بخش ۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۳

۳۴ بازديد


غمي شد فرامرز در مرز بست
ز در دنيا دست كين را بشست
همه نامداران روشن‌روان
برفتند يكسر بر پهلوان
بدان نامداران زبان برگشاد
ز گفت زواره بسي كرد ياد
كه پيش پدرم آن جهانديده مرد
همي گفت و لبها پر از بادسرد
كه بهمن ز ما كين اسفنديار
بخواهد تو اين را به بازي مدار
پدرم آن جهانديدهٔ نامور
ز گفت زواره بپيچيد سر
نپذرفت و نشنيد اندرز او
ازو گشت ويران كنون مرز او
نيا چون گذشت او به شاهي رسيد
سر تاج شاهي به ماهي رسيد
كنون بهمن نامور شهريار
همي نو كند كين اسفنديار
هم از كين مهر آن سوار دلير
ز نوش‌آذر آن گرد درنده شير
كنون خواهد از ما همي كين‌شان
به جاي آورد كين و آيين‌شان
ز ايران سپاهي چو ابر سياه
بياورد نزديك ما كينه‌خواه
نياي من آن نامدار بلند
گرفت و به زنجير كردش به بند
كه بودي سپر پيش ايرانيان
به مردي بهر كينه بسته ميان
چه آمد بدين نامور دودمان
كه آيد ز هر سو بمابر زيان
پدر كشته و بند سايه نيا
به مغز اندرون خون بود كيميا
به تاراج داده همه مرز خويش
نبينم سر مايهٔ ارز خويش
شما نيز يكسر چه گوييد باز
هرانكس كه هستيد گردن‌فراز
بگفتند كاي گرد روشن‌روان
پدر بر پدر بر توي پهلوان
همه يك به يك پيش تو بنده‌ايم
براي و به فرمان تو زنده‌ايم
چو بشنيد پوشيد خفتان جنگ
دلي پر ز كينه سري پر ز ننگ
سپه كرد و سر سوي بهمن نهاد
ز رزم تهمتن بسي كرد ياد
چو نزديك بهمن رسيد آگهي
برآشفت بر تخت شاهنشهي
بنه برنهاد و سپه برنشاند
به غور اندر آمد دو هفته بماند
فرامرز پيش آمدش با سپاه
جهان شد ز گرد سواران سپاه
وزان روي بهمن صفي بركشيد
كه خورشيد تابان زمين را نديد
ز آواز شيپور و هندي دراي
همي كوه را دل برآمد ز جاي
بشست آسمان روي گيتي به قير
بباريد چون ژاله از ابر تير
ز چاك تبرزين و جر كمان
زمين گشت جنبان‌تر از آسمان
سه روز و سه شب هم برين رزمگاه
به رخشنده روز و به تابنده ماه
همي گرز باريد و پولاد تيغ
ز گرد سپاه آسمان گشت ميغ
به روز چهارم يكي باد خاست
تو گفتي كه با روز شب گشت راست
به سوي فرامرز برگشت باد
جهاندار گشت از دم باد شاد
همي شد پس گرد با تيغ تيز
برآورد زان انجمن رستخيز
ز بستي و از لشكر زابلي
ز گردان شمشير زن كابلي
برآوردگه بر سواري نماند
وزان سركشان نامداري نماند
همه سربسر پشت برگاشتند
فرامرز را خوار بگذاشتند
همه رزمگه كشته چون كوه كوه
به هم برفگنده ز هر دو گروه
فرامرز با اندكي رزمجوي
به مردي به روي اندر آورد روي
همه تنش پر زخم شمشير بود
كه فرزند شيران بد و شير بود
سرانجام بر دست ياز اردشير
گرفتار شد نامدار دلير
بر بهمن آوردش از رزمگاه
بدو كرد كين‌دار چندي نگاه
چو ديدش ندادش به جان زينهار
بفرمود داري زدن شهريار
فرامرز را زنده بر دار كرد
تن پيلوارش نگونسار كرد
ازان پس بفرمود شاه اردشير
كه كشتند او را به باران تير


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد