بخش ۴۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۴۲

۳۳ بازديد
 

بدانست كش مرگ نزديك شد
بروبر همي روز تاريك شد
بران بودش انديشه كاندر جهان
نماند كسي از نژاد مهان
كه لشكر كشد جنگ را سوي روم
نهد پي بران خاك آباد بوم
چو مغز اندرين كار خودكامه كرد
هم‌انگه سطاليس را نامه كرد
هرانكس كجا بد ز تخم كيان
بفرمودشان تا ببندد ميان
همه روي را سوي درگه كنند
ز بدها گمانيش كوته كنند
چو اين نامه بردند نزد حكيم
دل ارسطاليس شد به دو نيم
هم‌اندر زمان پاسخ نامه كرد
ز مژگان تو گفتي سر خامه كرد
كه آن نامهٔ شاه گيهان رسيد
ز بدكام دستش ببايد كشيد
ازان بد كه كردي مينديش نيز
از انديشه درويش را بخش چيز
بپرهيز و جان را به يزدان سپار
به گيتي جز از تخم نيكي مكار
همه مرگ راييم تا زنده‌ايم
به بيچارگي در سرافگنده‌ايم
نه هركس كه شد پادشاهي ببرد
برفت و بزرگي كسي را سپرد
بپرهيز و خون بزرگان مريز
كه نفرين بود بر تو تا رستخيز
و ديگر كه چون اندر ايران سپاه
نباشد همان شاه در پيش‌گاه
ز ترك و ز هند و ز سقلاب و چين
سپاه آيد از هر سوي هم‌چنين
به روم آيد آنكس كه ايران گرفت
اگر كين بسيچد نباشد شگفت
هرآنكس كه هست از نژاد كيان
نبايد كه از باد يابد زيان
بزرگان و آزادگان را بخوان
به بخش و به سور و به راي و به خوان
سزاوار هر مهتري كشوري
بياراي و آغاز كن دفتري
به نام بزرگان و آزادگان
كزيشان جهان يافتي رايگان
يكي را مده بر دگر دستگاه
كسي را مخوان بر جهان نيز شاه
سپر كن كيان را همه پيش بوم
چو خواهي كه لشكر نيايد به روم
سكندر چو پاسخ بران گونه يافت
به انديشه و راي ديگر شتافت
بزرگان و آزادگان را ز دهر
كسي را كش از مردمي بود بهر
بفرمود تا پيش او خواندند
به جاي سزاوار بنشاندند
يكي عهد بنوشت تا هر يكي
فزوني نجويد ز دهر اندكي
بران نامداران جوينده كام
ملوك طوايف نهادند نام
همان شب سكندر به بابل رسيد
مهان را به ديدار خود شاد ديد
يكي كودك آمد زني را به شب
بدو ماند هركس كه ديدش عجب
سرش چون سر شير و بر پاي سم
چو مردم بر و كتف و چون گاو دم
بمرد از شگفتي هم‌آنگه كه زاد
سزد گر نباشد ازان زن نژاد
ببردند هم در زمان نزد شاه
بدو كرد شاه از شگفتي نگاه
به فالش بد آمد هم‌انگاه گفت
كه اين بچه در خاك بايد نهفت
ز اخترشناسان بسي پيش خواند
وزان كودك مرده چندي براند
ستاره‌شمر زان غمي گشت سخت
بپوشيد بر خسرو نيك‌بخت
ز اخترشناسان بپرسيد و گفت
كه گر هيچ ماند سخن در نهفت
هم‌اكنون ببرم سرانتان ز تن
نيابيد جز كام شيران كفن
ستاره‌شمر چون برآشفت شاه
بدو گفت كاي نامور پيشگاه
تو بر اختر شير زادي نخست
بر موبدان و ردان شد درست
سر كودك مرده بيني چو شير
بگردد سر پادشاهيت زير
پرآشوب گردد زمين چندگاه
چنين تا نشيند يكي پيشگاه
ستاره‌شمر بيش ازين هرك بود
همي گفت و آن را نشانه نمود
سكندر چو بشنيد زان شد غمي
به راي و به مغزش درآمد كمي
چنين گفت كز مرگ خود چاره نيست
مرا دل پر انديشه زين باره نيست
مرا بيش ازين زندگاني نبود
زمانه نكاهد نخواهد فزود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد