پادشاهي بهرام شاپور

مشاور شركت بيمه پارسيان

پادشاهي بهرام شاپور

۳۹ بازديد


خردمند و شايسته بهرامشاه
همي داشت سوك پدر چندگاه
چو بنشست بر جايگاه مهي
چنين گفت بر تخت شاهنشهي
كه هر شاه كز داد گنج آگند
بدانيد كان گنج نپراگند
ز ما ايزد پاك خشنود باد
بدانديش را دل پر از دود باد
همه دانش اوراست ما بنده‌ايم
كه كاهنده و هم فزاينده‌ايم
جهاندار يزدان بود داد و راست
كه نفزود در پادشاهي نه كاست
كسي كو به بخشش توانا بود
خردمند و بيدار و دانا بود
نبايد كه بندد در گنج سخت
به ويژه خداوند ديهيم و تخت
وگر چند بخشي ز گنج سخن
برافشان كه دانش نيايد به بن
ز نيك و بديها به يزدان گراي
چو خواهي كه نيكيت ماند به جاي
اگر زو شناسي همه خوب و زشت
بيابي به پاداش خرم بهشت
وگر برگزيني ز گيتي هوا
بماني به چنگ هوا بي‌نوا
چو داردت يزدان بدو دست ياز
بدان تا نماني به گرم و گداز
چنين است اميدم به يزدان پاك
كه چون سر بيارم بدين تيره‌خاك
جهاندار پيروز دارد مرا
همان گيتي افروز دارد مرا
گر اندر جهان داد بپراگنم
ازان به كه بيداد گنج آگنم
كه ايدر بماند همه رنج ما
به دشمن رسد بي‌گمان گنج ما
كه تخت بزرگي نماند به كس
جهاندار باشد ترا يار بس
بد و نيك ماند ز ما يادگار
تو تخم بدي تا تواني مكار
چو شد سال آن پادشا بر دو هفت
به پاليز آن سرو يازان بخفت
به يك چندگه دير بيمار بود
دل كهتران پر ز تيمار بود
نبودش پسر پنج دخترش بود
يكي كهتر از وي برادرش بود
بدو داد ناگاه گنج و سپاه
همان مهر شاهي و تخت و كلاه
جهاندار برنا ز گيتي برفت
برو ساليان برگذشته دو هفت
ايا شست و سه ساله مرد كهن
تو از باد تا چند راني سخن
همان روز تو ناگهان بگذرد
در توبه بگزين و راه خرد
جهاندار زين پير خشنود باد
خرد مايه باد و سخن سود باد
اگر در سخن موي كافد همي
به تاريكي اندر ببافد همي
گر او اين سخن‌ها كه اندرگرفت
به پيري سرآرد نباشد شگفت
به نام شهنشاه شمشيرزن
به بالا سرش برتر از انجمن
زمانه به كام شهنشاه باد
سر تخت او افسر ماه باد
كزويست كام و بدويست نام
ورا باد تاج كيي شادكام
بزرگي و دانش ورا راه باد
وزو دست بدخواه كوتاه باد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد