بخش ۴۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۴۰

۳۹ بازديد


بدان جايگه شاه ماهي بماند
پس‌انگه بجنبيد و لشكر براند
ازان سبز دريا چو گشتند باز
بيابان گرفتند و راه دراز
چو منزل به منزل به حلوان رسيد
يكي مايه‌ور باره و شهر ديد
به پيش آمدندش بزرگان شهر
كسي كش ز نام و خرد بود بهر
برفتند با هديه و با نثار
ز حلوان سران تا در شهريار
سكندر سبك پرسش اندر گرفت
كه ايدر چه بينيد چيزي شگفت
بدو گفت گوينده كاي شهريار
ندانيم چيزي كه آيد به كار
برين مرز درويشي و رنج هست
كزين بگذري باد ماند به دست
چو گفتار گوينده بشنيد شاه
ز حلوان سوي سند شد با سپاه
پذيره شدندش سواران سند
همان جنگ را ياور آمد ز هند
هرانكس كه از فور دل خسته بود
به خون ريختن دستها شسته بود
بردند پيلان و هندي دراي
خروش آمد و نالهٔ كرناي
سر سنديان بود بنداه نام
سواري سرافراز با راي و كام
يكي رزمشان كرده شد همگروه
زمين شد ز افگنده بر سان كوه
شب آمد بران دشت سندي نماند
سكندر سپاه از پس‌اندر براند
به دست آمدش پيل هشتاد و پنج
همان تاج زرين و شمشير و گنج
زن و كودك و پير مردان به راه
برفتند گريان به نزديك شاه
كه اي شاه بيدار با راي و هوش
مشور اين بر و بوم و بر بد مكوش
كه فرجام هم روز تو بگذرد
خنك آنك گيتي به بد نسپرد
سكندر بريشان نياورد مهر
بران خستگان هيچ ننمود چهر
گرفتند زيشان فراوان اسير
زن و كودك خرد و برنا و پير
سوي نيمروز آمد از راه بست
همه روي گيتي ز دشمن بشست
وزان جايگه شد به سوي يمن
جهاندار و با نامدار انجمن
چو بشنيد شاه يمن با مهان
بيامد بر شهريار جهان
بسي هديه‌ها كز يمن برگزيد
بهاگير و زيبا چنانچون سزيد
ده اشتر ز برد يمن بار كرد
دگر پنج را بار دينار كرد
دگر ده شتر بار كرد از درم
چو باشد درم دل نباشد به غم
دگر سلهٔ زعفران بد هزار
ز ديبا و هرجامهٔ بي‌شمار
زبرجد يكي جام بودش به گنج
همان در ناسفته هفتاد و پنج
يكي جام ديگر بدش لاژورد
نهاد اندرو شست ياقوت زرد
ز ياقوت سرخ از برش ده نگين
به فرمانبران داد و كرد آفرين
به پيش سراپردهٔ شهريار
رسيدند با هديه و با نثار
سكندر بپرسيد و بنواختشان
بر تخت نزديك بنشاختشان
برو آفرين كرد شاه يمن
كه پيروزگر باش بر انجمن
به تو شادم ار باشي ايدر دو ماه
برآسايد از راه شاه و سپاه
سكندر برو آفرين كرد و گفت
كه با تو هميشه خرد باد جفت
به شبگير شاه يمن بازگشت
ز لشكر جهاني پر آواز گشت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد