من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲

۳۲ بازديد


دگر روز چون بردميد آفتاب
بباليد كوه و بپالود خواب
به نزديك منذر شدند اين گروه
كه بهرام شه بود زيشان ستوه
كه خواهشگري كن به نزديك شاه
ز كردار ما تا ببخشد گناه
كه چونان بديم از بد يزدگرد
كه خون در تن نامداران فسرد
ز بس زشت گفتار و كردار اوي
ز بيدادي و درد و آزار اوي
دل ما به بهرام ازان بود سرد
كه از شاه بوديم يكسر به درد
بشد منذر و شاه را كرد نرم
بگسترد پيشش سخنهاي گرم
ببخشيد اگر چندشان بد گناه
كه با گوهر و دادگر بود شاه
بياراست ايوان شاهنشهي
برفت آنك بودند يكسر مهي
چو جاي بزرگي بپرداختند
كرا بود شايسته بنشاختند
به هر جاي خواني بياراستند
مي و رود و رامشگران خواستند
دوم روز رفتند ديگر گروه
سپهبد نيامد ز خوردن ستوه
سيم روز جشن و مي و سور بود
غم از كاخ شاه جهان دور بود
بگفت آنك نعمان و منذر چه كرد
ز بهر من اين پاك زاده دو مرد
همه مهتران خواندند آفرين
بران دشت آباد و مردان كين
ازان پس در گنج بگشاد شاه
به دينار و ديبا بياراست گاه
به اسپ و سنان و به خفتان جنگ
ز خود و ز هر گوهري رنگ‌رنگ
سراسر به نعمان و منذر سپرد
جوانوي رفت آن بديشان شمرد
كس اندازهٔ بخشش او نداشت
همان تاو با كوشش او نداشت
همان تازيان را بسي هديه داد
از ايوان شاهي برفتند شاد
بياورد پس خلعت خسروي
همان اسپ و هم جامهٔ پهلوي
به خسرو سپردند و بنواختش
بر گاه فرخنده بنشاختش
شهنشاه خسرو به نرسي رسيد
ز تخت اندر آمد به كرسي رسيد
برادرش بد يك‌دل و يك‌زبان
ازو كهتر آن نامدار جوان
ورا پهلوان كرد بر لشكرش
بدان تا به آيين بود كشورش
سپه را سراسر به نرسي سپرد
به بخشش همي پادشاهي ببرد
در گنج بگشاد و روزي بداد
سپاهش به دينار گشتند شاد
بفرمود پس تا گشسپ دبير
بيامد بر شاه مردم پذير
كجا بود دانا بدان روزگار
شمار جهان داشت اندر كنار
جوانوي بيدار با او بهم
كه نزديك او بد شمار درم
ز باقي كه بد نزد ايرانيان
بفرمود تا بگسلد از ميان
دبيران دانا به ديوان شدند
ز بهر درم پيش كيوان شدند
ز باقي كه بد بر جهان سربسر
همه برگرفتند يك با دگر
نود بار و سه بار كرده شمار
به ايران درم بد هزاران هزار
ببخشيد و ديوان بر آتش نهاد
همه شهر ايران بدو گشت شاد
چو آگاه شد زان سخن هركسي
همي آفرين خواند هركس بسي
برفتند يكسر به آتشكده
به ايوان نوروز و جشن سده
همي مشك بر آتش افشاندند
به بهرام بر آفرين خواندند
وزان پس بفرمود كارآگهان
يكي تا بگردند گرد جهان
كسي را كجا رانده بد يزدگرد
بجست و به يك شهرشان كرد گرد
بدان تا شود نامهٔ شهريار
كه آزادگان را كند خواستار
فرستاد خلعت به هر مهتري
ببخشيد به اندازه‌شان كشوري
رد و موبد و مرزبان هرك بود
كه آواز بهرام زان سان شنود
سراسر به درگاه شاه آمدند
گشاده‌دل و نيكخواه آمدند
بفرمود تا هرك بد دادجوي
سوي موبد موبد آورد روي
چو فرمانش آمد ز گيتي به جاي
مناديگري كرد بر در به پاي
كه اي زيردستان بيدار شاه
ز غم دور باشيد و دور از گناه
وزين پس بران كس كنيد آفرين
كه از داد آباد دارد زمين
ز گيتي به يزدان پناهيد و بس
كه دارنده اويست و فريادرس
هرانكس كه بگزيد فرمان ما
نپيچد سر از راي و پيمان ما
برو نيكويها برافزون كنيم
ز دل كينه و آز بيرون كنيم
هرانكس كه از داد بگريزد اوي
به بادآفره در بياويزد اوي
گر ايدونك نيرو دهد كردگار
به كام دل ما شود روزگار
برين نيكويها فزايش بود
شما را بر ما ستايش بود
همه شهر ايران به گفتار اوي
برفتند شادان‌دل و تازه‌روي
بدانگه كه شد پادشاهيش راست
فزون گشت شادي و انده بكاست
همه روز نخچير بد كار اوي
دگر اسپ و ميدان و چوگان و گوي


بخش ۵

۳۴ بازديد


برفت و بيامد به ايوان خويش
همه شب همي ساخت درمان خويش
پرانديشه آن شب به ايوان بخفت
بخنديد و آن راز با كس نگفت
به شبگير چون تاج بر سر نهاد
سپه را سراسر همه بار داد
بفرمود تا لنبك آبكش
بشد پيش او دست كرده به كش
ببردند ز ايوان به راهام را
جهود بدانديش و بدكام را
چو در بارگه رفت بنشاندند
يكي پاك‌دل مرد را خواندند
بدو گفت رو بارگيها ببر
نگر تا نباشي بجز دادگر
به خان به راهام شو بر گذار
نگر تا چه بيني نهاده بيار
بشد پاك‌دل تا به خان جهود
همه خانه ديبا و دينار بود
ز پوشيدني هم ز گستردني
ز افگندني و پراگندني
يكي كاروان‌خانه بود و سراي
كزان خانه بيرون نبوديش جاي
ز در و ز ياقوت و هر گوهري
ز هر بدرهٔي بر سرش افسري
كه دانند موبد مر آن را شمار
ندانست كردن بس روزگار
فرستاد موبد بدانجا سوار
شتر خواست از دشت جهرم هزار
همه بار كردند و ديگر نماند
همي شاددل كاروان را براند
چو بانگ دراي آمد از بارگاه
بشد مرد بينا بگفت آن به شاه
كه گوهر فزون زين به گنج تو نيست
همان مانده خروار باشد دويست
بماند اندران شاه ايران شگفت
ز راز دل انديشه‌ها برگرفت
كه چندين بورزيد مرد جهود
چو روزي نبودش ز ورزش چه سود
ازان صد شتروار زر و درم
ز گستردنيها و از بيش و كم
جهاندار شاه آبكش را سپرد
بشد لنبك از راه گنجي ببرد
ازان پس براهام را خواند و گفت
كه اي در كمي گشته با خاك جفت
چه گويي كه پيغمبرت چند زيست
چه بايست چندي به زشتي گريست
سوار آمد و گفت با من سخن
ازان داستانهاي گشته كهن
كه هركس كه دارد فزوني خورد
كسي كو ندارد همي پژمرد
كنون دست يازان ز خوردن بكش
ببين زين سپس خوردن آبكش
ز سرگين و زربفت و دستار و خشت
بسي گفت با سفله مرد كنشت
درم داد ناپاك دل را چهار
بدو گفت كاين را تو سرمايه‌دار
سزا نيست زين بيشتر مر ترا
درم مرد درويش را سر ترا
به ارزانيان داد چيزي كه بود
خروشان همي رفت مرد جهود


بخش ۴

۲۹ بازديد


ز پيش سواران چو ره برگرفت
سوي خان بي‌بر به راهام تفت
بزد در بگفتا كه بي‌شهريار
بماندم چو او بازماند از شكار
شب آمد ندانم همي راه را
نيابم همي لشكر و شاه را
گر امشب بدين خانه يابم سپنج
نباشد كسي را ز من هيچ رنج
به پيش به راهام شد پيشكار
بگفت آنچ بشنيد ازان نامدار
به راهام گفت ايچ ازين در مرنج
بگويش كه ايدر نيابي سپنج
بيامد فرستاده با او بگفت
كه ايدر ترا نيست جاي نهفت
بدو گفت بهرام با او بگوي
كز ايدر گذشتن مرا نيست روي
همي از تو من خانه خواهم سپنج
نيارم به چيزت ازان پس به رنج
چو بشنيد پويان بشد پيشكار
به نزد به راهام گفت اين سوار
همي ز ايدر امشب نخواهد گذشت
سخن گفتن و راي بسيار گشت
به راهام گفتش كه رو بي‌درنگ
بگويش كه اين جايگاهيست تنگ
جهوديست درويش و شب گرسنه
بخسپد همي بر زمين برهنه
بگفتند و بهرام گفت ار سپنج
نيابم بدين خانه آيدت رنج
بدين در بخسپم نجويم سراي
نخواهم به چيزي دگر كرد راي
به راهام گفت اي نبرده سوار
همي رنجه داري مرا خوارخوار
بخسپي و چيزت بدزدد كسي
ازان رنجه داري مرا تو بسي
به خانه درآي ار جهان تنگ شد
همه كار بي‌برگ و بي‌رنگ شد
به پيمان كه چيزي نخواهي ز من
ندارم به مرگ آبچين و كفن
هم امشب ترا و نشست ترا
خورش بايد و نيست چيزي مرا
گر اين اسپ سرگين و آب افگند
وگر خشت اين خانه را بشكند
به شبگير سرگينش بيرون كني
بروبي و خاكش به هامون كني
همان خشت را نيز تاوان دهي
چو بيدار گردي ز خواب آن دهي
بدو گفت بهرام پيمان كنم
برين رنجها سر گروگان كنم
فرود آمد و اسپ را با لگام
ببست و برآهخت تيغ از نيام
نمدزين بگسترد و بالينش زين
بخفت و دو پايش كشان بر زمين
جهود آن در خانه از پس ببست
بياورد خوان و به خوردن نشست
ازان پس به بهرام گفت اي سوار
چو اين داستان بشنوي ياد دار
به گيتي هرانكس كه دارد خورد
سوي مردم بي‌نوا ننگرد
بدو گفت بهرام كاين داستان
شنيدستم از گفتهٔ باستان
شنيدم به گفتار و ديدم كنون
كه برخواندي از گفتهٔ رهنمون
مي آورد چون خورده شد نان جهود
ازان مي ورا شادماني فزود
خروشيد كاي رنج‌ديده سوار
برين داستان كهن گوش‌دار
كه هركس كه دارد دلش روشنست
درم پيش او چون يكي جوشنست
كسي كو ندارد بود خشك لب
چنانچون توي گرسنه نيم‌شب
بدو گفت بهرام كاين بس شگفت
به گيتي مرين ياد بايد گرفت
كه از جام يابي سرانجام نيك
خنك ميگسار و مي و جام نيك
چو از كوه خنجر برآورد هور
گريزان شد از خانه بهرام گور
بران چرمهٔ ناچران زين نهاد
چه زين از برش خشك بالين نهاد
بيامد به راهام گفت اي سوار
به گفتار خود بر كنون پاي‌دار
تو گفتي كه سرگين اين بارگي
به جاروب روبم به يكبارگي
كنون آنچ گفتي بروب و ببر
به رنجم ز مهمان بيدادگر
بدو گفت بهرام شو پايكار
بياور كه سرگين كشد بر كنار
دهم زر كه تا خاك بيرون برد
وزين خانهٔ تو به هامون برد
بدو گفت من كس ندارم كه خاك
بروبد برد ريزد اندر مغاك
تو پيمان كه كردي به كژي مبر
نبايد كه خوانمت بيدادگر
چو بشنيد بهرام ازو اين سخن
يكي تازه انديشه افگند بن
يكي خوب دستار بودش حرير
به موزه درون پر ز مشك و عبير
برون كرد و سرگين بدو كرد پاك
بينداخت با خاك اندر مغاك
به راهام را گفت كاي پارسا
گر آزاديم بشنود پادشا
ترا از جهان بي‌نيازي دهد
بر مهتران سرفرازي دهد


بخش ۳

۳۳ بازديد


چنان بد كه روزي به نخچير شير
همي رفت با چند گرد دلير
بشد پير مردي عصايي به دست
بدو گفت كاي شاه يزدان‌پرست
به راهام مرديست پرسيم و زر
جهودي فريبنده و بدگهر
به آزادگي لنبك آبكش
به آرايش خوان و گفتار خوش
بپرسيد زان كهتران كاين كيند
به گفتار اين پير سر بر چيند
چنين گفت با او يكي نامدار
كه اي با گهر نامور شهريار
سقاايست اين لنبك آبكش
جوانمرد و با خوان و گفتار خوش
به يك نيم روز آب دارد نگاه
دگر نيمه مهمان بجويد ز راه
نماند به فردا از امروز چيز
نخواهد كه در خانه باشد به نيز
به راهام بي‌بر جهوديست زفت
كجا زفتي او نشايد نهفت
درم دارد و گنج و دينار نيز
همان فرش ديبا و هرگونه چيز
مناديگري را بفرمود شاه
كه شو بانگ زن پيش بازارگاه
كه هركس كه از لنبك آبكش
خرد آب خوردن نباشدش خوش
همي بود تا زرد گشت آفتاب
نشست از بر باره بي‌زور و تاب
سوي خانهٔ لنبك آمد چو باد
بزد حلقه بر درش و آواز داد
كه من سركشي‌ام ز ايران سپاه
چو شب تيره شد بازماندم ز شاه
درين خانه امشب درنگم دهي
همه مردمي باشد و فرهي
ببد شاد لنبك ز آواز اوي
وزان خوب گفتار دمساز اوي
بدو گفت زود اندر آي اي سوار
كه خشنود باد ز تو شهريار
اگر با تو ده تن بدي به بدي
همه يك به يك بر سرم مه بدي
فرود آمد از باره بهرامشاه
همي داشت آن باره لنبك نگاه
بماليد شادان به چيزي تنش
يكي رشته بنهاد بر گردنش
چو بنشست بهرام لنبك دويد
يكي شهره شطرنج پيش آوريد
يكي كاسه آورد پر خوردني
بياورد هرگونه آوردني
به بهرام گفت اي گرانمايه مرد
بنه مهره بازي از بهر خورد
بديد آنك كلنبك بدو داد شاه
بخنديد و بنهاد بر پيش گاه
چو نان خورده شد ميزبان در زمان
بياورد جامي ز مي شادمان
همي خورد بهرام تا گشت مست
به خوردنش آنگه بيازيد دست
شگفت آمد او را ازان جشن اوي
وزان خوب گفتار وزان تازه روي
بخفت آن شب و بامداد پگاه
از آواز او چشم بگشاد شاه
چنين گفت لنبك به بهرام گور
كه شب بي نوا بد همانا ستور
يك امروز مهمان من باش وبس
وگر يار خواهي بخوانيم كس
بياريم چيزي كه بايد به جاي
يك امروز با ما به شادي بپاي
چنين گفت با آبكش شهريار
كه امروز چندان نداريم كار
كه ناچار ز ايدر ببايد شدن
هم اينجا به نزد تو خواهم بدن
بسي آفرين كرد لنبك بروي
ز گفتار او تازه‌تر كرد روي
بشد لنبك و آب چندي كشيد
خريدار آبش نيامد پديد
غمي گشت و پيراهنش دركشيد
يكي آبكش را به بر بركشيد
بها بستد و گوشت بخريد زود
بيامد سوي خانه چون باد و دود
بپخت و بخوردند و مي خواستند
يكي مجلس ديگر آراستند
بيود آن شب تيره با مي به دست
همان لنبك آبكش مي‌پرست
چو شب روز شد تيز لنبك برفت
بيامد به نزديك بهرام تفت
بدو گفت روز سيم شادباش
ز رنج و غم و كوشش آزاد باش
بزن دست با من يك امروز نيز
چنان دان كه بخشيده‌اي زر و چيز
بدو گفت بهرام كين خود مباد
كه روز سه ديگر نباشيم شاد
برو آبكش آفرين خواند و گفت
كه بيداردل باش و با بخت جفت
به بازار شد مشك و آلت ببرد
گروگان به پرمايه مردي سپرد
خريد آنچ بايست و آمد دوان
به نزديك بهرام شد شادمان
بدو گفت ياري ده اندر خورش
كه مرد از خورشها كند پرورش
ازو بستد آن گوشت بهرام زود
بريد و بر آتش خورشها فزود
چو نان خورده شد مي‌گرفتند و جام
نخست از شهنشاه بردند نام
چو مي خورده شد خواب را جاي كرد
به بالين او شمع بر پاي كرد
به روز چهارم چو بفروخت هور
شد از خواب بيدار بهرام گور
بشد ميزبان گفت كاي نامدار
ببودي درين خانهٔ تنگ و تار
بدين خانه اندر تن‌آسان نه‌اي
گر از شاه ايران هراسان نه‌اي
دو هفته بدين خانهٔ بي‌نوا
بباشي گر آيد دلت را هوا
برو آفرين كرد بهرامشاه
كه شادان و خرم بدي سال و ماه
سه روز اندرين خانه بوديم شاد
كه شاهان گيتي گرفتيم ياد
به جايي بگويم سخنهاي تو
كه روشن شود زو دل و راي تو
كه اين ميزباني ترا بر دهد
چو افزون دهي تخت و افسر دهد
بيامد چو گرد اسپ را زين نهاد
به نخچيرگه رفت زان خانه شاد
همي كرد نخچير تا شب ز كوه
برآمد سبك بازگشت از گروه


بخش ۷

۳۱ بازديد


چو بنشست مي خواست از بامداد
بزرگان لشكر برفتند شاد
بيامد هم‌انگه يكي مرد مه
ورا ميوه آورد چندي ز ده
شتربارها نار و سيب و بهي
ز گل دسته‌ها كرده شاهنشهي
جهاندار چون ديد بنواختش
ميان يلان پايگه ساختش
همين مه كه با ميوه و بوي بود
ورا پهلوي نام كبروي بود
به روي جهاندار جام نبيد
دو من را به يكبار اندر كشيد
چو شد مرد خرم ز ديدار شاه
ازان نامداران و آن جشنگاه
يكي جام ديگر پر از مي بلور
به دلش اندر افتاد زان جام شور
ز پيش بزرگان بيازيد دست
بدان جام مي تاخت و بر پاي جست
به ياد شهنشاه بگرفت جام
منم گفت ميخواره كبروي نام
به روي شهنشاه جام نبيد
چو من دركشم يار خواهم گزيد
به جام اندرون بود مي پنج من
خورم هفت ازين بر سر انجمن
پس انگه سوي ده روم من به هوش
ز من نشنود كس به مستي خروش
چنان هفت جام پر از مي بخورد
ازان مي پرستان برآورد گرد
به دستوري شاه بيرون گذشت
كه داند كه مي در تنش چون گذشت
وزان جاي خرم بيامد به دشت
چو در سينهٔ مرد، مي گرم گشت
برانگيخت اسپ از ميان گروه
ز هامون همي تاخت تا پيش كوه
فرود آمد از باره جايي نهفت
يله كرد و در سايهٔ كوه خفت
ز كوه اندرآمد كلاغ سياه
دو چشمش بكند اندران خوابگاه
همي تاختند از پس‌اندر گروه
ورا مرده ديدند بر پيش كوه
دو چشمش ز سر كنده زاغ سياه
برش اسپ او ايستاده به راه
برو كهترانش خروشان شدند
وزان مجلس و جام جوشان شدند
چو بهرام برخاست از خوابگاه
بيامد بر او يكي نيك‌خواه
كه كبروي را چشم روشن كلاغ
ز مستي بكندست در پيش راغ
رخ شهريار جهان زرد شد
ز تيمار كبروي پر درد شد
هم‌انگه برآمد ز درگه خروش
كه اي نامداران با فر و هوش
حرامست مي در جهان سربسر
اگر زيردستت گر نامور


بخش ۶

۳۴ بازديد


چو يوز شكاري به كار آمدش
بجنبيد و راي شكار آمدش
يكي بارهٔي تيزرو بر نشست
به هامون خراميد بازي به دست
يكي بيشه پيش آمدش پردرخت
نشستنگه مردم نيك‌بخت
بسان بهشتي يكي سبز جاي
نديد اندرو مردم و چارپاي
چنين گفت كاين جاي شيران بود
همان رزمگاه دليران بود
كمان را به زه كرد مرد دلير
پديد آمد اندر زمان نره شير
يكي نعره زد شير چون در رسيد
بزد دست شاه و كمان دركشيد
بزد تير و پهلوش با دل بدوخت
دل شير ماده بدوبر بسوخت
همان ماده آهنگ بهرام كرد
بغريد و چنگش به اندام كرد
يكي تيغ زد بر ميانش سوار
فروماند جنگي دران كارزار
برون آمد از بيشه مردي كهن
زبانش گشاده به شيرين سخن
كجا نام او مهربنداد بود
ازان زخم شمشير او شاد بود
يكي مرد دهقان يزدان‌پرست
بدان بيشه بوديش جاي نشست
چو آمد بر شاه ايران فراز
برو آفرين كرد و بردش نماز
بدو گفت كاي مهتر نامدار
به كام تو باد اختر روزگار
يكي مرد دهقانم اي پاك‌راي
خداوند اين جا و كشت و سراي
خداوند گاو و خر و گوسفند
ز شيران شده بددل و مستمند
كنون ايزد اين كار بر دست تو
برآورد بر قبضه و شست تو
زماني درين بيشه آيي چنين
بباشي به شير و مي و انگبين
به ره هست چندانك بايد به كار
درختان بارآور و سايه‌دار
فرود آمد از باره بهرامشاه
همي كرد زان بيشه جايي نگاه
كه باشد زمين سبز و آب روان
چنانچون بود جاي مرد جوان
بشد مهربنداد و رامشگران
بياورد چندي ز ده مهتران
بسي گوسفندان فربه بكشت
بيامد يكي جام زرين به مشت
چو نان خورده شد جامهاي نبيد
نهادند پيشش گل و شنبليد
چو شد مهربنداد شادان ز مي
به بهرام گفت اي گو نيك‌پي
چنان دان كه ماننده‌اي شاه را
همان تخت زرين و هم‌گاه را
بدو گفت بهرام كري رواست
نگارنده بر چهرها پادشاست
چنان آفريند كه خواهد همي
مر آن را گزيند كه خواهد همي
اگر من همي نيك مانم به شاه
ترا دادم اين بيشه و جايگاه
بگفت اين و زان جايگه برنشست
به ايوان خرم خراميد مست
بخفت آن شب تيره در بوستان
همي ياد كرد از لب دوستان


بخش ۸

۲۹ بازديد


برين‌گونه بگذشت سالي تمام
همي داشتي هركسي مي حرام
همان شه چو مجلس بياراستي
همان نامهٔ باستان خواستي
چنين بود تا كودكي كفشگر
زني خواست با چيز و نام و گهر
نبودش دران كار افزار سخت
همي زار بگريست مامش ز بخت
همانا نهان داشت لختي نبيد
پسر را بدان خانه اندر كشيد
به پور جوان گفت كاين هفت جام
بخور تا شوي ايمن و شادكام
مگر بشكني امشب آن مهر تنگ
كلنگ از نمد كي كندكان سنگ
بزد كفشگر جام مي هفت و هشت
هم‌اندر زمان آتشش سخت گشت
جوانمرد را جام گستاخ كرد
بيامد در خانه سوراخ كرد
وزان جايگه شد به درگاه خويش
شده شاددل يافته راه خويش
چنان بد كه از خانه شيران شاه
يكي شير بگسست و آمد به راه
ازان مي همي كفشگر مست بود
به ديده نديد آنچ بايست بود
بشد تيز و بر شير غران نشست
بيازيد و بگرفت گوشش به دست
بران شير غران پسر شير بود
جوان از بر و شر در زير بود
همي شد دوان شيروان چون نوند
به يك دست زنجير و ديگر كمند
چو آن شيربان جهاندار شاه
بيامد ز خانه بدان جايگاه
يكي كفشگر ديد بر پشت شير
نشسته چو بر خر سواري دلير
بيامد دوان تا در بارگاه
دلير اندر آمد به نزديك شاه
بگفت آن دليري كزو ديده بود
به ديده بديد آنچ نشنيده بود
جهاندار زان در شگفتي بماند
همه موبدان و ردان را بخواند
به موبد چنين گفت كاين كفشگر
نگه كن كه تا از كه دارد گهر
همان مادرش چون سخن شد دراز
دوان شد بر شاه و بگشاد راز
نخست آفرين كرد بر شهريار
كه شادان بزي تا بود روزگار
چنين گفت كاين نورسيده به جاي
يكي زن گزين كرد و شد كدخداي
به كار اندرون نايژه سست بود
دلش گفتي از سست خودرست بود
بدادم سه جام نبيدش نهان
كه ماند كس از تخم او در جهان
هم‌اندر زمان لعل گشتش رخان
نمد سر برآورد و گشت استخوان
نژادش نبد جز سه جام نبيد
كه دانست كاين شاه خواهد شنيد
بخنديد زان پيرزن شاه گفت
كه اين داستان را نشايد نهفت
به موبد چنين گفت كاكنون نبيد
حلالست ميخواره بايد گزيد
كه چندان خورد مي كه بر نره شير
نشيند نيارد ورا شير زير
نه چندان كه چشمش كلاغ سياه
همي بركند رفته از نزد شاه
خروشي برآمد هم‌انگه ز در
كه اي پهلوانان زرين كمر
به اندازه‌بر هركسي مي خوريد
به آغاز و فرجام خود بنگريد
چو مي‌تان به شادي بود رهنمون
بكوشيد تا تن نگردد زبون


بخش ۱۰

۳۲ بازديد


دگر هفته با موبدان و ردان
به نخچير شد شهريار جهان
چنان بد كه ماهي به نخچيرگاه
همي بود ميخواره و با سپاه
ز نخچير كوه و ز نخچير دشت
گرفتن ز اندازه اندر گذشت
سوي شهر شد شاددل با سپاه
شب آمد به ره گشت گيتي سياه
برزگان لشكر همي راندند
سخنهاي شاهنشهان خواندند
يكي آتشي ديد رخشان ز دور
بران سان كه بهمن كند شاه سور
شهنشاه بر روشني بنگريد
به يك سو دهي خرم آمد پديد
يكي آسيا ديد در پيش ده
نشسته پراگنده مردان مه
وزان سوي آتش همه دختران
يكي جشنگه ساخته بر كران
ز گل هر يكي بر سرش افسري
نشسته به هرجاي رامشگري
همي چامهٔ رزم خسرو زدند
وزان جايگه هر زمان نو زدند
همه ماه‌روي و همه جعدموي
همه جامه گوهر مه مشك موي
به نزديك پيش در آسيا
به رامش كشيده نخي بر گيا
وزان هر يكي دسته گل به دست
ز شادي و از مي شده نيم‌مست
ازان پس خروش آمد از جشنگاه
كه جاويد ماناد بهرامشاه
كه با فر و برزست و با مهر و چهر
برويست بر پاي گردان سپهر
همي مي چكد گويي از روي اوي
همي بوي مشك آيد از موي اوي
شكارش نباشد جز از شير و گور
ازيراش خوانند بهرام گور
جهاندار كاواز ايشان شنيد
عنان را بپيچيد و زان سو كشيد
چو آمد به نزديكي دختران
نگه كرد جاي از كران تا كران
همه دشت يكسر پر از ماه ديد
به شهر آمدن راه كوتاه ديد
بفرمود تا ميگساران ز راه
مي آرند و ميخواره نزديك شاه
گسارنده آورد جام بلور
نهادند بر دست بهرام گور
ازان دختران آنك بد نامدار
برون آمدند از ميانه چهار
يكي مشك نام و دگر سيسنك
يكي نام نار و دگر سوسنك
بر شاه رفتند با دست‌بند
به رخ چون بهار و به بالا بلند
يكي چامه گفتند بهرام را
شهنشاه با دانش و نام را
ز هر چار پرسيد بهرام گور
كزيشان به دلش اندر افتاد شور
كه اي گلرخان دختران كه‌ايد
وزين آتش افروختن بر چه‌ايد
يكي گفت كاي سرو بالا سوار
به هر چيز ماننده شهريار
پدرمان يكي آسيابان پير
بدين كوه نخچير گيرد به تير
بيايد همانا چو شب تيره شد
ورا ديد از تيرگي خيره شد
هم‌اندر زمان آسيابان ز كوه
بياورد نخچير خود با گروه
چو بهرام را ديد رخ را به خاك
بماليد آن پير آزاده پاك
يكي جام زرين بفرمود شاه
بدان پير دادن كه آمد ز راه
بدو گفت كاين چار خورشيد روي
چه داري چو هستند هنگام شوي
برو پيرمرد آفرين كرد و گفت
كه اين دختران مرا نيست جفت
رسيده بدين سال دوشيزه‌اند
به دوشيزگي نيز پاكيزه‌اند
وليكن ندارند چيزي فزون
نگوييم زين بيش چيزي كنون
بدو گفت بهرام كاين هر چهار
به من ده وزين بيش دختر مكار
چنين داد پاسخ ورا پيرمرد
كزين در كه گفتي سوارا مگرد
نه جا هست ما را نه بوم و نه بر
نه سيم و سراي و نه گاو و نه خر
بدو گفت بهرام شايد مرا
كه بي‌چيز ايشان ببايد مرا
بدو گفت هرچار جفت تواند
پرستارگان نهفت تواند
به عيب و هنر چشم تو ديدشان
بدين‌سان كه ديدي پسنديده‌شان
بدو گفت بهرام كاين هر چهار
پذيرفتم از پاك پروردگار
بگفت اين و از جاي بر پاي خاست
به دشت اندر آواي بالاي خاست
بفرمود تا خادمان سپاه
برند آن بتان را به مشكوي شاه
سپاه اندر آمد يكايك ز دشت
همه شب همي دشت لشكر گذشت
فروماند زان آسيابان شگفت
شب تيره انديشه اندر گرفت
به زن گفت كاين نامدار چو ماه
بدين برز بالا و اين دستگاه
شب تيره بر آسيا چون رسيد
زنش گفت كز دور آتش بديد
بر آواز اين رامش دختران
ز مستي مي آورد و رامشگران
چنين گفت پس آسيابان به زن
كه اي زن مرا داستاني بزن
كه نيكيست فرجام اين گر بدي
زنش گفت كاري بود ايزدي
نپرسيد چون ديد مرد از نژاد
نه از خواسته بر دلش بود ياد
به روي زمين بر همي ماه جست
نه دينار و نه دختر شاه جست
بت آرا ببيند چو ايشان به چين
گسسته شود بر بتان آفرين
برين گونه تا شيد بر پشت راغ
برآمد جهان شد چو روشن چراغ
همي رفت هرگونهٔي داستان
چه از بدنژاد و چه از راستان
چو شب روز شد مهتر آمد به ده
بدين پير گفتا كه اي روزبه
به بالينت آمد شب تيره‌بخت
به بار آمد آن سبز شاخ درخت
شب تيره‌گون دوش بهرامشاه
همي آمد از دشت نخچيرگاه
نگه كرد اين جشن و آتش بديد
عنان را بپيچيد و زين سو كشيد
كنون دختران تو جفت وي‌اند
به آرام اندر نهفت وي‌اند
بدان روي و آن موي و آن راستي
همي شاه را دختر آراستي
شهنشاه بهرام داماد تست
به هر كشوري زين سپس ياد تست
ترا داد اين كشور و مرز پاك
مخور غم كه رستي ز اندوه و باك
بفرماي فرمان كه پيمان تراست
همه بندگانيم و فرمان تراست
كنون ما همه كهتران توايم
چه كهتر همه چاكران توايم
بدو آسيابان و زن خيره ماند
همي هر يكي نام يزدان بخواند
چنين گفت مهتر كه آن روي و موي
ز چرخ چهارم خور آورد شوي


بخش ۹

۳۳ بازديد


بيامد سوم روز شبگير شاه
سوي دشت نخچيرگه با سپاه
به دست چپش هرمز كدخداي
سوي راستش موبد پاك‌راي
برو داستانها همي خواندند
ز جم و فريدون سخن راندند
سگ و يوز در پيش و شاهين و باز
همي تا به سر برد روز دراز
چو خورشيد تابان به گنبد رسيد
به جايي پي گور و آهو نديد
چو خورشيد تابان درم ساز گشت
ز نخچيرگه تنگدل بازگشت
به پيش اندر آمد يكي سبز جاي
بسي اندرو مردم و چارپاي
ازان ده فراوان به راه آمدند
نظاره به پيش سپاه آمدند
جهاندار پرخشم و پرتاب بود
همي خواست كايد بدان ده فرود
نكردند زيشان كسي آفرين
تو گفتي ببست آن خران را زمين
ازان مردمان تنگدل گشت شاه
به خوبي نكرد اندر ايشان نگاه
به موبد چنين گفت كاين سبز جاي
پر از خانه و مردم و چارپاي
كنام دد و دام و نخچير باد
به جوي اندرون آب چون قير باد
بدانست موبد كه فرمان شاه
چه بود اندران سوي ده شد ز راه
بديشان چنين گفت كاين سبزجاي
پر از خانه و مردم و چارپاي
خوش آمد شهنشاه بهرام را
يكي تازه كرد اندرين كام را
دگر گفت موبد بدان مردمان
كه جاويد داريد دل شادمان
شما را همه يكسره كرد مه
بدان تا كند شهره اين خوب ده
بدين ده زن و كودكان مهترند
كسي را نبايد كه فرمان برند
بدين ده چه مزدور و چه كدخداي
به يك راه بايد كه دارند جاي
زن و كودك و مرد جمله مهيد
يكايك همه كدخداي دهيد
خروشي برآمد ز پرمايه ده
ز شادي كه گشتند همواره مه
زن و مرد ازان پس يكي شد به راي
پرستار و مزدور با كدخداي
چو ناباك شد مرد برنا به ده
بريدند ناگه سر مرد مه
همه يك به ديگر برآميختند
به هرجاي بي‌راه خون ريختند
چو برخاست زان روستا رستخيز
گرفتند ناگاه ازان ده گريز
بماندند پيران ابي پاي و پر
بشد آلت ورزش و ساز و بر
همه ده به ويراني آورد روي
درختان شده خشك و بي‌آب جوي
شده دست ويران و ويران سراي
رميده ازو مردم و چارپاي
چو يك سال بگذشت و آمد بهار
بران ره به نخچير شد شهريار
بران جاي آباد خرم رسيد
نگه كرد و بر جاي بر ده نديد
درختان همه خشك و ويران‌سراي
همه مرز بي‌مردم و چارپاي
دل شاه بهرام ناشاد گشت
ز يزدان بترسيد و پر داد گشت
به موبد چنين گفت كاي روزبه
دريغست ويران چنين خوب ده
برو تيز و آباد گردان بگه نج
چنان كن كزين پس نبينند رنج
ز پيش شهنشاه موبد برفت
از آنجا به ويران خراميد تفت
ز برزن همي سوي برزن شتافت
بفرجام بيكار پيري بيافت
فرود آمد از باره بنواختش
بر خويش نزديك بنشاختش
بدو گفت كاي خواجهٔ سالخورد
چنين جاي آباد ويران كه كرد
چنين داد پاسخ كه يك روزگار
گذر كرد بر بوم ما شهريار
بيامد يكي بي‌خرد موبدي
ازان نامداران بي‌بر بدي
بما گفت يكسر همه مهتريد
نگر تا كسي را به كس نشمريد
بگفت اين و اين ده پرآشوب گشت
پر از غارت و كشتن و چوب گشت
كه يزدان ورا يار به اندازه باد
غم و مرگ و سختي بر و تازه باد
همه كار اين جا پر از تيرگيست
چنان شد كه بر ما ببايد گريست
ازين گفته پردرد شد روزبه
بپرسيد و گفت از شما كيست مه
چنين داد پاسخ كه مهتر بود
به جايي كه تخم گيا بر بود
بدو روزبه گفت مهتر تو باش
بدين جاي ويران به سر بر تو باش
ز گنج جهاندار دينار خواه
هم از تخم و گاو و خر و بار خواه
بكش هرك بيكار بيني به ده
همه كهترانند يكسر تو مه
بدان موبد پيش نفرين مكن
نه بر آرزو راند او اين سخن
اگر يار خواهي ز درگاه شاه
فرستمت چندانك خواهي بخواه
چو بشنيد پير اين سخن شاد شد
از اندوه ديرينه آزاد شد
هم‌انگه سوي خانه شد مرد پير
بياورد مردم سوي آبگير
زمين را به آباد كردن گرفت
همه مرزها را سپردن گرفت
ز همسايگان گاو و خر خواستند
همه دشت يكسر بياراستند
خود و مرزداران بكوشيد سخت
بكشتند هرجاي چندي درخت
چو يك برزن نيك آباد شد
دل هرك ديد اندران شاد شد
ازان جاي هركس كه بگريختي
به مژگان همي خون فرو ريختي
چو آگاهي آمد ز آباد جاي
هم از رنج اين پير سر كدخداي
يكايك سوي ده نهادند روي
به هر برزن آباد كردند جوي
همان مرغ و گاو و خر و گوسفند
يكايك برافزود بر كشتمند
درختي به هر جاي هركس بكشت
شد آن جاي ويران چو خرم بهشت
به سالي سه ديگر بياراست ده
برآمد ز ورزش همه كام مه
چو آمد به هنگام خرم بهار
سوي دشت نخچير شد شهريار
ابا موبدش نام او روزبه
چو هر دو رسيدند نزديك ده
نگه كرد فرخنده بهرام گور
جهان ديد پركشتمند و ستور
برآورده زو كاخهاي بلند
همه راغ و هامون پر از گوسفند
همه راغ آب و همه دشت جوي
همه ده پر از مردم خوب‌روي
پراگنده بر كوه و دشتش بره
بهشتي شده بوم او يكسره
به موبد چنين گفت كاي روزبه
چه كردي كه ويران بد اين خوب ده
پراگنده زو مردم و چارپاي
چه دادي كه آباد كردند جاي
بدو گفت موبد كه از يك سخن
به پاي آمد اين شارستان كهن
همان از يك انديشه آباد شد
دل شاه ايران ازين شاد شد
مرا شاه فرمود كاين سبز جاي
به دينار گنج اندر آورد به پاي
بترسيدم از كردگار جهان
نكوهيدن از كهتران و مهان
بديدم چو يك دل دو انديشه كرد
ز هر دو برآورد ناگاه كرد
همان چون به يك شهر دو كدخداي
بود بوم ايشان نماند به جاي
برفتم بگفتم به پيران ده
كه اي مهتران بر شما نيست مه
زنان كدخدايند و كودك همان
پرستار و مزدورتان اين زمان
چو مهتر شدند آنك بودند كه
به خاك اندر آمد سر مرد مه
به گفتار ويران شد اين پاك جاي
نكوهش ز من دور و ترس از خداي
ازان پس بريشان ببخشود شاه
برفتم نمودم دگرگونه راه
يكي با خرد پير كردم به پاي
سخن‌گوي و بادانش و رهنماي
بكوشيد و ويراني آباد كرد
دل زيردستان بدان شاد كرد
چو مهتر يكي گشت شد راي راست
بيفزود خوبي و كژي بكاست
نهاني بديشان نمودم بدي
وزان پس گشادم در ايزدي
سخن بهتر از گوهر نامدار
چو بر جايگه بر برندش به كار
خرد شاه بايد زبان پهلوان
چو خواهي كه بي‌رنج ماند روان
دل شاه تا جاودان شاد باد
ز كژي و ويراني آباد باد
چو بشنيد شاه اين سخن گفت زه
سزاوار تاجي تو اين روزبه
ببخشيد يك بدره دينار زرد
بران پرهنر مرد بيننده مرد
ورا خلعت خسروي ساختند
سرش را به ابر اندر افراختند


بخش ۱۲

۳۳ بازديد


به روز سديگر برون رفت شاه
ابا لشكر و ساز نخچيرگاه
بزرگان ايران ز بهر شكار
به درگاه رفتند سيصد سوار
ابا هر سواري پرستنده سي
ز ترك و ز رومي و از پارسي
پرستنده سيصد ز ايوان شاه
برفتند با ساز نخچيرگاه
ز ديبا بياراسته صد شتر
ركابش همه زر و پالانش در
ده اشتر نشستنگه شاه را
به ديبا بياراسته گاه را
به پيش اندر آراسته هفت پيل
برو تخت پيروزه همرنگ نيل
همه پايهٔ تخت زر و بلور
نشستنگه شاه بهرام گور
ابا هر يكي تيغ‌زن صد غلام
به زرين كمرها و زرين ستام
صد اشتر بد از بهر رامشگران
همه بر سران افسر از گوهران
ابا بازداران صد و شست باز
دو صد چرغ و شاهين گردن‌فراز
پس‌اندر يكي مرغ بودي سياه
گرامي‌تر آن بود بر چشم شاه
سياهي به چنگ و به منقار زرد
چو زر درخشنده بر لاژورد
همي خواندش شاه طغري به نام
دو چشمش به رنگ پر از خون دو جام
كه خاقان چينش فرستاده بود
يكي تخت با تاج بيجاده بود
يكي طوق زرين زبرجد نگار
چهل ياره و سي و شش گوشوار
شتروار سيصد طرايف ز چين
فرستاد و ياقوت سيصد نگين
پس بازداران صد و شست يوز
ببردند با شاه گيتي فرزو
بياراسته طوق يوز از گهر
بدو اندر افگنده زنجير زر
بيامد شهنشاه زين سان به دشت
همي تاجش از مشتري برگذشت
هرانكس كه بودند نخچيرجوي
سوي آب دريا نهادند روي
جهاندار بهرام هر هفت سال
بدان آب رفتي به فرخنده فال
چو لشكر به نزديك دريا رسيد
شهنشاه دريا پر از مرغ ديد
بزد طبل و طغري شد اندر هوا
شكيبا نبد مرغ فرمانروا
زبون بود چنگال او را كلنگ
شكاري چو نخچير بود او پلنگ
سرانجام گشت از جهان ناپديد
كلنگي به چنگ آمدش بردميد
بپريد بر سان تير از كمان
يكي بازدار از پس اندر دمان
دل شاه گشت از پريدنش تنگ
همي تاخت از پس به آواز زنگ
يكي باغ پيش اندر آمد فراخ
برآورده از گوشهٔ باغ كاخ
بشد تازيان با تني چند شاه
همي بود لشكر به نخچيرگاه
چو بهرام گور اندر آمد به باغ
يكي جاي ديد از برش تند راغ
ميان گلستان يكي آبگير
بروبر نشسته يكي مرد پير
زمينش به ديبا بياراسته
همه باغ پر بنده و خواسته
سه دختر بر او نشسته چو عاج
نهاده به سربر ز پيروزه تاج
به رخ چون بهار و به بالا بلند
به ابرو كمان و به گيسو كمند
يكي جام بر دست هر يك بلور
بديشان نگه كرد بهرام گور
ز ديدارشان چشم او خيره شد
ز باز و ز طغري دلش تيره شد
چو دهقان پرمايه او را بديد
رخ او شد از بيم چون شنبليد
خردمند پيري و برزين به نام
دل او شد از شاه ناشادكام
برفت از بر حوض برزين چو باد
بر شاه شد خاك را بوسه داد
چنين گفت كاي شاه خورشيدچهر
به كام تو گرداد گردان سپهر
نيارمت گفتن كه ايدر بايست
بدين مرز من با سواري دويست
سر و نام برزين برآيد به ماه
اگر شاد گردد بدين باغ شاه
به برزين چنين گفت شاه جهان
كه امروز طغري شد از من نهان
دلم شد ازان مرغ گيرنده تنگ
كه مرغان چو نخچير بد او پلنگ
چنين پاسخ آورد به رزين به شاه
كه اكنون يكي مرغ ديدم سياه
ابا زنگ زرين تنش همچو قير
همان چنگ و منقار او چون زرير
بيامد بران گوزبن بر نشست
بيايد هم‌اكنون به بختت به دست
هم‌انگه يكي بنده را گفت شاه
كه رو گوزين كن سراسر نگاه
بشد بنده چون باد و آواز داد
كه همواره شاه جهان باد شاد
كه طغري به شاخي برآويختست
كنون بازدارش بگيرد به دست
چو طغري پديد آمد آن پير گفت
كه اي بر زمين شاه بي‌بار و جفت
پي مرزبان بر تو فرخنده باد
همه تاجداران ترا بنده باد
بدين شادي اكنون يكي جام خواه
چو آرام دل يافتي كام خواه
شهنشاه گيتي بران آبگير
فرود آمد و شادمان گشت پير
بيامد هم‌انگاه دستور اوي
همان گنج داران و گنجور اوي
بياورد برزين مي سرخ و جام
نخستين ز شاه جهان برد نام
بياورد خوان و خورش ساختند
چو از خوردن نان بپرداختند
ازان پس بياورد جامي بلور
نهادند بر دست بهرام گور
جهاندار بهرام بستد نبيد
از اندازهٔ خط برتر كشيد
چو برزين چنان ديد برگشت شاد
بيامد به هر جاي خمي نهاد
چو شد مست برزين بدان دختران
چنين گفت كاي پرخرد مهتران
بدين باغ بهرامشاه آمدست
نه گردنكشي با سپاه آمدست
هلا چامه پيش آور اي چامه‌گوي
تو چنگ آور اي دختر ماه‌روي
برفتند هر سه به نزديك شاه
نهادند بر سر ز گوهر كلاه
يكي پاي كوب و دگر چنگ‌زن
سه ديگر خوش‌آواز لشكر شكن
به آواز ايشان شهنشاه جام
ز باده تهي كرد و شد شادكام
بدو گفت كاين دختران كيند
كه با تو بدين شادماني زيند
چنين گفت برزين كه اي شهريار
مبيناد بي‌تو كسي روزگار
چنان دان كه اين دلبران منند
پسنديده و دختران منند
يكي چامه‌گوي و يكي چنگ‌زن
سيم پاي كوبد شكن بر شكن
چهارم به كردار خرم بهار
بدين سان كه بيند همي شهريار
بدان چامه‌زن گفت كاي ماه‌روي
بپرداز دل چامهٔ شاه گوي
بتان چامه و چنگ برساختند
يكايك دل از غم بپرداختند
نخستين شهنشاه را چامه‌گوي
چنين گفت كاي خسرو ماه‌روي
نماني مگر بر فلك ماه را
به شادي همان خسرو گاه را
به ديدار ماهي و بالاي ساج
بنازد بتو تخت شاهي و تاج
خنك آنك شبگير بيندت روي
خنك آنك يابد ز موي تو بوي
ميان تنگ چون شير و بازو ستبر
همي فر تاجت برآيد به ابر
به گلنار ماند همي چهر تو
به شادي بخندد دل از مهر تو
دلت همچو دريا و رايت چو ابر
شكارت نبينم همي جز هژبر
همي مو شكافي به پيكان تير
همي آب گردد ز داد تو شير
سپاهي كه بيند كمند ترا
همان بازوي زورمند ترا
به درد دل و مغز جنگاوران
وگر چند باشد سپاهي گران
چو آن چامه بشنيد بهرام گور
بخورد آن گران سنگ جام بلور
بدو گفت شاه اي سرافراز مرد
چشيده ز گيتي بسي گرم و سرد
نيابي تو داماد بهتر ز من
گو شهرياران سر انجمن
بمن ده تو اين هر سه دخترت را
به كيوان برافرازم اخترت را
به دو گفت برزين كه اي شهريار
بتو شاد بادا مي و ميگسار
كه يارست گفت اين خود اندر جهان
كه دارد چنين زهره اندر نهان
مرا گر پذيري بسان رهي
كه بپرستم اين تخت شاهنشهي
پرستش كنم تاج و تخت ترا
همان فر و اورنگ و بخت ترا
همان اين سه دختر پرستنده‌اند
به پيش تو بر پاي چون بنده‌اند
پرستندگان را پسنديد شاه
بدان سان كه از دور ديدش سه ماه
به بالاي ساجند و همرنگ عاج
سزاوار تخت‌اند و زيباي تاج
پس‌انگاه گفتش به بهرام پير
كه اي شاه دشمن‌كش و شيرگير
بگويم كنون هرچ هستم نهان
بد و نيك با شهريار جهان
ز پوشيدني هم ز گستردني
ز افگندني و پراگندگي
همانا شتربار باشد دويست
به ايوان من بنده‌گر بيش نيست
همان ياره و طوق و هم تاج و تخت
كزان دختران را بود نيك‌بخت
ز برزين بخنديد بهرام و گفت
كه چيزي كه داري تو اندر نهفت
بمان تا بباشد هم‌انجا به جاي
تو با جام مي سوي رامش گراي
بدو پير گفت اين سه دختر چو ماه
به راه كيومرث و هوشنگ شاه
ترا دادم و خاك پاي تواند
همه هر سه زنده براي تواند
مهين دخترم نام ماه‌آفريد
فرانك دوم و سيوم شنبليد
پسنديدشان شاه چون ديدشان
ز بانو زنان نيز بگزيدشان
به برزين چنين گفت كاين هر سه ماه
پسنديد چون ديد بهرامشاه
بفرمود تا مهد زرين چهار
بيارد ز لشكر يكي نامدار
چو هر سه مه اندر عماري نشست
ز رومي همان خادم آورد شست
به مشكوي زرين شدند اين سه ماه
همي بود تا مست‌تر گشت شاه
بدو گفت برزين كه اي شهريار
جهاندار و دانا و نيزه‌گزار
يكي بنده‌ام تا زيم شاه را
نيايش كنم خاك درگاه را
يكي بنده تازانهٔ شاه را
ببرد و بياراست درگاه را
سپه را ز سالار گردنكشان
جز از تازيانه نبودي نشان
چو ديدي كسي شاخ شيب دراز
دوان پيش رفتي و بردي نماز
همي بود بهرام تا گشت مست
چو خرم شد اندر عماري نشست
بيامد به مشكوي زرين خويش
سوي خانهٔ عنبر آگين خويش
چو آمد يكي هفته آنجا ببود
بسي خورد و بخشيد و شادي نمود