينده‌ايم
كه بايد چنين روزگار از مهان
كه بايسته فرزند شاه جهان
به بر گيرد ودانش آموزدش
دل از تيرگيها بيفروزدش
ز رومي و هندي و از پارسي
نجومي و گر مردم هندسي
همه فيلسوفان بسياردان
سخن‌گوي وز مردم كاردان
بگفتند هريك به آواز نرم
كه اي شاه باداد و با راي و شرم
همه سربسر خاك پاي توايم
به دانش همه رهنماي توايم
نگر تا پسندت كه آيد همي
وگر سودمندت كه آيد همي
چنين گفت منذر كه ما بنده‌ايم
خود اندر جهان شاه را زنده‌ايم
هنرهاي ما شاه داند همه
كه او چون شبانست و ما چون رمه
سواريم و گرديم و اسپ افگنيم
كسي را كه دانا بود بشكنيم
ستاره‌شمر نيست چون ما كسي
كه از هندسه بهره دارد بسي
پر از مهر شاهست ما را روان
به زير اندرون تازي اسپان دمان
همه پيش فرزند تو بنده‌ايم
بزرگي وي را ستاينده‌ايم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد