بخش ۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۵

۳۵ بازديد


چنان بد كه يك روز با تاج و گنج
همي داشت از بودني دل به رنج
ز تيره شب اندر گذشته سه پاس
بفرمود تا شد ستاره‌شناس
بپرسيدش از تخت شاهنشهي
هم از رنج وز روزگار بهي
منجم بياورد صلاب را
بينداخت آرامش و خواب را
نگه كرد روشن به قلب اسد
كه هست او نماينده فتح و جد
بدان تا رسد پادشا را بدي
فزايد بدو فره ايزدي
چو ديدند گفتندش اي پادشا
جهانگير و روشن‌دل و پارسا
يكي كار پيش است با رنج و درد
نيارد كس آن بر توبر ياد كرد
چنين داد شاپور پاسخ بدوي
كه اي مرد داننده و راه‌جوي
چه چارست تا اين ز من بگذرد
تنم اختر بد به پي نسپرد
ستاره‌شمر گفت كاي شهريار
ازين گردش چرخ ناپايدار
به مردي و دانش نيابي گذر
خردمند گر مرد پرخاشخر
بباشد همه بودني بي‌گمان
نتابيم با گردش آسمان
چنين داد پاسخ گرانمايه شاه
كه دادار باشد ز هر بد نگاه
كه گردان بلند آسمان آفريد
توانايي و ناتوان آفريد
بگسترد بر پادشاهيش داد
همي بود يك چند بي‌رنج و شاد
چو آباد شد زو همه مرز و بوم
چنان آرزو كرد كايد به روم
ببيند كه قيصر سزاوار هست
ابا لشكر و گنج و نيروي دست
همان راز بگشاد با كدخداي
يك پهلوان گرد با داد و راي
همه راز و انديشه با او بگفت
همي داشت از هركس اندر نهفت
چنين گفت كاين پادشاهي به داد
بداريد كزداد باشيد شاد
شتر خواست پرمايه ده كاروان
به هر كاروان بر يكي ساروان
ز دينار وز گوهران بار كرد
ازان سي شتر بار دينار كرد
بيامد پرانديشه ز آبادبوم
همي رفت زين سان سوي مرز روم
يكي روستا بود نزديك شهر
كه دهقان و شهري بدو بود بهر
بيامد به خان يكي كدخداي
بپرسيد كايد مرا هست جاي
برو آفرين كرد مهتر بسي
كه چون تو نيابيم مهمان كسي
ببود آن شب و خورد و بخشيد چيز
ز دهقان بسي آفرين يافت نيز
سپيده برآمد بنه برنهاد
سوي خانهٔ قيصر آمد چو باد
بيامد به نزديك سالار بار
برو آفرين كرد و بردش نثار
بپرسيد و گفتش چه مردي بگوي
كه هم شاه‌شاخي و هم شاه‌روي
چنين داد پاسخ كه اي پادشا
يكي پارسي مردم و پارسا
به بازارگاني برفتم ز جز
يكي كاروان دارم از خز و بز
كنون آمدستم بدين بارگاه
مگر نزد قيصر گشاينده راه
ازين بار چيزي كش اندر خورست
همه گوهر و آلت لشكرست
پذيرد سپارد به گنجور گنج
بدان شاد باشم ندارم به رنج
دگر را فروشم به زر و به سيم
به قيصر پناهم نپيچم ز بيم
بخرم هرانچم ببايد ز روم
روم سوي ايران ز آباد بوم
ز درگاه برخاست مرد كهن
بر قيصر آمد بگفت اين سخن
بفرمود تا پرده برداشتند
ز در سوي قيصرش بگذاشتند
چو شاپور نزديك قيصر رسيد
بكرد آفريني چنان چون سزيد
نگه كرد قيصر به شاپور گرد
ز خوبي دل و ديده او را سپرد
بفرمود تا خوان و مي ساختند
ز بيگانه ايوان بپرداختند
جفاديده ايرانيي بد به روم
چنانچون بود مرد بيداد و شوم
به قيصر چنين گفت كاي سرفراز
يكي نو سخن بشنو از من به راز
كه اين نامور مرد بازارگان
كه ديبا فروشد به دينارگان
شهنشاه شاپور گويم كه هست
به گفتار و ديدار و فر و نشست
چو بشنيد قيصر سخن تيره شد
همي چشمش از روي او خيره شد
نگهبانش بركرد و با كس نگفت
همي داشت آن راز را در نهفت
چو شد مست برخاست شاپور شاه
همي داشت قيصر مر او را نگاه
بيامد نگهبان و او را گرفت
كه شاپور نرسي توي اي شگفت
به جاي زنان برد و دستش ببست
به مردي ز دام بلا كس نجست
چو زين باره دانش نيايد به بر
چه بايد شمار ستاره‌شمر
بر مست شمعي همي سوختند
به زاريش در چرم خر دوختند
همي گفت هركس كه اين شوربخت
همي پوست خر جست و بگذاشت تخت
يكي خانهٔي بود تاريك و تنگ
ببردند بدبخت را بي‌درنگ
بدان جاي تنگ اندر انداختند
در خانه را قفل بر ساختند
كليدش به كدبانوي خانه داد
تنش را بدان چرم بيگانه داد
به زن گفت چندان دهش نان و آب
كه از داشتن زو نگيرد شتاب
اگر زنده ماند به يك چندگاه
بداند مگر ارج تخت و كلاه
همان تخت قيصر نيايدش ياد
كسي را كجا نيست قيصر نژاد
زن قيصر آن خانه را در ببست
به ايوان دگر جاي بودش نشست
يكي ماه‌رخ بود گنجور اوي
گزيده به هر كار دستور اوي
كه ز ايرانيان داشتي او نژاد
پدر بر پدر بر همي داشت ياد
كليد در خانه او را سپرد
به چرم اندرون بسته شاپور گرد
همان روز ازان مرز لشكر براند
ورا بسته در پوست آنجا بماند
چو قيصر به نزديك ايران رسيد
سپه يك به يك تيغ كين بركشيد
از ايران همي برد رومي اسير
نبود آن يلان را كسي دستگير
به ايران زن و مرد و كودك نماند
همان چيز بسيار و اندك نماند
نبود آگهي در ميان سپاه
نه مرده نه زنده ز شاپور شاه
گريزان همه شهر ايران ز روم
ز مردم تهي شد همه مرز و بوم
از ايران بي‌اندازه ترسا شدند
همه مرز پيش سكوبا شدند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد