بخش ۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱

۳۳ بازديد


كنون پادشاه جهان را ستاي
به رزم و به بزم و به دانش گراي
سرافراز محمود فرخنده‌راي
كزويست نام بزرگي به جاي
جهاندار ابوالقاسم پر خرد
كه رايش همي از خرد برخورد
همي باد تا جاودان شاد دل
ز رنج و ز غم گشته آزاد دل
شهنشاه ايران و زابلستان
ز قنوج تا مرز كابلستان
برو آفرين باد و بر لشكرش
چه بر خويش و بر دوده و كشورش
جهاندار سالار او مير نصر
كزو شادمانست گردنده عصر
دريغش نيايد ز بخشيدن ايچ
نه آرام گيرد به روز بيسچ
چو جنگ آيدش پيش جنگ آورد
سر شهرياران به چنگ آورد
برآنكس كه بخشش كند گنج خويش
ببخشد نه‌انديشد از رنج خويش
جهان تاجهاندار محمود باد
وزو بخشش و داد موجود باد
سپهدار چون بوالمظفر بود
سرلشكر از ماه برتر بود
كه پيروز نامست و پيروزبخت
همي بگذرد تير او بر درخت
هميشه تن شاه بي‌رنج باد
نشستش همه بر سر گنج باد
هميدون سپهدار او شاد باد
دلش روشن و گنجش آباد باد
چنين تا به پايست گردان سپهر
ازين تخمه هرگز مبراد مهر
پدر بر پدر بر پسر بر پسر
همه تاجدارند و پيروزگر
گذشته ز شوال ده با چهار
يكي آفرين باد بر شهريار
كزين مژده داديم رسم خراج
كه فرمان بد از شاه با فر و تاج
كه سالي خراجي نخواهند بيش
ز دين‌دار بيدار وز مرد كيش
بدين عهد نوشين‌روان تازه شد
همه كار بر ديگر اندازه شد
چو آمد بران روزگاري دراز
همي بفگند چادر داد باز
ببيني بدين داد و نيكي گمان
كه او خلعتي يابد از آسمان
كه هرگز نگردد كهن بر برش
بماند كلاه كيان بر سرش
سرش سبز باد و تنش بي‌گزند
منش برگذشته ز چرخ بلند
ندارد كسي خوار فال مرا
كجا بشمرد ماه و سال مرا
نگه كن كه اين نامه تا جاودان
درفشي بود بر سر بخردان
بماند بسي روزگاران چنين
كه خوانند هركس برو آفرين
چنين گفت نوشين روان قباد
كه چون شاه را دل بپيچد ز داد
كند چرخ منشور او را سپاه
ستاره نخواند ورا نيز شاه
ستم نامهٔ عزل شاهان بود
چو درد دل بيگناهان بود
بماناد تا جاودان اين گهر
هنرمند و بادانش و دادگر
نباشد جهان بر كسي پايدار
همه نام نيكو بود يادگار
كجا شد فريدون و ضحاك و جم
مهان عرب خسروان عجم
كجا آن بزرگان ساسانيان
ز بهراميان تا به سامانيان
نكوهيده‌تر شاه ضحاك بود
كه بيدادگر بود و ناپاك بود
فريدون فرخ ستايش ببرد
بمرد او و جاويد نامش نمرد
سخن ماند اندر جهان يادگار
سخن بهتر از گوهر شاهوار
ستايش نبرد آنك بيداد بود
به گنج و به تخت مهي شاد بود
گسسته شود در جهان كام اوي
نخواند به گيتي كسي نام اوي
ازين نامهٔ شاه دشمن‌گداز
كه بادا همه ساله بر تخت ناز
همه مردم از خانها شد به دشت
نيايش همي ز آسمان برگذشت
كه جاويد بادا سر تاجدار
خجسته برو گردش روزگار
ز گيتي مبيناد جز كام خويش
نوشته بر ايوانها نام خويش
همان دوده و لشكر و كشورش
همان خسروي قامت و منظرش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد