وزان روي بهرام بيدار بود
سپه را ز دشمن نگهدار بود
شب و روز كارآگهان داشتي
سپه را ز دشمن نهان داشتي
چو آگهي آمد به بهرامشاه
كه خاقان به مروست و چندان سپاه
بياورد لشكر ز آذر گشسپ
همه بيبنه هر يكي با دو اسپ
قبا جوشن و ترگ رومي كلاه
شب و روز چون باد تازان به راه
همي تاخت لشكر چو از كوه سيل
به آمل گذشت از در اردبيل
ز آمل بيامد به گرگان كشيد
همي درد و رنج بزرگان كشيد
ز گرگان بيامد به شهر نسا
يكي رهنمون پيش پر كيميا
به كوه و بيابان بيراه رفت
به روز و به شبگاه و بيگاه رفت
به روز اندرون ديدهبان داشتي
به تيره شبان پاسبان داشتي
بدينسان بيامد به نزديك مرو
نپرد بدان گونه پران تذرو
نوندي بيامد ز كارآگهان
كه خاقان شب و روز بياندهان
به تدبير نخچير كشميهن است
كه دستورش از كهل اهريمنست
چو بهرام بشنيد زان شاد شد
همه رنجها بر دلش باد شد
برآسود روزي بدان رزمگاه
چو آسودهتر گشت شاه و سپاه
به كشميهن آمد به هنگام روز
كه برزد سر از كوه گيتي فروز
همه گوش پرنالهٔ بوق شد
همه چشم پر رنگ منجوق شد
دهاده برآمد ز نخچيرگاه
پرآواز شد گوش شاه و سپاه
بدريد از آواز گوش هژبر
تو گفتي همي ژاله بارد ز ابر
چو خاقان ز نخچير بيدار شد
به دست خزروان گرفتار شد
چنان شد ز خون خاك آوردگاه
كه گفتي همي تيربارد ز ماه
چو سيصد تن از نامداران چين
گرفتند و بستند بر پشت زين
چو خاقان چيني گرفتار شد
ازان خواب آنگاه بيدار شد
سپهبد ز كشميهن آمد به مرو
شد از تاختن چارپايان چو غرو
به مرو اندر از چينيان كس نماند
بكشتند وز جنگيان بس نماند
هرانكس كزيشان گريزان برفت
پساندر همي تاخت بهرام تفت
برينسان هميراند فرسنگ سي
پس پشت او قارن پارسي
چو برگشت و آمد به نخچيرگاه
ببخشيد چيز كسان بر سپاه
ز پيروزي چين چو سربر فراخت
همه كامگاري ز يزدان شناخت
كجا داد بر نيك و بد دستگاه
كه دارندهٔ آفتابست و ماه
چو شد ساخته كار آتشكده
همان جاي نوروز و جشن سده
بيامد سوي آذرآبادگان
خود و نامداران و آزادگان
پرستندگان پيش آذر شدند
همه موبدان دست بر سر شدند
پرستندگان را ببخشيد چيز
وز آتشكده روي بنهاد تيز
خرامان بيامد به شهر صطخر
كه شاهنشهان را بدان بود فخر
پراگنده از چرم گاوان ميش
كه بر پشت پيلان همي راند پيش
هزار و صد و شست قنطار بود
درم بو ازو نيز و دينار بود
كه بر پهلوي موبد پارسي
همي نام برديش پيداوسي
بياورد پس مشكهاي اديم
بگسترد و شادان برو ريخت سيم
به ره بر هران پل كه ويران بديد
رباطي كه از كاروانان شنيد
ز گيتي دگر هركه درويش بود
وگر نانش از كوشش خويش بود
سدگير به كپان بسختيد سيم
زن بيوه و كودكان يتيم
چهارم هران پير كز كاركرد
فروماند وزو روز ننگ و نبرد
به پنجم هرانكس كه بد با نژاد
توانگر نكردي ازو هيچ ياد
ششم هركه آمد ز راه دراز
همي داشت درويشي خويش راز
بديشان ببخشيد چندين درم
نبد شاه روزي ز بخشش دژم
غنيمت همه بهر لشكر نهاد
نيامدش از آگندن گنج باد
بفرمود پس تاج خاقان چين
كه پيش آورد مردم پاكدين
گهرها كه بود اندرو آژده
بكندند و ديوار آتشكده
به زر و به گوهر بياراستند
سر تخت آذر بپيراستند
وزان جايگه شد سوي طيسفون
كه نرسي بد و موبد رهنمون
پذيره شدندش همه مهتران
بزرگان ايران و كنداوران
چو نرسي بديد آن سر و تاج شاه
درفش دلفروز و چندان سپاه
پياده شد و برد پيشش نماز
بزرگان و هم موبد سرفراز
بفرمود بهرام تا برنشست
گرفت آن زمان دست او را به دست
بيامد نشست از بر تخت زر
بزرگان به پيش اندرون با كمر
ببخشيد گنجي به مرد نياز
در تنگ زندان گشادند باز
زمانه پر از رامش و داد شد
دل غمگنان از غم آزاد شد
ز هر كشوري رنج و غم دور كرد
ز بهر بزرگان يكي سور كرد
بدان سور هركس كه بشتافتي
همه خلعت مهتري يافتي
چو شد كار توران زمين ساخته
دل شاه ز انديشه پرداخته
بفرمود تا پيش او شد دبير
قلم خواست با مشك و چيني حرير
به نرسي يكي نامه فرمود شاه
ز پيكار تركان و كار سپاه
سر نامه كرد آفرين نهان
ازين بنده بر كردگار جهان
خداوند پيروزي و دستگاه
خداوند بهرام و كيوان و ماه
خداوند گردنده چرخ بلند
خداوند ارمنده خاك نژند
بزرگي و خردي به پيمان اوست
همه بودني زير فرمان اوست
نوشتم يكي نامه از مرز چين
به نزد برادر به ايران زمين
به نزد بزرگان ايرانيان
نوشتن همين نامه بر پرنيان
هرانكس كه او رزم خاقان نديد
ازين جنگجويان ببايد شنيد
سپه بود چندانك گفتي سپهر
ز گردش به قير اندر اندود چهر
همه مرز شد همچو درياي خون
سر بخت بيداد گشته نگون
به رزم اندرون او گرفتار شد
وزو چرخ گردنده بيزار شد
كنون بسته آوردمش بر هيون
جگر خسته و ديدگان پر ز خون
همه گردن سركشان گشت نرم
زبان چرب و دلها پر از خون گرم
پذيرفت باژ آنك بدخواه بود
به راه آمدند آنك بيراه بود
كنون از پس نامه من با سپاه
بيايم به كام دل نيكخواه
هيونان كفكافگن بادپاي
برفتند چون ابر غران ز جاي
چو نامه به نزديك نرسي رسيد
ز شادي دل پادشا بردميد
بشد موبد موبدان پيش اوي
هرانكس كه بود از يلان جنگ جوي
به شادي برآمد ز ايران خروش
نهادند هر يك به آواز گوش
دل نامداران ز تشوير شاه
همي بود پيچان ز بهر گناه
به پوزش به نزديك موبد شدند
همه دلهراسان ز هر بد شدند
كز انديشه كژ و فرمان ديو
ببرد دل از راه گيهان خديو
بدان مايه لشكر كه برد اين گمان
كه يزدان گشايد در آسمان
شگفتيست اين كز گمان بگذرد
هم از راي داننده مرد خرد
چو پاسخ شود نامه بر خوب و زشت
همين پوزش ما ببايد نوشت
كه گر چند رفت از برزگان گناه
ببخشد مگر نامبردار شاه
بپذرفت نرسي كه ايدون كنم
كه كين از دل شاه بيرون كنم
پس آن نامه را زود پاسخ نوشت
پديدار كرد اندرو خوب و زشت
كه ايرانيان از پي درد و رنج
همان از پي بوم و فرزند و گنج
گرفتند خاقان چين را پناه
به نوميدي از نامبردار شاه
نه از دشمني بد نه از درد و كين
نه بر شاه بودست كس را گزين
يكي مهتري نام او برزمهر
بدان رفتن راه بگشاد چهر
بيامد به نزديك شاه جهان
همه رازها برگشاد از نهان
ز گفتار او شاه خشنود گشت
چنين آتش تيز بيدود گشت
چغاني و چگلي و بلخي ردان
بخاري و از غرجگان موبدان
برفتند با باژ و برسم به دست
نيايش كنان پيش آتشپرست
كه ما شاه را يكسره بندهايم
همان باژ را گردن افگندهايم
همان نيز هر سال با باژ و ساو
به درگه شدي هرك بوديش تاو
سپهبد فرستاده را پيش خواند
بران نامور پيشگاهش نشاند
چو بشنيد بيدار شاه جهان
فرستاده را خواند پيش مهان
بيامد جهانديده داناي پير
سخنگوي و بادانش و يادگير
به كش كرده دست و سرافگنده پست
بر تخت شاهي به زانو نشست
بپرسيد بهرام و بنواختش
بر تخت پيروزه بنشاختش
بدو گفت كايدر بماندي تو دير
ز ديدار اين مرز ناگشته سير
مرا رزم خاقان ز تو باز داشت
به گيتي مرا همچو انباز داشت
كنون روزگار توام تازه شد
ترا بودن ايدر بياندازه شد
سخن هرچ گويي تو پاسخ دهيم
وز آواز تو روز فرخ نهيم
فرستادهٔ پير كرد آفرين
كه بيتو مبادا زمان و زمين
هران پادشاهي كه دارد خرد
ز گفت خردمند رامش برد
به يزدان خردمند نزديكتر
بدانديش را روز تاريكتر
تو بر مهتران جهان مهتري
كه هم مهتر و شاه و هم بهتري
ترا دانش و هوش و دادست و فر
بر آيين شاهان پيروزگر
همانت خرد هست و پاكيزه راي
بر هوشمندان توي كدخداي
كه جاويد بادي تن و جان درست
مبيناد گردون ميان تو سست
زبانت ترازوست و گفتن گهر
گهر سخته هرگز كه بيند به زر
اگر چه فرستادهٔ قيصرم
همان چاكر شاه را چاكرم
درودي رسانم ز قيصر به شاه
كه جاويد باد اين سر و تاج و گاه
و ديگر كه فرمود تا هفت چيز
بپرسم ز دانندگان تو نيز
بدو گفت شاه اين سخنها بگوي
سخنگوي را بيشتر آبروي
بفرمود تا موبد موبدان
بشد پيش با مهتران و ردان
بشد موبد و هركه دانا بدند
به هر دانشيبر توانا بدند
سخنگوي بگشاد راز از نهفت
سخنهاي قيصر به موبد بگفت
به موبد چنين گفت كاي رهنمون
چه چيز آنك خواني همي اندرون
دگر آنك بيرونش خواني همي
جزين نيز نامش نداني همي
زبر چيست اي مهتر و زبر چيست
همان بيكرانه چه و خوار كيست
چه چيز آنك نامش فراوان بود
مر او را به هر جاي فرمان بود
چنين گفت موبد به فرزانه مرد
كه مشتاب وز راه دانش مگرد
مر اين را كه گفتي تو پاسخ يكيست
سخن در درون و برون اندكيست
برون آسمان و درونش هواست
زبر فر يزدان فرمانرواست
همان بيكران در جهان ايزدست
اگر تاب گيري به دانش به دست
زبر چون بهشتست و دوزخ به زير
بد آن را كه باشد به يزدان دلير
دگر آنك بسيار نامش بود
رونده به هر جاي كامش بود
خرد دارد اي پير بسيار نام
رساند خرد پادشا را به كام
يكي مهر خوانند و ديگر وفا
خرد دور شد درد ماند و جفا
زبانآوري راستي خواندش
بلنداختري زيركي داندش
گهي بردبار و گهي رازدار
كه باشد سخن نزد او پايدار
پراگنده اينست نام خرد
از اندازهها نام او بگذرد
تو چيزي مدان كز خرد برترست
خرد بر همه نيكويها سرست
خرد جويد آگنده راز جهان
كه چشم سر ما نبيند نهان
دگر آنك دارد جهاندار خوار
به هر دانش از كردهٔ كردگار
ستارهست رخشان ز چرخ بلند
كه بينا شمارش بداند كه چند
بلند آسمان را كه فرسنگ نيست
كسي را بدو راه و آهنگ نيست
همي خوار گيري شمار ورا
همان گردش روزگار ورا
كسي كو ببيند ز پرتاب تير
بماند شگفت اندرو تيز وير
ستاره همي بشمرد ز آسمان
ازين خوارتر چيست اي شادمان
من اين دانم ار هست پاسخ جزين
فراخست راي جهانآفرين
سخندان قيصر چو پاسخ شنيد
زمين را ببوسيد و فرمان گزيد
به بهرام گفت اي جهاندار شاه
ز يزدان برينبر فزوني مخواه
كه گيتي سراسر به فرمان تست
سر سركشان زير پيمان تست
پسند بزرگان فرخنژاد
ندارد جهان چون تو شاهي به ياد
همان نيز دستورت از موبدان
به دانش فزونست از بخردان
همه فيلسوفان ورا بندهاند
به دانايي او سرافگندهاند
چو بهرام بشنيد شادي نمود
به دلش اندرون روشنايي فزود
به موبدم درم داد ده بدره نيز
همان جامه و اسپ و بسيار چيز
وزانجا خرامان بيامد بدر
خرد يافته موبد پرهنر
فرستادهٔ قيصر نامدار
سوي خانه رفت از بر شهريار
به نرسي چنين گفت يك روز شاه
كز ايدر برو با نگين و كلاه
خراسان ترا دادم آباد كن
دل زيردستان به ما شاد كن
نگر تا نباشي بجز دادگر
مياويز چنگ اندرين رهگذر
پدر كرد بيداد و پيچد ازان
چو مردي برهنه ز باد خزان
بفرمود تا خلعتش ساختند
گرانمايه گنجي بپرداختند
بدو گفت يزدان پناه تو باد
سر تخت خورشيد گاه تو باد
به رفتن دو هفته درنگ آمدش
تنآسان خراسان به چنگ آمدش
چو نرسي بشد هفتهٔي برگذشت
دل شاه ز انديشه پردخته گشت
بفرمود تا موبد موبدان
برفت و بياورد چندي ردان
بدو گفت شد كار قيصر دراز
رسولش همي دير يابد جواز
چه مردست و اندر خرد تا كجاست
كه دارد روان از خرد پشت راست
بدو گفت موبد انوشه بدي
جهاندار و با فره ايزدي
يكي مرد پيرست با راي و شرم
سخن گفتنش چرب و آواز نرم
كسي كش فلاطون به دست اوستاد
خردمند و بادانش و بانژاد
يكي برمنش بود كامد ز روم
كنون خيره گشت اندرين مرز و بوم
بپژمرد چون لاله در ماه دي
تنش خشك و رخساره همرنگ ني
همه كهترانش به كردار ميش
كه روز شكارش سگ آيد به پيش
به كندي و تندي بما ننگريد
وزين مرز كس را به كس نشمريد
به موبد چنين گفت بهرام گور
كه يزدان دهد فر و ديهيم و زور
مرا گر جهاندار پيروز كرد
شب تيره بر بخت من روز كرد
يكي قيصر روم و قيصر نژاد
فريدون ورا تاج بر سر نهاد
بزرگست وز سلم دارد نژاد
ز شاهان فزونتر به رسم و به داد
كنون مردمي كرد و فرزانگي
چو خاقان نيامد به ديوانگي
ورا پيش خوانيم هنگام بار
سخن تا چه گويد كه آيد به كار
وزان پس به خوبي فرستمش باز
ز مردم نيم در جهان بينياز
يكي رزم جويد سپاه آورد
دگر بزم و زرين كلاه آورد
مرا ارج ايشان ببايد شناخت
بزرگ آنك با نامداران بساخت
برو آفرين كرد موبد به مهر
كه شادان بدي تا بگردد سپهر
سيوم روز بزم ردان ساختند
نويسنده را پيش بنشاختند
به مي خوردن اندر چو بگشاد چهر
يكي نامه بنوشت شادان به مهر
سر نامه كرد آفرين از نخست
بران كو روان را به شادي بشست
خرد بر دل خويش پيرايه كرد
به رنج تن از مردمي مايه كرد
همه نيكويها ز يزدان شناخت
خرد جست و با مرد دانا بساخت
بدانيد كز داد جز نيكويي
نيايد نكوبد در بدخويي
هرانكس كه از كارداران ما
سرافراز و جنگي سواران ما
بنالد نه بيند بجز چاه و دار
وگر كشته بر خاك افگنده خوار
بكوشيد تا رنجها كم كنيد
دل غمگنان شاد و بيغم كنيد
كه گيتي فراوان نماند به كس
بيآزاري و داد جوييد و بس
بدين گيتي اندر نشانه منم
سر راستي را بهانه منم
كه چندان سپه كرد آهنگ من
هم آهنگ اين نامدار انجمن
از ايدر برفتم به اندك سپاه
شدند آنك بدخواه بد نيك خواه
يكي نامداري چو خاقان چين
جهاندار با تاج و تخت و نگين
به دست مناندر گرفتار شد
سر بخت تركان نگونسار شد
مرا كرد پيروز يزدان پاك
سر دشمنان رفت در زير خاك
جز از بندگي پيشهٔ من مباد
جز از راست انديشهٔ من مباد
نخواهم خراج از جهان هفت سال
اگر زيردستي بود گر همال
به هر كارداري و خودكامهٔي
نوشتند بر پهلوي نامهٔي
كه از زيردستان جز از رسم و داد
نرانيد و از بد نگيريد ياد
هرانكس كه درويش باشد به شهر
كه از روز شادي نيابند بهر
فرستيد نزديك ما نامشان
برآريم زان آرزو كامشان
دگر هرك هستند پهلونژاد
كه گيرند از رفتن رنج ياد
هم از گنج ما بينيازي دهيد
خردمند را سرفرازي دهيد
كسي را كه فامست و دستش تهيست
به هر كار بيارج و بي فرهيست
هم از گنجماشان بتوزيد فام
به ديوانهايشان نويسيد نام
ز يزدان بخواهيد تا هم چنين
دل ما بدارد به آيين و دين
بدين مهر ما شادماني كنيد
بران مهتران مهرباني كنيد
همان بندگان را مداريد خوار
كه هستند هم بندهٔ كردگار
كسي كش بود پايهٔ سنگيان
دهد كودكان را به فرهنگيان
به دانش روان را توانگر كنيد
خرد را ز تن بر سر افسر كنيد
ز چيز كسان دور داريد دست
بيآزار باشيد و يزدانپرست
بكوشيد و پيمان ما مشكنيد
پي و بيخ و پيوند بد بركنيد
به يزدان پناهيد و فرمان كنيد
روان را به مهرش گروگان كنيد
مجوييد آزار همسايگان
هم آن بزرگان و پرمايگان
هرانكس كه ناچيز بد چيره گشت
وز اندازهٔ كهتري برگذشت
بزرگش مخوانيد كان برتري
سبك بازگردد سوي كهتري
ز درويش چيزي مداريد باز
هرانكس كه هست از شما بينياز
به پاكان گراييد و نيكي كنيد
دل و پشت خواهندگان مشكنيد
هران چيز كان دور گشت از پسند
بدان چيز نزديك باشد گزند
ز دارنده بر جان آنكس درود
كه از مردمي باشدش تار و پود
چو اندر نوشتند چيني حرير
سر خامه را كرد مشكين دبير
به عنوان برش شاه گيتي نوشت
دل داد و دانندهٔ خوب و زشت
خداوند بخشايش و فر و زور
شهنشاه بخشنده بهرام گور
سوي مرزبانان فرمانبران
خردمند و دانا و جنگي سران
به هر سو نوند و سوار و هيون
همي رفت با نامهٔ رهنمون
چو آن نامه آمد به هر كشوري
به هر نامداري و هر مهتري
همي گفت هركس كه يزدان سپاس
كه هست اين جهاندار يزدان شناس
زن و مرد و كودك به هامون شدند
به هر كشور از خانه بيرون شدند
همي خواندند آفرين نهان
بران دادگر شهريار جهان
ازان پس به خوردن بياراستند
مي و رود و رامشگران خواستند
يكي نيمه از روز خوردن بدي
دگر نيمه زو كاركردن بدي
همي نو به هر بامدادي پگاه
خروشي بدي پيش درگاه شاه
كه هركس كه دارد خوريد و دهيد
سپاسي ز خوردن به خود برنهيد
كسي كش نيازست آيد به گنج
ستاند ز گنج درم سخته پنج
سه من تافته بادهٔ سالخورده
به رنگ گل نار و با رنگ زرد
هاني به رامش نهادند روي
پرآواز ميخواره شد شهر و كوي
چنان بد كه از بيد و گل افسري
ز ديدار او خواستندي كري
يكي شاخ نرگس به تاي درم
خريدي كسي زان نگشتي دژم
ز شادي جوان شد دل مرد پير
به چشمه درون آبها گشت شير
جهانجوي كرد از جهاندار ياد
كه يكسر جهان ديد زانگونه شاد
چو از كار رومي بپردخت شاه
دلش گشت پيچان ز كار سپاه
بفرمود تا موبد رايزن
بشد با يكي نامدار انجمن
ببخشيد روي زمين سربسر
ابر پهلوانان پرخاشخر
درم داد و اسپ و نگين و كلاه
گرانمايه را كشور و تاج و گاه
پر از راستي كرد يكسر جهان
وزو شادمانه كهان و مهان
هرانكس كه بيداد بد دور كرد
به نادادن چيز و گفتار سرد
وزان پس چنين گفت با موبدان
كه اي پرهنر پاكدل بخردان
جهان را ز هرگونه داريد ياد
ز كردار شاهان بيداد و داد
بسي دست شاهان ز بيداد و آز
تهي ماند و هم تن ز آرام و ناز
جهان از بدانديش در بيم بود
دل نيكمردان به دو نيم بود
همه دست كرده به كار بدي
كسي را نبد كوشش ايزدي
نبد بر زن و زاده كس پادشا
پر از غم دل مردم پارسا
به هر جاي گستردن دست ديو
بريده دل از بيم گيهان خديو
سر نيكويها و دست بديست
در دانش و كوشش بخرديست
همه پاك در گردن پادشاست
كه پيدا شود زو همه كژ و راست
پدر گر به بيداد يازيد دست
نبد پاك و دانا و يزدانپرست
مداريد كردار او بس شگفت
كه روشن دلش رنگ آتش گرفت
ببينيد تا جم و كاوس شاه
چه كردند كز ديو جستند راه
پدر همچنان راه ايشان بجست
به آب خرد جان تيره نشست
همه زيردستانش پيچان شدند
فراوان ز تنديش بيجان شدند
كنون رفت و زو نام بد ماند و بس
همي آفرين او نيابد ز كس
ز ما باد بر جان او آفرين
مبادا كه پيچد روانش ز كين
كنون بر نشستم بر گاه اوي
به مينو كشد بيگمان راه اوي
همي خواهم از كردگار جهان
كه نيرو دهد آشكار و نهان
كه با زيردستان مدارا كنيم
ز خاك سيه مشك سارا كنيم
كه با خاك چون جفت گردد تنم
نگيرد ستمديدهاي دامنم
شما همچنين چادر راستي
بپوشيد شسته دل از كاستي
كه جز مرگ را كس ز مادر نزاد
ز دهقان و تازي و رومي نژاد
به كردار شيرست آهنگ اوي
نپيچد كسي گردن از چنگ اوي
همان شير درنده را بشكرد
به خواري تن اژدها بسپرد
كجا آن سر و تاج شاهنشهان
كجا آن بزرگان و فرخ مهان
كجا آن سواران گردنكشان
كزيشان نبينم به گيتي نشان
كجا ان پري چهرگان جهان
كزيشان بدي شاد جان مهان
هرانكس كه رخ زير چادر نهفت
چنان دان كه گشتست با خاك جفت
همه دست پاكي و نيكي بريم
جهان را به كردار بد نشمريم
به يزدان دارنده كو داد فر
به تاج و به تخت و نژاد و گهر
كه گر كارداري به يك مشك خاك
زبان جويد اندر بلند و مغاك
همانجا بسوزم به آتش تنش
كنم بر سر دار پيراهنش
وگر در گذشته ز شب چند پاس
بدزدد ز درويش دزدي پلاس
به تاوانش ديبا فرستم ز گنج
بشويم دل غمگنان را ز رنج
وگر گوسفندي برند از رمه
به تيره شب و روزگار دمه
يكي اسپ پرمايه تاوان دهم
مبادا كه بر وي سپاسي نهم
چو با دشمنم كارزاري بود
وزان جنگ خسته سواري بود
فرستمش يكساله زر و درم
نداريم فرزند او را دژم
ز دادار دارنده يكسر سپاس
كه اويست جاويد نيكيشناس
به آب و به آتش ميازيد دست
مگر هيربد مرد آتشپرست
مريزيد هم خون گاوان ورز
كه ننگست در گاو كشتن به مرز
ز پيري مگر گاو بيكار شد
به چشم خداوند خود خوار شد
نبايد ز بن كشت گاو زهي
كه از مرز بيرون شود فرهي
همه راي با مرد دانا زنيد
دل كودك بيپدر مشكنيد
از انديشهٔ ديو باشيد دور
گه جنگ دشمن مجوييد سور
اگر خواهم از زيردستان خراج
ز دارنده بيزارم و تخت عاج
اگر بدكنش بد پدر يزدگرد
به پاداش آن داد كرديم گرد
همه دل ز كردار او خوش كنيد
به آزادي آهنگ آتش كنيد
ببخشد مگر كردگارش گناه
ز دوزخ به مينو نمايدش راه
كسي كو جوانست شادي كنيد
دل مردمان جوان مشكنيد
به پيري به مستي ميازيد دست
كه همواره رسوا بود پير مست
گنهكار يزدان مباشيد هيچ
به پيري به آيد به رفتن بسيچ
چو خشنود گردد ز ما كردگار
به هستي غم روز فردا مدار
دل زيردستان به ما شاد باد
سر سركشان از غم آزاد باد
همه نامداران چو گفتار شاه
شنيدند و كردند نيكو نگاه
همه ديده كردند پيشش پر آب
ازان شاه پردانش و زودياب
خروشان برو آفرين خواندند
ورا پادشا زمين خواندند
چو خورشيد بر چرخ بنمود دست
شهنشاه بر تخت زرين نشست
فرستادهٔ قيصر آمد به در
خرد يافته موبد پرگهر
به پيش شهنشاه رفتند شاد
سخنها ز هرگونه كردند ياد
فرستاده را موبد شاه گفت
كه اي مرد هشيار بييار و جفت
ز گيتي زيانكارتر كار چيست
كه بر كردهٔ او ببايد گريست
چه داني تو اندر جهان سودمند
كه از كردنش مرد گردد بلند
فرستاده گفت آنك دانا بود
هميشه بزرگ و توانا بود
تن مرد نادان ز گل خوارتر
به هر نيكئي ناسزاوارتر
ز نادان و دانا زدي داستان
شنيدي مگر پاسخ راستان
بدو گفت موبد كه نيكو نگر
بينديش و ماهي به خشكي مبر
فرستاده گفت اي پسنديده مرد
سخنها ز دانش توان ياد كرد
تو اين گر دگرگونه داني بگوي
كه از دانش افزون شود آبروي
بدو گفت موبد كه انديشه كن
كز انديشه بازيب گردد سخن
ز گيتي هرانكو بيآزارتر
چنان دان كه مرگش زيانكارتر
به مرگ بدان شاد باشي رواست
چو زايد بد و نيك تن مرگ راست
ازين سودمندي بود زان زيان
خرد را ميانجي كن اندر ميان
چو بشنيد رومي پسند آمدش
سخنهاي او سودمند آمدش
بخنديد و بر شاه كرد آفرين
بدو گفت فرخنده ايران زمين
كه تخت شهنشاه بيند همي
چو موبد بروبر نشيند همي
به دانش جهان را بلند افسري
به موبد ز هر مهتري برتري
اگر باژ خواهي ز قيصر رواست
ك دستور تو بر جهان پادشاست
ز گفتار او شاد شد شهريار
دلش تازه شد چو گل اندر بهار
برون شد فرستاده از پيش شاه
شب آمد برآمد درفش سياه
پديد آمد آن چادر مشكبوي
به عنبر بيالود خورشيد روي
شكيبا نبد گنبد تيزگرد
سر خفته از خواب بيدار كرد
درفشي بزد چشمهٔ آفتاب
سر شاه گيتي سبك شد ز خواب
در بار بگشاد سالار بار
نشست از بر تخت خود شهريار
بفرمود تا خلعت آراستند
فرستاده را پيش او خواستند
ز سيمين و زرين و اسپ و ستام
ز دينار گيتي كه بردند نام
ز دينار و گوهر ز مشك و عبير
فزون گشت از انديشهٔ تيزوير
چو بنهاد بر نامهبر مهر شاه
برآراست بر ساز نخچيرگاه
به لشكر ز كارش كس آگه نبود
جز از نامدارانش همره نبود
بيامد بدينسان به هندوستان
گذشت از بر آب جادوستان
چو نزديك ايوان شنگل رسيد
در پرده و بارگاهش بديد
برآوردهٔي بود سر در هوا
بدربر فراوان سليح و نوا
سواران و پيلان بدربر به پاي
خروشيدن زنگ با كرناي
شگفتي بان بارگه بر بماند
دلش را به انديشه اندر نشاند
چنين گفت با پردهداران اوي
پرستنده و پايكاران اوي
كه از نزد پيروز بهرامشاه
فرستاده آمد بدين بارگاه
هم اندر زمان رفت سالار بار
ز پرده درون تا بر شهريار
بفرمود تا پرده برداشتند
به ارجش ز درگاه بگذاشتند
خرامان همي رفت بهرام گور
يكي خانه ديد آسمانش بلور
ازارش همه سيم و پيكرش زر
نشانده به هر جاي چندي گهر
نشسته به نزديك او رهنماي
پس پشت او ايستاده به پاي
برادرش را ديد بر زيرگاه
نهاده به سر بر ز گوهر كلاه
چو آمد به نزديك شنگل فراز
ورا ديد با تاج بر تخت ناز
همه پايهٔ تخت زر و بلور
نشسته برو شاه با فر و زور
بر تخت شد شاه و بردش نماز
همي بود پيشش زماني دراز
چنين گفت زان كو ز شاهان مهست
جهاندار بهرام يزدانپرست
يكي نامه دارم بر شاه هند
نوشته خطي پهلوي بر پند
چو آواز بهرام بشنيد شاه
بفرمود زرين يكي زيرگاه
بران كرسي زرش بنشاندند
ز درگاه يارانش را خواندند
چو بنشست بگشاد لب را ز بند
چنين گفت كاي شهريار بلند
زبان برگشايم چو فرمان دهي
كه بيتو مبادا بهي و مهي
بدو گفت شنگل كه بر گوي هين
كه گوينده يابد ز چرخ آفرين
چنين گفت كز شاه خسرونژاد
كه چون او به گيتي ز مادر نزاد
مهست آن سرافراز بر روي دهر
كه با داد او زهر شد پاي زهر
بزرگان همه باژ دار وياند
به نخچير شيران شكار وياند
چو شمشير خواهد به رزم اندرون
بيابان شود همچو درياي خون
به بخشش چو ابري بود دربار
بود پيش او گنج دينار خوار
پيامي رسانم سوي شاه هند
همان پهلوي نامهٔي برپرند
وزير خردمند بر پاي خاست
چنين گفت كي خسرو داد و راست
جهان از بدانديش بي بيم گشت
وزين مرزها رنج و سختي گذشت
مگر نامور شنگل از هندوان
كه از داد پيچيده دارد روان
ز هندوستان تا در مرز چين
ز دزدان پرآشوب دارد زمين
به ايران همي دست يازد به بد
بدين داستان كارسازي سزد
تو شاهي و شنگل نگهبان هند
چرا باژ خواهد ز چين و ز سند
برانديش و تدبير آن بازجوي
نبايد كه ناخوبي آيد بروي
چو بشنيد شاه آن پرانديشه شد
جهان پيش او چون يكي بيشه شد
چنين گفت كاين كار من در نهان
بسازم نگويم به كس در جهان
به تنها ببينم سپاه ورا
همان رسم شاهي و گاه ورا
شوم پيش او چون فرستادگان
نگويم به ايران به آزادگان
بشد پاك دستور او با دبير
جزو هركسي آنك بد ناگزير
بگفتند هرگونه از بيش و كم
ببردند قرطاس و مشك و قلم
يكي نامه بنوشت پر پند و راي
پر از دانش و آفرين خداي
سر نامه كرد از نخست آفرين
ز يزدان برآنكس كه جست آفرين
خداوند هست و خداوند نيست
همه چيز جفتست و ايزد يكيست
ز چيزي كجا او دهد بنده را
پرستنده و تاج دارنده را
فزون از خرد نيست اندر جهان
فروزنده كهتران و مهان
هرانكس كه او شاد شد از خرد
جهان را به كردار بد نسپرد
پشيمان نشد هر كه نيكي گزيد
كه بد آب دانش نيارد مزيد
رهاند خرد مرد را از بلا
مبادا كسي در بلا مبتلا
نخستين نشان خرد آن بود
كه از بد همهساله ترسان بود
بداند تن خويش را در نهان
به چشم خرد جست راز جهان
خرد افسر شهرياران بود
همان زيور نامداران بود
بداند بد و نيك مرد خرد
بكوشد به داد و بپيچد ز بد
تو اندازهٔ خود نداني همي
روان را به خون در نشاني همي
اگر تاجدار زمانه منم
به خوبي و زشتي بهانه منم
تو شاهي كني كي بود راستي
پديد آيد از هر سوي كاستي
نه آيين شاهان بود تاختن
چنين با بدانديشگان ساختن
نياي تو ما را پرستنده بود
پدر پيش شاهان ما بنده بود
كس از ما نبودند همداستان
كه دير آمدي باژ هندوستان
نگه كن كنون روز خاقان چين
كه از چين بيامد به ايران زمين
به تاراج داد آنك آورده بود
بپيچيد زان بد كه خود كرده بود
چنين هم همي بينم آيين تو
همان بخشش و فره دين تو
مرا ساز جنگست و هم خواسته
همان لشكر يكدل آراسته
ترا با دليران من پاي نيست
به هند اندرون لشكر آراي نيست
تو اندر گماني ز نيروي خويش
همي پيش دريا بري جوي خويش
فرستادم اينك فرستادهٔي
سخنگوي با دانش آزادهٔي
اگر باژ بفرست اگر جنگ را
به بيدانشي سخت كن تنگ را
ز ما باد بر جان آنكس درود
كه داد و خرد باشدش تار و پود
چو خط از نسيم هوا گشت خشك
نوشتند و بر وي پراگند مشك
به عنوانش بر نام بهرام كرد
كه دادش سر هر بدي رام كرد
كه تاج كيان يافت از يزدگرد
به خرداد ماه اندرون روز ارد
سپهدار مرز و نگهدار بوم
ستانندهٔ باژ سقلاب و روم
به نزديك شنگل نگهبان هند
ز درياي قنوج تا مرز سند
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد