بخش ۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۴

۳۳ بازديد


چو نه ماه بگذشت بر ماه‌چهر
يكي كودك آمد چو تابنده مهر
به مانندهٔ نامدار اردشير
فزاينده و فرخ و دلپذير
همان اردشيرش پدر كرد نام
نيا شد به ديدار او شادكام
همي پروريدش به بربر به ناز
برآمد برين روزگاري دراز
مر او را كنون مردم تيزوير
همي خواندش بابكان اردشير
بياموختندش هنر هرچ بود
هنر نيز بر گوهرش بر فزود
چنان شد به ديدار و فرهنگ و چهر
كه گفتي همي زو فروزد سپهر
پس آگاهي آمد سوي اردوان
ز فرهنگ وز دانش آن جوان
كه شير ژيانست هنگام رزم
به ناهيد ماند همي روز بزم
يكي نامه بنوشت پس اردوان
سوي بابك نامور پهلوان
كه اي مرد بادانش و رهنماي
سخن‌گوي و با نام و پاكيزه‌راي
شنيدم كه فرزند تو اردشير
سواريست گوينده و يادگير
چو نامه بخواني هم‌اندر زمان
فرستش به نزديك ما شادمان
ز بايسته‌ها بي‌نيازش كنم
ميان يلان سرفرازش كنم
چو باشد به نزديك فرزند ما
نگوييم كو نيست پيوند ما
چو آن نامهٔ شاه بابك بخواند
بسي خون مژگان به رخ برفشاند
بفرمود تا پيش او شد دبير
همان نورسيده جوان اردشير
بدو گفت كاين نامهٔ اردوان
بخوان و نگه‌كن به روشن روان
من اينك يكي نامه نزديك شاه
نويسم فرستم يكي نيك‌خواه
بگويم كه اينك دل و ديده را
دلاور جوان پسنديده را
فرستادم و دادمش نيز پند
چو آيد بدان بارگاه بلند
تو آن كن كه از رسم شاهان سزد
نبايد كه بادي برو بر وزد
در گنج بگشاد بابك چو باد
جوان را ز هرگونهٔي كرد شاد
ز زرين ستام و ز گوپال و تيغ
ز فرزند چيزش نيامد دريغ
ز دينار و ديبا و اسپ و رهي
ز چيني و زربفت شاهنشهي
بياورد و بنهاد پيش جوان
جوان شد پرستندهٔ اردوان
بسي هديه‌ها نيز با اردشير
ز ديبا و دينار و مشك و عبير
ز پيش نيا كودك نيك پي
به درگاه شاه اردوان شد بري


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد